



درباره ی سید جمال الدین اسد آبادی

بی تردید علمای شیعه طبق وظیفه ی الهی خود در راه دفاع از استقلال و آرمان های فرهنگی و ملی مبارزه نموده اند. بیداری و هشیاری تحسین برانگیز علمای شیعه از مهم ترین عوامل بیداری ایرانیان در دفاع از آرمان ها و ارزش های دینی و ملی بوده است. مبارزه با استعمار و استبداد به منظور حفظ استقلال سیاسی و تمامیت ارضی در اولویت مبارزات علما، از جمله عالم مبارز و روشن فکر تاریخ شیعه، سید جمال الدین اسدآبادی بوده است.
اندیشه ی سیاسی سید جمال الدین اسدآبادی چه بود؟
الف) محورهای اصلی اندیشه ی سیاسی سید جمال
سید ابتدا در پی این بود که استعمار از کشورهای مسلمان زدوده شود، سپس مدینه ی فاضله ای را مطرح می کند که مسلمین در ظل آن به سعادت برسند. او در توضیح بنیان های این مدینه ی فاضله می گوید: سه خصلت عامل پایداری هیأت اجتماعیه و اساس محکم مدنیت اند و بدون آنها هیأت اجتماعیه بر هم خواهد خورد: اول، اعتقاد به این که انسان فرشته ای زمینی و اشرف مخلوقات است; دوم این که یقین کند که امت او اشرف امت هاست و دیگران در گمراهی هستند; و دست آخر این که انسان به این عالم آمده تا تحصیل کمال نماید و بعد به عالمی افضل منتقل می شود. هر یک از این خصال، آثاری دارند; از جمله این که، افراد انسانی از این که چونان گرگ همدیگر را پاره کنند اجتناب خواهند کرد، و در میدان فضایل از هم سبقت خواهند گرفت و به علوم و صنایع روی آورده، سعی خواهند کرد از خیانت و دروغ بپرهیزند و اموالشان را از طریق مشروع به دست آورند.
1. مبارزه با استعمار
سید جمال استعمار را عامل اصلی عقب ماندگی دول اسلامی می دانست و می گفت: دولت های مقتدر سقوط نکردند مگر با دخالت بیگانگان. او معتقد بود که انگلستان نه تنها قدرتی استعماری، بلکه دشمن صلبی مسلمانان است; از این رو قصد آنها را نابودی اسلام می شمرد.
وی تمایل داشت اسلام را دین سخت کوشی بداند و به همین دلیل به فریضه ی جهاد بسیار تأکید می کرد; چه در برابر حکومتی که مصمم به نابودی اسلام است، مسلمانان راهی جز توسل به زور ندارند و این مبارزه احتیاج به حکمِ حاکم ندارد. او واماندگی امروزی مسلمانان را نتیجه ی تبهکاری حکومت های استبدادی و قدرت های استعماری می داند که آنان را با علم و فلسفه بیگانه کرده اند; و از بین رفتن این بیگانگی تنها با آزادی سیاسی و پیشرفت اجتماعی، فکری مسلمانان میسر است.
2. رجوع به اسلام و آموزه های آن
سید جمال می گفت: فرهنگ اسلام سرشار از آموزش های ضد ظلم، آزادی طلبی، برابری و مساوات خواهی و از همه بالاتر، حاوی انگیزه های ضداستعماری است; و چون سعادت دو سرا و برقراری قسط و عدالت اجتماعی جزء برنامه های دین است نمی توان آن را از سیاست جدا دانست و از این رو مسلمین باید دخالت در سرنوشت سیاسی خود را یک وظیفه ی دینی بشمارند تا از این راه سرنوشت سیاسی جامعه ی خود را در دست بگیرند و لذا می گفت: دین مطلقاً سلسله ی انتظام هیأت اجتماعیه است و بدون دین هرگز اساس مدنیت محکم نخواهد شد و اگر مردم به عقل تکیه و به امور سیاسی اعتنا نکنند، زمینه ی انفعال و اغفال آنان و سلطه ی استبداد و استعمار مهیّا خواهد شد.
3. اندیشه ی وحدت مسلمین
سید جمال ریشه و اساس مسائل ملل شرقی را در استبداد داخلی و استعمار خارجی یافته بود و پادزهر این درد را وحدت ملل مظلوم شرق می دانست. جامعه ی ایده آل او جامعه ای بود که وحدت بر سراسر آن حاکم باشد و اختلاف های نژادی، زبانی، منطقه ای و فرقه ای بر اخوت اسلامی آنها فایق نگردد.
اما چون این ایده ی سید که برای ایجاد نیرویی مشترک در مقابل دشمن مشترک دین بود، به زودی مورد سوء استفاده ی حاکمان سیاسی وقت چون ناصرالدین شاه و سلطان عبدالحمید دوم عثمانی قرار گرفت، ظاهراً از تشکیل دولت واحد ناامید شد و خاطرنشان کرد که;
مسلمانان باید تابع حکومت هایی باشند که قرآن بر آن حاکم باشد. من نمی گویم که بر همه ی کشورهای اسلامی یک نفر حکومت کند.
در هر صورت، سید با بهره گیری از این دست مایه ی سیاسی تلاش کرد تا با مرتبط کردن دو جریان بزرگ تاریخ اسلام، یعنی شیعه و سنی، نهضت را جهانی کند و امت اسلامی را در مسیر واحد سیاسی قرار دهد.
ب) حکومت و حاکمیت در نظر سید جمال
1. منشأ حکومت
سید جمال حکومت را نشأت گرفته از قدرت مطلقه ی خداوند می دانست; چرا که آن قدرت واقعی، مبدأ همه ی موجودات و حاکم بر آسمان ها و زمین است و حکومت های زمینی که از سوی آن قدرت تعیین می شوند، فقط برای اجرای احکام آن قدرت مافوق عمل می کنند.
2. پایه های حکومت
سید جمال دو رکن اساسی را مایه ی پابرجا ماندن حکومت و نیز غایت تشکیل آن می داند:
اولی عدالت است و آن «پرداخت حق به مستحق و قرار دادن اشیا در محل آنها و سپردن کارهای مملکت به کسی است که قدرت اجرای آن را دارد که موجب مصونیت و تحکیم سلطه و مانع فروپاشیدگی نظم داخلی است و نفوس ملت را از بیماری نجات می دهد... این همان حکمتی است که آسمان ها و زمین به واسطه ی آن بنا یافته... و این همان عدلی است که شارع به آن امر کرده است که «ان الله یأمرکم بالعدل.» و در مقابل، سبب همه ی خرابی ها ظلم است.
رکن دوم امانت است. او می گوید امانت قوام بقای انسان و مقوّم حکومت است که بدون آن راحت و امنیت حاصل نمی شود. بقای نوع انسانی در این عالم متوقف بر ارتباطات و معاملات، و روح و جان این معاملات امانت است; و اگر امانت در میان نباشد، نظام معاملات پاره پاره می شود و رفاهیت، آسایش امم و شعوب و انتظام معیشت آنها صورت وقوع نمی پذیرد.
«پس حکومت ها باید حافظ خزانه ای باشند که با پول مردم پرشده و آن را در راه منافع عمومی جامعه مصرف کنند... نتیجه آن که اگر امانت داری در بین حکومت ها نباشد... خزانه ی حکومت خالی می ماند و همین سبب سقوط حکومت خواهد بود»
3. مدل حکومتی
سید جمال همواره بر قانون و مجلس برای تحدید قدرت مطلقه تأکید می کرد و معتقد بود که باید نمایندگان مجلس مستقیماً توسط مردم انتخاب شوند نه این که دست نشانده باشند; زیرا:
قوه ی مقننه ی هیچ ملتی نمی تواند حقیقی باشد، مگر این که صرفاً از نیروی ملت الهام بگیرد. هر مجلس نوابی که توسط پادشاه یا امیری یا نیروی بیگانه ای تشکیل شود، چون حیات چنین مجلس موهومی، متکی به نیروی ملت نیست، بلکه ناشی از اراده ی کسی است که مجلس را به وجود آورده، قطعاً مفید نخواهد بود.
این گونه مجلس ها آلت دست و خاموش اند و هیچ وقت دردهای اجتماع را نخواهند گفت، چون تمام آزادی شان سلب شده است. سید حکومت مشروطه را مناسب ترین جای گزین حکومت مطلقه می شمارد و می نویسد:
تغییر شکل حکومت مطلقه ی استبدادی به حکومت پارلمانی مشروطه آسان تر و سریع تر به دست می آید... (و با همین حکومت) پادشاه مشروطه، عظمت پادشاهی خود را خواهد داشت و نمایندگان ملت سختی های اداره ی مملکت و دفع مفاسد و حفاظت از سلامت آن را با مال و جان به عهده خواهند داشت.
او خطر عدم ایجاد چنین حکومتی را به تزار روس این گونه گوشزد می کند:
برای پادشاه این بهتر است که توده ی رعیت، دوستانش باشند تا این که دشمنانش و منتظر باشند که بر او دست یابند.
4. حکومت ایده آل سید جمال
نظام سیاسی ایده آل سید در قالب نوعی جمهوری بر مبنای تفکر دینی بود، چنان که هاردینک سفیر انگلیس در ایران متوجه این جریان شده و در گزارشی به وزیر خارجه ی بریتانیا می نویسد:
وی در فکر انقراض رژیم قاجاریه و برقراری رژیم جمهوری اسلامی و اتحاد نزدیک با کشور عثمانی است.
5. شرایط حاکم
سید جمال الدین معتقد است فردی متقی که به حفظ شعایر اسلامی و بسط حکومت میان مسلمانان بر حسب اطاعت آنان از حکم الهی و به دور از برتری جویی و تفاخر علاقه مند باشد شایسته ی خلافت مسلمین است.
حکومت اسلامی باید در دست افراد کاردان و صاحبان رأی و تدبیر باشد، تا امنیت و آرامش را گسترش دهند و حکومت را بر عدل و انصاف مستقر سازند. حاکم باید به اصل مشورت با دیگران اهمیت دهد. کارگزاران باید از دو دسته از مردم باشند: یا از مردمی هم نژاد و هم ملت آنها و مصون از خطا و ضعف و دارای صداقت و امانت و روحیه ی میهن دوستی و مورد احترام مردم; و یا این که با آنان دین واحدی داشته باشند تا این رابطه ی دینی، جانشین رابطه ی قومی گردد. بیگانگان و مزدوران و افراد خارج از دو دسته ی فوق به هیچ وجه نباید اداره ی امور کشور را در دست بگیرند.
در پایان نباید این واقعیت را از نظر دور داشت که سید جمال با تمامی روحیه ی ضد استعماری اش برای دست یافتن به مقاصد خود گاهی به دولت های دیگر به ویژه فرانسه و روسیه امید می بست، تا در برابر انگلیس، از مسلمانان حمایت کنند. او برای فرانسه در آسیای غربی و برای روسیه در آسیای مرکزی حقوقی قایل می شود و انگیزه ی انگلستان را به دلیل آز و فزون طلبی محکوم می کند و هدف فرانسه را تنها آرزو می نامد. لذا سخنی در نکوهش سیاست های استعماری فرانسه در الجزایر به بنان و بیان او جاری نمی شود.
نقش سید جمال در مبارزه با استبداد حاکم بر ایران چگونه بود؟
حکومت استبدادی حکومتی است تابع اراده ی شخصی، در این نوع حکومت قوانین موضوعه ی قبلی وجود ندارد و بر فرض وجود تابع اراده ی حاکم و سلطان است و تنها اوست که تصمیم می گیرد و به اجرا می گذارد و یا فسخ می کند.
ایران در طول تاریخ گرفتار این نوع حکومت بود که به صورت، سلسله های سلطنتی بر مردم سیطره داشته و سرنوشت ملت را رقم می زده اند. مبارزه با استبداد نیز همپای استبداد وجود داشت و علمای اسلامی از پیشگام ترین مبارزان علیه استبداد بوده اند و با الهام گرفتن از کلام امیرمؤمنان(علیه السلام)که می فرماید: « ... خداوند از علما عهد و پیمان گرفته که در برابر شکم بارگی ستمگران و گرسنگی مظلومان سکوت نکنند ...»، به مبارزه با استبداد پرداخته اند.
در دوره ی قاجار مصلحان زیادی به سرنوشت قائم مقام و امیرکبیر دچار شدند; از جمله ی این مصلحان بزرگ ضد استبداد و طرف دار حکومت مردمی، سید جمال الدین اسدآبادی بود که در بیداری مردم ایران و جوامع اسلامی نقش بسیار برجسته ای داشت. او معتقد بود که تمام جهان اسلام گرفتار استبداد و خودکامگی پادشاهانی است که فقط در فکر حفظ قدرت و آسایش خود هستند و باید از بین بروند. او مصلح بسیار روشنگر و روشن بینی بود و از ذکاوتی فوق العاده و ستودنی برخوردار بود و در همان جوانی، همگام با تحصیل در فکر رفع فقر و محرومیت از طبقات مختلف جامعه بود و افکار بلندی برای رهایی انسان ها از قید استبداد در سر داشت. او از محرومیت و فقر و فقدان رفاه و بهداشت برای طبقه ی عامه ی جامعه در رنج بود.
سید جمال مردی جهان دیده و جهان شناس و آگاه از سرنوشت مسلمین در جهان غرب و اسلام و در فکر رهایی ایران از استبداد و زمینه سازی برقراری حکومت مردمی بر محور قانون اسلام بود و عقیده داشت تنها راه رهایی از سلطه ی استبداد در ایران آگاهی بخشیدن به مردم توسط علماست.
سید جمال الدین پس از فراغت تحصیل از نجف عازم ایران و ابتدا با استقبال مقامات مختلف حکومتی روبه رو شد و حتی شاه قاجار که در این زمان ناصرالدین میرزا بود از او دعوت کرد تا در پایتخت حضور یابد و در امور مختلف به حکومت مشورت بدهد و در اصلاح امور، دولت ناصری را یاری کند; اما او چون مرد اندیشه و خرد بود، هرگز علاقه ای به قدرت نداشت و در اندیشه ی اصلاح عمومی و پایان دادن ساختار استبدادی و حاکم ساختن مشارکت مردم و افزایش آگاهی آنها و ترقی و پیشرفت کشور و برپایی قوانین زنده ی قرآن و اسلام در جامعه بود.
اقدامات سید جمال الدین برای مبارزه با استبداد در ایران
1. برخورد با دربار برای مبارزه با استبداد: اولین راه کار ارائه ی نظریه ی اصلاح گرایانه به شخص شاه در مورد امور دربار و درباریان بود.
سید در ابتدای کار خویش با نرمی، اما به صراحت از شاه خواست که اطراف خود و دربارش را از مار و عقرب پاک سازد تا از نفوذ و سلطه ی عوامل استبداد و درباریان که بزرگ ترین مانع اصلاحات بودند کاسته شود.
او ابتدا از شاه کمک می خواست تا با اصلاح و تدوین قانون استبداد تبدیل به حکومت قانون گردد تا گامی در راه اصلاح و تعدیل استبداد برداشته باشد. سید درست از آن نقطه ی حساسیت زای حکومت استبدادی آغاز و موضع خویش را به صراحت بیان کرد که مخالفت بی درنگ و شدید درباریان را در پی داشت. وی پس از این واکنش به طور علنی و همه جانبه با دربار و استبداد ایران به مبارزه برخاست و این مبارزه ی فراگیر سید در دوره ای بود که دولت های فزون خواه و استعماری روس و انگلیس و سایر کشورهای استعماری با استفاده از نفوذی که در دربار استبدادی داشتند تمام منابع ملی ایران را به یغما بردند و هر یک با گرفتن امتیازی در فکر غارت منابع اقتصادی و ثروت های فرهنگی و ملی ایران بودند.
2. آگاهی دادن به مردم و مردمی کردن جریان استبدادستیزی: سید با درک شرایط و با آینده نگری بسیار زیرکانه تمام این توطئه ها را به اطلاع مردم می رساند و به نوعی در مقابل استبداد داخلی و استعمار که شدیداً حامی این نوع استبداد بود جبهه گیری مردمی ایجاد می کرد و این بهترین روشی بود که عامه ی مردم را از راه استعمارستیزی به محدود کردن استبداد و سیطره ی آن برمی انگیخت و طبقات روشن فکر جامعه را نیز نهیب می زد و بیدار می کرد و اساس و پایه های حکومت استبدادی را به چالش می کشاند و به مردم می آموخت که در راه رسیدن به حقوق باید قیام و مبارزه کرد و این ذهنیت که «سلطان سایه ی خداست» را از افکار مردم می زدود و سلاطین را منفعل می نمود. او در این روش با آگاه کردن افکار عمومی از آنچه در دربار استبدادی می گذشت، با تحصن در اماکن مقدس، مثل حرم حضرت عبدالعظیم و برگزاری مجالس سخنرانی و ارتباط مستقیم با مردم و نوشتن مقالات و انتقال اندیشه های استبدادستیز خود، توده های عظیم اجتماعی را با اندیشه ی خود همراه می نمود.
3. تربیت نیروهای جوان و ایجاد روابط صمیمانه با آنها و نهادینه کردن اندیشه ی ضداستبدادی خود در نسل های آتیه: او روح مبارزه را به جوانان انتقال می داد تا جرأت حمله به شخص شاه را داشته باشند.
سید با تربیت شاگردان بزرگ توانست با نسل های آینده ارتباط فکری برقرار کند و همین شاگردان که جزء نخبگان ایران شدند در پیروزی مشروطه بر استبداد نقش مهمی ایفا کردند.
4. آگاه ساختن علمای بلاد از اوضاع استبدادزده ی ایران و منسجم نمودن آنان برای مقابله با استبداد: سید تمام حوادث و رویدادهای کشور را به علمای نجف و مراجع تقلید گزارش می داد و آنان را از هتک حرمت شاه نسبت به علما و ارتکاب جرایم و محارم شرعی و ترویج این گونه رفتارها آگاه می ساخت. سید در نامه ای بسیار شورانگیز به زعیم شیعه، میرزای شیرازی، او را از وضع اجتماعی و مذهبی ایران آگاه می کرد و همین ارتباط بود که منجر به صدور فتوای معروف ضداستبدادی و ضداستعماری گردید و شاه و حرم او را از قدرت مرجعیت و روحانیت هراسان نمود تا دیگر جرأت توهین به ارزش ها را نداشته باشند.
سید طی نامه ای دیگر به علمای ایران و مجتهدین حوزه های علمیه ی ایران، علمای بزرگی چون میرزای شیرازی، میرزا حبیب الله رشتی، میرزا جواد تبریزی، سید علی اکبر شیرازی، میرزا ابوالقاسم کربلایی، شیخ هادی نجم آبادی، میرزا حسن آشتیانی، آقا محسن عراقی، شیخ محمدتقی اصفهانی و آقا محمد تقی بجنوردی را مخاطب نمود و اوضاع کشور استبدادزده ی ایران را تشریح و آنها را برای محدود کردن قدرت استبدادی و فراهم نمودن شرایط برای کنترل قانونی قدرت آماده کرد.
5. مشروعیت حکومت استبدادی: سید هیچ مشروعیتی برای حکومت استبدادی قاجار قایل نبود و شخص شاه را ملحد و زندیق می دانست و عقیده داشت که علمای شیعه و پیشوای دین (میرزای شیرازی) باید او را از تخت سلطنت سرنگون نمایند. سید قبل از این با شاه به نرمی و از ضرورت قانون و مدنیت سخن گفته بود، ولی درباریان، خصوصاً امین السلطان که از نوکران استعمار انگلیس بود، با او مخالفت و شاه را علیه او تحریک کرد. مبارزه ی علنی و رودرروی سید با استبداد، حکومت شاه را از مقبولیت و مشروعیت عمومی تنزّل و آن را در مقابل مردم و علما قرار می داد و تمام اقشار اجتماعی را برای مبارزه با استبداد آماده می نمود. او در فکر انقراض دولت قاجار و سلطنت و جای گزین کردن دولت جمهوری اسلامی و مردم سالاری دینی و اتحاد با کشورهای اسلامی و جلوگیری از انقراض خلافت عثمانی بود و به احیای عظمت تمدن اسلامی گذشته می اندیشید.
او در راه مبارزه با استبداد از تمام وجودش گذشت. به بصره و ترکیه و ... تبعید شد، ولی مبارزه ی سرسختانه با استبداد را هرگز فراموش نکرد و این انگیزه را به صورت یک نهال در دل ملت ایران کاشت که بعدها مبدل به نهضت مشروطه شد.
و سرانجام با رهبری علمای بزرگ و مراجع تقلید و مصلح و مرجع بزرگ شیعه حضرت امام(رحمه الله)کاخ استبداد فرو ریخت و آرمان علمای بزرگی چون سید جمال و مدرس و نخبگانی چون امیرکبیر و قائم مقام و... عملی شد و نهال آزادی و حاکمیت قانون اسلام به بار نشست.
سید جمال الدین اسدآبادی در تحریم تنباکو چه نقشی داشت؟
در زمان حکومت ناصرالدین شاه قاجار امتیازات زیادی به بیگانگان، خصوصاً به دو کشور انگلیس و روسیه اعطا شد. یکی از این امتیازات، امتیاز «انحصار خرید و فروش تنباکو» بود. این امتیاز در سال 1358 هـ. ق به یک شرکت انگلیسی موسوم به «هیئت شاهنشاهی دخانیات در ایران» داده شد.
صاحب امتیاز «تالبوف» و مدت امتیاز پنجاه سال بود و مقرر شده بود که شرکت مزبور سالی 15000 لیره ی انگلیسی به علاوه ی یک ربع منافع خالص به دولت ایران بپردازد.
سید جمال الدین اسدآبادی پس از آگاهی از این امتیاز با آن به مخالفت برخاست که در ادامه به اقدامات ایشان اشاره می شود.
الف) اقدامات سید پیش از اخراج از ایران
1. پخش اعلامیه علیه امتیاز تنباکو: سید جمال که به ماهیت این امتیاز پی برده بود، با اعلام مخالفت خود، مردم را علیه آن بسیج کرد و به قول مخبرالسلطنه، «اوراق در شهر منتشر کرد در دعوت به انقلاب». در همان ایامی که این امتیاز را به انگلیسی ها داده بودند، شب نامه ها بر درهای کاروان سراها و معابر عمومی و سفارت خانه ها چسبانده بودند به این مضمون که این کوچه های تنگ که عموم مردم مسلمان حتی سگ ها و گوسفندها حق دارند، چگونه به خارجه بخشیده اند که فردا اطفال مسلمان زیر عرابه و کالسکه ی اجانب خرد خواهد شد. از آن بدتر تنباکو مال ایرانی، خریدار ایرانی، استعمال کننده ایرانی، به چه دلیل خرید و فروش منحصر به اجانب شده است؟
بی شک این اعلامیه توسط سید جمال و به کمک و همراهی مریدانش منتشر شده بود. حاج سیاح در خاطراتش می نویسد:
روزی به حضور آقا میرزا ابوالحسن جلوه رفتم، دیدم خیلی پریشان حال است. در خلوت از من پرسید: چرا سید را به این افتضاح بیرون کردند؟ گفتم: آن اعلامیه ای که نوشته شده بود به او نسبت داده اند.
2. نامه ای به شاه ایران: بعد از اعطای امتیاز تنباکو و قبل از تبعید سید به خارج از ایران «نامه ی سرگشاده ای بدون امضا به دست شاه می رسد در آن نامه سوء تدبیر شاه، ناتوانی وی در اداره ی کشور، تسلیم کشور به بیگانگان و... نمایانده می شود. در گزارش محرمانه ای که سفارت انگلیس به لندن مخابره می کند، سید جمال نویسنده ی نامه معرفی می شود».
3. سخنرانی برای آگاهی دادن به مردم و تحریک آنها: سید جمال تا جایی که می توانست به بیداری افکار خفتگان در ایران پرداخت. وی در تهران و در حرم حضرت عبدالعظیم با ارتباط با عناصر روشن فکر و ناراضی، مردم را علیه وضع روز تحریک می کرد. تبلیغات علنی او سبب شد که عده ای «برای حفظ جان سید» از او بخواهند که دست از تحریکات بردارد; اما او این درخواست را شدیداً رد کرد. سپس دستور دست گیری سید از طرف شاه داده شد. سید به حرم حضرت عبدالعظیم پناه برد و بست نشست. وی در این دوره ی توقف در تهران تکان شدیدی به افکار عمومی داد.
ب) اقدامات سید بعد از اخراج از ایران
1. نامه ای به میرازی شیرازی: اقدامات سید جمال در راه مبارزه با استبداد و استعمار و امتیازات گوناگونی که به استعمارگران داده می شد، خصوصاً امتیاز انحصاری توتون و تنباکو سبب شد که شاه طبق دستور انگلستان دستور اخراج وی را صادر کرد و با وضعیت اسف باری او را در فصل زمستان کشان کشان از حرم حضرت عبدالعظیم بیرون کشیدند و به خارج از ایران فرستادند. سید جمال به بصره رفت و مدت شش ماه در بصره ماند. در این زمان سید علی اکبر فال اسیری، داماد مرحوم میرزای شیرازی، به جرم مخالفت علنی با انحصار دخانیات به بصره تبعید شد. سید جمال ملاقات با فال اسیری را مغتنم شمرد و از طریق او نامه ای به آیت الله میرازی شیرازی نوشت و توانست به واسطه ی او میرزای شیرازی را به صدور فتوی، علیه انحصار دخانیات وادار کند. هر چند ممکن است در صدور این فتوا علل دیگری هم وجود داشته باشد، بی شک یکی از علل عمده ای که سبب صدور این فتوا شد نامه ی پرمحتوا و روشنگرانه ی سید جمال بود. محمد محیط طباطبائی در این باره می نویسد:
پیروزی میرزا محمد حسن شیرازی و میرزا حسن آشتیانی از خارج و داخل کشور در قضیه ی تنباکوی عصر ناصری با نامه ها و اقدامات سید جمال الدین آغاز شد و به ثمر رسید.
شهید مطهری(رحمه الله) دو امتیاز برجسته برای سید جمال الدین ذکر می کند. اولین ویژگی را استفاده از نهاد مستقل روحانیت شیعه، برای مقابله با قدرت های استبدادی و استعماری می داند و می نویسد:
از مضمون نامه ی سید جمال به زعیم بزرگ شیعه مرحوم حاج میرزا حسن شیرازی ـ اعلی الله مقامه ـ و نامه ی دیگرش، که صورت بخش نامه دارد، به سران علمای معروف و برجسته ی شیعه، این مدعا کاملا پیداست.
در قسمتی از نامه ی سید جمال خطاب به میرزای شیرازی آمده است:
... تنباکو و آنچه لازمه ی این محصول است، از مراکز کشت زارها، خانه های نگهبانان و متصدیان حمل و نقل و فروشنده ها، هر کجا واقع شده و هر جا ساخته شود به خارجی ها واگذار شده است... تو ای پیشوای دین اگر به کمک ملت برنخیزی و آنها را جمع نکنی و کشور را با قدرت از چنگ این گناه کار، ناصرالدین شاه، بیرون نیاوری، طولی نخواهد کشید که مملکت اسلامی زیر اقتدار بیگانگان در می آید. آن وقت است که هر چه می خواهند می کنند و هر حکمی دلشان خواست می دهند.
2. اقدامات او در لندن: دولت مردان ایران، چون نقش انکارناپذیر سید را در تحریک مجتهد بزرگ میرزای شیرازی می دانستند و از اقدامات او در این زمینه آگاه شده بودند «از خواب غفلت بیدار شدند و دریافتند عجب اشتباهی در تبعید سید به خارج از ایران مرتکب شده اند. لذا در صدد برگرداندن او به ایران برآمدند. باب مذاکرات سیاسی با کشور عثمانی برای اعاده ی سید جمال به ایران باز شد تا آن که با این درخواست موافقت شد. دستور تلگرافی به بصره صادر شد که سید را فوراً به ایران اعزام کنند.» اما سید جمال موفق شد به اروپا مسافرت کند. سید از عراق به سوی لندن حرکت و از آن جا با شدت بیشتری فضایح دربار ایران را بیان می کند. سید جمال در لندن، به نوشتن مقالات و سخنرانی و اوراق چاپی بر ضد ناصرالدین شاه مشغول شد. «او در یکی از مقالاتش تحت عنوان «حکومت وحشت» حتی سلامت عقل شاه را مورد تردید قرار داد نیک نفسی یک مأمور ترک شریف و روشنفکر در «بصره» سید را از خطر اعزام به تهران و کشته شدن به دست دژخیمان استبداد ایران نجات داد. سید جمال فساد شاه و درباریان را بیان می کرد و این نوشته ها به ایران می رسید; به همین علت از ورود آثار سید به ایران جلوگیری به عمل آمد. «تلاش پی گیر سید علیه استعمار به ثمر می رسد و بالاخره میرزای شیرازی حکم تحریم تنباکو را صارد می کند.» آیت الله میرزای شیرازی این گونه فتوا داد:
الیوم استعمال توتون و تنباکو به ایّ نحو کان در حکم محاربه با امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) است.
عاقبت شاه مجبور شد در چهارم جمادی الثانی 1309 برابر با 5 دی ماه سال 1271 امتیاز را لغو کند و معادل 500000 لیره ی انگلیسی از بابت خسارت به کمپانی انگلیسی بپردازد و برای پرداختن این مبلغ دولت مجبور گردید که از بانک شاهنشاهی در 28 رمضان 1309 هـ. ق مبلغ مزبور را قرض نماید و این اوّل قرضی بود که دولت ایران از خارجه می نمود.
با تلاش های مجدانه و همه جانبه ی سید جمال، دولت ایران مجبور شد یکی از ننگین ترین امتیازاتی که به کشورهای بیگانه داده بود را لغو کند. و نام سید جمال الدین اسدآبادی را به عنوان یکی از مخالفین سرسخت این امتیاز در تاریخ این مرز و بوم جاودانه سازد.
منبع: فصلنامه صباح

شهید حاج محمد ابراهیم همت

دوران کودکی
به روز 12 فروردین سال 1334 هـ.ش در شهرضا در خانواده مستضعف و متدین بدنیا آمد. او در رحم مادر بود که پدر و مادرش عازم کربلای معلی و زیارت قبر سالار شهیدان و دیگر شهدای آن دیار شدند و مادر با تنفس شمیم روحبخش کربلا، عطر عاشورایی را به این امانت الهی دمید.
محمد ابراهیم در سایه محبت های پدر و مادر پاکدامن، وارسته و مهربانش دوران کودکی را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد. در دوران تحصیلش از هوش استعداد فوق العاده ای برخوردار بود و با موفقیت تمام دوران دبستان و دبیرستان را پشت سر گذاشت.
هنگام فراغت از تحصیل به ویژه در تعطیلات تابستانی با کار و تلاش فراوان مخارج شخصی خود را برای تحصیل بدست می آورد و از این راه به خانواده زحمتکش خود کمک قابل توجهی می کرد. او با شور و نشاط و مهر و محبت و صمیمیتی که داشت به محیط گرم خانواده صفا و صمیمیت دیگری می بخشید.
پدرش از دوران کودکی او چنین می گوید: «هنگامی که خسته از کار روزانه به خانه برمی گشتم، می دیدم فرزندم تمامی خستگی ها و مرارت ها را از وجودم پاک می کرد و اگر شبی او را نمی دیدیم برایم بسیار تلخ و ناگوار بود.»
اشتیاق محمد ابراهیم به قرآن و فراگیری آن باعث می شد از مادرش با اصرار بخواهد که به او قرآن یاد بدهد و او را در حفظ سوره ها کمک کند. این علاقه تا حدی بود که از آغاز رفتن به دبیرستان توانست قرائت کتاب آسمانی قرآن را کاملا فرا گیرد و برخی از سوره های کوچک را نیز حفظ کند.
دوران سربازی:
در سال 1352 مقطع دبیرستان را با موفقیت پشت سر گذاشت و پس از اخذ دیپلم با نمرات عالی در دانشسرای اصفهان به ادامه تحصیل پرداخت. پس از دریافت مدرک تحصیلی به سربازی رفت- به گفته خودش تلخترین دوران عمرش همان دو سال سربازی بود – در لشکر توپخانه اصفهان مسئولیت آشپزخانه را به عهده او گذاشته بودند.
ماه مبارک رمضان فرا رسید، ابراهیم در میان برخی از سربازان همفکر خود به دیگر سربازان پیام فرستاد که آنها هم اگر سعی کنند تمام روزهای رمضان را روزه بگیرند، می توانند به هنگام سحری به آشپزخانه بیایند. «ناجی» معدوم فرمانده لشکر، وقتی که از این توصیه ابراهیم و روزه گرفتن عده ای از سربازان مطلع شد، دستور داد همه سربازان به خط شوند و همگی بدون استثناء آب بنوشند و روزه خود را باطل کنند. پس از این جریان ابراهیم گفته بود: «اگر آن روز با چند تیر مغزم را متلاشی می کردند برایم گواراتر از این بود که با چشمان خود ببینم که چگونه این از خدا بیخبران فرمان می دهند تا حرمت مقدسترین فریضه دینمان را بشکنیم و تکلیف الهی را زیر پا بگذاریم.»
اما این دوسال برای شخصی چون ابراهیم چندان خالی از لطف هم نبود؛ زیرا در همین مدت توانست با برخی از جوانان روشنفکر و انقلابی مخالف رژیم ستمشاهی آشنا شود و به تعدادی از کتب ممنوعه (از نظر ساواک) دست یابد. مطالعه آن کتاب ها که مخفیانه و توسط برخی از دوستان، برایش فراهم می شد تاثیر عمیق و سازنده ای در روح و جان محمد ابراهیم گذاشت و به روشنایی اندیشه و انتخاب راهش کمک شایانی کرد. مطالعه همان کتاب ها و برخورد و آشنایی با بعضی از دوستان، باعث شد که ابراهیم فعالیت های خود را علیه رژیم ستمشاهی آغاز کند وبه روشنگری مردم و افشای چهره طاغوت بپردازد.
دوران معلمی:
پس از پایان دوران سربازی و بازگشت به زادگاهش شغل معلمی را برگزید و در روستاها مشغول تدریس شد و به تعلیم فرزندان این مرز و بوم همت گماشت. ابراهیم در این دوران نیز با تعدادی از روحانیون متعهد و انقلابی ارتباط پیدا کرد و در اثر مجالست با آنها با شخصیت حضرت امام (ره) بیشتر آشنا شد. به دنبال این آشنایی و شناخت، سعی می کرد تا در محیط مدرسه و کلاس درس، دانش آموزان را با معارف اسلامی و اندیشه های انقلابی حضرت امام(ره) و یارانش آشنا کند.
او در تشویق و ترغیب دانش آموزان به مطالعه و کسب بینش و آگاهی سعی و افری داشت و همین امور سبب شد که چندین نوبت از طرف ساواک به او اخطار شود. لیکن روح بزرگ و بی باک او به همه آن اخطارها بی اعتنا بود و هدف و راهش را بدون اندک تزلزلی پی می گرفت و از تربیت شاگردان خود لحظه ای غفلت نمی ورزید. با گسترش تدریجی انقلاب اسلامی، ابراهیم پرچمداری جوانان مبارز شهرضا را برعهده گرفت. پس از انتقال وی به شهرضا برای تدریس در مدارس شهر، ارتباطش با حوزه علمیه قم برقرار شد و به طور مستمر برای گرفتن رهنمود، ملاقات با روحانیون و دریافت اعلامیه و نوار به قم رفت و آمد می کرد.
سخنرانی های پر شور و آتشین او علیه رژیم که بدون مصلحت اندیشی انجام می شد، مأمورین رژیم را به تعقیب وی واداشته بود، به گونه ای که او شهر به شهر می گشت تا از دستگیری در امان باشد. نخست به شهر فیروز آباد رفت و مدتی در آنجا دست به تبلیغ و ارشاد مردم زد. پس از چندی به یاسوج رفت. موقعی که در صدد دستگیری وی برآمدند به دوگنبدان عزیمت کرد و سپس به اهواز رفت و در آنجا سکنی گزید. در این دوران اقشار مختلف در اعتراض به رژیم ستمشاهی و اعمال وحشیانه اش عکس العمل نشان می دادند و ابراهیم احساس کرد که برای سازماندهی تظاهرات باید به شهرضا برگردد.
بعد از بازگشت به شهر خود در کشاندن مردم به خیابان ها و انجام تظاهرات علیه رژیم، فعالیت و کوشش خود را افزایش داد تا اینکه در یکی از راهپیمایی های پرشور مردمی، قطعنامه مهمی که یکی از بندهای آن انحلال ساواک بود، توسط شهید همت قرائت شد. به دنبال آن فرمان ترور و اعدام ایشان توسط فرماندار نظامی اصفهان، سرلشکر معدوم «ناجی»، صادر گردید.
ماموران رژیم در هر فرصتی در پی آن بودند که این فرزند شجاع و رشید اسلام را از پای درآورند، ولی او با تغییر لباس وقیافه، مبارزات ضد دولتی خود را دنبال می کرد تا این که انقلاب اسلامی به رهبری حضرت امام خمینی (ره)، به پیروزی رسید.
فعالیت های پس از پیروزی انقلاب :
شهید همیت پس از پیروزی انقلاب در جهت ایجاد نظم و دفاع از شهر و راه اندازی کمیته انقلاب اسلامی شهرضا نقش اساسی داشت. او از جمله کسانی بود که سپاه شهرضا را با کمک دوتن از برادران خود و سه تن از دوستانش تشکیل داد.
آنها با تدبیر و درایت و نفوذ خانوادگی که در شهر داشتند مکانی را بعنوان مقر سپاه در اختیار گرفته و مقادیر قابل توجهی سلاح از شهربانی شهر به آنجا منتقل کردند و از طریق مردم، سایر مایحتاج و نیازمندیها را رفع کردند.
به تدریج عناصر حزب اللهی به عضویت سپاه در آمدند و هنگامی که مجموعه سپاه سازمان پیدا کرد، او مسئولیت روابط عمومی سپاه را به عهده داشت.
به همت شهید بزرگوار و فعالیت های شبانه روزی برادران پاسدار در سال 58، یاغیان و اشرار اطراف شهرضا که به آزار و اذیت مردم می پرداختند، دستگیر و به دادگاه انقلاب اسلامی، تحویل داده شدند و شهر از لوث وجود افراد شرور و قاچاقچی پاکسازی گردید.
از کارهای اساسی ایشان در این مقطع، سامان بخشیدن به فعالیتهای فرهنگی، تبلیغی منطقه بود که درآگاه ساختن جوانان وایجاد شور انقلابی تاثیر بسزایی داشت.
اواخر سال 58 برحسب ضرورت و به دلیل تجربیات گرانبهای او در زمینه امور فرهنگی به خرمشهر و سپس به بندر چابهار و کنارک (در استان سیستان و بلوچستان) عزیمت کرد و به فعالیت های گسترده فرهنگی پرداخت.
نقش شهید در کردستان و مقابله با ضد انقلاب:
شهید همت در خرداد سال 1359 به منطقه کردستان که بخش هایی از آن در چنگال گروهکهای مزدور گرفتار شده بود، اعزام گردید. ایشان با توکل به خدا و عزمی راسخ مبازره بی امان و همه جانبه ای را علیه عوامل استکبار جهانی و گروهکهای خود فروخته در کردستان شروع کرد و هر روز عرصه را بر آنها تنگتر می نمود. از طرفی در جهت جذب مردم محروم کُرد و رفع مشکلات آنان به سهم خود تلاش داشت و برای مقابله با فقر فرهنگی منطقه اهتمام چشمگیری از خود نشان می داد تا جایی که هنگام ترک آنجا، مردم منطقه گریه می کردند و حتی تحصن نموده و نمی خواستند از این بزرگوار جدا شوند.
رشادت های او در برخورد با گروهک های یاغی قابل تحسین و ستایش است. براساس آماری که از یادداشت های آن شهید به دست آمده است، سپاه پاسداران پاوه از مهر 59 تا دیماه 60 (بافرماندهی مدبرانه او) عملیات موفق در خصوص پاکسازی روستاها از وجود اشرار، آزاد سازی ارتفاعات و درگیری با نیروهای ارتش بعث داشته است.
شهید همت و دفاع مقدس:
پس از شروع جنگ تحمیلی از سوی رژیم متجاوز عراق، شهید همیت به صحنه کارزار وارد شد و در طی سالیان حضور در جبهه های نبرد، خدمات شایان توجهی برجای گذاشت و افتخارها آفرید.
او و سردار رشید اسلام، حاج احمد متوسلیان، به دستور فرماندهی محترم کل سپاه ماموریت یافتند ضمن اعزام به جبهه جنوب، تیپ محمد رسول الله (ص) را تشکیل دهند.
در عملیات سراسری فتح المبین، مسئولیت قسمتی از کل عملیات به عهده این سردار دلاور بود. موفقیت عملیات در منطقه کوهستانی «شاوریه» مرهون ایثار و تلاش این سردار بزرگ و همرزمان اوست.
شهید همت در عملیات پیروزمند بیت المقدس در سمت معاونت تیپ محمد رسول الله (ص) فعالیت و تلاش تحصین برانگیزی را در شکستن محاصره جاده شلمچه – خرمشهر انجام داد و به حق می توان گفت که او و یگان تحت امرش سهم بسزایی در فتح خرمشهر داشته اند و با اینکه منطقه عملیاتی دشت بود، شهید حاج همت با استفاده از بهترین تدبیر نظامی به نحو مطلوبی فرماندهی کرد.
در سال 1361 با توجه به شعله ور شدن آتش فتنه و جنگ در جنوب لبنان به منظور یاری رساندن به مردم مسلمان و مظلوم لبنان که مورد هجوم ناجوانمردانه رژیم صهیونیستی قرار گرفته بود راهی آن دیار شد و پس از دو ماه حضور در این خطه به میهن اسلامی بازگشت و در محور جنگ و جهاد قرار گرفت.
با شروع عملیات رمضان در تاریخ 23/4/1361 در منطقه «شرق بصره» فرماندهی تیپ 27 حضرت رسول اکرم (ص) را بر عهده گرفت و بعدها با ارتقای این یگان به لشکر، تا زمان شهادتش در سمت فرماندهی انجام وظیفه نمود. پس از آن در عملیات مسلم بن عقیل و محرم – که او فرمانده قرارگاه ظفر بود – سلحشورانه با دشمن زبون جنگید. در عملیات والفجر مقدماتی بود که شهید حاج همت، مسئولیت سپاه یازدهم قدر را که شامل لشکر 27 حضرت محمد رسول الله (ص)، لشکر 31 عاشورا، لشکر 5 نصر و تیپ 10 سید الشهدا(ع) بود، بر عهده گرفت.
سرعت عمل و صلابت رزمندگان لشکر 27 تحت فرماندهی ایشان در عملیات والفجر 4 و تصرف ارتفاعات کانی مانگاه در آن مقاطع از خاطره ها محو نمی شود.
صلابت، اقتدار و استقامت فراموش نشدنی این شهید و الامقام و رزمندگان لشکر محمد رسول الله (ص) در جریان عملیات خیبر در منطقه طلائیه و تصرف جزایر مجنون و حفظ آن با وجود پاتک های شدید دشمن، از افتخارات تاریخ جنگ محسوب می گردد.
مقاومت و پایداری آنان در این جزایر به قدری تحسین بر انگیز بود که حتی فرمانده سپاه سوم عراق در یکی از اظهاراتش گفته بود:
«... ما آنقدر آتش بر جزایر مجنون فرو ریختیم و آنچنان آنجا را بمباران شدید نمودیم که از جزایر مجنون جز تلی از خاکستر چیز دیگری باقی نیست!»
اما شهید همت بدون هراس و ترس از دشمن و با وجود بی خوابی های مکرر همچنان به ادای تکلیف و اجرای فرمان حضرت امام خمینی (ره) مبنی بر حفظ جزایر می اندیشید و خطاب به برادران بسیجی می گفت:
«برادران، امروز مساله ما، مساله اسلام و حفظ و حراست از حریم قرآن است. بدون تردید یا همه باید پرچم سرخ عاشورایی حسین (ع) را به دوش کشیم و قداست مکتبمان، مملکت و ناموسمان را پاسداری و حراست کنیم و با گوشت و خون به حفظ جزیره، همت نماییم، یا اینکه پرچم ذلت و تسلیم را در مقابل دشمنان خدا بالا ببریم و این ننگ و بدبختی را به دامن مطهر اعتقادمان روا داریم ،که اطمینان دارم شما طالبان حریت و شرف هستید، نه ننگ و بدنامی.»
ویژگی های برجسته شهید:
او عارفی وارسته، ایثارگری سلحشور و اسوه ای برای دیگران بودکه جز خدا به چیز دیگری نمی اندیشید و به عشق رسیدن به هدف متعالی و کسب رضای خدا و حضرت احدیت، شب و روز تلاش می کرد و سخت ترین و مشکل ترین مسئولیت های نظامی را با کمال خوشرویی و اشتیاق و آرامش خاطر می پذیرفت.
سردار سرلشکر رحیم صفوی فرمانده سابق سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درباره وی چنین می گوید:
«او انسانی بود که برای خدا کار می کرد و اخلاص در عمل از ویژگی های بارز او بود، ایشان یکی از افراد درجه اولی بود که همیشه ماموریت های سنگین بر عهده اش قرار داشت. حاج همت مثل مالک اشتر بود که با خضوع و خشوعی که در مقابل خدا و در برابر دلاورمردان بسیجی داشت، در مقابله با دشمن همچون شیری غرّان از مصادیق «اشداء علی الکفار، رحماء بینهم» بود. همت کسی بودکه برای این انقلاب همه چیز خودش را فدا کرد و از زندگیش گذشت. او واقعاً به امر ولایت اعتقاد کامل داشت و حاضر بود در این راه جان بدهد، که عاقبت هم چنین کرد. همیشه سفارش می کرد که دستورات را باید موبه مو اجرا کرد. وقتی دستوری هر چند خلاف نظرش به وی ابلاغ می شد، از آن دفاع می کرد. ابراهیم از زمان طفولیت، روحی لطیف ،عبادی و نیایشگر داشت.»
پدر بزرگوارش می گوید:
«محمد ابراهیم از سن 10 سالگی تا لحظه شهادت در تمام فراز و نشیب های سیاسی و نظامی، هرگز نمازش ترک نشد. روزی از یک سفر طولانی و خسته کننده به منزل بازگشت. پس از استراحت مختصر، شب فرا رسید. ابراهیم آن شب را به همه خستگی هایش تا پگاه، به نماز و نیایش ایستاد ووقتی مادرش او را به استراحت سفارش نمود، گفت: مادر! حال عجیبی داشتم. ای کاش به سراغم نمی آمدی و آن حالت زیبای روحانی را از من نمی گرفتی.»
این انسان پارسا تا آخرین لحظات حیات خود، دست از دعا و نیایش بر نداشت. نماز اول وقت را بر همه چیز مقدم می شمرد و قرآن و توسل برنامه روزانه او بود. او به راستی همه چیز را فدای انقلاب کرده بود. آن چیزی که برای او مطرح نبود خواب و خوراک و استراحت بود. هر زمان که برای دیدار خانواده اش به شهرضا می رفت، در آنجا لحظه ای از گره گشایی مشکلات و گرفتاری های مردم باز نمی ایستاد و دائماً در اندیشه انجام خدمتی به خلق الله بود.
شهید همت آنچنان با جبهه و جنگ عجین شده بود که در طول حیات نظامی خود فرزند بزرگش را فقط شش بار و فرزند کوچکتر خود را تنها یکبار در آغوش گرفته بود.
او بسان شمع می سوخت و چونان چشمه ساران در حال جوشش بود و یک آن از تحرک باز نمی ایستاد. روحیه ایثار و استقامت او شگفت انگیز بود. حتی جیره و سهمیه لباس خود را به دیگران می بخشید و با همان کم، قانع بود و در پاسخ کسانی که می پرسیدند چرا لباس خود را که به آن نیازمند بودی، بخشیدی؟ می گفت: «من پنج سال است که یک اورکت دارم و هنوز قابل استفاده است!»
او فرماندهی مدیر و مدبر بود. قدرت عجیبی در مدیریت داشت. آن هم یک مدیریت سالم در اداره کارها و نیروها. با وجود آنکه به مسائل عاطفی و نیز اصول مدیریت احترام می گذاشت و عمل می کرد، در عین حال هنگام فرماندهی قاطع بود. او نیروهای تحت امر خود را خوب توجیه می کرد و نظارت و پیگیری خوبی نیزداشت . کسی را که در انجام دستورات کوتاهی می نمود بازخواست می کرد و کسی را که خوب عمل می کرد تشویق می نمود.
بینش سیاسی بُعد دیگری از شخصیت والای او به شمار می رفت. به مسائل لبنان و فلسطین و سایر کشورهای اسلامی بسیار می اندیشید و آنچنان از اوضاع آنجا مطلع بود که گویی سالیان درازی در آن سامان با دشمنان خدا و رسول(ص) در ستیز بوده است. او با وجود مشغله فراوان از مطالعه غافل نبود و نسبت به مسائل سیاسی روز شناخت وسیعی داشت.
از ویژگی های اخلاقی شهید همت برخورد دوستانه او با بسیجیان جان برکف بود. به بسیجیان عشق می ورزید و همواره در سخنانش از این مجاهدان مخلص تمجید و قدرشناسی می کرد. «من خاک پای بسیجیان هم نمی شوم.ای کاش من یک بسیجی بودم و در سنگر نبرد از آنان جدا نمی شدم.»
وقتی در سنگر های نبرد، غذای گرم برای شهید همت می آوردند سوال می کرد: آیا نیروهای خط مقدم و دیگر اعضای همرزممان در سنگرها همین غذا را می خورند یا خیر؟ و تا مطمئن نمی شد دست به غذا نمی زد.
شهید همت همواره برای رعایت حقوق بسیجیان به مسئولان امر تاکید و توصیه داشت. او که از روحیه ایثار و استقامت کم نظیری برخوردار بود، با برخوردها و صفات اخلاقی اش در واقع معلمی نمونه و سرمشقی خوب برای پاسداران و بسیجیان بود و خود به آنچه می گفت، عمل می کرد. عشق و علاقه نیروها به او نیز از همین راز سرچشمه می گرفت. برای شهید همت مطرح نبود که چکاره است، فرمانده است یا نه. همت یک رزمنده بود، همت هم مرد جنگ بود و هم معلمی وارسته.
نحوه شهادت:
شهید همت در جریان عملیات خیبر به برادران گفته بود: «باید مقاومت کرده و مانع از بازپسگیری مناطق تصرف شده، توسط دشمن شد. یا همه اینجا شهید می شویم و یا جزیره مجنون را نگه می داریم.»
رزمندگان لشکر نیز با تمام توان در برابر دشمن مردانه ایستادگی کردند. حاجی جلو رفته بود تا وضع جبهه توحید را از نزدیک بررسی کند، که گلوله توپ در نزدیکی اش اصابت می کند و این سردار دلاور به همراه معاونش، شهید اکبر زجاجی، دعوت حق را لبیک گفتند و سرانجام در 24 اسفند سال 62 در عملیات خیبر به لقاء خداوند شتافتند.

سالگرد شهادت سردار سرلشكر پاسدار شهید حاج حسین خرازی فرمانده لشكر 14 امام حسین(ع)

تولد وكودكی
فعالیتهای سیاسی – مذهبی
پس از پیروزی انقلاب اسلامی
شهید و دفاع مقدس
خصوصیات برجسته شهید
نحوه شهادت
تولد وكودكی
به سال 1336 ه.ش. در یكی از محلههای مستضعفنشین شهر شهیدپرور اصفهان بنام كوی كلم، در خانوادهای آگاه، متقی و با ایمان فرزندی متولد شد كه او را حسین نامیدند.از همان آغاز، كودكی باهوش و مودب بود. در دوران كودكی به دلیل مداومت پدر بر حضور در نماز جماعت و مراسم دینی، او نیز به این مجالس راه پیدا كرد.از آنجا كه والدین او برای تربیت فرزندان اهتمام زیادی داشتند، او را به دبستانی فرستادند كه معلمانش افرادی متعهد، پایبند و مراقب امور دینی و اخلاقی بچهها بودند. علاوه بر آن، اكثر اوقات پس از خاتمه تكالیف مدرسه، به همراه پدر به مسجد محله – معروف به مسجد سید – میرفت و به خاطر صدای صاف و پرطنینی كه داشت، اذانگو و مكبر مسجد شد.
فعالیتهای سیاسی – مذهبی
حسین در زمان فراگیری دانش كلاسیك، لحظهای از آموزش مسائل دینی غافل نبود. به تدریج نسبت به امور سیاسی آشنایی بیشتری پیدا كرد و در شرایط فساد و خفقان دوران طاغوت گرایش زیادی به مطالعه جزوهها و كتب اسلامی نشان داد.در سال 1355 پس از اخذ دیپلم طبیعی به سربازی اعزام شد. در مشهد ضمن گذراندن دوران سربازی، فعالانه به تحصیل علوم قرآنی در مجامع مذهبی مبادرت ورزید. طولی نكشید كه او را به همراه عدهای دیگر بالاجبار به عملیات سركوبگرانه ظفار (عمان) فرستادند. حسین از این كار فوق العاده ناراحت بود و با آگاهی و شعور بالای خود، نماز را در آن سفر تمام میخواند. وقتی دوستانش علت را سئوال كردند در جواب گفت: «این سفر، سفر معصیت است و باید نماز را كامل خواند.»در سال 1357 به دنبال صدور فرمان حضرت امام خمینی مبنی بر فرار سربازان از پادگان ها و سربازخانهها، او و برادرش هر دو از خدمت سربازی فرار كردند و به خیل عظیم امت اسلامی پیوستند. آنها در این مدت، دائماً در تكاپوی كار انقلاب و تشكل انقلابیون محل بودند.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی
شهید حاج حسین خرازی از همان آغاز پیروزی انقلاب اسلامی، درگیر فعالیت در كمیته انقلاب اسلامی، مبارزه با ضد انقلاب داخلی و جنگهای كردستان بود و لحظهای آرام نداشت. به خاطر روحیه نظامی و استعدادی كه در این زمینه داشت، مسؤولیتهایی را در اصفهان پذیرفت و با شروع فعالیت ضدانقلابیون در گنبد، مإموریتی به آن خطه داشت.
دشمن كه هر روز در فكر ایجاد توطئهای علیه انقلاب اسلامی بود، غائله كردستان را آفرید و شهید حاج حسین خرازی در اوج درگیریها، زمانی كه به كردستان رفت، بعد از رشادتهایی كه در زمینه آزاد كردن شهر سنندج (همراه با شهید علی رضاییان فرمانده قرارگاه تاكتیكی حمزه) از خود نشان داد، در سمت فرماندهی گردان ضربت كه قوی ترین گردان آن زمان محسوب میشد، وارد عمل گردید و در آزادسازی شهرهای دیگر كردستان از قبیل دیواندره، سقز، بانه، مریوان و سردشت نقش مؤثری را ایفا نمود و با تدابیر نظامی، بیشترین ضربات را به ضدانقلاب وارد آورد.
شهید و دفاع مقدس
شهید خرازی با شروع جنگ تحمیلی بنا به تقاضای همرزمان خود، پس از یكسال خدمت صادقانه در كردستان راهی خطه جنوب شد و به سمت فرمانده اولین خط دفاعی كه مقابل عراقیها در جاده آبادان-اهواز در منطقه دار خوین تشكیل شده بود (و بعداً در میان رزمندگان اسلام، به «خط شیر» معروف شد) منصوب گشت.
خطی كه نه ماه در برابر مزدوران عراقی دفاع جانانهای را انجام داد و دلاورانی قدرتمند را تربیت كرد. این در حالی بود كه رزمندگان از نظر تجهیزات جنگی و امكانات تداركاتی شدیداً در مضیقه بودند، اما اخلاص و روح ایمان بچههای رزمنده، نه تنها باعث غلبه سختیها و مشكلات بر آنها نشد بلكه هر لحظه آماده شركت در عملیات و جانفشانی بودند.
در عملیات شكست حصر آبادان، فرماندهی جبهه دارخوین را به عهده داشت و دو پل حفار و مارد را كه عراقی ها با نصب آن دو پل بر روی رود كارون، آبادان را محاصره كرده بودند، به تصرف درآورد.
شهید خرازی در آزاد سازی بستان بهترین مانور عملیاتی را با دور زدن دشمن از چزابه و تپه های رملی و محاصره كردن آنها در شمال منطقه بستان انجام داد و پس از عملیات پیروزمندانه طریق القدس بود كه تیپ امام حسین (ع) رسمیت یافت.
در عملیات فتح المبین دشمن را در جاده عین خوش با همان تدبیر فرماندهی اش حدود 15 كیلومتر دور زد و یگان او در عملیات بیت المقدس جزو اولین لشكرهایی بود كه از رود كارون عبور كرد و به جاده اهواز- خرمشهر رسید و در آزاد سازی خرمشهر نیز سهم بسزایی داشت.
از آن پس در عملیات مختلف همچون رمضان، والفجر مقدماتی، والفجر 4 و خیبر در سمت فرماندهی لشكر امام حسین(ع)، به همراه رزمندگان دلاور آن لشكر، رشادتهای بسیاری از خود نشان داد.
در عملیات خیبر كه توام با صدمات و مشقات زیادی بود دشمن، منطقه را با انواع و اقسام جنگافزارها و بمبهای شیمیایی مورد حمله قرار داده بود، اما شهید خرازی هرگز حاضر به عقبنشینی و ترك موضع خود نشد، تا اینكه در این عملیات یك دست او در اثر اصابت تركش قطع گردید و پیكر زخم خورده او به عقب فرستاده شد.
از بیمارستان یزد – همانجایی كه بستری بود – به منزل تلفن كرد و به پدرش گفت: من مجروح شدهام و دستم خراش جزئی برداشته، لازم نیست زحمت بكشید و به یزد بیایید، چون مسئله چندان مهمی نیست. همین روزها كه مرخص شدم خودم به دیدارتان میآیم.
در عملیات والفجر 8 لشكر امام حسین(ع) تحت فرماندهی او به عنوان یكی از بهترین یگانهای عمل كننده، لشكر گارد جمهوری عراق را به تسلیم واداشت و پیروزیهای چشمگیری را در منطقه فاو و كارخانه نمك كه جزو پیچیدهترین مناطق جنگی بود، به دست آورد.
در عملیات كربلای 5 در جلسهای با حضور فرماندهان گردانهاو یگانها از آنان بیعت گرفت كه تا پای جان ایستادگی كنند و گفت: هركس عاشق شهادت نیست از همین حالا در عملیات شركت نكند، زیرا كه این یكی از آن عملیات های عاشقانه است و از حسابهای عادی خارج است.
لشكر او در این عملیات توانست با عبور از خاكریزهای هلالی كه در پشت نهر جاسم – از كنار اروندرود تا جنوب كانال ماهی ادامه داشت – شكست سختی به عراقیها وارد آورد. عبور از این نهر بدان جهت برای رزمند گان مهم بود كه علاوه بر تثبیت مواضع فتح شده، عامل سقوط یكی از دژهای شرق بصره بود كه در كنار هم قرار داشتند.
هدایت نیروهای خط شكن در میان آتش و بیاعتنایی او به تركشها و تیرهای مستقیم دشمن و ایثار و از خودگذشتگی او، راه را برای پیشروی هموار كرد و بالاخره با استعانت از الطاف الهی در آن صبح فتح و پیروزی، حاج حسین با خضوع و خشوع به نماز ایستاد.
خصوصیات برجسته شهید
شهید خرازی با قرآن و مفاهیم آن مانوس بود و قرآن را با صدای بسیار خوبی قرائت میكرد.
روزهای عاشورا با پای برهنه به همراه برادران رزمنده خود در لشكر امام حسین(ع) در بیابانهای خوزستان به سینهزنی و عزاداری میپرداخت و مقید بود كه شخصاً در این روز زیارت عاشورا بخواند.
او علاوه بر داشتن تدبیر نظامی، شجاعت كمنظیری داشت. با همه مشكلات و سختیها، در طول سالیان جنگ و جهاد از خود ضعفی نشان نداد. قاطعیت و صلابتش برای همه فرماندهان گردانها و محورها، نمونه و از ابهت فرماندهی خاصی برخوردار بود.
حساسیت فوقالعادهای نسبت به مصرف بیتالمال داشت، همیشه نیروها را به پرهیز از اسراف سفارش میكرد و میگفت: وسایل و امكاناتی را كه مردم مستضعف دراین دوران سخت زندگی جنگی تهیه میكنند و به جبهه میفرستند بیهوده هدر ندهید، آنچه میگفت عامل بود، به همین جهت گفتارش به دل مینشست.
حاج حسین معتقد به نظم و ترتیب در امور و رعایت انضباط نظامی بود و از اهتمام به آموزش نظامی برادران و تربیت كادرهای كارآمد غافل نبود.
نیمههای شب اغلب از آسایشگاهها و محلهای استقرار نیروی لشكر سركشی نموده و حتی نحوه خوابیدن آنها را كنترل میكرد. گاه، اگر پتوی كسی كنار رفته بود با آرامش تمام آن را بر روی او میكشید.
او به وضع تداركات رزمندگان به صورت جدی رسیدگی میكرد.
شهید خرازی یك عارف بود. همیشه با وضو بود. نمازش توام با گریه و شور و حال بود و نماز شبش ترك نمیشد.
او معتقد بود: هرچه میكشین و هرچه كه به سرمان میآید از نافرمانی خداست و همه، ریشه در عدم رعایت حلال و حرام خدا دارد.
دقت فوقالعادهای در اجرای دستورات الهی داشت و این اعتقاد را بارها به زبان میآورد كه: سهلانگاری و سستی در اعمال عبادی تاثیر نامطلوبی در پیروزیها دارد.
دائماً به فرماندهان ردههای تابعه سفارش میكرد كه در امور مذهبی برادران دقت كنند.
همیشه لباس بسیجی بر تن داشت و در مقابل بسیجیها، خاكی و فروتن بود. صفا، صداقت، سادگی و بیپیرایگی از ویژگیهای او بود.
در توصیف شهید چنین گفتهاند:
حجتالاسلام والمسلمین محمدی عراقی:
درود بر او كه صادقانه در میدان خونبار جهاد فی سبیلالله قدم نهاد و سرافراز و پرافتخار در خیل اولیای خاص الهی راه كمال پیمود و با عزت و افتخار به سوی ملكوت اعلی و سراپرده قرب الی الله عروج نمود. «طوبی لَهُم و حُسنُ مَآب.»
آری، شهید خرازی قبل از شهادت نیز شهید زنده بود. او با چهره محبوبش و سیمای نورانیش حكایت از جهشی جدید و تقربی نوین برفراز قلل بلند عزت و كرامت به مقام عندالرب شتافت.
مهندس میرحسین موسوی:
خرازیها رفتند تا هنر راست قامت بودن و فن نمایش زیستن و درس زیبا مردن را به ما بیاموزند.
هنر خرازیها فتح خرمشهر و بستان نیست؛ شهادت، هنر مردان خداست؛ مرگی هنرمندانه و حیاتی جاودانه.
سردار فرماندهی كل سپاه :
ما برادر عزیزی را از دست دادهایم و چه مشكل است دنیا را تحمل كردن بعد از رفتن این عزیزان، خدایا! حسین خرازی ما را در آخرت نزد صدیقین قرار بده و یاد او را به دل ما پایدار ساز.
نحوه شهادت
او با آنكه یك دست بیشتر نداشت ولی با جنب و جوش و تلاش فوقالعادهاش هیچگاه احساس كمبود نمیكرد و برای تأمین و تدارك نیروهای رزمنده در خط مقدم جبهه، تلاش فراوانی مینمود.
در بسیاری از عملیاتها حاج حسین مجروح شد. اما برای جلوگیری از تضعیف روحیه همرزمانش حاضر نمیشد به پشت جبهه انتقال یابد.
در عملیات كربلای 5 ، زمانی مه در اوج آتش توپخانه دشمن، رساندن غذا به رزمندگان با مشكل مواجه شده بود، خود پییگیر جدی این كار شد، كه در همان حال خمپاره ای در نزدیكی اش منفجر شد و روح عاشورایی او به ملكوت اعلی پرواز كرد و این سردار بزرگ در روز هشتم اسفند ماه 1365 در جوار قرب الهی ماوا گزید. سردار دلا وری كه همواره در عملیات ها پیشقدم بود و اغلب اوقات شخصاً به شناسایی می رفت.
در هر شرایطی تصمیمش برای خدا و در جهت رضای حق بود.
او یار حسین زمان، عاشق جبهه و جبههای ها بود و وقتی به خط مقدم میرسید گویی جان دوبارهای مییافت؛ شاد میشد و چهرهاش آثار این نشاط را نمایان میساخت.
شهید خرازی پرورش یافته مكتب حسین(ع) و الگوی وفاداری به اصول و ایستادگی بر سر ارزشها و آرمانها بود. جان شیفتهاش آنچنان از زلال مكتب حیاتبخش اسلام و زمزمه خلوص، سیراب شده بود كه كمترین شائبه سیاستبازی و جاهطلبی به دورترین زاویه ذهنش راه نمییافت.
این شهید سرافراز اسلام با علو طبع و همت والایی كه داشت هلال روشن مهتاب قلبش، هرگز به خسوف نگرایید و شكوفههای سفید نهال وجودش را آفت نفس، تیره نگردانید. در لباس سبز سپاه و میقات مسجد، مُحرِم شد، در عرفات جبهه وقوف كرد و در منای شلمچه و مسلخ عشق، جان به جان آفرین تسلیم نمود.
رهبر معظم انقلاب و فرمانده كل قوا در مورد ایشان میفرمایند:
او (حسین خرازی) سردار رشید اسلام و پرچمدار جهاد و شهادت بود كه با ذخیرهای از ایمان و تقوا و جهاد و تلاش شبانهروزی برای خدا و نبرد بیامان با دشمنان اسلام، در آسمان شهادت پرواز كرد و بر آستان رحمت الهی فرود آمد و به لقاءالله پیوست.
درود بر او و بر همه همسنگرانش كه خود نامش حسین بود و لشكرش نیز همنام مولایش امام حسین(ع).

یادباد...

وقف انقلاب
شهید رجایی خودش را وقف انقلاب كرده بود. بعضی وقتها خدمتش میرسیدم، میدیدم روی موكت دراز كشیده و چشمش را بسته است. میگفت خوشنویسان مطلبت را بگو، بیدارم.
در ملاقاتی كه همراه آقای رجایی در قم خدمت امام رسیدیم، امام بعد از این كه گزارش ایشان را درباره آموزش و پرورش شنید، فرمود انشاالله اگر این گونه كار كنید (اشاره به نوع كار كردن شهید رجایی كه از لابهلای گزارش فهمیده بود) 20 سال طول میكشد تا به نقطه صفر برسم. اصولا رجایی ارادت عجیبی به امام داشت. آن روز تنفیذ حكم ایشان را همه از تلویزیون دیدیم واقعا ارادت مریدانه رجایی به امام تكاندهنده است. خوشنویسان
مرام حكومتی، نه فقط روش شخصی
برای رجایی سادهزیستی فقط یك روش شخصی نبود بلكه در حكومت هم آن را اعمال میكرد.
اولین نصیحت ایشان به من پس از این كه مدیر كل آموزش و پرورش تهران شدم این بود كه برو سعی كن این اتاق را كوچكتر و كمتر كنی نه این كه زیادش كنی.
خوشنویسان
عکس یادگاری با نخست وزیر
هرچند من با شهید رجایی برخوردهای كمی داشتم ولی خیلی تكاندهنده و سازنده بود.
رجایی آدم خیلی بیادعایی بود و اهل قیافه گرفتن نبود. زمانی كه رجایی نخستوزیر بود، بازدیدی از دانشكده افسری نیروی زمینی ارتش داشتیم. شیوه حركت رئیس جمهور (بنیصدر) طوری بود كه همه باید كنار میرفتند و ادای احترام میكردند. اما نخستورزیر همراه مردم و پشت سر رئیس جمهور حركت میكرد.
مردم از این كه جلوی رئیس جمهور بیایند، نگرانی و هراس داشتند اما به محض این كه به رجایی میرسیدند، لبخندی به وی میزدند و میگفتند، آقای رجایی یك عكس با هم بگیریم، میگفت: بگیریم، آدمها سختشان بود كه به رئیسجمهور یك كلمه بگویند، ولی راحت بودند كه به نخستوزیر بگویند یك عكس با هم بگیریم.
مجتبی رحماندوست
من هم وزیرم
ما جمعه صبح به هیات دولت میرفتیم و تا ساعت 30/10 صبح كار میكردیم و بعد دسته جمعی به نماز جمعه میرفتیم. هركدام هم برای خودمان یك جانماز داشتیم. یك روز شهید رجایی گفت: كه من میخواهم ثواب این كار را ببرم و شما را به جانماز مهمان كنم. یك فرش بزرگ دارم و آن را میآورم همه ما در آن، جا میشویم.
ما خوشحال شدیم و گفتیم كه در این صورت ما فقط مهرمان را بر میداریم و میآییم. دكتر شیبانی هم معمولا از یك سنگ به جای مهر استفاده میكرد. آن روز ما خوشحال بودیم چرا كه میگفتیم امروز مهمان شهید رجایی هستیم و ایشان ما را به فرش نماز جمعه مهمان كرده است!
ما معمولا در خیابان قدس و ضلع شرقی دانشگاه مینشستیم و جای مشخصی را انتخاب كرده بودیم چراكه وقتی نماز جمعه میآمدیم جاهای دیگر پر شده بود. آقای رجایی فرش را كه آورد دیدیم یك گلیم كهنه و سوراخ بود كه تمام پشم آن ریخته شده بود. این مسئله اسباب خنده دوستان شده بود كه ما را به عجب فرشی مهمان كردهاید؟ شهید رجایی در پاسخ گفت كه همین فرش را داشتیم. بالاخره فرش را پهن كردیم و همه در دو ردیف، سه نفر جلو و چهار نفر در عقب نشستیم. شهید رجایی جلو نشسته بود. من دكتر شیبانی، مهندس كلانتری با پیرمردی كه بغل دست ما نشسته بود در حال گفتگو بود. كنجكاو شدم كه ببینیم چه میگوید؟ آن پیرمرد به شهید كلانتری می گفت كه آقا ببین ما چه حكومتی داریم. آدم واقعا لذت میبرد. آقای كلانتری گفت مگر چه شده است؟ پیرمرد با اشارهای به دكتر قندی گفت: آن آقا را میبینی من خوب میشناسمش، عالیترین تحصیلات را در مخابرات دارد، وزیر این مملكت است اما آمده و روی این گلیم پاره نشسته است!
شهید كلانتری هم آدم شوخی بود، در جواب به آن پیرمرد گفته بود كه تعجبآمیزتر مطلبی است كه من به تو خواهم گفت. پیرمرد پرسیده بود آن مطلب چیست؟ شهید كلانتری گفت: من كلانتری وزیر راه و ترابری، این شخص هم كه میبینی كنار بنده نشسته دكتر زرگر وزیر بهداشت و درمان است. آن یكی كه آن طرف نشسته دكتر شیبانی وزیر كشاورزی و آن یكی كه جلو نشسته آقای رجایی وزیر آموزش و پرورش و آن شخص كه آنجا نشسته عباسپور وزیر نیرو است. پیرمرد با شنیدن این حرفها داشت پرواز میكرد.
دکتر موسوی زرگر
روی خاک با بسیجیان
بعد از انقلاب، دو سفر با شهید رجایی در محاصره آبادان همراه با شهید جهانآرا شب را زیر غرش توپ و خمپاره سر كردیم. در همان موقع ایشان با فرماندهان مشغول بررسی چگونگی شكستن حصر آبادان بودند. همه رزمندگان از اشتیاق دور ایشان حلقه زده بودند و از كاستیهای آنموقع (دولت) گله میكردند و جالب بود كه ایشان به وجود بنیصدر بیاعتناء بودند و به هیچوجه در بدگویی به بنیصدر با رزمندگان همراهی نمیكردند و من فكر میكنم ایشان به خاطر تایید امام بود كه آن زمان نسبت به بنیصدر چنین رفتاری داشتند و در هر حال ایشان آن زمان رئیسجمهور بودند. تا صبح ایشان روی خاك با بسیجیان در آن شرایط سخت به گفتگو میپرداختند كه هیچ كس باور نمیكرد ایشان نخستوزیر مملكت باشد.
سرحدی زاده
چه شد نخست وزیر شدی ؟
یادم هست روزی به ایشان گفتم آقای رجایی چه شد كه نخستوزیر شدی؟ گفت: فلانی یك روز با آقای خامنهای (رهبر معظم انقلاب) رفتیم توی مجلس قدیم آن آثاری كه اغلب جنبه عتیقه داشتند صورتبرداری میكردیم و بعد خسته شدیم و نشستیم روی صندلی و آقای خامنهای در حالی كه دسته كلیدی را در دست تكان میداد، گفت: آقای رجایی یك وقت از شما بخواهیم كه نخستوزیر شوید، میشوید؟ (شهید رجایی) گفت: بله، اگر احساس بكنم كه وظیفه هست چه اشكالی دارد، ظهر آمدیم پیش آقای بهشتی و آقای خامنهای به ایشان گفت: شما دیگر نگران نخستوزیر نباشید آقای رجایی حاضر است كه نخستوزیر شود. آقای بهشتی هم گفت چه اشكالی دارد انقلاب یعنی همین. آقای رجایی از كنار تخته بیاید بشود نخستوزیر مملكت. اعتقاد كه دارد، خود باور هم كه هست. با خدا هم كه رابطهاش خوب است و ادامه داد: اگر انقلاب غیر از این باشد انقلاب نیست. اگر آقای رجایی نخستوزیر انقلاب باشد. آنوقت میداند كه درد دردمندان چیست؟ چون خودش احساس كرده است. پابرهنه بوده و میتواند برای پابرهنهها كار كند و مشكلگشا باشد.
اقای صاحب الزمانی
گروه نق !!!
ما 12 نفر بودیم از جمله آقایان سیدمحمدصدر، دكتر سیامكنژاد، مهندس عزیزی، فخرالدین دانش، محمد دوایی، محمد رفیعی و محسن چینیفروشان كه جلسات منظمی با ایشان داشتیم.
شهید رجایی قبل از این كه در زمان طاغوت به زندان بروند، در مدرسه علوی معلم ما بودند به همین لحاظ چه در زمان ریاست جمهوری و چه در زمان نخستوزیری، به ما میگفتند كه هر از چندگاهی پیش من بیایید و مسائلی را كه در جامعه اتفاق میافتد و ممكن است مسئولان دفتر بنا به دلایلی به من نگویند، اطلاع بدهید. جالب آن كه ایشان برای این منظور عبارت «نق زدن» را به كار میبردند و به اصطلاح میگفت كه به من نق بزنید!
اسم این گروه بعدها به «گروه نق» معروف شد. این مسئله نشان میدهد كه آن شهید بزرگوار علاقه داشت كه مطالب و گزارشها جدای از كانالهای رسمی به ایشان رسانده شود. این مسئله از طرف دیگر نشاندهنده توجه ایشان به جوانان و نسل جوان بود؛ چون آن موقع ما دانشجو بودیم و حداكثر 26 سال داشتیم و به هرحال از رفتارهای ایشان خیلی مطالب میآموختیم.
وقتی ایشان نخستوزیر بود ما به منزل ایشان میرفتیم. زمستان بود مشاهده میكردیم بخاری منزل روشن نیست علت را كه جویا میشدیم اظهار میكرد كه چون مردم در این ایام مشكل نفت دارند و نفت به راحتی پیدا نمیشود ما باید به فكر آنها باشیم و سرما را لمس كنیم و در آخر جلسه كه دم در خداحافظی میكرد میگفت: برای دفعه بعد یك كیلو خرما بخرید بیاورید تا گرم شویم! اواخر دوره ریاست جمهوری ایشان كه ترورها زیاد شده بود، حضرت امام(ره) تردد زیاد مسئولان را ممنوع كرده بودند؛ بنابراین ایشان كمتر از محوطه ریاست جمهوری خارج میشدند یكبار كه خانم و فرزند ایشان آقا كمال برای دیدار ایشان آمده بودند، وقتی میخواستند برگردند راننده خیلی اصرار میكند كه آنها را با ماشین ریاستجمهوری برساند، شهید رجایی اجازه نمیدهد و میگوید كه خودشان میروند و در جواب راننده كه اصرار میكرد میگفت این اتومبیلها مخصوص رئیسجمهور است نه زن رئیسجمهور.!
ایشان به مفهوم واقعی كلمه مردم دوست بود و دغدغه مردم را داشت. خودش بارها اظهار میكرد كه مقلد امام (ره) هست و یك متدین واقعی بود.آخرین جلسه با ایشان یك روز پنجشنبه بود؛ همین 12 نفر رفته بودیم و با ایشان مشورت میكردیم ایشان نظرات تكتك ما را میپرسید. حتی نماز مغرب و عشا كه شد ایشان جلو ایستادند و ما به ایشان اقتدا كردیم، به یاد دارم كه در سجده آخر نماز این جمله معروف امام حسین(ع) را ذكر كرد؛ الهی رضاًبرضائك و تسلیماً لامرك لامعبود سواك یا غیاث المستغیثین.
بعداز نمازبه ما گفت كجا میروید؟ گفتیم: دعای كمیل. ایشان ابراز تمایل كردند كه با ما بیاید ولی ما متذكر شدیم كه حضرت امام(ره) قدغن كرده كه شما بیرون بیایید و به مصلحت نیست اما ایشان گفتند: حاضرم با لباس مبدل و با شال گردن و روی پوشیده بیایم چراكه دعای كمیل را خیلی دوست دارم.
ایشان در واقع از آبرو و همه چیز خود برای اسلام و انقلاب اسلامی مایه گذاشت و تا توان داشت برای نظام و مردم كار میكرد یادم میآید یك روز یكی از دوستان به ایشان گفت: خسته نباشی آن شهید درجواب گفت: كسی كه برای خدا كار كند خسته نمیشود.
دکتر محمد رضا قندی
دست در دست انقلاب
زمانی كه من در قزوین دانشآموز بودم، آقای رجایی دبیر هندسه مخروطات بودند. اخلاق و آرامش والای ایشان باعث برتری و امتیاز نسبت به سایر دبیران بود و احترام متقابل با دانشجویان داشتند. ایشان در تهران، دبیرستان كمال را اداره میكرد. بعد از دوره زندان آقای رجایی، ایشان مدرسه رفاه را كه پوششی برای كارهای فرهنگی و انقلابی بود راهاندازی كردند. در ایامی كه آقای رجایی به زندان رفت و تحت شكنجههای بسیار قرار گرفت، بنده به اتفاق خانم مرحومم به منزل ایشان رفت و آمد داشتیم. منزل ایشان مركز پخش و توزیع اعلامیهها و نوارهای حضرت امام (ره) بود.
زمانی كه انقلاب اوج گرفت و مردم زندانیها را آزاد كردند، آقای رجایی كه حبس ابد بود آزاد شد. كمیته استقبال از حضرت امام به مسئولیت آقای رجایی در مدرسه رفاه تشكیل شد. حضرت امام با مشورت آقای مطهری به مدرسه علوی رفتند. در مدرسه رفاه، طرح كمیتههای انقلاب با كمك آقای رجایی ریخته شد. بسیار هم جالب بود. بعضی از ما را میكشیدند كنار و درباره طرح مشورت میخواستند، بعد از آن بود كه در 14 مسجد تهران، كمیتههایی تشكیل شد و اسلحهها از آنجا تقسیم میشد
مهندس سید مرتضی نبوی
منیع : سایت اطلاع رسانی شهدای هیات دولت

زندگی نامه دكتر محمدجواد باهنر

محمدجواد باهنر از روحانیون اندیشمند و مبارز و نخستوزیر جمهوری اسلامی ایران در قرن چهاردهم هجری است. وی در 1312 در خانوادهای كمبضاعت و پرعائله در كرمان متولد شد. تحصیلات خود را از مكتبخانه آغاز كرد و از یازده سالگی به طلبگی در مدرسه معصومیه پرداخت و به موازات آن در مدارس جدید نیز تحصیل میكرد. در 1332 برای ادامه تحصیلات دینی به قم عزیمت كرد و پس از تكمیل دروس سطح، در درس خارج فقه آیتالله العظمی بروجردی به مدت شش سال شركت جست و شش سال نیز از درسهای فلسفه (اسفار) و تفسیر علامه سید محمدحسین طباطبائی بهرهمند شد، مدتی نیز در حوزه نجف از درس استادان آن حوزه استفاده كرد.
در قم تحصیلات دبیرستانی را نیز ادامه داد و به اخذ گواهینامه پایان تحصیلات دبیرستانی موفق شد. پس از آن در 1337 به دانشكده الهیات دانشگاه تهران راه یافت. دوره كارشناسی این دانشكده را به پایان رساند و به ادامه تحصیل در دوره دكتری همان دانشكده پرداخت. همچنین دوره كارشناسی ارشد علوم تربیتی را نیز در دانشگاه تهران با موفقیت گذراند.
باهنر نه فقط به درسها، بحثها و مسائل حوزههای علمیه توجه و اهتمام داشت، بلكه به لزوم آشنایی طلاب با آموزشهای دبیرستانی و دانشگاهی نیز معتقد بود و خود عملاً به صورت یكی از روحانیانی درآمد كه پیونددهنده حوزهها با مجامع فرهنگی و دانشگاهی بیرون از حوزهها بودند. او سعی داشت كه مشكلات اعتقادی جوانانی را كه در دبیرستانها و دانشگاهها تحصیل میكردند، بشناسد و این مشكلات و راهحل آنها را در حوزهها مطرح سازد. او توانست برای تفهیم حقایق و معارف اسلامی به جوانانی كه با اصطلاحات و شیوههای حوزوی آشنا نبودند، زبان مناسبی پیدا كند و به همین سبب فعالیتهای اصلی او در طول زندگی، صبغه فرهنگی و تبلیغی داشت و عمدتاً از طریق انتشار كتاب و مقاله و ایراد سخنرانی بود.
باهنر در همه فعالیتهای اجتماعی خود، با حكومت پهلوی و استبداد و استعمار در ستیز بود. پس از آنكه نهضت اسلامی در 1342 به رهبری امام خمینی آغاز شد، وی در مسیر این نهضت به تبلیغ و مبارزه پرداخت و با نزدیك شدن به تشكیلات هیئتهای مؤتلفه، در آموزش مبارزان جوان و ترویج اندیشههای متعلق به نهضت در میان توده مردم، نقش فعالی ایفا كرد. از 1341 تا 1357 علاوه بر فعالیتهای فرهنگی و تبلیغی همراه با یاران روحانی و غیرروحانی همفكر خود به تأسیس مؤسساتی از قبیل مدرسه و بنگاه نشر و مساجد و كانونهای تبلیغ در تهران اقدام كرد و مخصوصاً توانست با همكاری آیتالله سید محمدحسین بهشتی و دیگران برنامهریزی و تألیف كتابهای دینی مدارس را در وزارت آمورش و پرورش برعهده گیرد. با استفاده از این فرصت توانست افكار انقلاب اسلامی را در قالب این كتابها از سال اول ابتدایی تا پایان دوره متوسطه، و در دورههای تربیت معلم برای نسل جوان تنظیم و تحریر كند و البته یكی از منابع مهم آشنایی نسل جوان با مكتب اسلام همین كتابها بود كه در مدارس تدریس میشد.
باهنر از چندین سال قبل از پیروزی انقلاب اسلامی تحت تعقیب و مراقبت پلیس وقت بود و چندین بار بازداشت شد و به زندان افتاد. در مبارزات سیاسی كه در 1357 به اوج خود رسید از اركان مبارزه محسوب میشد و از آغاز تشكیل شورای انقلاب در آن عضویت داشت.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی، به دستور امام خمینی در كمیته اعتصابات عضویت یافت و در روزهای اول پس از پیروزی همراه با عدهای دیگر از جمله محمدعلی رجایی، مأمور بازگشایی مدارس و تطبیق وضع آموزش و پرورش با مقتضیات پیروزی انقلاب اسلامی شد. علاوه بر این، در تأسیس حزب جمهوری اسلامی با بهشتی و تنی چند از روحانیون مبارز همكاری كرد و در این حزب از بدو تأسیس تا پایان حیات خویش حضور و فعالیت داشت و پس از واقعة 7 تیر 1360، سمت دبیركلی این حزب را عهدهدار شد.
باهنر پس از پیروزی انقلاب اسلامی در صحنههای مختلف انقلاب اسلامی فعالانه حضور داشت. در اردیبهشت 1359 به عضویت ستاد انقلاب فرهنگی درآمد و در مجلس خبرگان قانون اساسی به نمایندگی مردم كرمان شركت كرد و در تشكیل نهضت سوادآموزی و نیز در بنیانگذاری فعالیتهای موسوم به «امور تربیتی» (با همكاری شهید رجایی) سهم بسزایی داشت. در اولین دوره مجلس شورای اسلامی به نمایندگی مردم تهران به مجلس راه یافت. در مهر 1359 در دولت محمدعلی رجایی تصدی وزارت آموزش و پرورش را برعهده گرفت و پس از آنكه رجایی به ریاست جمهوری انتخاب شد در 15 مرداد 1360 به نخست وزیری منصوب گردید و در 8 شهریور همان سال در حالی كه در جلسه شورای امنیت كشور شركت كرده بود، بر اثر انفجاری كه دشمنان انقلاب در اتاق شورا پدید آوردند، همراه با شهید رجایی و چند تن دیگر به شهادت رسید.
باهنر مردی خوشفكر، صبور، سلیمالنفس، كمادعا و پركار بود. آثار قلمی او متعدد است كه غالباً با همكاری شهید بهشتی و علی گلزاده غفوری و سیدرضا برقعی نوشته شده و اهمّ آنها عبارت است از: یك دوره تعلیمات دینی برای سالهای دوم، سوم، چهارم و پنجم ابتدایی؛ یك دوره تعلیمات دینی برای سالهای اول، دوم و سوم راهنمایی و دبیرستان؛ شناخت اسلام، یك دوره درسهایی از قرآن مجید، با ترجمه و شرح فارسی برای سالهای سوم تا ششم دبیرستان؛ یك دوره درس قرآن برای سالهای اول و دوم و سوم راهنمایی؛ تربیت و تعلیم دینی و روش تدریس قرآن و مسائل دینی، برای سال اول تربیت معلم دوره راهنمایی و تربیت معلم یك ساله و دانشسرای مقدماتی روستایی و عشایری؛ تعلیمات دینی و روش تدریس آن، برای دانشكده مكاتبهای، خداشناسی با همكاری علی گلزاده غفوری و سید رضا برقعی؛مقاله «جهان در عصر بعثت» با همكاری اكبر هاشمی رفسنجانی، در كتاب محمد خاتم پیامبران.
پس از شهادت، بسیاری از مقالات و سخنرانیهای وی با نامهای «انسان و خودسازی»، «گفتارهای تربیتی»، «فرهنگ انقلاب اسلامی»، «اسلام برای نوجوانان»، «مواضع ما در ولایت رهبری» و «گذرگاههای الحاد» از سوی دفتر نشر فرهنگ اسلامی در تهران به چاپ رسیده است.
منبع: دانشنامه جهان اسلام، ج 2: 146 ـ 147

مرد پولادين

شهيدسيداسدالله لاجوردي در سال 1314 در يكي از محلات جنوب شهر تهران و در خانوادهاي متدين به دنيا آمد. حوادث شهريور سال 1320 و سپس حركت اسلامي آيتالله كاشاني در رهبري نهضت ملي شدن صنعت نفت و اقدامات نواب صفوي و فداييان اسلام در شكلگيري شخصيت سياسي اسدالله لاجوردي كه در آن روزها،دوران كودكي و نوجواني را سپري ميكرد، نقش بسزايي داشت. آشنايي شهيد لاجوردي با شهيد صادق اماني، باعث جذب وي به گروه شيعيان شد كه تشكلي سياسي و ديني به شمار ميرفت و در آن، اصل بر فرهنگ خودسازي و ديگرسازي بود.
هنگامي كه كودتاي 28 مرداد باعث ايجاد يأس و نااميدي نسبت به مسايل سياسي در بين مردم شد،اين يأس تا حدودي بر اعضاي گروه شيعيان نيز تأثير گذاشت؛ لذا در فاصلهي ميان 28 مرداد 1332 تا سال 1341 و آغاز نهضت امام خميني (ره)، لاجوردي و ساير اعضاي گروه به خودسازي پرداختند. اين امر از آموختن مباني اسلامي و دروس حوزوي شروع شد و تا به سطح عالي رسيد. حضور علامهي شهيد مرتضي مطهري، در تهران،و ارائهي ديدگاههاي اصيل اسلامي بر شناخت عميق لاجوردي از اسلام افزود.
با آغاز نهضت امام، شهيد لاجوردي در خدمت اين حركت اسلامي قرار گرفت و تا پايان عمر آن را ادامه داد. وي از آن دسته افرادي بود كه در اين مسير هرگز دچار انحراف و التقاط نگشت و تبليغات گروههاي مختلف سياسي او را به خود جلب نكرد. او اصول و معيارهاي اصيل اسلام فقاهتي و ولايتي را درك كرده بود و در اين مسير حركت ميكرد.
تشكيل هيآتهاي مؤتلفهي اسلامي با هدايت امام (ره) باعث شد تا اقدامات ضد رژيم لاجوردي و هم فكرانش در مسير واحدي قرار بگيرد. تا سال 1343، مؤتلفهي اسلامي با برپايي تظاهرات گسترده در تهران و ساير شهرستانها، صدور اعلاميه و اطلاعيهها به مناسبت مختلف و برپايي مراسم بزرگداشت براي شهداي 15 خرداد و فيضيه، به فعاليتهاي خود عليه رژيم پهلوي ادامه داد. با تبعيد امام (ره) در 13 آبان 1343 و اقدامات حسنعلي منصور براي تصويب لايحهي سنگين كاپيتولاسيون، مؤتلفهي اسلامي، گروه جهاد مسلح خود را بسيج كرد تا با اجراي حكم الهي در مورد منصور، ضمن حذف اين چهرهي خائن و عامل تبعيد امام، به ساير مهرههاي رژيم نيز گوشزد كند كه اگر بر ضد اسلام حركت كنند، به سرنوشت بدي دچار خواهند شد.
اعدام انقلابي منصور سبب دستگيري گستردهي اعضاي مؤتلفه شد. در اين ميان لاجوردي نيز پس از دستگيري زير شكنجههاي فراوان قرار گرفت، اما اعترافي نكرد و آزاد شد. بار ديگر در اسفند سال 1343 دستگير شد. اين بار نيز به رغم تحمل 57 روز انفرادي در قزل قلعه و 67 روز در زندان عشرتآباد، بدون آن كه اعترافي كند،به زندن عمومي قصر منتقل شد و سرانجام نيز در دادگاه نظامي به دو سال حبس محكوم گرديد.
پس از آزادي و تا سال 1349، در ارتباط مستقيم با شهيد مطهري، به همكاري با گروههاي مخفي اسلامي مسلح و سياسي پرداخت. در اين سال و در جريان مسابقهي فوتبال بين دو تيم ايران و رژيم اشغالگر اسراييل، به دليل جرم ايجاد انفجار در مقابل شركت هواپيمايي اسراييل و حضور گسترده و مؤثر در تظاهرات مردمي دستگير شد. لاجوردي اين بار به شدت زير شكنجه قرار گرفت، به طوري كه كمرش شكست، زانوهايش صدمه خورد، مهرههاي گردنش دچار مشكل شد و بينايي چشمانش كاهش يافت. او اين صدمات را تا پايان عمر به عنوان يادگاري از دوران ستمشاهي به همراه داشت.
شهيد لاجوردي در اين زمان به چهار سال زندان محكوم شد. نكتهي مهم دربارهي اين بخش از زندگي ايشان، مقاومت بسيار زيادي است كه در برابر آزار و اذيت مأموران رژيم نشان ميداد و اين استقامت به حدي بود كه همهي زندانيان او را به عنوان "مرد پولادين" ميشناختند.
حكم محكوميت لاجوردي در تاريخ 30/1/1353 خاتمه يافت. اما از اين زمان زير نظر مستقيم مأموران ساواك قرار گرفت. يك سال بعد مجددا دستگير شد و به استناد دلايلي چون «كشف كتب مضره از منزل او» و «گزارش ساواك»، هم چنين «دو فقره محكوميت قبلي» به 18 سال زندان محكوم گرديد (2/9/1354) لاجوردي اين بار در زندان با افرادي رو به رو بود كه با ظاهر اسلامي، تفكرات ماركسيستي را مبناي كار خود قرار داده و زمزمهي تغيير ايدئولوژي سازمان مجاهدين خلق را مطرح ميكردند. رفتار ماركسيستها او نيز با شناخت كه نسبت به اسلام داشت،شروع به افشاگري دربارهي جريانات داخل زندان و تفكرات استقاطي منافقين نمود.
محكوميت هجده سالهي لاجوردي پس از گذشت دو سال، با مطرح شدن فضاي باز سياسي و آزادي زندانيان به پايان رسيد او در تاريخ 27/5/56 از زندان آزاد شد و براي ادامهي مبارزه به همرزمان و همسنگران ديرينهي خود پيوست تا نقش فعال خود را در سازماندهي حركتهاي انقلابي دنبال كند.
پس از پيروزي انقلاب اسلامي، لاجوردي به صلاحديد حضرت امام (ره) و شهيد دكتر بهشتي در مسند يكي از دشوارترين مسئوليتهاي نظام جمهوري اسلامي قرار گرفت و سمت دادستاني انقلاب را پذيرفت.
اقدامات لاجوردي در اين دوران،كار طاقتفرسا و شبانهروزي او باعث شد منافقين كه قصد ايجاد انحراف در انقلاب را داشتند كاملا منفعل شوند و يا به قولي «چشم فتنه كور شود» اما چند سال بعد شرايط اقتضا ميكرد كه نظام جمهوري اسلامي خط مشي ديگري در مقابل معاندين خود در پيش گيرد. لذا لاجوردي مسند خود را به آقاي رازيني سپرد و بي آنكه هيچ ادعا يا چشمداشتي داشته باشد. مغازه خود در بازار تهران بازگشت. با اين حال ديري نپاييد كه بار ديگر عهدهدار مسئوليت ديگري شد. لاجوردي اين بار در مسند رياست سازمان زندانهاي كشور ظاهر گرديد. در اين زمان، او علاوه بر خدمات فراواني كه در عرصهي مديريت، سازماندهي، ساماندهي و بهبود وضعيت سازمان زندانها و اقدامات تأميني، تربيتي كشور انجام داد،باعث شد بسياري از فريبخوردگان خط نفاق و آنان كه داراي خميري پاك بودند،به دامان اسلام بازگشتند.
لاجوردي در سال 1376 مسئوليت خود را در سازمان زندانها به پايان برد. آن گاه بار ديگر زندگي روزمرهي خود را از سر گرفت و تا اول شهريور سال 1377 كه توسط اعضاي سازمان منافقين در بازار تهران به شهادت رسيد جز يك منزل ساده و دوچرخهاي كه تنها مركب او محسوب ميشد هيچ ملكي نداشت.
روحش شاد
و
راهش پر رهرو
منبع:مركز اسناد انقلاب اسلامي با اندكي تغيير
گفتگو با همسر شهيد لاجوردي

- نحوه انتخاب شما براي همسري شهيد لاجوردي چگونه بود؟
ايام عاشورا بود. من کلاس پنجم بودم و بسيار علاقه و تقيد داشتم که در مراسم دهه محرم شرکت کنم . در آنجا با خلوص قلب از خانم ، فاطمه زهرا (س) درخواست کردم که مرا عاقبت به خير کند و هميشه اين احساس را دارم که خانم پاسخ مرا دادند و مرا براي پسرشان انتخاب کردند.
- چه کسي شما را به خانواده ايشان توصيه کرد؟
اقوام حاج آقا که در همسايگي خانم عموي من بودند،گفته بودند که ما براي پسرمان دنبال همسري مي گرديم و خانم عمويم مرا معرفي کرده بودند. بعد که فهميدند کلاس پنجم ابتدايي هستم، گفته بودند که اين عروس کوچک است و پدرم گفتند دخترم کوچک است و صدمه مي خورد و خلاصه مخالفت کردند .يکي دوهفته از اين موضوع گذشت و يک روز صبح پدرم از خواب بيدار شدندو به مادرم گفتند : "من فکر مي کنم در اين ماجرا اشتباه کرده ام.
ديشب خواب ديدم که در حسينيه ارشاد جمعيتي از علما هستند و فردي نوراني روي منبر نشسته اند که من صورتشان را از شدت نور نمي بينم ،ولي پاهايشان را مي ديدم . ايشان اشاره کردند که بيا جلو. من رفتم جلو و آن آقا دست آقاي لاجوردي را گرفتند و گذاشتند در دست من و گفتند از امروز به بعد نسل من با تو يکي شد.
"الحمدالله رب العالمين ،هرچند با سختي هاي فراواني روبرو بوديم ، ولي هميشه شاد بودم و هرگز نشد که خداي ناکرده در دلم احساس کنم که دارم رنج مي برم و ازهر کسي هم که درباره من و زندگيم چنين قضاوتي داشت که دارم رنج مي برم ،ديگر دلم نمي خواست با او معاشرت کنم. احساس مي کردم خداوندبه من هديه اي داده و بايد قدرش را بدانم وشکر کنم.
- شما که مي دانستيد ايشان مشغول مبارزه و فعاليت سياسي است . چگونه با نگرانيهايتان کنار مي آمديد؟
مي دانستم ، اما به روي خود نمي آوردم.احساس مي کنم واقعاً خدا کمک مي کرد. خيلي صبر مي کردم . زهره خانم را هشت ماهه باردار بودم. از حمام برمي گشتم که ديدم دورتادور منزل ، محاصره است . شايد سيزده چهارده سال بيشتر نداشتم . همين طور متعجب بودم .حاج صادق اماني دامادمان بودند و به خاطر ايشان منزل را محاصره کرده بودند. ما هم که در منزل اعلاميه هاي امام و بريده هاي روزنامه ها را داشتيم. با ديدن ماموران خيلي پريشان بودم و يک ختم انعام نذر کردم وگفتم ،"يا باب الحوائج! من مي خواهم که لاجوردي به هنگام زايمان فرزندمان ، در کنارم باشد.
" شب جمعه بود که حاج آقا ساعت 11شب از زندان کميته مشترک ،با سري متورم و در حالي که معلوم بود حسابي شکنجه شده اند، آمدند. جمعه هفته بعد ، زهره خانم به دنيا آمد و ده روز بعد باز خانه را محاصره کردند و حاج آقا را بردند. خانه ما دائماً محاصره مي شد و دائماً حاج آقا را مي گرفتند و مي بردند ، ولي من ته دلم شاد بود ، چون مي دانستم هدف ايشان چيست .
هر وقت مي آمدند مي گفتم و مي خنديدم وشاد بودم و حاج آقا مي گفتند ،"هميشه صداي خنده هاي تو توي گوشم هست و در زندان به من روحيه مي دهد ."بچه ها را هم که مي خواستم ببرم براي ملاقات ، اسم زندان را نمي آوردم و مي گفتم ،" داريم مي رويم باغ پدرجان." به آنجا که مي رسيديم ، بچه ها سنگ برمي داشتند و به در و ديوار زندان مي زدند. مي گفتم چرا اينطور مي کنيد؟" مي گفتند ،" مي خواهيم درو ديوار زندان خراب شود و بيايند بيرون."ته دلم محکم و روشن بود که انقلاب مي شود ، ولي البته نه به اين زودي . مي گفتم نوه نتيجه هايمان انقلاب را مي بينند.
- با اين زندگي پر از خطري که با شهيد لاجوردي داشتيد ، چگونه خود را آرام مي کرديد؟
من فکر مي کنم دعا خيلي در زندگي من تاثير داشت و بسيار به من آرامش مي داد. يک شب خواب ديدم در حرم حضرت رضا (ع) هستم و يک آقاي نوراني بلند بالايي يک چادر زيبا را به من دادند و گفتند،" اين چادر مال شماست."من توي خواب عقب چادرم مي گشتم و ايشان اصرار داشتند که اين چادر مال توست . بالاخره چادر را گرفتم و تازه متوجه شدم که اين شخصيت بزرگوار ، خود حضرت رضا (ع) هستند. عرض کردم ، " آقا !شوهر مرا خيلي زندان مي برند . من تا کي بايد منتظر آمدن ايشان بمانم ؟" آقا فرمودند ، "مي آيد و ديگر بر نمي گردد.
- مهمترين ويژگي ايشان چه بود ؟
محبتي را که به خانواده داشتند ، خوب بلد بودند بروز بدهند . گاهي موقعي که در آشپزخانه ظرف مي شستم ويا کار مي کردم، مي آمدند و اظهار شرمساري مي کردند از اينکه من به قول ايشان اين قدر براي بچه ها و براي ايشان زحمت مي کشم .يا مثلاً اگر منزل مادرم بودم و يک ربع يا يک ساعت ديرتر از ايشان وارد منزل مي شدم ، ايشان مي گفتند،"مادر جانم را هزار سال است که نديده ام." به من مي گفتند مادر جان . هيچ وقت نمي گفتند چرا دير آمدي ؟ با آن تعبير شيرين " دلم براي مادر جانم تنگ شده " با من صحبت مي کردند . اهل اين نبودند که بخواهند تظاهر کنند ، محبتشان را خيلي بروز مي دادند.
- در سالهاي تصدي دادستاني و رياست زندانها که سعايت بعضي از افراد وکم لطفي دوستان و مسئوليتهاي سنگين ، عرصه را برايشان تنگ مي کرد ، شما و ايشان چگونه تحمل مي کرديد ؟
حاج آقا خيلي مقاوم بودند . من همه چيز را توي دلم مي ريختم و بروز نمي دادم . گاهي بي اختيار مي گفتند، "خانم ! من ديشب دو ساعت بيشتر نخوابيده ام. " از بي مهرو محبتي کساني که تصورش را نمي کردند خيلي فشار روي ذهنشان بود .در اين گونه مواقع به شدت کار مي کردند. هيچ وقت هم درباره اين چيزها با کسي صحبت نمي کردند. من يک وقتهايي به بچه ها مي گفتم که پدرجان خيلي تحت فشار هستند .مدتي بود که مي گفتند ، "جدم بيشتر از 63 سال عمر نکردند من چرا بايد بمانم؟"
يک شب خوابي ديدم و زنگ زدم به عاليه خانم ، همسر شهيد مطهري که سکته کرده بودند و گوشي را بر نمي داشتند. آن روز استثنائاً گوشي را برداشتند . به ايشان گفتم ،"خواب ديدم آمده ام منزل شما و آقاي مطهري روي صندلي و افراد خانواده دور ايشان روي زمين نشسته اند. شما گفتيد اگر سئوالي داري از ايشان بپرس ." اول خجالت کشيدم ، ولي بعد من هم رفتم نشستم کنار بقيه و سئوالاتي را پرسيدم. ناگهان متوجه شدم که ديگر آقاي مطهري را نمي بينم .
مي خواستم از خانم مطهري خداحافظي کنم و برگردم خانه که ديدم کيفم کنار دستم نيست ،گفتم ،"يک مقدار پول بدهيد تا من برگردم منزل و براي شما بفرستم ."ايشان يک هزار توماني به من دادند و بعد گفتند "بيا منزل را به تو نشان بدهم ." رفتيم به اتاق اول و ديدم که آقاي مطهري در لباس احرام ، آرام خوابيده اند .بعد نگاه کردم ديدم آقاي لاجوردي هم چند متر آن طرف تر توي لباس احرام خوابيده اند. گفتم ،"خانم مطهري ! من ديگر به پول نيازي ندارم. خيالم از آقاي لاجوردي راحت شد که پيش آقاي مطهري است".
- اين خواب را نزديک به شهادت ايشان ديديد ؟
دو هفته مانده بود. اين خواب را که برايشان تعريف کردم ، ايشان هيچ چيز نگفتند و فقط اشک روي گونه هايشان راه گرفت . دو سه روز مانده به شهادت هم گفتند ،" خانم بگوييد همه بچه ها بيايند که ديدار آخر را هم داشته باشيم." من گفتم ، "حاج آقا !اين حرفها را نزنيد ."گفتند بگوييد بيايند". - شما دليل هوشمندي و درايت خارق العاده شهيد لاجوردي را در تشخيص جريانات و شناخت افراد در چه مي دانيد؟ به اعتقاد من به خاطر ايمان و تقوايشان بود که خداوند نيروي تشخيص خارق العاده اي را به ايشان داده بود. ايشان سريع و دقيق متوجه اين امور مي شدند. من هميشه از اين تيزهوشي حيرت مي کردم ، ولي همانطور که عرض کردم اين حاصل تقوا و خداترسي ايشان بود . بسيار متواضع بودند. بصيرت بي نظير پدر ،حاصل تقوا بود...

فرزند شهيد لاجوردي: منافقين از همان ابتدا نسبت به پدرم حساس بودند

«خدايا! تو شاهدي چندين بار به عناوين مختلف، خطر منافقان انقلاب را، همانها كه التقاط سراسر وجودشان را و همه ذهن و باورشان را پر كرده است و همانها كه رياكارانه براي رسيدن به مقصودشان، دستمال ابريشمي بزرگي به بزرگي مجمعالاضداد را به دست گرفتهاند و همانها كه رجايي و باهنر را ميكشند و هم به سوگشان مينشينند... به مسوولان گوشزد كردهام، ولي نميدانم چرا...»
اين بخشي از وصيتنامه شهيد سيداسدالله لاجوردي است كه در روز اول شهريور 1377 توسط عوامل گروهك تروريستي منافقين در بازار تهران به شهادت رسيد.
وي در سال بحراني 1360 و در اوج فعاليتهاي تروريستي گروهكهاي منافق و معاند با نظام، مسووليت دادستاني انقلاب اسلامي تهران را بر عهده گرفت و مدتي بعد رياست سازمان زندانها و اقدامات تأميني و تربيتي به او سپرده شد. لاجوردي پس از مدتي از رياست سازمان زندانها استعفا داد و به كار در بازار تهران مشغول شد.
سيدحسين لاجوردي، فرزند شهيد اسدالله لاجوردي در گفتوگو با ايسنا، به شرح خاطراتي از همراهي با پدر پرداخت.
وي ميگويد: «پدرم به هيچ كاري به اندازه مطالعه و تحقيق اهميت نميداد. در كتاب اسناد ساواك نيز در مورد ايشان نوشته شده كه بعد از بهبودي مختصر شكنجههاي دوران زندان، مطالعه و تحقيق در قرآن و نهجالبلاغه را آغاز ميكرد، بطوري كه در زندانهاي شاه تا رسيدن به سطح اجتهاد مطالعه كرد.»
لاجوردي يادآور شد: «شهيد لاجوردي در سال 1341 با امام خميني (ره)آشنا شد و پس از آن در سه دوره مختلف بيش از 10 سال را در زندان سپري كرد و به دليل شكنجههاي آن دوران، چشم چپ ايشان كاملا آسيب ديد و شكستگيهاي كمر، گردن و پاي ايشان تا آخرين روزهاي عمر آزارشان ميداد. در اسناد ساواك ذكر شده كه هرچه ايشان را بيشتر شكنجه ميدادند، آبديدهتر ميشد و نسبت به اهداف مبارزات خود راسختر.»
حسين لاجوردي خاطرنشان كرد: «امام (ره) از ايشان به عنوان يك انسان ژرفنگر و خستگيناپذير در قبل و بعد از انقلاب ياد كردهاند و در بين دوستان و همرزمان خود به عنوان مرد پولادين شناخته شده بودند.»
وي ادامه داد: «همزمان با پيروزي انقلاب، پدر از زندان آزاد و همراه با ديگر مبارزان در مسووليتهاي مختلفي مشغول به كار شد. در همان ابتدا براي مشايعت امام (ره) به منظور بازگشت به ايران، به پاريس رفتند. پس از آن نيز همواره در خدمت حضرت امام بود تا اينكه با نظر ايشان، در سال 1360 مسووليت دادستاني انقلاب اسلامي تهران را بر عهده گرفت. البته بايد اين نكته را در نظر گرفت كه سال 60 سالي بود كه در تهران روزانه حدود 30 ترور موفق انجام ميشد. بطوري كه هر كس عكس حضرت امام (ره) را همراه داشت، ترور ميشد و ناامني مطلق حكمفرما بود. شهيد لاجوردي به دليل شناختي كه در دوران زندان رژيم سابق از گروهكها پيدا كرده بودند، از نظر امام (ره) بهترين گزينه براي به عهده گرفتن اين سمت شناخته شدند.»
در سه دوره مختلف بيش از 10 سال را در زندان سپري كرد و به دليل شكنجههاي آن دوران، چشم چپ ايشان كاملا آسيب ديد و شكستگيهاي كمر، گردن و پاي ايشان تا آخرين روزهاي عمر آزارشان ميداد.
فرزند شهيد لاجوردي توضيح داد: «ايشان اولين كسي بودند كه در سال 52 و در زندان به ارتباط سازمان مجاهدين خلق با عوامل رژيم شاهنشاهي پي بردند و روشنگري در مورد اين گروه را آغاز نمودند. منافقين از همان موقع نسبت به ايشان حساس بودند تا اينكه در زماني كه ايشان از همه مسووليتهاي حكومتي استعفا داده بود و در بازار تهران به شغل سنتي خود مشغول بود، ايشان را به شهادت رساندند.»
لاجوردي در ادامه، در خصوص ويژگيهاي شخصيتي پدرش گفت: «پدرم سعي ميكرد كه مطالعه در خانواده نقش اساسي داشته باشد. سادهزيستي، از ويژگيهاي بارز ايشان بود و با اينكه تمكن مالي خوبي داشتند، سادگي را مبناي زندگي خود قرار داده بودند. بيشتر اوقات با دوچرخه به محل كار خود ميرفتند و هيچگاه اجازه ندادند كه ما براي انجام كارهاي شخصي و خانوادگي از اموال دولتي استفاده كنيم.»
وي خاطرنشان كرد: «شهيد لاجوردي احترام فوقالعادهاي براي بانوان قائل بود و در نامههايي كه از زندان براي مادر و خواهرم مينوشتند، تاكيد ميكردند كه مبادا شما هم جزو خانهنشينان و نظارهگر فعاليت مردان شويد. به ياد ميآورم كه قبل از انقلاب، مادر و عمهام، تجمعهاي خانوادههاي زندانيان سياسي را سامان ميدادند.»
فرزند شهيد لاجوردي يادآور شد: «با حضور ايشان جوي عاطفي و معنوي در خانه حكمفرما بود. هرگاه ايشان براي اقامه نماز در منزل بودند، نماز را به جماعت برپا ميكرديم و همواره يكي از توصيههاي ايشان به خانواده اين بود كه سعي كنيد با اغنيا كمتر رفت و آمد داشته باشيد.»
لاجوردي در ادامه تاكيد كرد: «پدر پنج بار براي حضور در جبهه اعزام شدند و با توجه به سن و سالشان كارهاي سنگيني مانند ساختن سنگر و خالي كردن جعبه مهمات در خطوط مقدم را به عهده ميگرفتند.»
فرزند شهيد لاجوردي به فعاليتهاي پدرش پس از انقلاب اشاره كرد و گفت: «پدر با توجه خاص به اهداف منافقان كه روي احساسات جوانان سرمايهگذاري كرده بودند و با تمسك به فطرت پاك جوانهاي انقلابي، مردم را متوجه ايدههاي التقاطي و ضد فطري سازمان منافقين ميكرد و به دليل نفوذ كلام و قدرت در بحث، باعث ميشد كه بسياري به اسلام بازگردند. معتقد بودند كه اگر كسي توبه كرد بايد از مواهب توبه بهرهمند شود و اگر كسي به روي نظام اسلحه كشيد به سزاي خود برسد. حتي پس از دستگيري گروه فرقان كه بسياري از جمله استاد مطهري را به شهادت رساندند، توبه آنها را پذيرفتند.»
وي در مورد روابط شهيد لاجوردي و امام خميني (ره) گفت: «ايشان بطور كامل مقلد امام (ره) بودند و اين مساله را چه در كلام و چه در عمل اثبات كردند. در نامهاي از امام نيز به اين نكته اشاره شده است كه در دوران اوج تهمتها و توهينها به شهيد لاجوردي، هيچكس مانند حاج احمد از ايشان حمايت نكرد.»
حسين لاجوردي در پايان صحبتهاي خود به تاسيس بنياد فرهنگي آموزشي شهيد لاجوردي اشاره كرد و يادآور شد كه اين بنياد توسط جمعي از همرزمان و دوستان ايشان در اولين روز شهادتشان راهاندازي شد .

شهید لاجوردی به روایت یك عضو سابق سازمان منافقین

صدایش به آرامی بر گوش هایم نشست: «سلام! چطوری پسرم؟ چند وقته اینجایی؟» مانده بودم چه بگویم،مدتها بود اینچنین پدرانه مخاطب قرار نگرفته بودم. قبل از دستگیری و در آن روابط خشك تشكیلاتی، چنین كلمات و جملاتی را ناشی از خصلت های خرده بورژوایی می دانستند و تمایلاتی اینچنین را سخت نكوهش می كردند. همان روابط تشكیلاتی نیز باعث شده بود كه در خانه و میان خانواده نیز رفتار چندان مناسبی نداشته باشم و فضای غیرمحبت آمیزی حاكم باشد.
هنوز به خاطر دارم، یعنی هیچگاه نمی توانم آن را از یاد ببرم، آن نگاه مهربان از پشت عینك كه صدای آرام و گرمی همراهی اش می كرد. یك بعدازظهر زمستانی بود كه آن پنجره كوچك آهنی باز شد و این بار به جای نگهبان همیشگی و جملات و سؤالاتی از قبیل: «آماده شو برای شعبه» یا «می خواهی حمام بروی؟» و یا «چه وسائلی احتیاج داری از فروشگاه بخری؟»، چهره ای غریبه در چارچوب آن پنجره كوچك ظاهر شد كه عینك درشتی بر چشم زده بود ولی گویا از پشت آن عینك، نگاه آشنایی داشت. صدایش به آرامی بر گوش هایم نشست: «سلام! چطوری پسرم؟ چند وقته اینجایی؟» مانده بودم چه بگویم،مدتها بود اینچنین پدرانه مخاطب قرار نگرفته بودم. قبل از دستگیری و در آن روابط خشك تشكیلاتی، چنین كلمات و جملاتی را ناشی از خصلت های خرده بورژوایی می دانستند و تمایلاتی اینچنین را سخت نكوهش می كردند. همان روابط تشكیلاتی نیز باعث شده بود كه در خانه و میان خانواده نیز رفتار چندان مناسبی نداشته باشم و فضای غیرمحبت آمیزی حاكم باشد. (شاید اساساً چنین روحیه متلاطم و بی عاطفه ای باعث می شد كه بچه های سازمان بدان حد قسی القلب و سنگدل شوند كه فجیع ترین جنایات تاریخ بشر را مرتكب گردند.)
به هرحال در مقابل آن صدای گرم و سرشار از محبت، سكوت كردم. او دوباره پرسید: «چیزی احتیاج نداری؟» همچنان سكوت كرده بودم و در واقع نمی دانستم چه بگویم. پس از لحظاتی خداحافظی كرد و پنجره كوچك آهنی سلول انفرادی بسته شد. همچنان تا لحظاتی چشمم بر آن دریچه مانده بود. پس از اینكه حدود دو ماه از دستگیریم می گذشت، این اولین دیدار من با حاج اسدالله لاجوردی بود كه بچه های زندان اوین به اختصار وی را «حاج اسدالله» می خواندند. بیرون از زندان، بسیار در مورد او گفته و تبلیغ كرده بودند و چه تهمت ها و توهین های ناروایی كه به وی نبستند. او را جلاد اوین لقب داده بودند! و سركرده شكنجه گران!! اما وقتی چند ماه بعد در حسینیه زندان، این بار او را دیدم كه دو زانو در كنارمان نشست و به احوالپرسی با بچه ها مشغول شد، همه آن تبلیغات و حرف ها و تهمت ها، به یكباره همچون دیواری شیشه ای شكست و فروریخت. حاج اسدالله با بچه های زندانی (كه تا چندی پیش در بیرون در تیم های مسلح بر علیه نظام و انقلاب اسلامی می جنگیدند و در شرایطی كه ارتش بعث عراق هزاران كیلومتر مربع از خاك میهن را در اشغال خود داشت، از پشت به مملكت و مردم خود خنجر می زدند) آنچنان گرم گرفته بود كه گویی با بچه هایش حرف می زند. بعداً از زبان خودش شنیدم كه وی به همه این بچه ها به چشم قربانی نگاه می كند و نه جنایتكار.
او با اقتدا به امام و رهبرش، خیل جوانان و نوجوانان ساده دل و ناآگاهی كه فریب مجاهدین خلق را خورده و در باتلاق نفاق آنها دست و پا می زدند، قربانیانی می دانست كه نیاز به كمك و یاری دارند. از همین رو بود كه زندان اوین را به واقع، برای رهایی این قربانیان از حصارهای تشكیلاتی و دستیابی به واقعیات و حقایق به آموزشگاهی بدل ساخت. این در شرایطی بود كه مجاهدین خلق، مهیب ترین تروریسم تاریخ معاصر را به راه انداخته بودند و هر روز تعدادی از مردم را به جوخه های تروریستی خود می سپردند. اما حاج اسدالله برای انتقام، آموزشگاه شهید كچویی را در قلب زندان اوین به وجود نیاورده بود. او تنها طریق سر به راه كردن گمراهان گروهك های ضد انقلاب را با تأسی به پیامبر اكرم(ص) و ائمه معصوم(ع)، محبت و مهربانی می دانست. از همین رو بود كه در بهترین ساختمان زندان اوین (كه در زمان رژیم شاه، مجتمع اداری و محل اقامت رؤسای زندان بود) سالن های آموزشگاه را قرار داد. كتابخانه نسبتا بزرگی برای استفاده زندانیان تاسیس كرد، آنها را از تلویزیون و شبكه داخلی زندان و تازه ترین روزنامه ها و اخبار بهره مند ساخت، برای فراگیری كار و حرفه و احتمالا باری از دوش خانواده برداشتن (كه اغلب بچه های گروهك ها، هیچگاه در زمان به اصطلاح مبارزه و خدمت به تروریست ها حتی فكرش را هم نمی كردند) كارگاههای متعددی بوجود آورد و با بودجه محدودی كه در اختیار داشت و ترغیب برخی دوستانش به كمك مالی، دستگاهها و وسائل فنی این كارگاهها مانند چرخ های خیاطی و دوزندگی و كفش دوزی، ماشین های نجاری و چوب بری و مكانیكی و كشاورزی و... را خرید و در اختیار زندانیان علاقمند قرار داد تا هم حرفه ای بیاموزند، هم به كاری مشغول شوند و هم با حقوق و حق الزحمه ای كه دریافت می كنند، احیاناً بتوانند به خانواده هایشان، كمك مالی بكنند. او برای زندانیانی كه تمایل داشتند، كلاس های آموزشی مختلفی بوجود آورد، زمینه های كارهای تحقیقی و هنری و ورزشی و... آنان را فراهم كرد.
برای نخستین بار درون زندان اوین، استخری را برای استفاده همه زندانیان ساخت (نكته جالب اینكه برخی از خاطره نگاران فراری به خارج كشور كه دورانی را در زندان اوین گذرانده و انواع و اقسام افتراها و تهمت ها را به زندانبانان خود نسبت داده اند هم نتوانسته اند این خدمات شهید لاجوردی را نادیده بگیرند و در هر صورت به گوشه ای از آنها اعتراف كرده اند كه همین می تواند گواهی دیگر بر عظمت كاری باشد كه شهید لاجوردی در زندان ها انجام داد).
حاج اسدالله به همین اقدامات داخل محیط زندان بسنده نكرد و برای اینكه زندانیان (كه در دوران به اصطلاح آزادی، به هنگامی كه در دام گروهكهای تروریست و درون حصار تشكیلاتی آنها قرار داشتند، هم از توده های مردم دور افتاده بودند) با فضای مردمی جامعه آشنا شوند، در دوره های مختلف و گروه بندی های گوناگون، آنها را به گردش های سیاحتی و زیارتی، بازدیدهای فرهنگی و علمی و حتی دیدار از جبهه های جنگ برد. شاید در باور خیلی ها نشیند كه در سخت ترین زمان تهاجم تروریستی مجاهدین خلق به انقلاب و مظاهر آن، دادستان این انقلاب و رئیس زندان اوین، زندانیان را برای گردش و تفریح به اطراف سد لتیان ببرد، برای تماشای نمایشگاه بین المللی و نمازجمعه و برنامه های دیگر اقدام نماید و خودش در تمام این فعالیت ها همراهشان باشد. شاید خیلی از زندانیانی كه در سالهای 61 تا 64 در زندان اوین بوده اند، به خاطر داشته باشند بسیاری از اوقات وقتی از كارگاه به سالن ها باز می گشتند، یا در مراسم خاص، همه بر سر سفره دسته جمعی غذا می خوردند و یا ملاقات های حضوری با خانواده خود داشتند، حاج اسدالله را همواره در حال كمك می دیدند كه از هیچ نوع كاری ابا نداشت، دیگ ها و ظرف ها را می شست، جارو می كرد، با بچه ها در برنامه های ورزشی شان همراه می شد، با خانواده ها و والدین بچه ها گرم صحبت می گردید و... چنانچه بعداً پدر و مادرها متوجه می شدند كه ساعتها با شهید لاجوردی هم سفره و همراه بوده اند.
این توجهات و دقت های حاج اسدالله، از این بابت بود كه خود سالهایی بسیار سخت را در زندان ها و سیاهچال های رژیم شاه گذرانده بود. او كه 9 سال از 14 سال پس از تبعید حضرت امام(ره) را در همان زندان ها طی كرد، بنا به اسناد ساواك، دید چشم چپ خود را از دست داد، دچار درد شدید كمر و زخم معده گردید و ناراحتی های بسیاری را در اثر شكنجه های قرون وسطایی مزدوران شاه تحمل كرد. نكته قابل ذكر اینكه آخرین محكومیت شهید لاجوردی در سال 1353 كه حكم 18 ساله زندان را برایش داشت، در اصل به دلیل حفظ اسرار یكی از اعضای سازمان مجاهدین خلق بود، اگر چه شهید لاجوردی زودتر از بسیاری از مبارزین به نفاقشان پی برده بود و به شدت در زندان رژیم ستمشاهی با حاكمیت آنان مبارزه می كرد، به نوعی كه شدیدترین بایكوت ها را از سوی همین افراد در زندان تحمل كرد، اما بنا بر مردانگی و فتوتی كه در خونش بود، در مقابل سنگین ترین شكنجه ها مقاومت كرد و نامی از آن عضو مجاهدین خلق نبرد.
نگارنده پس از سال 64 و انتقال به زندان گوهردشت، دیگر خبری از حاج اسدالله نداشتم، شنیدم كه از دادستانی انقلاب و ریاست زندان اوین كنار رفته است. پس از آزادی در سال 68، در حالی كه سرگشته و سرگردان بعد از سالهای طولانی به جامعه بازگشته بودم و نمی دانستم چه باید بكنم و چه كاری انجام دهم، در شرایطی كه به دلیل سوءسابقه هم در هیچ اداره و مؤسسه ای پذیرفته نمی شدم، شنیدم كه شهید لاجوردی رئیس سازمان زندان ها است و اداره ای در همین سازمان به نام «مراقبت پس از خروج» برای كمك به زندانیان آزاد شده بوجود آورده است .از طریق یكی از دوستان زمان زندان، به دفترش مراجعه كردم، نیازی برای وقت گرفتن و نوبت ایستادن نبود، او همان حاج اسدالله بود، با همان محبت و مهربانی آن روزی كه از آن پنجره كوچك آهنی نگاه كرد، حرف هایم را شنید و نامه ای را برایم نوشت و امضاء كرد كه توانستم بخشی از تحقیقاتم را در یكی از مؤسسات دولتی به چاپ برسانم و همین ماجرا زمینه ای شد تا راه و كار آینده ام را تشخیص دهم.
تصور نمی كردم كه او پس از زندان هم، زندانیان سابقش را از یاد نبرد و برای سر به راه ماندنشان، از هیچ تلاشی فروگذار ننماید.
شنیدم پس از كناره گیری از مسئولیت های دولتی، مثل همه زندگی اش، بریده از تمام تعلقات دنیوی و همچون همیشه ساده و بی تكلف با دوچرخه اش به مغازه ای كه از سالهای پیش از انقلاب واقع در بازار در اختیار داشت، می رفت كه در یكی از همین روزها هدف منافقین تروریستی كه همواره بزرگترین ضربه ها را از ایمان و مقاومت و اتكال به خدا و هوشمندی و در عین حال سادگی و عدم تكلف شهید لاجوردی خورده بودند، قرار گرفت و به آرزویش رسید كه همواره شهادت را برای پایان زندگی اش از خدا می خواست و حقیقتاً كه مردن برای شخصیت بزرگی چون لاجوردی خیلی كوچك بود.
منبع: کیهان

با صلاگران پر خروش دین باوری

انّ الّذین قالوا ربّنا الله ثمِّ استقاموا تتنزل علیهم الملائکة الاّ تخافوا و لا تحزنوا و بشروا بالجنّة الّتی کنتم توعدون
هرکس نکرد ترک سر از اهل درد نیست
در پای دوست هرکه نشد کشته مرد نیست
ناصح مورز مهر و غم درد ما مخور
ماعاشقیم و در خور ما غیر درد نیست
تهمت کش وصالم و در گرد کوی تو
جز گرد کوچه بهر من کوچه گرد نیست
می ریزم از دو دیده به یاد تو اشک گرم
شبها که همدمم بجز از آه سرد نیست
بر درگهت که نقد دو عالم نثار اوست
ما را ز انفعال بجز روی زرد نیست
شبها به دوستان چو خوری باده یاد کن
از محتشم که یک نفسش خواب و خورد نیست
در سال 1314هـ.ش وقایع بسیاری در گوشه و کنار جهان، اتفاق افتاد و در کشور ایران نیز در سایه ظلمت حکومت رضا خانی و در راستای مذهب زدایی آشکار، حرکت هایی صورت گرفت که تاریخ گوشه هایی از آن را در حافظه خود ثبت کرده است.
از جمله اتفاقات تاریخ در این سال تغییر تاریخ رسمی کشور به هجری شمسی و ممنوعیت به کار بردن ماه های هجری قمری، اجباری شدن کلاه بین المللی (شاپو) و تغییر شکل لباس در قالب متحد الشکل کردن افراد، محدودیت برگزاری مجالس ترحیم در مساجد، و از همه مهمتر قیام خونین مسجد گوهرشاد در اعتراض به مسئله کشف حجاب را می توان بر شمرد. بر اهل بینش و خرد است که با کند و کاو دقیق، اتفاقات دوران گذشته را ریشه یابی و با چشمانی بیدار و دلی بیدارتر حوادث و وقایع زمان حال را- که در آن عبرت ها نهفته است- نظاره کنند.
در همان دوران استبداد در یکی از محّلات جنوبی شهر تهران، نزدیکی های بازار، در خانواده ای متدیّن و مذهبی و از سلاله پاک رسول الله (ص)، در دامان مادری نیکوکار به نام قمر، قمری در آسمان وجود، درخشیدن آغازید تا با نور وجودش گرما بخش کانون گرم خانواده باشد، کودکی متولد شد تا با صدای گریه ولادتش، لبخند شادی بر لبان پدر و مادرش نقش بندد.
نام این مولود فرخنده را اسدالله گذاشتند. وجه این انتخاب را می بایست در ضمیر نورانی پدر و مادری جستجو کرد که از محّبین خاندان عصمت و طهارت بودند و شاید این نامگذاری با زمان ولادت هم، بستگی داشته است. زیرا بسیاری از شیعیان پاکدل نسبت به رعایت نامگذاری فرزندان خود- اگر ولادت در ایام خاص باشد- اعتقادی راسخ دارند.
پدرش، سیّد علی اکبر، هیزم فروش بود و تعداد فرزندان وی- یعنی چهار پسر و چهار دختر- بیانگر عائله مند بودن اوست. دوران کودکی سیّد، در محیط گرم خانواده سپری می شد تا اینکه به سن مدرسه رسید و بایستی برای آموختن آماده می شد، آموختن برای مبارزه ای طولانی و خستگی ناپذیر.
سال1320 هـ. ش، سالی که شهریور آن خاطراتی تلخ در حافظه تاریخ ایران به یادگار نهاده است؛ به همراه پدر بزرگوار خویش در یکی از مدارس تهران ثبت نام شد.
چشمان تیزبین سیّد، در سنین کودکی، شاهد این آشفتگی ها بود و نظاره گر اتفاقاتی بود که به وقوع می پیوست.
سید اسدالله لاجوردی پس از دو سال تحصیل در مقطع دبیرستان، ترک مدرسه گفت و در کنار پدر به کار و فعالیت مشغول شد. ترک مدرسه نه به معنای ترک دانش اندوزی، که او یک لحظه از آموختن و آموزاندن فارغ نبود و از طفولیت دروس قدیمه را شروع کرده بود، و در دوران مختلف زندگی در کنار کار و مبارزه از محضر اساتید بزرگوار روحانی، بهره ها برد. حتی در محبس رژیم طاغوت نیز در محضر بعضی روحانیون ِ در بند رژیم شاه، به آموختن فقه و اصول پرداخت.
کناره گیری سید از دبیرستان، همراه با اوج مبارزات آیت الله کاشانی و شهید نواب صفوی بود و از کسی با روحیات ایشان، این انتظار می رفت که در تمام میتینگ هایی که از طرف آن دو بزرگوار برگزار می شد، شرکت فعال داشته باشد و بر افرادی که طرح اعدام انقلابی رزم آرا را ریختند، آفرین بگوید و بر خلیل طهماسبی که این طرح را به اجرا در آورد، درود فرستد.
دوران نوجوانی و جوانی اسدالله لاجوردی در این کوران سپری شد و چون پولادی آبدیده گردید. از زمان آشنایی سید با شهید حاج صادق امانی، اطلاع دقیقی در دست نیست، ولی آنچه مشخص است اینست که وصلت شهید حاج صادق، با خانواده محترم لاجوردی باید دارای پیشینه ای باشد که می بایست آن را در کلاس های درس مرحوم شاه چراغی و جلسات مشترک آنها جستجو کرد. شهید لاجوردی به همراه حاج صادق امانی و شهید محمد صادق اسلامی گیلانی و حسین رحمانی در مسجد "شیخ علی" ادبیات عرب را به خوبی و علوم حوزوی را در حد کفایه فرا گرفت و به علت هوش و ذکاوت و قدرت درک و استنباط بالایی که داشت، در جلساتی که خود از اعضای موسس آن بود، به تفسیر قرآن می پرداخت. انس و الفت شهید لاجوردی با قرآن، غیر قابل توصیف است و باید گفت او به قرآن عشق می ورزید و بر همین اساس در پرسشنامه ساواک نوشت:
"به قرآن و نهج البلاغه علاقه وافر دارم"
براساس همین عشق بود که از پرداختن به ظاهر قرآن در حد قرائت آن برای اهل قبور و ... رنج می برد و تدبر و تعمق در آیات آن را، مشغله روز و شب خویش کرده بود . لذا با حالتی رنجور و کمری شکسته و چشمی از روشنی افتاده، ناشی از شکنجه های ددمنشانه بازجویان، در حالتی که مدتی از دوران محکومیت را به علت شدّت آلام می بایست به طور خوابیده در سلول بماند، در گوشه زندان به تفسیر قرآن پرداخت و با امید به طلوع فجر حکومت مستضعفین، آیه نورانی "و نرید ان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض و نجعلهم الائمه و نجعلهم الوارثین" را به تفسیر نشست. سید در پاسخ یکی از سؤالات در بازداشت سال 1343 می نویسد:
"... من هم در جلسه ای که با آقای رضایی داشتم در آنجا تفسیر و مسئله می گفتم."
گزارش ساواک به دادگاه، سیّد را مسئول بیان مذهبی و "توجیه کفایه" در جلسات معرفی کرد. از میزان و چگونگی فعالیت های سیّد در سالهای 1330 تا 1341 اطلاعی در دست نیست و در این فرصت نیز امکان تحقیق آن موجود نبوده است. لذا در این مختصر تنها به آن مقدار از فعالیت های این شهید بزرگوار که در پرونده اتهامی ساواک موجود است، بسنده می گردد.
وصلت شهید حاج صادق امانی با خانواده لاجوردی را باید نقطه عطفی در زندگی مبارزاتی وی محسوب کرد. در این دوران است که وی به همراه حاج صادق به جلسات بحث "انسان و سرنوشت" استاد شهید مرتضی مطهری (ره) راه می یابد و با بهره گیری از نور وجودی استاد، با بنیه ای تازه، پای به عرصه مبارزه می گذارد. او در این باره می گوید:
"آقای امانی، مرا به جلسه ای می برد که در آن مطلبی به نام سرنوشت انسان مطرح می شد"
در همین دوران است که سید اسدالله تشکیل خانواده می دهد تا به سنت حسنه نبی خاتم (ص) عمل کرده باشد. و در این راستاست که یاری همراه و همسفری صبور و همسری مهربان را برای ادامه مسیر مبارزاتی خویش بر می گزیند.
اولین ثمره این ازدواج پسری است که در سال 1341 دیده به هستی می گشاید که او را محمّد نام می نهند. در این سالها و تحت رهنمود علمای متعهدی همچون شهید آیت الله دکتر بهشتی و استاد و شهید مرتضی مطهری (ره) گردانندگان سه هیئت از هیئت های مذهبی در تهران، تصمیم به ائتلاف و ایجاد تشکّل در راستای مبارزه با رژیم ستم شاهی می گیرند. یکی از هیئت ها، جلسه ای است که شهید لاجوردی در آن، مسئول بیان مسائل مذهبی و تفسیر قرآن و تدریس کفایه بوده است.
هیئت مؤتلفه اسلامی با نام جمعیت های مؤتلفه اسلامی در این سال شکل می گیرد و به حق باید سید اسدالله را یکی از مؤسسین و بانیان اصلی آن معرفی کرد.
با توجه به شرایط اجتماعی حاکم بر جامعه در سالهای 40- 42 و انجام انقلاب به اصطلاح سفید شاهانه، مسئله انجمن های ایالتی و ولایتی و تبعید حضرت امام خمینی قدس الله نفسه الزکیه و بالاخره تصویب طرح کاپیتولاسیون توسط حسنعلی منصور، در کمیته مرکزی هیئت های مؤتلفه اسلامی تصمیم به
اعدام انقلابی حسنعلی منصور گرفته شد.
طرح عملیات در کمال دقت و با رعایت تمامی اصول پنهانکاری و حفاظتی ریخته و حکم شرعی جهت اجرا نیز گرفته شد و عاملین اجرا نیز تعیین شدند و در شب قبل از آن در خانه شهید رضا صفار هرندی، ضمن مرور جوانب طرح، هم قسم شدند و شب هفدهم ماه مبارک رمضان (شب قدر) را تا سحر به مناجات پرداختند.
صبح روز اوّل بهمن ماه 1343 مامورین اجرای حکم، تحت فرماندهی شهید حاج صادق امانی با زبان روزه به طرف میدان بهارستان حرکت کردند و هریک برای انجام وظیفه محوّله در جایگاه خویش قرار گرفتند. با ورود اتومبیل حامل حسنعلی منصور به بهارستان در ساعت 10 صبح و... با شلیک شهید محمد بخارایی که از شاگردان مکتب توحید بود، به زندگی ننگین و ذلت بار وی خاتمه داده شد. همه چیز بر وفق مراد بود ولی تقدیر چنین شد که از میان جمعی که به خاطر عملیات در صحنه حضور داشتند- به علت شرایط آب و هوایی- زمستان و یخبندان حاصل از آن- محمد بخارایی بر روی زمین لغزید و بلافاصله توسط مامورین شهربانی دستگیر شد. بازجویان سراسیمه و مضطرب به سراغ او آمدند، سؤالات مکرر به سوی او سرازیر شد ولی او لب باز نکرد. بر همین اساس ساواک در اولین گزارش خود، ضارب نخست وزیر را پسر بچه ای که ظاهراً لال است معرفی کرد.
مامورین اطلاعات شهربانی متوجه پدر و مادر وی شدند و از طریق آنان، دوستان محمد را شناسایی و اقدام به دستگیری آنان کردند و در بازجویی های فنی، همرزمان دیگر وی نیز مورد شناسایی قرار گرفتند.
یکی از افرادی که در این مرحله شناسایی شد، شهید حاج صادق امانی بود که به علت دوستی و رفاقت و خویشی که با شهید لاجوردی داشت مامورین برای دستیابی به شهید امانی به دستگیری های گسترده ای پرداختند که از آن جمله سیداسدالله لاجوردی بود. این دستگیری اولین تجربه سید در بازداشت به شمار می آمد. وی با زیرکی به گونه ای عمل کرد که با وجود اینکه از کم و کیف اقدامات انجام شده کاملاً آگاهی داشت، حکم برائت وی صادر گردید و پس از 18- 17 روز از زندان شهربانی آزاد شد.
تجربیات حاصل از دوران بازداشت، او را آبدیده تر کرد، اما مصائب و شداید این دوران نتوانست او را از مسیر مبارزه منحرف و سرگرم زندگی نماید، بلکه او را در انجام رسالت خویش، مصمم تر کرد.
در دستگیری های گسترده ای که توسط ساواک در حاشیه پرونده قتل منصور صورت گرفت و بسیاری از اعضای هیئت های مؤتلفه اسلامی دستگیر شدند، سید نیز مجدداً در تاریخ دوازدهم اسفند ماه سال 43 دستگیر شد و تحت بازجویی های شدید، همراه با شکنجه های طاقت فرسا قرار گرفت ولی با استقامتی جانانه، در برابر بازجویان ایستادگی کرد و در نهایت به 18 ماه حبس تأدیبی محکوم شد.
در سیاهچال های ستم شاهی بود که خبر شهادت همرزمانش، قلب مهربان او را جریحه دار کرد. سید نسبت به حاج صادق امانی ارادتی خاص داشت و در بسیاری از حرکت های دوران مبارزه دوشادوش او حرکت کرده بود و بسیاری از موفقیت های خود را مرهون او می دانست. این داغ تا زمان شهادت بر شانه های مردانه اش سنگینی می کرد، دوران زندان سپری گردید و سید به آغوش گرم خانواده چشم انتظارش بازگشت.
تجربیات حاصل از دوران بازداشت، او را آبدیده تر کرد، اما مصائب و شداید این دوران نتوانست او را از مسیر مبارزه منحرف و سرگرم زندگی نماید، بلکه او را در انجام رسالت خویش، مصمم تر کرد.
سیّد پس از مدتی کسب خود را تغییر داد و در بازار جعفری به دستمال فروشی و روسری فروشی مشغول شد و در عین حال به سازماندهی افراد مذهبی مبارز در چارچوب جلسات سیّار تحت سرپرستی خود پرداخت و سخنرانان آشنا به مبانی دینی و مبارزه را به جلسات خود دعوت کرد. یکی از سخنرانان جلسات سیّار شهید لاجوردی در سال 1348 در گزارش ساواک جناب حجة الاسلام و المسلمین آقای هاشمی رفسنجانی معرفی شده است.
او در کنار برگزاری جلسات مذهبی به فعالیتهای پنهانی ادامه داد، تا اینکه در جریان ورود سرمایه گذاران امریکایی اعلامیه ای با عنوان "گامی فراتر در تشدید غارتگری" تهیه و تکثیر شد و برای توزیع در اختیار اعضا قرار گرفت و در روز فینال مسابقات جام باشگاههای آسیا با تهیه شیشه ای آتش زا و سازماندهی اعضاء به شرکت هواپیمائی ال عال (متعلق به اسرائیل) حمله شد.
ساواک که در دانشکده اقتصاد و در کنار یکی از اعضای گروه، مامور نفوذی داشت به دنبال گزارش او، نسبت به دستگیری اعضای گروه اقدام کرد. در ادامه این دستگیری ها سیّد نیز مورد شناسایی قرار گرفت و در اردیبهشت ماه سال 49 برای دومین بار دستگیر شد. در این دوران بود که "
مرد پولادین زندانها" لقب گرفت. در زیر شکنجه های دد منشانه دژخیمان ساواک، کمرش شکست و بینایی یک چشم را تا حد زیادی از دست داد، ولی حسرت اظهار عجز را بر دل سیاه شکنجه گران نهاد و تنها مطلبی را بر صفحات کاغذ بازجویی نوشت که برای مامورین ساواک هیچ گونه ارزشی نداشت.
در این مرحله دستگیری به عنوان رهبر گروه لشکری "ال عال" و گردانندگی گروه های مخالف دیگر متهم شد و به 4 سال حبس مجرد محکوم گردید.
شدت شکنجه ها و اثرات آن به حدّی بود که دست از زندگی شست و وصیتنامه خویش را تنظیم کرد. البته سید از روزی که پا در میدان مبارزه نهاده بود دست از زندگی شسته بود. او در وصیتنامه خود اسرائیل را اعدا عدو معرفی کرد و به پرداخت از ثلث مال برای کمک به مبارزین فلسطین تأکید کرد.
حضور سید اسدالله که چون شیری شرزه می غرید برای زندانبانان بازداشتگاه شماره 3 قصر غیر قابل تحمل شد. روشنگری های او زندانیان دیگر را تحت تاثیر قرار داده و باعث شده بود تا حرکت های ضد رژیم در زندان شکل بگیرد و به همین دلیل به دنبال تقاضای انتقال وی به زندانی دیگر او به زندان شهربانی مشهد منتقل گردید. در این دوران تمامی خانواده سیّد مورد کنترل ساواک قرار گرفتند. تمامی مکاتبات آنها کنترل می شد و حتی نوجوانان اقوام نیز از این مسئله در امان نماندند. ملاقات ها با سختی صورت می گرفت. دل خداجوی سید نگران فرزندان خردسال خود بود و آتیه آنان در محیط فاسد ستم شاهی دغدغه شب و روزش.
در ملاقاتی که همسر فداکارش در روز سیزدهم شهریور سال 1352 در مشهد با سید دارد از او می پرسد: "پاهایت چطور است؟" و سید در پاسخ می گوید: "این یادگار اوین است و تمام پایم اثراتی دارد".
در پاسخ این سؤال پرسشنامه که "چه نوع بیماری دارید؟" ، می نویسد:
"تمام بیماری هایی که در زندان عارضم شده : نقص چشم چپ و از دست رفتن دید آن، درد شدید کمر، ناراحتی معده، ناراحتی قلبی، و در بدو ورود به زندان مشهد به آنفلوآنزا مبتلا شدم و یک ماه از سینه ام شدیداً چرک می آمد"
و در نهایت نوشته است:
"انسانی سالم به زندان آمدم و کلکسیونی از مرض با خود خواهم برد."
مصائب و شداید ناشی از امراض مختلف، برای مدت مدیدی قدرت تحرک را از وی گرفت و او که علاقه مفرط به اسلام و قرآن داشت و از سالها قبل در هیئت، تفسیر قرآن می گفت و در زندان نزد آیت الله انواری مدتی فقه و اصول نیز خوانده بود از فرصت گوشه نشینی در زندان استفاده کرد و به تفسیر قرآن پرداخت. مزدوران ساواک مطالب آن را مضره تشخیص دادند و در پرونده وی بایگانی کردند.
بالاخره سید در سی ام فروردین ماه سال 1353 سومین دوران حصر خویش را سپری کرد و به خانه بازگشت. سید اسدالله در آن روزگار صاحب 4 فرزند بود؛ سه پسر و یک دختر که بزرگترین آنها 12 سال و کوچکترین شان 4 سال (به مدت محکومیت سوم پدر) داشت و همگی در انتظار دیدار پدر دیده به در دوخته بودند و در کانون گرم خانواده، این مادر بود که با محبت های مضاعف خویش جای خالی پدر را پر می کرد.
با آزادی سید، انتظار کودکان معصوم به سر آمد و پدر که زائر زندانی ثامن الحجج (ع) بود پای در خانه نهاد و اشک شوق بر دیدگان منتظر جاری گردید.
اداره کل سوم ساواک یک ماه پس از آزادی سید از زندان، او را فردی متعصب- که به احتمال قوی فعالیت های خود را در نهایت پنهانکاری و شدت هرچه بیشتر دنبال خواهد کرد- به ساواک تهران معرفی کرد و ساواک تهران از وی مراقبت کامل به عمل آورد.
مزدوران سفاک ساواک به خوبی سید اسدالله لاجوردی را شناختند و یک آن از او و فعالیت هایش غفلت نکردند، لیکن هوش و ذکاوت بالای سید در رعایت اصول پنهانکاری بارها و بارها بر کنترل های امنیتی فائق آمد.
یکی از نکاتی که باید به صورت اجمال به آن پرداخت این است که در بعضی از صفحات بازجویی به بایکوت شدن شهید لاجوردی در زندان برخورد می نماییم.
همان گونه که همگی اذعان دارند روشن بینی و ژرف نگری سید در شناخت جریانات انحرافی در داخل زندان از ویژگی های خاص اوست که با درایت و شهامت در مقابل این جریانات انحرافی قد علم کرده، و با آنان از در سازش در نمی آمد و سعی در افشارگری آنان داشت. بدیهی بود که در زندان مورد تنفر این افراد قرار گیرد. همت والای او بود که می توانست در زندان در دو جبهه به نبرد برخیزد. در یک جبهه با شکنجه گران، در جبهه ای دیگر با منحرفان.
بر شاهدان عینی فرض است که قلم در دست گیرند و از حماسه آفرینی های او در برابر انواع و اقسام شکنجه های جسمی و روحی بنویسند و چهره تابناک و مقاوم این شهید گرانقدر را به جامعه اسلامی و جوانان ما معرفی نمایند. بنویسند که سید در حالی که با بدنی رنجور و غرق در خون از شکنجه گاه به سلول باز گردانده می شد، تمامی توان خود را در زبان خود جمع می کرد و ندای دشمن شکن "الله اکبر" سر می داد که این دو علت داشت اوّل اینکه به شکنجه گران مزدور ثابت کند سید شکستنی نیست و در راه خدا همه مشکلات و مصائب را به جان خریده است و در مرحله دوم به کسانی که در سلول بودند و با دیدن این صحنه ها، احساس ترس و وحشت داشتند روحیه بدهد و بگوید با تمسک به خدای بزرگ است که می توان بر دشمنان دین و قرآن پیروز شد.
حضور سید در کانون گرم خانواده که سالها چشم انتظارش بودند چندان دوام نیاورد چرا که او نمی توانست مانند بسیاری از کسان دیگری باشد که با اولین اشاره مقامات امنیتی، دست از مبارزه کشیدند و به زندگی روزمره پرداختند و حتی پرداختن به زندگی را با ننگ همکاری با ساواک، ممزوج کردند. او داغ همرزمانی چون شهید امامی را در سینه داشت و آتش عشق به امام خمینی (ره) هماره در قلبش شعله می کشید و آیه "و نرید ان نمن..." حبل المتین راهش بود. دنیا را به تأسی از جدش امیرمومنان علیه السلام سه طلاقه کرده و از مال دنیا تنها به روزی مقدر بسنده کرده بود. بی نیازی آیت آرامش او بود و هیچ چیزی را از آن خود نمی دانست. در اواخر دوره سوم زندان در پاسخ مربوط به وضعیت مالی چنین می نویسد:
"از نظر مالی در هر وضع که باشم بی نیازیم آرامش می بخشد" و در جایی دیگر که از میزان مال و اموال او سؤال می شود پاسخ می دهد: "المال مال الله"
و الحق که این انسان والا در تمامی دوران عمر به مال اندوزی فکر نکرد و فرزندان و نزدیکان خود را نیز به پرهیز از این تفکر سفارش کرد.دوچرخه ای که روز شهادت با آن به بازار آمد مرکب رهوارش بود که سالها با آن به این طرف و آن طرف رفته بود.
آری حضور او در خانواده بیش از ده ماه نشد و در روز هفتم اسفند ماه سال 1353 مجدد دستگیر و به مسلخ برده شد. در این مرحله به اتهام ارتباط با سازمان مجاهدین خلق مورد بازجویی قرار گرفت ولی این بار نیز با پاسخ های خود عصبانیت بازجویان را بیش از پیش برانگیخت و آنچنان با طیب خاطر و آرامش نشأت گرفته از روحیه الهی به سؤال پاسخ گفت که بازجو مجبور شد به همراه هر سؤال قید تعصب و طفره رفتن از پاسخگویی را در سؤالات مطرح کند. پاسخ به هر سؤال برافروختگی بازجو را بیشتر می کرد. شکنجه های پی در پی مؤثر واقع نشد، پرونده جهت صدور حکم به دادسرای نظامی ارسال شد و یکی از دلایل مجرمیت،... تعصب شدید در عدم بازگویی فعالیت ها و اقدامات خرابکارانه عنوان شد و در این مرحله به 18سال حبس جنایی محکوم گردید.
این بار در زندان با افرادی روبرو بود که با ظاهر اسلام تفکرات مارکسیستی را بنای کار خود قرار داده بودند و از جمله تغییر ایدئولوژی سازمان مجاهدین خلق را مطرح می کردند . سید اسدالله لاجوردی با شناخت عمیق به اسلام ناب و تسلّط خاصی که به مبانی مارکسیسم داشت، اقدام به روشنگری کرد و با مدعیان دروغین اسلام به مبارزه برخاست و از اینجا بود که منافقین به ظاهر مجاهد، کینه او را در دل گرفتند.
زمزمه های انقلاب اسلامی آغاز شده بود، حرکت های مردمی در حال شکل گیری بود. مساجد مرکز تجمع و اعتراض بود و بلندگوی منابر، افشاگری را آغاز کرده بودند. فضای بازسیاسی مطرح شد و آزادی زندانیان سیاسی در دستور کار قرار گرفت. در این دوران بود که عده کثیری از زندانیان سیاسی آزاد شدند و سید اسدالله لاجوردی نیز در تاریخ 27/5/56 از زندان آزاد گردید و برای ادامه مبارزه به همرزمان و همسنگران دیرینه خود پیوست تا در سازماندهی حرکت های انقلابی نقشی فعال داشته باشد. در روزی که خبر شهادت مرحوم حاج آقا مصطفی (ره) فرزند ارشد امام مطرح شد، به ساواک احضار گردید ولی از حضور در محل دعوت سرباز زد. برای بار دوم به او اخطار شد؛ با مشورت با دوستان، در تاریخ 17/8/56 به ساواک رفت.
دوچرخه ای که روز شهادت با آن به بازار آمد مرکب رهوارش بود که سالها با آن به این طرف و آن طرف رفته بود.
در دورانی که انقلاب خونرنگ اسلامی به اوج خود رسیده و ملت قهرمان ایران آماده پذیرایی از یار سفر کرده، گردیده بودند در کمیته استقبال از امام- که همواره به او عشق می ورزید و از ابتدای مبارزه حضرتش، با او پیمان همراهی بسته بود- دارای فعالیت هایی گسترده بود و به امید و آرزوی دیرینه خود رسیده بود.
او که سالها در سیاه چال های زندان به شوق چنین روزی آیه "و نرید ان نمنّ..." را به تفسیر نشسته بود اکنون تفسیر عملی آن را به چشم می دید و این دیدار، برای او که به امید این روز شکنجه ها دیده و ساعت شماری کرده بود، از ویژگی خاصی برخوردار بود. امام آمد و انقلاب پیروز شد و بعد از این همه رنج و سختی، یکی از سخت ترین مسئولیت ها بر شانه های مقاوم او نهاده شد و او با طیب خاطر از آن استقبال کرد چرا که نظر حضرت امام (ره) و شهید بهشتی بر این تعلق گرفته بود و سید تابع محض و بی چون و چرای ولایت بود.
مسئولیت دادستانی انقلاب اسلامی، مسئولیتی نبود که در آن دوران هرکسی توان اجرای آن را داشته باشد. وی با روشن بینی و درایت خاص در جایگاه خویش قرار گرفت.
اقدامات سید در دورانی که منافقین کوردل داعیه انقلاب را داشتند بر هیچکس پوشیده نیست. کار طاقت فرسا و شبانه روزی او، باعث شد توطئه، خنثی و چشم فتنه کور شود.
در زمان تصدی مسئولیت زندانها، برخورد او با فریب خوردگان خط نفاق، به گونه ای بود که بسیاری از آنان که دارای ضمیری پاک بودند، به دامان اسلام بازگشتند و هدایت خود را رهین روشنگری ها و برخوردهای صمیمانه و پدرانه سید اسدالله لاجوردی می دانستند.
اینان از جوانانی بودند که از دامان اسلام با تزویر و ریا به سوی منافقین رفته بودند و سید با باز گرداندن آنان به آغوش پر مهر خانواده و اسلام، جبهه نفاق را روز به روز خالی تر کرد. از این رو کینه سیاه دلان منافق بیش از پیش شد. از جمله ابتکارات این شهید سعید در زمان تصدی مسئولیت های خود ایجاد کارگاه های مختلف در محیط زندان بود تا از این رهگذر هم زندانیان، در حرفه های مورد علاقه خود ماهر و متبحر شوند تا پس از آزادی آن فن و حرفه دستمایه معاش آنان گردد و هم از عایدی تولیدات زندان حقوقی مکفی دریافت کنند. او در آخرین ملاقات خود با حجة الاسلام و المسلمین محمد جواد حجتی کرمانی مژده ریشه کن شدن بیسوادی را در میان زندانیان داده بود.
منافقین بارها کمر به قتل او بستند ولی هر بار مشیّت الهی بر این تعلق می گرفت که سید بماند تا در انجام مسئولیتهای الهی، با کوله باری از اخلاص و پاکی، سنگرهای موفقیت را یکی پس از دیگری فتح نماید.
یک بار به قصد به شهادت رساندن او، حرکت کردند ولی قرعه به نام شهید بزرگوار"محمد کچوئی" افتاد. این بار فارغ از تمامی مسئولیت های ظاهری، با قلبی آکنده از محبت ولایت فقیه و سپاسگزاری به درگاه ایزد منّان به واسطه وجود سایه ولایت بر سر ملّت ایران در کمال سادگی به کسب و کار خویش مشغول شد. ولایت فقیه اصلی نبود که شهید لاجوردی با پیروزی انقلاب با آن آشنا شده باشد؛ او از زمانی که حرکت امام شروع شد سر در گرو ولایت و فرامین ولایت فقیه داشت. او از زمانی که درس های حضرت امام (ره) به صورت کپی از نجف اشرف به ایران آورده شد از تکثیر کنندگان و توزیع کنندگان آن بود و به ولایت، اعتقادی راسخ داشت.
در روز جمعه قبل از شهادت به همراه اعضای خانواده عکس دسته جمعی گرفت زیرا خود را آماده سفر کرده بود. برای همین بود که روز قبل از شهادت گفته بود:
"خدا سایه رهبری را از سر مردم کم نکند که اگر سایه او بر سر ملت نبود حال و روز ایران، چیزی شبیه افغانستان بود و..."
آری آن روز اهالی محله و کسبه بازار تهران سید اسدالله لاجوردی را دیدند که با دلی آرام و لبی خندان سوار بر مرکب رهوار خود (دوچرخه) عازم محل کسب خود است و منافقین کوردل در کمین نشسته، مترصد حضور او بودند تا با به شهادت رساندن سید، انتقام سال های افشاگری، روشنگری و مبارزه با خط نفاق را از او بگیرند.
و برای شخصیتی چون او، عاقبتی جز این تصور نمی رفت که:
"شهادت هنر مردان خداست".
بگو با عاشقان هر کس وصال یار می خواهد
میسر هست امّا زحمت بسیار می خواهد
چو روی زرد و اشک سرخ و آه آتشینت نیست
مگو از عاشقانم، عاشقی آثار می خواهد
طمع داری در آیی در صف رندان و زین غافل
که مست از باده منصور گشتن، دار می خواهد
ز دنیا و ز عقبی هر دو باید چشم پوشیدن
هر آنکس در محبت لذت دیدار می خواهد
مگر در خواب بینی روی جانان را که این دولت
دل بیدار بیش از دیده بیدار می خواهد
به غیر از عاشقی هر کار کردی در جهان مفتون
برای هر یکی یک عمر استغفار می خواهد
منبع:
یاران امام به روایت اسناد ساواک
سید اسدالله لاجوردی

شهید صدوقی

کودکی در شهر یزد
در یکی از خانوادههای صمیمی و دوست داشتنی در شهر یزد، پسری به نام محمد زندگی میکرد. محمد هنوز کوچک بود که پدر و مادرش را از دست داد و مثل پیامبر که در کودکی پدر و مادرش را از دست داده بود، یتیم شد.
محمد، بزرگ و بزرگتر شد و تصمیم گرفت مثل پدر، روحانی شود و درسهای دینی را یاد بگیرد. بعدها محمد برای خودش مردی شده بود و به آقای محمد صدوقی معروف شد. او علم و دانش را خیلی دوست داشت. به همین خاطر به شهر قم رفت. و چون باهوش و درسخوان بود، بعد از چند سال ماندن در قم، معلم بزرگی شد و شاگردهای زیادی تربیت کرد که هرکدام افتخار ایران شدند. محمد کوچولوی شهر یزد، به یاری خدا و تلاش و زحمت خود، توانست موفق شود و در قم به آیت اللّه صدوقی معروف شد.
دوست خوب امام خمینی
بچهها! وقتی آیت اللّه صدوقی در قم زندگی میکرد، یک دوست خوب پیدا کرد. این دو دوست همدیگر را خیلی دوست داشتند و درکارهای بزرگ و کوچک، یار هم بودند. اسم دوست آیت اللّه صدوقی، امام خمینی بود. آن روزها امام خمینی با شاه مبارزه میکرد؛ یک مبارزه سخت که سالها طول کشید. آیت اللّه صدوقی هم که دوست وفادار امام بود، همراه امام با شاه مبارزه کرد. او شجاع و نترس بود و در مبارزه مردم بر ضد شاه نقش خیلی مهمی داشت. او بارها به دستور شاه به زندان افتاد و در زندان مورد شکنجه و آزار مأموران شاه قرار گرفت؛ اما او همه این سختیها را تحمل کرد تا انقلاب پیروز شود، روز خوب پیروزی از راه برسد و مردم از دست ظلم و ستم شاه آزاد شوند. این اتفاق افتاد و در بهمن ماه سال 57 آیتاللّه صدوقی به چشم خودش روز قشنگ پیروزی را دید.
مرد مبارز یزد
دوستان خوبم، سالها پیش که شاه در ایران حکومت میکرد، صدای مخالفت مردم ایران با شاه ظالم از هرجای ایران شنیده میشد. مردم شهرهای مختلف به خیابانها میریختند و بر ضد شاه شعار میدادند. یکی از این شهرها، شهر یزد بود و آیتاللّهصدوقی، رهبری مردم یزد را برعهده داشت. او به همراه مردم یزد، با شاه مبارزه کرد و بعد از پیروزی انقلاب هم در یزد ماند و از طرف امام خمینی، امام جمعه شهر یزد شد.
آخرین نماز
روزهای جمعه، جمعیت زیادی به سوی مصلای نماز جمعه میآمدند و هنگام ظهر، بعد از شنیدن سخنان آیت اللّه صدوقی، پشت سر او نماز میخواندند.
اما در یک روز جمعه، وقت ظهر که خورشید در وسط آسمان میدرخشید آیتاللّه صدوقی برای آخرین بار نماز جمعه را خواند. ناگهان صدای انفجار وحشتناکی به گوش رسید و آیت اللّه صدوقی با لباسی خونین به سوی خدا پرواز کرد. خداوند پاداش همه زحمتها و سختیهایی را که آیتاللّه صدوقی برای اسلام و انقلاب کشیده بود، را به او داد. امروز یازدهم تیر، سالگرد شهادت آیتاللّه صدوقی است. ما این روز را گرامی میداریم و به روح بلند صدوقی، درود میفرستیم.
سومین شهید محراب
بعد از پیروزی انقلاب اسلامی ایران، دشمنان اسلام و ایرن ساکت ننشستند. آنها از راههای مختلف میخواستند به ایران جوان ما، ضربه بزنند و آن را از بین ببرند. عدهای به نام «گروهک منافقین»، تعدادی از افراد مهم و پرتلاش ایران را به شهادت رساندند. آنها دست به ریختن خون روحانیان زیادی زدند. تعدادی از این روحانیان در مسجد و در حال نماز به شهادت رسیدند که آیت اللّه صدوقی، سومین آنها بود؛ به همین دلیل، ایشان به سومین شهید محراب معروف شدند. خبر شهادت او، مردم عزیز ایران را داغدار کرد، دلهای مردم خدادوست را سوزاند، و تنفر مردم از منافقان را بیشتر و بیشتر کرد.
مرد خدا
صدوقی، مرد خدا بود، زندگیاش برای خدا بود، و مرگ در راه خدا، یعنی شهادت هم نصیبش شد. او در تمام مدت زندگی، به فکر کمک به مردم بود. او خدمتهای زیادی انجام داد؛ هم برای بزرگترها و هم برای کوچکترها و بچههای گلی مثل شما. او برای بچههای هم سن و سال شما، چندین مدرسه ساخت تا در آن درس بخوانند. او بیمارستانها، درمانگاهها، و مسجدهای زیادی ساخت که هنوز هم مردم از آن استفاده میکنند. او بنده خوب خدا بود. با مردم خوشرو و خوش اخلاق بود. در لحظه لحظه زندگیاش به فکر حل مشکلات مردم و کمک به فقیران و محرومان بود.
مهمان خدا
وقتی نیمههای شب از راه میرسید، صدای زنگ ساعت آیت اللّه صدوقی را از خواب بیدار میکرد؛ چون وقت نماز شب، وقت دعا و مناجات با خدا بود. ماه هم مناجات و راز و نیاز صدوقی را دوست داشت و مثل صدوقی اشک میریخت. گلهای باغچه به صدای مناجات او عادت کرده بودند و با او زمزمه میکردند. او دستهایش را به سوی آسمان بلند میکرد و با خدا حرف میزد.
اما یکی از شبهای ماه رمضان صدوقی دیگر در خانه نبود تا برای نماز شب از خواب بیدار شود؛ چون او برای همیشه به مهمانی خدا رفته بود و ماه، دیگر صدای او را در نیمهشبها نشنید. او از دنیا رفت؛ ولی مردم ایران هیچ وقت ایثار و فداکاریهای او را فراموش نمیکنند و راه او را ادامه میدهند. بچههای بزرگ ایران، قدر زحمتهای صدوقی و کسانی مثل صدوقی را میدانند و از انقلاب اسلامی به خوبی محافظت میکنند و برای پیشرفت و سربلندی ایران تلاش میکنند.

در سوگ سومین شهید محراب

شهید آیت اللّه شیخ محمد صدوقی، سومین شهید محراب، نماینده امام و امامجمعه یزد بود که عبادتگاه جمعههای یزد را با نور خویش منور میساخت. او در روز جمعه دهم رمضان 1402 (مطابق با یازدهم تیرماه 1361) پس از اقامه نماز جمعه به دست منافقان به شهادت رسید و خون پاکش محراب را گلگون نمود و این همان معراج به سوی اللّه بود که او آرزویش را داشت و بارها از خدا خواسته بود. آن پرهیزگار خطاب به دشمنان اسلام و نظام اسلامی چنین گفته بود: «به فرض آنکه مرا ترور کردید چه میشود؟ مرغابی را از آب میترسانید؟»
شهید صدوقی، مردی از سلاله تشیّع
شهید آیت اللّه صدوقی از یاران صدیق و باوفا و قدیمی امام امت بود. او یار امام در تمامی صحنههای انقلاب و یاور ملت محروم بود که به حق در عمل نیز اینچنین بود. او مردی از سلاله پاک تشیع علوی و ادامهدهنده راه حضرت علی علیهالسلام و امام حسن علیهالسلام و امام حسین علیهالسلام و ائمه معصومین علیهمالسلام بود. شهید صدوقی عابدی مخلص و زاهدی بیریا بود. از کار شبانه روزی و در خدمت مردم بودن هیچ احساس خستگی نمیکرد و بسیار مقاوم بود. در مبارزه با طاغوت و طاغوتیان بسیار شجاع و فعال بود. او، همچنین حافظهای بسیار قوی و خوب داشت که زبانزد همگان بود. این مرد پاکطینت و نیکوسیرت دارای چنان جاذبه قوی و نیرومندی بود که در همان برخورد نخست، افراد را نسبت به انقلاب و اسلام و امام جذب میکرد.
چهره مقاوم
روح شهید صدوقی روح ناآرام و پرخروشی بود. سستی و آسودهطلبی در شخصیت او جای نداشت. آن فرزانه والا مقام و بلنداندیش برای کوشش، خدمت به مردم محروم، و مبارزه علیه ستم و استبداد آفریده شده بود. مبارزه این اندیشمند صادق از زمان رضاخان آغاز شده بود. دسیسههای رضاشاه ضربههای سختی بر تشکیلات مذهبی و حوزههای علمیه وارد ساخت و از این طریق فشارهای زیادی را بر روحانیان تحمیل نمود. در این جو خفقان و وحشت، شهید صدوقی چهره پرشور و مقاوم حوزه بود که در جلسات، روح امیدواری، نشاط و ستمستیزی را در طلاب جوان میدمید و از این رهگذر آنان را برای مبارزه و قیام علیه استبداد ستمشاهی فرا میخواند. این ویژگی شخصیتیِ ایشان را بسیاری از نویسندگان و پژوهشگران یادآور شده و در شرح زندگی آن عالم حقکیش و ستمکُش بیان کردهاند.
در محضر بزرگان
شهید بزرگوار آیت اللّه صدوقی در ایام حیات پربرکت علمی خویش در محضر استادان زیادی زانوی ادب زده و در دروس مختلف از آنان کسب فیض نموده است، که به طور فشرده، به بعضی از آنها اشاره میشود: شخصیت آیتاللّه صدوقی تأثیرپذیری فراوانی از امامخمینی داشتهاست و امام در زمره استادان این اندیشمند متعهد و صادق به شمار میرود. او همچنین از محضر بزرگانی همچون: آیت اللّه شیخ عبدالکریم یزدی، آیت اللّه سیدصدرالدین صدر، آیت اللّه سیدمحمدتقی خوانساری، آیت اللّه سید محمد حجت کوهکمرهای، سیدعلیمحمد کازرونی و شیخ غلامرضای فقیه خراسانی خوشههای دانش و فضیلت چیده و بهرهها جسته است.
مظهر صداقت
شهید والا مقام آیت اللّه صدوقی دارای فضایل اخلاقی فراوانی بود. او مظهر صداقت و پاکی بود. درون و برونش یکی بود. به آنچه میخواند و میفهمید عمل میکرد. قرآن کتابی بود که هیچگاه از او جدا نمیشد. ادب و متانت او زبانزد عام و خاص بود و روزهای عید وقتی که مردم و مسئولان به دیدارش میرفتند، بدون استثنا برای همه برمیخواست و این کار را نه از روی اکراه و بیمیلی، که با نشاط و شوقِ وصفناپذیر انجام میداد.
حمایت از فداییان اسلام و مبارزه علیه رژیم
آیت اللّه صدوقی از حامیان گروه فداییان اسلام بود. او در حمایت از این گروه از هیچکاری فروگذار نکرد، به طوری که سیدعبدالحسین واحدی برای پنهان شدن به خانه او پناه میبرد. شهید صدوقی او را دوروز پشت آینه دیواری اتاق پنهان میکند و او را از دست مأموران رژیم نجات میدهد. شهید صدوقی همچنین پس از فوت رهبر مذهبی یزد، عالم پرهیزگار و پرآوازه، شیخ غلامرضا فقیه خراسانی، با درخواست مردم و توصیه حضرت امام خمینی رحمهالله به یزد هجرت کرد و در آنجا مبارزات خستگیناپذیر خویش را ادامه داد. او در این شهر چنان وسیع و فراگیر عمل کرد که تمامی استان یزد و بخشی از مناطق دیگر ایران به صحنه مبارزه علیه رژیم تبدیل شد. از آن پس در اکثر مقاطع مهم روحانیان یزد همراه با شهید صدوقی علیه رژیم مستبد و ستمگر اعلامیه میدادند و به افشاگری میپرداختند.
بر کرسی تدریس
آیت اللّه صدوقی تنها مرد تتبّع، تحقیق و نگارش نبود، بلکه در تدریس و تربیت شاگردان از مردان موفق زمان خود به شمار میرفت. درس وی یکی از باشکوهترین حلقههای درسی حوزه به شمار میرفت. شهید صدوقی تدریس علوم دینی را در اولویت زندگی خویش قرار داده بود و حقیقتا در مسند تدریس از استادان برجسته و ارزشمند حوزه به شمار میآمد. او در مدت تدریس، شاگردان فراوانی تربیت کرد که بعدها هریک منشأ خدمات اجتماعی و علمی فراوان گردیدند. از شمارِ بسیارِ شاگردان و آنان که از محضر وی کسب فیض کردهاند میتوان به این افراد اشاره کرد: استاد علامه محمدتقی جعفری تبریزی، شهید مرتضی مطهری و شهید قدوسی.
تأسیس و تعمیر مساجد و مدارس
سالها خدمت و تلاش پیگیر آیت اللّه صدوقی برای مردم فهیم و قدرشناس ایران اسلامی فراموشناشدنی است. او بزرگمردی بود که عمر خود را در خدمت و پاسداری از ارزشهای اسلامی صرف کرد و برای مردم مسلمان چون پدری مهربان و دلسوز بود. خدمات اجتماعی، مذهبی و عمرانی آن نیکسیرت بسیار ارزشمند و شایان تقدیر است. او در بنا و تعمیر هجده مسجد شریک شد و موفق به تأسیس و تعمیر نوزده مدرسه علوم دینی گردید و سازمانهای خیریه و بیمارستان و خدمات اجتماعی فراوانی از خود به یادگار گذاشت. برای تحصیل علوم اسلامی خواهران «مکتبةالزهراء» را تأسیس کرد و برای تربیت جوانان «گروه فرهنگ علوی» را همراه با عدهای از روحانیان متعهد به وجود آورد و اداره مینمود.
مناجات با خدا
گرچه آیت اللّه صدوقی در خدمت به مردم هیچگاه مضایقه نمیکرد و زمان بسیاری را به این کار اختصاص میداد، ولی دعا و مناجات را هیچوقت رها نکرد بلکه معتقد بود که چون در عرصه اجتماع آسیبپذیری بیشتری وجود دارد، باید از سلاح دعا و رازونیاز با خدا بیشتر سود جست. او شبها بدون استثنا برای نماز شب برمیخاست و به نیایش میپرداخت.
شهادت
از چندین هفته قبل از شهادت آیت اللّه صدوقی، جوانی در حدود 25 ساله با لباس بسیجیان در مسجد ایشان پیدا شده بود و زاهدانه به مسجد رفتوآمد میکرد. این برخورد او باعث میشد کسی به او بدبین نشود. روز دهم ماه مبارک رمضان 1360 با روز جمعه همزمان شد. آیت اللّه صدوقی غسل جمعه نمود و به طرف مسجد «ملا اسماعیل» حرکت کرد. خطبههای نماز جمعه را خواند و سپس به نماز ایستاد و چون نماز تمام شد آن جوان که بعد هم مسلم شد از وابستههای منافقان است از پشت سر به آقا هجوم آورد. ناگاه صدای انفجار مهیبی در فضای مسجد پیچید و شور و غوغای عجیبی همه مسجد را فرا گرفت...
روحش شاد و یادش گرامی باد.
سرود سوگ
در فراقت ای پروانه عاشق، گل امیدمان سوخته و قامتمان خمیده گشته است. در سوگ تو، لالههای میگریند و بلبلان سرود جدایی سر میدهند. تو ای شهید صدق و صفا، به سان خورشید بودی که خفاشان توان درک تو را نداشتند. اقیانوسی بودی که منافقان را در هم شکستی. اینک چگونه برای تو سرود سوگ بخوانیم؟ چگونه در سوگ تو بسراییم؟ ای مطلع قصیده قیامت؛ ای آیت سبحان؛ ای خورشید تابان؛ ای روح بلند و بزرگ؛ ای عالم عابد دلسوخته شبهای رازونیاز. سلام عرشیان نثار روح بلندت باد.

در سوگ نیلو فر
واگذاریدم عزیزان تا در این گلشن بنالم
گریه بر سوری كنم در ماتم سوسن بنالم
چهره نیلی سازم و در سوگ نیلوفر نشینم
جامه خونین پوشم و بر لاله و لادن بنالم
داغ هفتاد و دو گل دارم كه از بیداد گلچین
گشت پرپر ، واگذاریدم دراین گلشن بنالم
زان بهشتی خوی یاران هر زمان یاد آورد دل
با بهشتی سیرتان خواهم به صد شیون بنالم
از سپهر دیدگان خوناب دل بارم به دامن
همره مرغ چمن بر دشت و بردامن بنالم
سینه را آتش به جان از آه ، آتشبار ریزم
دیده دریا سازم و چون موج بنیان كن بنالم
از پی یاران ِ در خون خفته ، خونین خامه گیرم
نوحه ی ماتم سرایم از غم میهن ، بنالم
ناله من از غم یار است نز پروای دشمن
زانكه دشمن شاد گردد گر كه از دشمن بنالم
تا نگردد شادمان دشمن ز اندوه دل من
خشمگین ، قهرآفرین در كوچه و برزن بنالم
موج قهرم بین و اوج خشم اهریمن شكارم
تا نپنداری كه من از بیم اهریمن بنالم
از فراق دوست می سوزم حمیدا چون نسوزم
درعزای یار نالم ، چون كنم گر من ننالم
حمید سبزواری

در سوگ نیلو فر

واگذاریدم عزیزان تا در این گلشن بنالم
گریه بر سوری كنم در ماتم سوسن بنالم
چهره نیلی سازم و در سوگ نیلوفر نشینم
جامه خونین پوشم و بر لاله و لادن بنالم
داغ هفتاد و دو گل دارم كه از بیداد گلچین
گشت پرپر ، واگذاریدم دراین گلشن بنالم
زان بهشتی خوی یاران هر زمان یاد آورد دل
با بهشتی سیرتان خواهم به صد شیون بنالم
از سپهر دیدگان خوناب دل بارم به دامن
همره مرغ چمن بر دشت و بردامن بنالم
سینه را آتش به جان از آه ، آتشبار ریزم
دیده دریا سازم و چون موج بنیان كن بنالم
از پی یاران ِ در خون خفته ، خونین خامه گیرم
نوحه ی ماتم سرایم از غم میهن ، بنالم
ناله من از غم یار است نز پروای دشمن
زانكه دشمن شاد گردد گر كه از دشمن بنالم
تا نگردد شادمان دشمن ز اندوه دل من
خشمگین ، قهرآفرین در كوچه و برزن بنالم
موج قهرم بین و اوج خشم اهریمن شكارم
تا نپنداری كه من از بیم اهریمن بنالم
از فراق دوست می سوزم حمیدا چون نسوزم
درعزای یار نالم ، چون كنم گر من ننالم
حمید سبزواری

دیدگاه های شهید بهشتی درباره جامعیت اسلام

فرهنگ و تفکر اسلامی، جامع و همه سو نگر
«جامعیت» یکی از ویژگی های مهم و بنیادین فرهنگ و تفکر اسلامی است. این ویژگی، همه آموزه ها و تعالیم و قوانین اسلام را در تمام شئون حیات «مادی» و «معنوی» و بر اساس نیازهای جسمی و روحی، برای بنیان نهادن یک زندگی سالم و پویا و بالنده، در دسترس «بشریت» قرار می دهد.
فرهنگ و تفکر اسلامی به دلیل جامعیت خود، انسان جامع می پرورد، چنین انسانی در «ماده» و «خاک» خلاصه نمی شود و در حصارهای تنگ و ظلمانی حیات ارضی اسیر و زندانی نمی گردد، که او موجودی است خاکی- آسمانی و باید با همه نیازهای مادی و معنوی اش زندگی کند و جسم و جانش را در کنار هم به رشد و کمال برساند و سعادت دنیا را با رستگاری آخرت پیوند زند و به صورت یک حیات پرنشاط و با طراوت «ارضی و سمائی» متجلی سازد.
اگر به فرهنگ و تفکر اسلامی، از یک زاویه تنگ بنگریم و بر اساس نگرش های ضیق و محدود، تعالیم و قوانین همه سو نگر آن را تبیین نمائیم، آنچه باقی می ماند «اسلام» نیست، که همانا برداشت های تک بعدی ماست که لباس اسلام را به تن کرده و ظاهری اسلامی به خود گرفته و از متن و باطن و محتوای غنی و رهایی بخش اسلام دور شده است.
متفکر شهید آیة الله بهشتی، در تبیین فرهنگ و تفکر اسلامی، «جامعیت» را اصل و موضوع تعیین کننده ای می داند و هر نوع نگرش یکسویه از اسلام را نفی می کند و آن را با حقیقت اسلام در تضاد و تنافی آشکار می داند.
از دیدگاه شهید بهشتی، اسلام به دلیل در برداشتن تعالیم و قوانین مبتنی بر زیست سالم و برتر انسان، به همه ابعاد وجودی بشر نظر گسترده و همه نیازهای جامع او را تامین کرده است. به تعبیری دیگر، جامعیت اسلام و همه جانبه بودن قوانین آن، با جامعیت نیازهای انسان و همه جانبه بودن آنها پیوند و ارتباط دارد. یعنی همانگونه که خالق هستی، انسان را با تمام جوانب و همراه با نیازهای مختلف فطری و طبیعی در ابعاد مادی و معنوی و جسمی و روحی آفرید، مجموعه قوانین و دستورالعمل های لازم را که بتواند به این انسان چند بعدی نگرشی جامع و فراگیر داشته باشد و بر جامعیت خواسته ها و نیازهای فطری او نظر گسترد، ارسال داشته است.
طبیعی است این جامعیت و گستردگی، برداشت های یکسویه را برنمی تابد و هرگونه نگرش تک بعدی به منظور مطرح کردن جلوه و نمودی از فرهنگ و معارف اسلامی و به اغماض و نسیان سپردن سایر جلوه های نورانی و حیاتبخش آن را یک ضایعه و رکود محسوب می کند.
شهید مظلوم آیة الله بهشتی به جامعیت اسلام توجه می کند و برداشت تک بعدی از اسلام را با شناخت صحیح آن در تضاد می بیند.
«اسلام، آئین انسان و انسانیت، و صراط مستقیم و راه راست انسان زیستن است، و به همین جهت به همه جوانب هستی انسان عنایت دارد و هیچ گاه در قالب نگرشها و برداشت های تک بعدی نمی شود اسلام را یافت.
همان قدر که انسان موجودیست چند بعدی، اسلام هم آیینی چند بعدیست. لذا تا بیاییم یکی از این ابعاد را بیش از حد برجسته کنیم و ابعاد دیگر را در آن محو کنیم یا اصلاً فراموش کنیم، از اسلام دور شده ایم.» (1)
شهید بهشتی سپس به اهمیت «شناخت انسان» می پردازد و از ضعف ها و کاستی های ناشی از یکسونگری به انسان و غفلت از شناخت همه ابعاد وجودی او سخن به میان می آورد و این نگرش های ناقص را با رشد همه جانبه انسان مناسب نمی یابد:
«انسان در شناخت، دارای بعد حسی است، و نیز دارای ابعاد عقلی و عرفان و عشق و شور می باشد.
انسان موجودی نیست که عقل و خرد و اندیشه یکپارچه باشد، تا با اندیشه تحلیل گر با او برخورد کنیم. دلمان را خوش کنیم که ما با قدرت تجزیه و تحلیل فراوان، با مسأله انسانیت و انسان و جهان برخورد کرده ایم... در انسان، بعد دیگری هست در زمینه شناخت و معرفت که به آن بعد عرفانی، بعد عشق و بعد شور و حال می گوئیم...
زندگی عشق و شور می خواهد، زیرا با عشق و شور چیزهایی را می شود فهمید که با عقل تحلیلگر هرگز قادر به فهم آن نیستیم. آن انسان از تک بعدی و تک نگری خردمندانه به ستوه آمده که می گوید:
آزمودم عقل دوراندیش را
بعد از این دیوانه سازم خویش را
... به راستی اگر زندگی انسان صرفاً بخواهد مغز باشد و اندیشه، جاذبه خودش را از دست می دهد.» (2)
متفکر شهید آیة الله بهشتی پس از مطرح کردن ابعاد وجودی انسان تحت عنوان نیازهای «عقلی» و «عاطفی» او- که اولی با نقش آفرینی نیروی خرد و در عرصه ها و حوزه های اندیشه و تفکر متجلی می گردد و دومی با روح و روان انسان پیوند می یابد و به صورت عشق و شور و عرفان به تجلی و ظهور می رسد- فرهنگ و تفکر اسلامی را جامع همه نیازهای عقلی ، عاطفی ، جسمی ، روحی انسان می داند و پرورش یافتگان تعالیم و قوانین اسلام را بهره مند از همه جلوه های زیبا و بالنده و سعادت آمیز آموزه های «خردپرور» و «روح بخش» و رشد دهنده «جسم» و پرواز دهنده «جان عاشق» معرفی می کند.
در تعابیر و اشارات کوتاه و در عین حال ژرف و عمیق این اندیشمند توانا تأمل می ورزیم:
«انسان اسلام، هم مغزش کار می کند، هم قلبش... یعنی وقتی دریافت های مغز و خرد، منتقل می شود به انگیزه های زندگی انسان، یعنی به آنچه زندگی انسان را می سازد، جهت، شکل، آب و رنگ و حال و هوا می دهد، آنجا بازتابش را روی قلب می یابید. این است که می بینید در فرهنگ شناخت قرآن تکیه خاصی روی قلب است:" لهم قلوب لایفقهون بها"(3) و در عین این که قرآن و اسلام در دستگاه معرفت بشری روی عقل و قلب هر دو تکیه می کند، از نقش حس هم به هیچ عنوان غفلت نمی کند. دیده و گوش و شنیدن و دیدن، این دو دروازه بزرگ و وسیع و فعال و پراثر آگاهی را هم رویش تکیه می کند،"ان السمع و البصر و الفؤاد کل اولئک کان عنه مسئولا" (4) ، بنابراین وقتی در باب معرفت وارد می شوید، می بینید اسلام، تک بعدی نیست، نه مکتب حسی است فقط، نه مکتب عقلی است فقط، نه مکتب عرفانی است فقط، بلکه هم حسی است، هم عقلیست و هم عرفانی. و وقتی می گوییم حسی، تجربی را هم شامل می شود، لذا تجربی نیز هست... و همین طور، ذوقی و کشفی و شهودی است.»(5)
اگر بخواهیم برای شناسایی نیازهای انسان از زبان «تمثیل و تشبیه» استفاده کنیم و پیوستگی همه اعضاء و جوارح انسان، و نیز ارتباط نیازهای جسمی و روحی و روانی اش را به نظاره بنشینیم، تشبیه انسان به یک دستگاهی که از قسمت و بخش های مختلف تشکیل شده و همه آنها با هم مرتبط می باشند و حرکت و بهره رساندن آن معلول وجود و همکاری و نقش آفرینی هه بخش های آن است، راه گشا می باشد، این تمثیل اگر چه در مقایسه با عظمت و شگفتی های وجود انسان و نظم و سامان شگرفی که توسط خالق هستی در آن به وجود آمده، نارساست، لکن برای تقریب ذهن به حقیقت مفید می باشد.
این تمثیل و تشبیه از آن جهت ضروری و مفید است که ما را به جامعیت و همه سونگری اسلام رهنمون می شود و ابعاد مختلف تعالیم و قوانین آن را که بر همه نیازهای فردی، اجتماعی، اخلاقی، تربیتی، عرفانی، حقوقی، فرهنگی و اقتصادی انسان اشراف دارد و همه شئون حیات مادی و معنوی و جسمی و روحی او را دربرمی گیرد، متجلی و نمایان می سازد.
متفکر شهید آیة الله بهشتی با بهره برداری از این تمثیل و تشبیه کوتاه، به ابعاد مختلف تعالیم اسلام و انطباق آن با نیازهای گوناگون انسان، اشاره می نماید:
«وقتی اسلام می خواهد به انسان به عنوان یک دستگاه نگاه کند، دستگاه کوچک از نظر حجم، و پیچیده و بزرگ از نظر نقش، می بینید به این مجموعه انسان به صورت یک سیستم و یک مجموعه به هم بسته و به هم پیوسته نگاه می کند و نیازهایش را در همه ابعاد مورد توجه قرار می دهد. انسان هم جسم است، هم جان، هم نیازهای بدنی دارد، هم نیازهای روحی، هم نیاز اقتصادی و هم نیاز معنوی، لذا وقتی می خواهد راه نشان بدهد برای ارضای نیازهای مادی و بدنی انسان، چنان آن را با نیازهای عاطفی، روحی و معنوی می آمیزد، تا نشان دهد که حتی در ارضای یک نیاز مادی نمی توان از نقش آن در ارضای نیازهای معنوی غافل بود.»(6)
«جامعیت فرهنگ و تفکر اسلامی» از موضوعات بسیار مهم و شایسته تعمق و تحقیق و پژوهش بنیادین است.
کنکاش های علمی و پژوهشی در ابعاد مختلف آموزه ها و تعالیم و قوانین زندگی ساز اسلام به دلیل ژرف نگری اسلام در همه شئون و جنبه های حیات مادی و معنوی انسان و وضع قوانین و احکامی که با فطرت و طبیعت او انطباق کامل دارند، زیبایی ها و حکمت ها و تدبیر های خداوند قادر متعال را در آفرینش انسان و ارسال کتاب آسمانی قرآن برای رهنمون ساختن او به رشد و کمال و سعادت در همه ابعاد حیات، آشکار می سازد.
یکی از ویژگی های آثار متفکر شهید آیة الله بهشتی، توجه به این ضرورت و تلاش علمی در مسیر تحقق عینی و عملی آن است و آنچه از نظر گذشت گامی کوچک در مسیر شناسایی این ویژگی و مشخصه مهم محسوب می شود.
پی نوشت ها:
1. ویژگی های انقلاب اسلامی ایران، مجموعه گفتارهایی از شهید مظلوم آیة الله بهشتی، گفتار نهم، برداشت های یک بعدی از اسلام، ص 168.
2. همان مدرک، ص 169.
3 . قرآن کریم، سوره اعراف، آیه 179.
4. سوره اسراء، آیه 36.
5. ویژگی های انقلاب اسلامی ایران، گفتار نهم، برداشت های یک بعدی از اسلام، ص 170 .
6. همان مدرک، ص 171.

میراث شهیدان

از خون شقایقها، گلگون شده دامانها
وقت است بیافشانیم خونابه ز مژگانها
اندوه چمن دارم، افسوس دمن دارم
بس سرو سهی در باغ، بشكسته ز توفانها
از حسرت گل بلبل، می نالد و می گوید
فریاد ازین گلچین، و ز غارت بستانها
چون لاله به دل صد داغ از درد وطن دارم
داغ سر و تن دارم، كافتاده به میدانها
جائی كه دو صد ابلیس در جامه انسان است
هر گوشه دو صد دام است در معبر انسانها
روزی كه صف اسلام، با كفر درآویزد
كافر صفتی باشد خفتن به شبستانها
گر شوق حرم باشد پروای حرامی نیست
بنقش قدم صدق است بر ریگ بیابانها
وامق زپی عذرا، می پوید و می داند
زكاین بادیه خالی نیست، از خار مغیلانها
سوگند «بلی» داریم، پیوند ولا داریم
عمریست كه بنهادیم، سر در خط پیمانها
میراث شهیدان را هرگز ندهیم از دست
كاین شیوه به نام ما ثبت است به دیوانها
بر دفتر عاشورا، اینك ورقی دیگر
تا از پی ما خوانند این قصه به دورانها
حمید سبزواری

ترور و نفاق از دیدگاه جامعه شناسی

ترور در لغت به معنای ترس و وحشت است. تروریسم مجموعه اقداماتی خشونت آمیز و غیرقانونی است كه با هدف سلب حق حیات از انسانها و ایجاد رعب و وحشت میان مردم و سلب آزادی و امنیت جهت دستیابی به اهداف عمومی و خصوصی از جمله تهدید صلح و ثبات جهانی، تهدید تمامیت ارضی، از هم گسیختگی وحدت ملی و استقلال كشورها صورت میگیرد. مهمترین گروهی كه سم نفاق را به جامعه ایران تزریق كرد و از طریق نفوذ در ارگانها و نهادهای انقلابی و فریب جوانان ناآگاه و سازماندهی تشكیلات نفاق در پوششهای مختلف و همچنین اعمال ترورهای شخصیتی، سعی در تخریب افكار و سلب مشروعیت نظام نمود، گروهك تروریستی منافقین بود. با عنایت به زمینههای سیاسی، فرهنگی و اجتماعی جوامع، پدیده تروریسم هم اشكال مختلفی به خود میگیرد و با مكانیسمهای مختلف ظهور میكند.
با توجه به این كه «ترور و نفاق» از جمله مسائل مهم اجتماعی در عرصه بین المللی (خصوصاً جوامع اسلامی) و مهمترین عامل تهدید كننده صلح و امنیت و حقوق ملتهاست، در این مقاله موضوع ترور و نفاق را از دیدگاه جامعه شناختی مورد بررسی قرار میدهیم.
مهمترین گروهی كه سم نفاق را به جامعه ایران تزریق كرد و از طریق نفوذ در ارگانها و نهادهای انقلابی و فریب جوانان ناآگاه و سازماندهی تشكیلات نفاق در پوششهای مختلف و همچنین اعمال ترورهای شخصیتی، سعی در تخریب افكار و سلب مشروعیت نظام نمود، گروهك تروریستی منافقین بود.
در اومانیسم و سكولاریسم، ارزشهای اخلاقی، تقوا، توجه به منافع و حقوق دیگران، قوانین الهی، فرامین وحی، معنویت و دین هیچ جایگاهی ندارد. در چنین فضایی همه چیز حول محور منافع ارزیابی میشود و فردگرایی و دنیاطلبی اصالت مییابد.
مروری بر مهمترین وقایع تروریستی در ایران
اولین جنایت هولناك منافقین در سلسله جنایاتی كه در انطباق با توطئه شوم استكبار جهانی مرتكب شدند، انفجار دفتر مركزی حزب جمهوری اسلامی بود. در غروب غم انگیز 7 تیر 1360، منافقین با استفاده از عنصر پلیدی كه موفق به نفوذ در حزب جمهوری اسلامی شده بود، بمب بسیار قدرتمندی را در محل سالن سخنرانی حزب منفجر نمودند كه طی آن شهید مظلوم، آیت الله دكتر بهشتی و 72 تن از یارانش به لقاء الله پیوستند. در 8 شهریور 1360، منافقین انفجاری دیگر و فاجعهای دیگر در ساختمان نخست وزیری به بار آوردند كه منجر به شهادت شهید رجایی، رئیس جمهور و شهید باهنر، نخست وزیر گردید. واحدهای تروریستی منافقین در نیمه دوم سال 1360 و نیمه اول سال 1361، به ترور شخصیتهای مذهبی پرداختند. ننگینترین اوراق كارنامه سیاه و شقاوت بار جنایات منافقین، به شهادت رسانیدن ائمه جمعه در محراب نماز است. آیت الله مدنی، نماینده امام و امام جمعه تبریز در شهریور 1360، آیت الله دستغیب، نماینده امام و امام جمعه شیراز، آیت الله صدوقی، نماینده امام و امام جمعه یزد در تیرماه 1361 و آیت الله اشرفی اصفهانی، نماینده امام و امام جمعه كرمانشاه در مهرماه 1361، به دست عناصر گروهك تروریستی منافقین به فیض عظیم شهادت نائل آمدند.
یكی از مهمترین ویژگیهای جامعه سالم، تعبیه شیوههای موثر در كنترل اشكال رفتاری مخل نظم است.
نقش عقلانیت منفعتگرا در رشد ترور و نفاق
شرایط ناعادلانه و ظالمانه حاكم بر دنیای كنونی، حاصل حاكمیت نظام سرمایهداری بر اساس جهان بینیهای اومانیستی و نگرشهای سكولاریستی است. عقلانیت سكولار و انسان محور نتیجهای جز خودكامگی، خودمحوری، منفعت طلبی و اصالت یافتن سود، نداشته است.
در اومانیسم و سكولاریسم، ارزشهای اخلاقی، تقوا، توجه به منافع و حقوق دیگران، قوانین الهی، فرامین وحی، معنویت و دین هیچ جایگاهی ندارد. در چنین فضایی همه چیز حول محور منافع ارزیابی میشود و فردگرایی و دنیاطلبی اصالت مییابد. استفاده از زور و قدرت با بهرهگیری از انواع روشهای تروریستی لازمه كسب منافع محسوب میشود. عقلانیت منفعتگرا هیچ گاه به حق نمیاندیشد و عدل و منفعت در تصمیم سازی و تصمیمگیری در برابر یكدیگر نیستند و دو مقوله جدا از هم هستند. به همین دلیل برای دستیابی به هدف، استفاده از هر وسیلهای مجاز و مشروع است.
مهمترین راهكار در مبارزه با پدیده ترور و نفاق در جامعه اسلامی، ایجاد وحدت و همدلی و تقویت روحیه تعاون و همكاری بین افراد و در نهایت درآمیختگی محركات فرد با هنجارهای اجتماعی است كه این خود موجبات پیدایی وفاق اجتماعی بین فرد و جامعه را فراهم میسازد.
نقش دین در حذف «ترور و نفاق» در جامعه
دین، سیاست، اقتصاد و مجموعه عوامل فرهنگی و اجتماعی با كاركردهای مختلف در شكلگیری ساختار جامعه نقشهای متفاوتی دارند. در جامعه ما، دین به عنوان نهادی پویا منشأ تحولات ساختاری در سایر اركان جامعه و نقطه اتصال بخشهای مهم اقتصادی، سیاسی و اجتماعی جامعه تلقی میشود. در چنین جامعهای چنانچه رفتار افراد در خانواده، نهادها و سازمانهای اجتماعی بر اساس اصول، ارزشها و رهنمودهای دینی شكل گیرد، كارآیی نهادهای دینی با اتكاء به پشتوانه مردمی افزایش مییابد و گروههای همبسته در جامعه شكل میگیرد. وقتی چنین ساختار منسجمی شكل گرفت، خلأهایی كه موجب ورود گروههای تروریستی و ضدمردمی میشود با دقت و هوشیاری گروهها، احزاب و نهادهای دینی شناسایی و از حركتهای مخرب و تروریستی جلوگیری میشود. بنابر این، دین با كاركردهای مثبت خود میتواند بین فرد و جامعه و تك تك افراد رابطهای تعاملی و مبتنی بر وحدت ایجاد نماید، به شكلی كه فاصله اجتماعی (Social distance) كمتر شود و افراد با پایبندی به ارزشهای دینی كه در قالب گروهها، احزاب و تشكلات جمعی صورت میگیرد، در برابر حركتهای تفرقه برانگیز و مخل نظم اجتماعی از خود مقاومت نشان دهند.
در جامعهای كه عناصر تشكیل دهنده آن چنین رفتار نمایند، ریشههای ترور و نفاق هم به مرور زمان خشكانده میشود و جامعه به حالت تعادل اجتماعی نزدیك میشود. در چنین شرایطی، روحانیت كه مبلغان و مروجان واقعی و مركز ثقل اندیشههای «وحدت گرا» و «انسان ساز» میباشند، با رشد و شكوفایی تفكرات مذهبی در اقشار مختلف جامعه و شناساندن مسائل اجتماعی ویرانگر از جمله تعامل در جامعه و معرفی آنها به مردم، میتوانند آنان را نسبت به حركتهای ضدانسانی، خشونتآمیز و ضد حقوق بشر آگاه سازند و روحیه دفاع از دین، ملیت و ارزشهای حاكم بر جامعه را تقویت نموده و بر انسجام اجتماعی بیفزایند.
نقش نیروهای خارجی (استعمار) در شكل گیری حركتهای تروریستی
اجرای اندیشههای استعماری و تحقق اهداف منفعت طلبانه قدرتهای سلطه گر برای استثمار كشورهای ضعیف از طریق ظلم و تعدی و تجاوز به حقوق انسانها و ملتها متحقق میشود. مسلما اجرای اهداف شوم استعماری تنها از طریق عملیات خشونتآمیز و جنایات سازمان یافته امكان پذیر میباشد. اجرای چنین اهدافی مستلزم به كارگماری، سازماندهی و آموزش نیروها و تشكلات حزبی در داخل و خارج و حمایت مالی آنها جهت جمع آوری اطلاعات و نفوذ در گروهها و سازمانهای اجتماعی است. حامیان گروههای ترور و نفاق در جهان با ایجاد تفرقه در میان گروهها و احزاب سیاسی، بدبینی در مردم نسبت به مسئولان و گروههای مذهبی، براندازی افراد و گروههای مخالف استكبار، خواهان تغییر وضع موجود هستند منتها به شكلی كه منافع آنها را تامین نماید. دستیابی به چنین هدفی اغلب از طریق اقدامات خشونت آمیز اعم از ترور شخصیتها، تخریب اموال دولتی و مردمی، ایجاد رعب و وحشت در میان مردم، سلب امنیت در مكانهای مقدس و میعادگاه عاشقان اهل بیت و... صورت میگیرد. در این ارتباط دو سوال اساسی مطرح است كه در بخش پایانی پاسخ داده میشود:
1- آیا نیروهای استكبار با حمایت و تقویت گروههای تروریستی و منافقین توانستهاند به اهداف شوم خود دست پیدا كنند؟
2- مهمترین راهكار و شیوه مبارزه با تروریسم و جلوگیری از نفاق در جامعه چیست؟
اقدامات خشونت آمیز و بمب گذاری برای حذف شخصیتهای برجسته مذهبی ممكن است در كوتاه مدت موجب انبساط خاطر گروه اقلیت مدافع ترور و نفاق را فراهم سازد ولی در بلندمدت نه تنها موجب رسوایی و شكست طراحان و مجریان چنین حركتهایی خواهد شد بلكه پویایی جامعه و اقتدار نظام را نیز به همراه خواهد داشت.
نتیجه
جامعه (society) مجموعهای از افراد است كه با یكدیگر زندگی تعاون آمیزی دارند. یكی از مهمترین ویژگیهای جامعه سالم، تعبیه شیوههای موثر در كنترل اشكال رفتاری مخل نظم است. هر گاه گروهها، افراد و فرهنگهای مختلف با هم درآمیزند و واحدی همگن را پدید آورند، همانندگردی اجتماعی (social assimilation) ایجاد میشود؛ در چنین جامعهای، افراد به صورت فعال و مشاركت جو در عرصههای مختلف و با همكاری دیگر اعضای جامعه فعالیت میكنند و چون خاستگاه مشترك اجتماعی دارند، نیروهای بیگانه و تفرقه انداز و یا گروههای تروریستی و ویرانگر نمیتوانند پیوستگی متقابل افراد و گروهها را از میان ببرند. در چنین شرایطی شیوههای رفتار، عمل و اندیشه افراد كه در طی فرآیند اجتماعی شدن شكل گرفته است، با رعایت هنجارهای اجتماعی و دینی، جهتیابی مطلوب، به خود میگیرد و روزنهای برای نفوذ عناصر خارجی و ایجاد نفاق و دوگانگی در جامعه به وجود نخواهد آمد.
مهمترین راهكار در مبارزه با پدیده ترور و نفاق در جامعه اسلامی، ایجاد وحدت و همدلی و تقویت روحیه تعاون و همكاری بین افراد و در نهایت درآمیختگی محركات فرد با هنجارهای اجتماعی است كه این خود موجبات پیدایی وفاق اجتماعی (social consensus) بین فرد و جامعه را فراهم میسازد. در جامعهای كه عناصر تشكیل دهنده آن چنین رفتار نمایند، ریشههای ترور و نفاق هم به مرور زمان خشكانده میشود و جامعه به حالت تعادل اجتماعی (social etuililram) نزدیك میشود. در چنین شرایطی، روحانیت كه مبلغان و مروجان واقعی و مركز ثقل اندیشههای «وحدت گرا» و «انسان ساز» میباشند، با رشد و شكوفایی تفكرات مذهبی در اقشار مختلف جامعه و شناساندن مسائل اجتماعی ویرانگر از جمله تعامل (Disso ciative social interaction) در جامعه و معرفی آنها به مردم، میتوانند آنان را نسبت به حركتهای ضدانسانی، خشونتآمیز و ضد حقوق بشر آگاه سازند و روحیه دفاع از دین، ملیت و ارزشهای حاكم بر جامعه را تقویت نموده و بر انسجام اجتماعی بیفزایند. برنامهریزی كشورهای سلطه جو و در راس آنها آمریكا جهت حذف گروههای تروریستی، اغلب مبتنی بر اغفال اذهان عمومی مردم جهان از وقایع داخلی آن كشورها و دسترسی به منافع خود در كشورهای در حال توسعه است. ایجاد رعب و وحشت و كشتار انسانهای بیپناه و مظلوم به بهانه مبارزه با تروریسم مهمترین نمونههای بارز مقابله با حقوق بشر و تهدید صلح جهانی است.
در كشور ما تجربه نشان داده است كه با توجه به ساختار جامعه و وجود بنیانهای پایدار فكری كه نشأت گرفته از عقاید دینی آحاد افراد جامعه میباشد، حركتهای تروریستی نتوانسته است به آرمانها و ارزشهای اعتقادی ملت ایران صدمه وارد كند بلكه موجبات همبستگی اجتماعی و هوشیاری آنها در شناسایی گروههای اخلالگر را فراهم ساخته است.
اقدامات خشونت آمیز و بمب گذاری برای حذف شخصیتهای برجسته مذهبی ممكن است در كوتاه مدت موجب انبساط خاطر گروه اقلیت مدافع ترور و نفاق را فراهم سازد ولی در بلندمدت نه تنها موجب رسوایی و شكست طراحان و مجریان چنین حركتهایی خواهد شد بلكه پویایی جامعه و اقتدار نظام را نیز به همراه خواهد داشت.
منابع:
1- چهره دوم نفاق (كارنامه سیاه3)، انتشارات دادستانی انقلاب اسلامی تهران، 1363.
2- واعظی (حسن): «تروریسم»، انتشارات سروش، تهران، 1380 .

سالروز شهادت دکتر مصطفی چمران

سخن گفتن از شهیدی با ابعاد گوناگون، از اسوه ای كه جمع اضداد بود، از آهن و اشك، از شیر بیشه نبرد و عارف شبهای قیرگون، از پدر یتیمان و دشمن سرسخت كافران ، بسیار سخت بلكه محال است سخن گفتن از شهید دكتر مصطفی چمران، این مرد عمل و نه مرد سخن، این نمونه كامل هجرت، جهاد و شهادت، این شاگرد مكتب علی(ع)، این مالك اشتر جنوب لبنان و حمزه كربلای خوزستان ، سخت و دشوار است. چرا كه حتی نمیتوان یكی از ابعاد وجودی او را آنگونه كه هست، توصیف كرد و نباید انتظار داشت كه بتوانیم تصویر كاملی در این مختصر از او ترسیم نمود ، كه مردان و رهروان راه علی(ع) و حسین(ع) را با این كلمات مادی و معیارهای خاكی نمیشود توصیف نمود و سنجید. به انگیزه سالگرد شهادت افتخار آفرین و انسان سازش، ضروری است تا آنجا كه مقدور است در شناخت ، ارائه افكار وبیان راه و اعمال او كوشش كنیم .
این مروری است گذرا و سریع، بر حیات كوتاه اما پرحادثه ، سراسر تلاش، ایثار، عشق و فداكاری شهید دكتر مصطفی چمران .آخرین روز خرداد ، مصادف است با سالگرد شهادت دکتر مصطفی چمران. سالها از آرام گرفتن چمران می گذرد. روزهای تکاپو و از پشت صخره ای به پشت صخره دیگر پریدن و پناه گرفتن و زمان جنگ های سرنوشت ساز پایان یافته و اکنون یاد و خاطره این سردار بزرگ اسلام همچنان باقی است.
در سال 1311 شمسی در محله سرپولک ، بازار آهنگرهای تهران در خانواده ای مذهبی، فرزندی به دنیا آمد که او را مصطفی نامیدند. وی دوران ابتدایی را در مدرسه انتصاریه محله پامنار گذراند و دوره متوسطه را در دبیرستان البرز و دارالفنون به پایان رسانید و با ورود به دانشکده فنی در رشته الکترومکانیک تحصیلات عالی خود را آغاز کرد و به عنوان شاگرد اول این دانشکده فارغ التحصیل و در همانجا به مدت یکسال مشغول تدریس شد. چمران به سبب علاقه شدیدی که به یادگیری مسائل مذهبی داشت از 15 سالگی در درس تفسیرآیت الله طالقانی و دروس منطق و فلسفه شهید مطهری شرکت داشت و از این رهگذر بهره های فراوانی برد .
او به هنگام تحصیل در دانشکده فنی ، به عضویت انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه تهران در آمد و از اعضای فعال این انجمن شد و در جریانات ملی شدن صنعت نفت و مبارزات پس از آن فعالانه شرکت داشت .
در سال 1332 ه. ش با استفاده از بورس تحصیلی دانشجویان ممتاز ، جهت ادامه تحصیل عازم آمریکا شد و در دانشگاه کالیفرنیا، تحصیلات خود را آغاز کرد. چمران با دریافت ممتازترین درجه علمی که همراه با تحسین بسیاری از صاحبنظران بود درجه دکترای الکترونیک و فیزیک پلاسما را اخذ کرد.
پس از واقعه 15 خرداد 1342، تصمیم به مبارزه مسلحانه با رژیم گرفت و به همین منظورعازم مصر شد و مدت دو سال دوره آموزشهای چریکی وجنگهای پارتیزانی را گذراند.
سپس عازم لبنان شد و با کمک امام موسی صدر که سمت نمایندگی امام ( ره ) را در لبنان داشت، گروه " حرکت محرومین" را بنا نهاد و جناح نظامی آن را که به جنبش امل موسوم است، پایه گذاری کرد و پس از سازماندهی جنبش " امل " ، حملات بیشماری را بر علیه مواضع صهیونیزم اشغالگر و راستگرایان فالانژ وابسته انجام داد و خواب راحت را از چشمان غاصبان صهیونیستی ربود و توفیق یافت که خدمات ارزنده و بسیاری را به امت اسلام انجام دهد.
با پیروزی انقلاب اسلامی، دکتر چمران پس از 23 سال دوری از وطن به ایران بازگشت ونخستین گروه ازسپاه پاسداران را در سعدآباد تشکیل داده و به آموزش آنان پرداخت.
دکتر چمران پس از بروز غائله پاوه به همراه شهید سرلشگر ولی فلاحی به آن منطقه عزیمت کرد . هلی کوپتر چمران و همراهان در میان حلقه محاصره گروهکهای ضد انقلاب افتاد و زیر آتش شدید آنها وارد پاوه شد و به یاری پاسدارانی شتافت که در حلقه محاصره گیرافتاده بودند ، و در این زمان فرماندهی منطقه از سوی امام (ره ) به وی سپرده شد.
چمران ِ حماسه ساز در عرض 15 روز همه شهرها ، راهها و مواضع استراتژیک منطقه را آزاد و کردستان از این مرحله به سلامتی گذر کرد.
پس از این پیروزی درخشان، دکتر چمران از سوی امام رحمة الله به وزارت دفاع منصوب شد و سپس در اردیبهشت 1359، به سمت نمایندگی و ناظر امام در شورای عالی دفاع نصب گردید و در کنار آیت الله خامنه ای نماینده دیگر امام در این شورا، به امور دفاعی و نظامی مملکت پرداخت.
او در انتخابات اولین دوره مجلس شورای اسلامی در سال 1359، به عنوان نماینده مردم تهران انتخاب و در این سنگر مشغول خدمت شد. با شروع جنگ تحمیلی عراق، دکتر چمران در معیت آیت الله خامنه ای با اجازه امام (ره ) عازم جبهه های جنگ شد و درست شب بعد از ورود به خوزستان، اولین حمله چریکی خود را به همراه تعدادی از نیروهای اسلام علیه تانکهای دشمن که تا نزدیکی اهواز رسیده بودند انجام داد و همین عملیات باعث شد تا نیروهای دشمن کیلومترها عقب نشینی کنند .
دکتر چمران ستاد جنگهای نامنظم را در اهواز تشکیل داد و واحد مهندسی بسیار فعالی را فراهم کرد که در یک مورد، با نصب پمپهای بسیار قوی ، آب رودخانه کارون را پمپاژ و با ساخت کانالی به طول 20 کیلومتر و عرض 100 متر این آب را به درون این کانال سرازیر کردند و باعث شدند تا تانکهای دشمن برای فرار از زمینهای باتلاقی، کیلومترها عقب نشینی کرده و از فکر تسخیر اهواز خارج شوند و این همه در مدت یک ماه صورت پذیرفت.
از دیگر کارهای اساسی دکتر ، ایجاد هماهنگی بین نیروهای سپاه و ارتش و نیروهای مردمی بود که دوشادوش همه درعملیات ها دلاورانه می جنگیدند.
دکتر چمران در تاریخ 30 خرداد 1360، یک روز قبل از شهادت خود در اهواز و در جلسه شورای عالی دفاع برای آخرین بار شرکت کرد و پس از آنکه خبر شهادت فرمانده نیروها ی دهلاویه، ایرج رستمی را در سحرگاه 31 خرداد دریافت کرد به سرعت فرد دیگری را برای فرماندهی انتخاب وبا خود به دهلاویه برد.
او به سمت سوسنگرد به راه افتاد و در پشت نزدیکترین خاکریز درمقابل نیروهای عراقی قراری گرفت . خمپاره ها چپ و راست در اطراف او به زمین می خوردند ، ناگهان خمپاره ای در نزدیکی او منفجر شد و وی از ناحیه پشت سر مورد اصابت ترکش قرار گرفت و به مقام رفیع شهادت نایل آمد.
روح بلند و آسمانی اش قرین رحمت واسعه ی الهی باد ...

تو مرا عشق کردی

" خدایا تو مرا عشق کردی که در قلب عشاق بسوزم. تو مرا اشک کردی که در چشم یتیمان بجوشم. تو مرا آه کردی که از سینه بینوایان و دردمندان به آسمان صعود کنم. تو مرا فریاد کردی که کلمه حق را هر چه رساتر برابر جباران اعلام نمایم. تو مرا در دریای مصیبت و بلا غرق کردی و در کویر فقر و حرمان تنهایی سوزاندی. خدایا تو پوچی لذات زودگذر را عیان نمودی، تو ناپایداری روزگار را نشان دادی. لذت مبارزه را چشاندی. ارزش شهادت را آموختی."
از مناجاتهای شهید چمران

به سوی قربانگاه

در سحرگاه سیویكم خردادماه شصت، ایرج رستمی فرمانده منطقه دهلاویه به شهادت رسید و شهید دكترچمران به شدت از این حادثه افسرده و ناراحت بود. غمی مرموز همه رزمندگان ستاد، به خصوص رزمندگان و دوستان رستمی را فرا گرفته بود. دستهای از دوستان صمیمی او میگریستند و گروهی دیگر مبهوت فقط به هم مینگریستند. از در و دیوار، از جبهه و شهر، بوی مرگ و نسیم شهادت میوزید و گویی همه در سكوتی مرگبار منتظر حادثهای بزرگ و زلزلهای وحشتناك بودند. شهیدچمران، یكی دیگر از فرماندهانش را احضار كرد و خود او را به جبهه برد تا در دهلاویه به جای رستمی معرفی كند و در لحظه حركت وی، یكی از رزمندگان با سادگی و زیبایی گفت: «همانند روز عاشورا كه یكایك یاران حسین(ع) به شهادت رسیدند، عباس علمدار او (رستمی) هم به شهادت رسید و اینك خود او همانند ظهر عاشورای حسین(ع) آماده حركت به جبهه است.»
همه اطرافیانش هنگام خروج از ستاد با او وداع میكردند و با نگاههای اندوهبار تا آنجا كه چشم میدید و گوش میشنید، او و همراهانش را دنبال میكردند و غمی مرموز و تلخ بر دلشان سنگینی میكرد.
دكتر چمران، شب قبل در آخرین جلسه مشورتی ستاد، یارانش را با وصایای بیسابقهای نصیحت كرده بود و خدا میداند كه در پس چهره ساكت و آرام ملكوتی او چه غوغا و چه شور و هیجانی از شوق رهایی، رستن از غم و رنجها، شنیدن دروغ و تهمتها و دمبرنیاوردنها و از شوق شهادت برپا بود. چه بسیار یاران باوفای او به شهادت رسیده بودند و اینك او خود به قربانگاه میرفت. سالها یاران و تربیتشدگان عزیزش در مقابل چشمانش و در كنارش شهید شدند و او آنها را بر دوش گرفت و خود در اشتیاق شهادت سوخت، ولی خدای بزرگ او را در این آزمایشهای سخت محك میزد و میآزمود، او را هر چه بیشتر میگداخت و روحش را صیقل میداد تا قربانی عالیتری از خاكیان را به ملائك معرفی نماید و بگوید: انی اعلم مالاتعلمون. «من چیزهایی میدانم كه شما نمیدانید.»
به طرف سوسنگرد به راه افتاد و در بین راه مرحوم آیتالله اشراقی و شهید تیمسار فلاحی را ملاقات كرد. برای آخرینبار یكدیگر را بوسیدند و بازهم به حركت ادامه داد تا به قربانگاه رسید. همه رزمندگان را در كانالی پشت دهلاویه جمع كرد، شهادت فرماندهشان، ایرج رستمی را به آنها تبریك و تسلیت گفت و با صدایی محزون و گرفته از غم فقدان رستمی، ولی نگاهی عمیق و پرنور و چهرهای نورانی و دلی مالامال از عشق به شهادت و شوق دیدار پروردگار، گفت: «خدا رستمی را دوست داشت و برد و اگر ما را هم دوست داشته باشد، میبرد.»
خداوند ثابت كرد كه او را دوست میدارد و چه زود او را به سوی خود فراخواند.
شهـادت:
سخنش تمام شد، با همه رزمندگان خداحافظی و دیدهبوسی كرد، به همه سنگرها سركشی نمود و در خط مقدم، در نزدیكترین نقطه به دشمن، پشت خاكریزی ایستاد و به رزمندگان تأكید كرد كه از این نقطه كه او هست، دیگر كسی جلوتر نرود، چون دشمن به خوبی با چشم غیرمسلح دیده میشد و مطمئناً دشمن هم آنها را دیده بود. آتش خمپاره كه از اولین ساعات بامداد شروع شده بود و علاوه بر رستمی قربانیهای دیگری نیز گرفته بود، باریدن گرفت و دكتر چمران دستور داد رزمندگان به سرعت از كنارش متفرق شوند و از هم فاصله بگیرند. یارانش از او فاصله گرفتند و هر یك در گودالی مات و مبهوت در انتظار حادثهای جانكاه بودند كه خمپارهها در اطراف او به زمین خورد و با اصابت یكی از خمپارههای صدامیان، یكی از نمونههای كامل انسانی كه مایه مباهات خداوند است، یكی از شاگردان متواضع علی(ع) و حسین(ع)، یكی از عارفان سالك راه حق و حقیقت و یكی از ارزشمندترین انسانهای علیگونه و یكی از یاران باوفای امامخمینی(ره) از دیار ما رخت بربست و به ملكوت اعلی پیوست.
تركش خمپاره دشمن به پشت سر دكتر چمران اصابت كرد و تركشهای دیگر صورت و سینه دو یارش را كه در كنارش ایستاده بودند، شكافت و فریاد و شیون رزمندگان و دوستان و برادران باوفایش به آسمان برخاست. او را به سرعت به آمبولانس رساندند. خون از سرش جاری بود و چهره ملكوتی و متبسم و در عینحال متین و محكم و موقر آغشته به خاك و خونش، با آنكه عمیقاً سخنها داشت، ولی ظاهراً دیگر با كسی سخن نگفت و به كسی نگاه نكرد. شاید در آن اوقات، همانطوری كه خود آرزو كرده بود، حسین(ع) بر بالینش بود و او از عشق دیدار حسین(ع) و رستن از این دنیای پر از درد و پیوستن به روح، به زیبایی، به ملكوت اعلی و به دیار مصفای شهیدان، فرصت نگاهی و سخنی با ما خاكیان را نداشت.
در بیمارستان سوسنگرد كه بعداً به نام شهید دكترچمران نامیده شد، كمكهای اولیه انجام شد و آمبولانس به طرف اهواز شتافت، ولی افسوس كه فقط جسم بیجانش به اهواز رسید و روح او سبكبال و با كفنی خونین كه لباس رزم او بود، به دیار ملكوتیان و به نزد خدای خویش پرواز كرد و ندای پروردگار را لبیك گفت كه: «ارجعی الی ربك راضیه مرضیه»
از شهادت انسانساز سردار پرافتخار اسلام، این فرزند هجرت و جهاد و شهادت و اسوه حركت و مقاومت، نه تنها مردم اهواز و خوزستان بلكه امت مسلمان ایران و شیعیان محروم لبنان به پا خاستند و حتی ملل مستضعف دنیا غرق در حسرت و ماتم گردیدند.
امواج خروشان مردم حقشناس ما، خشمگین از این جنایت صدام و اندوهبار و اشكآلود، پیكر پاك او را در اهواز و تهران تشییع كردند كه «انالله و انّاالیه راجعون.»
بلی، اینچنین زندگی سراسر تلاش و مبارزه خالصانه و عارفانه در راه خدای او آغاز گشت و اینچنین در كربلای خوزستان در جهاد و نبرد رویاروی علیه باطل، حسینگونه به خاك شهادت افتاد و به ملكوت اعلی عروج كرد و به آرزوی دیرین خود كه قربانی شدن عاشقانه در راه خدا بود، نایل گشت. خدایش رحمت كند و او را با حسین(ع) و شهدای كربلا محشور گرداند.

دنیا

" دنیا میدان بزرگ آزمایش است که هدف آن جز عشق چیزی نیست. در این دنیا همه چیز در اختیار بشر گذاشته شده، وسایل و ابزار کار فراوان است، عالیترین نمونه های صنعت، زیباترین مظاهرخلقت، از سنگریزه ها تا ستارگان، از سنگدلان جنایتکار تا دلهای شکسته یتیمان، از نمونه های ظلم و جنایت تا فرشتگان حق و عدالت، همه چیز و همه چیز در این دنیای رنگارنگ خلق شده است. انسان را به این بازیچه های خلقت مشغول کرده اند. هر کسی به شأن خود به چیزی می پردازد، ولی کسانی یافت می شوند که سوزی در دل و شوری در سر دارند که به این بازیچه راضی نمی شوند. این نمونه های زیبای خلقت را دوست دارند و می پرستند.
از مناجاتهای شهید چمران

در سرزمین کفر ، تو بودی

" خدایا می دانی که در زندگی پرتلاطم خود، لحظه ای تو را فراموش نکردم.همه جا به طرفداری حق قیام کرده ام. حق را گفته ام. از مکتب مقدس تو در هر شرایطی دفاع کرده ام. کمال و جمال و جلال تو را به همه مخالفان و منکران وجودت عرضه کرده ام و از تهمت ها و بدگویی ها و ناسزاهای آنها ابا نکردم. در آن روزگاری که طرفداری ازاسلام به ارتجاع و به قهقراگری تعبیر می شد و کمتر کسی جرأت می کرد که از مکتب مقدس تو دفاع کند، من در همه جا، حتی در سرزمین کفر، علم اسلام را بر می افراشتم و با تبلیغ منطقی و قوی خود، همه مخالفین را وادار به احترام می کردم و تو ای خدای بزرگ! خوب می دانی که این فقط بر اساس اعتقاد و ایمان قلبی من بود و هیچ محرک دیگری جز تو نمی توانست داشته باشد."
از مناجاتهای شهید چمران

می خواستم شمع باشم

" همیشه می خواستم که شمع باشم ، بسوزم ، نور بدهم و نمونه ای از مبارزه و کلمه حق و مقاومت در مقابل ظلم باشم . می خواستم همیشه مظهر فداکاری و شجاعت باشم و پرچم شهادت را در راه خدا به دوش بکشم. می خواستم در دریای فقرغوطه بخورم و دست نیاز به سوی کسی دراز نکنم. می خواستم فریاد شوق و زمین وآسمان را با فداکاری و آسمان پایداری خود بلرزانم. می خواستم میزان حق و باطل باشم و دروغگویان ومصلحت طلبان و غرض ورزان را رسوا کنم. می خواستم آنچنان نمونه ای در برابر مردم به وجود آورم که هیچ حجتی برای چپ و راست نماند، طریق مستقیم روشن و صریح و معلوم باشد، و هر کسی در معرکه سرنوشت مورد امتحان سخت قرار بگیرد و راه فرار برای کسی نماند..."
از مناجاتهای شهید چمران

توکل و رضا

" ترا شکر می کنم که از پوچی ها ، ناپایداری ها ، خوشی ها و قید و بندها آزادم کردی و مرا در طوفانهای خطرناک حوادث رها ننمودی، و درغوغای حیات، در مبارزه با ظلم و کفر غرقم کردی، لذت مبارزه را به من چشاندی ، مفهوم واقعی حیات را به من فهماندی... فهمیدم که سعادت حیات در خوشی و آرامش و آسایش نیست ، بلکه در جنگ و درد و رنج و مصیبت و مبارزه با کفر و ظلم و بالاخره در شهادت است.
خدایا ترا شکر می کنم که به من نعمت " توکل " و " رضا" عطا کردی، و در سخت ترین طوفانها و خطرناکترین گردابها، آنچنان به من اطمینان و آرامش دادی که با سرنوشت و همه پستی ها و بلندیهایش آشتی کردم و به آنچه تو بر من مقدر کرده ای رضا دادم.
خدایا در مواقع خطر مرا تنها نگذاشتی ، تو در کویر تنهایی، انیس شبهای تار من شدی، تو در ظلمت ناامیدی، دست مرا گرفتی و کمک کردی... که هیچ عقل و منطقی قادر به محاسبه پیش بینی نبود، تو بر دلم الهام کردی و به رضا و توکل مرا مسلح نمودی، و در میان ابرهای ابهام و در مسیری تاریک مجهور و وحشتناک مرا هدایت کردی."

پرگشایم

خوش دارم که در نیمه های شب در سکوت مرموز آسمان و زمین به مناجات برخیزم. با ستارگان نجوا کنم و قلب خود را به اسرار ناگفتنی آسمان بگشایم. آرام آرام به عمق کهکشانها صعود نمایم، محو عالم بی نهایت شوم . از مرزهای علم وجود در گذرم و در وادی ثنا غوطه ور شوم و جز خدا چیزی را احساس نکنم.

شهادت آیت الله سید محمدرضا سعیدی 20 خرداد 1349

مجاهد شهید آیت الله سید محمدرضا سعیدی در دوم اردیبهشت 1308، چشم به جهان گشود. پدر بزرگوارش حجت الاسلام سید احمد سعیدی، است. در دوران طفولیت، مادرش را از دست داد و تحت نظر پدر مشغول تحصیل شد. ادبیات عرب را در مشهد آموخت و از دروس فقه و اصول، معارف استادان بزرگی، چون حاج شیخ كاظم دامغانی، حاج شیخ هاشم قزوینی و حاج شیخ مجتبی قزوینی استفاده كرد. به خاطر استعداد سرشاری كه داشت و زحمات فراوانی كه تحمل كرد، مدارج و مراحل علمی را با سرعت پیمود. پس از ازدواج، عازم حوزه ی علیمه قم شد و در آن شهر در محضر آیت الله العظمی بروجردی« قدس سره» و امام خمینی« قدس سره» حاضر شد و سرانجام با زحمات طاقت فرسا و تلاشهای پیگیر به مرحله ی استنباط و اجتهاد رسید.
آیت الله سعیدی ضمن ادامه ی تحصیل و تدریس طلاب، به مسافرت های تبلیغی نیز می رفت و در آبادان به خاطر سخنرانی افشاگرانه و ضد رژیم به زندان افتاد. اما در اثر تلاش آیت الله العظمی برجرودی« قدس سره» از زندان آزاد شد.
پس از آن ماجرا، گروهی از ایرانیان مقیم كویت برای تبلیغ اسلام، خواستار عالم صالح و مبلغ توانایی شدند. این مأموریت و رسالت به آیت الله سعیدی واگذار شد.
با فرارسیدن سال 1341 و شكل گیری نهضت روحانیت، ایشان به همراه بسیاری دیگر از روحانیان، به گرد شمع وجود حضرت امام« قدس سره » پروانه وار به گردش در آمدند و در راه نیل به اهداف متعالی آن پیشوای بزرگ، از هیچ كوششی دریغ نورزیدند.
پس از آن كه، حركت روحانیت رشد یافت و در رأس همه، سخنان و اعلامیه های امام خمینی«قدس سره» در همه جا شور و هیجان و قیام و انقلاب به وجود آورد، رژیم شاه امام را دستگیر نمود و در پادگان عشرت آباد، زندانی كرد. شاگردان امام، حوزه های درسی را تعطیل. و در منزل مراجع تقلید تحصّن نمودند. این تحصّن با سخنرانی آیت الله سعیدی، پس از اقامه نماز جماعت همراه بود. آن سخنرانی و مشورت ها منجر به اتخاذ تصمیمی از جانب علما و فضلا و مراجع تقلید قم و سایر شهرستان ها، مبنی بر هجرت به سوی تهران و اعتراض همه جانبه، علیه دستگیری امام« قدس سره »شد و رژیم شاه به هراس افتاد و پس از مدتی امام را آزاد ساخت.
نهضت امام خمینی« قدس سره» راه پر مخاطره ای در پیش داشت و امام مصمم بود كه، تا پای جان از اسلام عزیز دفاع كند و از هیچ مانعی ترس و بیم به خود راه ندهد. آیت الله سعیدی از تصمیم و اراده ی راسخ امام «قدس سره» و قدرت عجیب و عظمت ایشان و توكل آن بزرگوار، نیرویی تازه گرفت و راه سراسر رنج ومبارزه و خطر را با میل و اشتیاق پیمود.
وی درباره دمیده شدن این روح امید و مبارزه در خود، ملاقاتی را كه با امام« قدس سره» داشته است را مؤثر دانسته و عامل اصلی معرفی می كند. و چنین می گوید:
«هنگام نماز مغرب و عشا به منزل امام رفتم، می خواستم با ایشان مذاكره كنم، امام آماده نماز بودند، وقتی منظورم را فهمید، اندكی نماز را به تأخیر انداخت. به عرض رساندم: آقا! طبق برداشتی كه من كرده ام، از این به بعد شما در مبارزات خود، یاوران كمتری خواهید داشت.»
امام فرمودند:
«سعیدی! چه می گویی؟! به خدا قسم، اگر تمام جن و انس پشت به پشت هم بدهند و در مقابل من بایستند، من چون این راه را حق یافته ام، از پای نخواهم نشست.»
مرحوم سعیدی پس از این دیدار و استماع سخنان جانبخش امام« قدس سره» می گوید:
«با شنیدن سخنان امام، چنان دلگرم شدم، كه روح تازه ای در وجودم دمیده شد و ایمان بیشتری به قیام و حركت امام پیدا كردم.»
پس از مراجعت از نجف با صلاحدید امام( ره) به امامت جماعت مسجد موسی بن جعفر «علیه السلام» در تهران برگزیده شد و این مسجد بود كه، به صورت سنگری برای مبارزه آن شهید سعید در آمد. جوانان به گرد او جمع شدند و در سایه فعالیت های علمی وی، از چشمه های معارف اسلامی، جرعه ها برگرفتند. تلاش های وی در این پایگاه هدایت و مبارزه، عبارت بود از: تفسیر قرآن كریم، سخنرانی های متعدد، كه بیشتر آن توسط خود او صورت می گرفت، ایجاد كتابخانه، دعوت سخنران از قم و ...
افزون بر فعالیت هایی كه در مسجد داشت، برای گروهی از بانوان در منزل خویش، جلساتی تشكیل داد و به تدریس جامع المقدمات، سیوطی، مغنی و نیز، عروة الوثقی پرداخت كه این تلاش ها سبب شد، شاگردان او پس از مدتی با طی دوره های معارف اسلامی، به عنوان مبلّغه اسلامی، جلسات زنانه تشكیل دهند و به معرفی اسلام همّت گمارند.
از فعالیت های چشمگیر مرحوم سعیدی، ترجمه رساله امر به معروف و نهی از منكر امام «قدس سره »از كتاب تحریر الوسیله و چاپ و نشر آن در میان جوانان بود.
همچنین نوارهای امام« قدس سره» را با زحمت فراوان تهیه و تكثیر می كرد و هم او بود كه جزوه های درسی امام را در نجف، تحت عنوان «ولایت فقیه» چاپ و تكثیر كرد.
ساواك، او را ممنوع المنبر نمود، اما آیت الله سعیدی دست از فعالیت نكشید و دور از چشم ساواك به محل های دوردست و روستاهای اطراف تهران می رفت و به كار خویش ادامه می داد.شهید در سال 1345، درباره ی جنایات اسراییل سخنرانی مهمی كرد و همین سخنرانی موجب دستگیری و زندانی شدن 61 روزه وی شد.
در اردیبهشت 1349، رژیم از سرمایه گذاران امریكایی دعوت به عمل آورد تا «به اصطلاح» در ایران سرمایه گذاری كنند و در واقع در یك حركت استعماری اقتصاد ایران را كاملاً در اختیار امریكایی ها قرار دهد. به دنبال این اقدام، علمای حوزه علمیه قم، در 11 اردیبهشت همان سال، با انتشار اطلاعیه ای، مردم را از این خطر بزرگ آگاه ساختند.
در این میان آیت الله سعیدی دست به فعالیت های شدید زد و با انتشار اعلامیه ای به زبان عربی، خطاب به علمای كشورهای اسلامی، آنها را دعوت به اعتراض و مخالفت نمود.
مجدداً او را دستگیر و در قزل قلعه زندانی، و تحت شدیدترین شكنجه ها، در روز چهارشنبه 20 خرداد 1349، آن عالم مجاهد را به شهادت رساندند.
پیكر آن مرد بزرگ، فردای شهادتش تحویل فرزند ارشدش شد و به طور مخفیانه در وادی السلام قم به خاك سپرده شد.
پیام شهید در باره ی حضرت امام خمینی قدس سره
آیت الله سعیدی علاقه و ارادت خاصی نسبت به حضرت امام خمینی« قدس سره» داشت و در باره امام گفته بود:
«به خدا سوگند، اگر مرا بكشید و خونم را بر زمین بریزید، در هر قطره ی خونم، نام مقدس خمینی را خواهید یافت.»
«حضرت امام شبیه ترین عالمان نسبت به ولی الله، امام زمان (عج) و آباء طاهرینش می باشد.»
«مرا بگیرید و به بند و حبس كشید، تا آن وقت از من سلب مسؤولیت شود، چه اگر آزاد باشم، فریاد می زنم، حقایق را می گویم و افشاگری می كنم. من این لباس را پوشیده ام و از بیت المال امرار معاش می كنم، كه پاسدار اسلام و وفادار به رهبرم، امام خمینی باشم... . بنابراین باید فریاد بزنم و جز این چاره ای ندارم.»
روحش شاد وراهش پر رهرو باد

وصیت نامه سردار شهید محمد جهان آرا

از روزی که جنگ آغاز شد تا لحظه ای که خرمشهر سقوط کرد یک ماه بطور مداوم کربلا را می دیدم. «ربنا افرغ علینا صبرا و ثبت اقدامنا و انصرنا علی القوم الکافرین».
بارپرودگارا، ای رب العالمین، ای غیاث المستغیثین و ای حبیب قلبو الصالحین. تو را شکر می گیوم که شربت شهادت این گونه راه رسیدن انسان به خودت را به من بنده ی فقیر و حقیر و گناهکار خود ارزانی داشتی. من برای کسی وصیتی ندارم ولی یک مشت درد و رنج دارم که بر این صفحه ی کاغذ می خواهم همچون تیری بر قلب سیاه دلانی که این آزادی را حس نکرده اند و بر سر اموال این دنیا ملتی را، امتی را و جهانی را به نیستی و نابودی می کشانند، فرو آورم. خداوندا! تو خود شاهدی که من تعهد این آزادی را با گذراندن تمام وقت و هستی خویش ارج نهادم. با تمام دردها و رنج هایی که بعد از انقلاب بر جانم وارد شد صبر و شکیبایی کردم ولی این را می دانم که این سران تازه به دوران رسیده، نعمت آزادی را درک نکرده اند چون دربند نبوده اند یا در گوشه های تریاهای پاریس، لندن و هامبورگ بوده اند و یا در ...
و تو ای امامم! ای که به اندازه ی تمام قرنها سختی ها و رنج ها کشیدی از دست این نابخردان خرد همه چیزدان! لحظه لحظه ای این زندگی بر تو همچن نوح، موسی و عیسی و محمد (ص) گذشت. ولی تو ای امام و ای عصاره ی تاریخ بدان که با حرکتت، حرکت اسلام را در تاریخ جدید شروع کردی و آزادی مستضعفان جهان را تضمین کردی. ولی ای امام کیست که این همه رنجها و دردهای تو را درک کند؟! کیست که دریابد لحظه ای کوتاهی از این حرکت به هر عنوان، خیانتی به تاریخ انسانیت و کلیه انسان های حاغضر و آینده تاریخ می باشد؟
ای امام! درد تو را، رنج تو را می دانم چه کسانی با جان می خرند، جوان با ایمان، که هستی و زندگی تازه ی خویش را در راه هدف رسیدن حکومت عدل اسلامی فدا می کند. بله ای امام! درد تو را جوانان درک می کنند، اینان که از مال دنیا فقط و فقط رهبری تو را دارند و جان خویش را برای هدفت که اسلام است فدا می کنند.
ای امام تا لحظه ای که خون در رگ های ما جوانان پاک اسلام وجود دارد لحظه ای نمی گذاریم که خط پیامبر گونه تو که به خط انبیاء و اولیاء وصل است به انحراف کشیده شود. ای امام! من به عنوان کسی که شاید کربلای حسینی را در کربلای خرمشهر دیده ام سخنی با تو دارم که از اعماق جانم و از پرپر شدن جوانان خرمشهری برمی خیزد و آن، این است؛ ای امام! از روزی که جنگ آغاز شد تا لحظه ای که خرمشهر سقوط کرد من یک ماه بطور مداوم کربلا را می دیدم هر روز که حمله ی دشمن بر برادران سخت می شد و فریاد آنها بی سیم را از کار می انداخت و هیچ راه نجاتی نبود به اتاق می رفتم، گریه را آغاز می کردم و فریاد می زدم ای رب العالمین بر ما مپسند ذلت و خواری را.
شهید خلبان علی اكبر قربان شیرودی

شهید شیرودی ؛ مالک اشتر جبهه ها
صاحبنظران جنگ های هوایی شهید شیرودی را « نامدارترین خلبان جهان» نامیده اند . وی هنگام هجوم به دشمن با هلیکوپتر به صورت مایل شیرجه می رفت و دشمن را زیر رگبار گلوله می گرفت و مثل جت جنگنده فانتوم مانور می داد.
به گزارش خبرگزاری مهر، شهید علی اکبر شیرودی در دیماه 1334 در روستای بالاشیرود تنکابن در استان مازندران چشم به جهان گشود . پدر این شهید بزرگوار در مورد خوابی که پیش از بدنیا آمدن علی اکبر دیده می گوید :" پیش از تولد علی اکبر در خواب دیدم که بر فراز بام خانه، ستاره درخشانی است که چشمها را خیره می کند به طوری که اهالی از اطراف برای تماشای آن می آمدند. علی اکبر که متولد شد، درشت تر از نوزادان دیگر بود و اعجاب اقوام و همسایگان را بر انگیخت".
هنگامی که شهید شیرودی طفلی بیش نبود پدرش تحت تأثیر خوابی که دیده بود در تعلیم قرآن به فرزند همت گمارد. در دوران دبستان نیز نه تنها از نظر جسمی جثه ای درشت داشت بلکه از نظر هوش و استعداد از بسیاری از همسالان خود گوی سبقت را ربوده بود. بعد از اتمام دوره ابتدایی و کسب رتبه شاگرد اولی، به دلیل نبود دبیرستان در روستای بالاشیرود در دبیرستان شیرود در شش کیلومتری محل سکونتش ادامه تحصیل داد. وی که از مشکلات مالی خانواده مطلع بود از طریق کارگری و کشاورزی به پدرش کمک می کرد.
در دوران جوانی همچنان از لحاظ ایمان، اخلاق و تحصیل سرآمد جوانان آن منطقه بود. معلم تعلیمات دینی وی در خصوص ویژگی های اخلاقی علی اکبر می گوید : "اخلاق اسلامی و رفتار جوانمردانه او نشانه هایی از خصوصیات جوانی میرزا کوچک خان را مجسم می کرد."
بقیه در ادامه مطلب....
صیاد، امیر برومند ارتش اسلام زندگی نامه شهید امیر سپهبد علی صیاد شیرازی ، سال 1323 در شهرستان درگز از توابع استان خراسان دیده به جهان گشود . پس از اتمام تحصیلات ابتدایی و متوسطه به دانشكده افسری راه یافت و با موفقیت آن را پشت سر گذاشت . او سپس برای تكمیل دوره توپخانه به امریكا اعزام شد و بعد از دو سال آموزش شبانه روزی ، بر اثر هوش فوق العاده و توان نظامی بالا ،ممتازترین دانشجوی آن دوره شناخته شد و به كشور بازگشت . شهید صیاد شیرازی در كنار تحصیل علوم نظامی و ارتقا به مدارج بالا ، ضمن شناسایی و ارتباط با نیروهای مبارز و تشكیل هسته های انقلابی در داخل ارتش ، فعالیتهای اسلامی را نیز دنبال می كرد تا آنجا كه به علت این فعالیتها توسط ساواك دستگیر و زندانی شد . با پیروزی انقلاب اسلامی ، او به طور كامل خود را وقف انقلاب و نظام اسلامی كرد و تا هنگام شهادت هیچ گاه از مجاهدت در راه خدا و خدمت به نظام و كشور اسلامی ، غافل نشد . برخی از فعالیتهای شاخص آن شهید بزرگوار را به این شرح می توان برشمرد : ـ طراحی و اجرای عملیات پاكسازی كردستان در سال 1358 به همراه برادران سپاه ـ حضور مداوم در جبهه های غرب و جنوب كشور در سطوح عالی فرماندهی ـ همكاری با سپاه پاسداران در اوایل جنگ ، علیرغم مخالفت بنی صدر ـ دریافت درجه سرهنگی پس از فرار بنی صدر و انتصاب به فرماندهی شمال غرب كشور ـ انتصاب به فرماندهی نیروی زمینی ارتش با حكم حضرت امام خمینی رحمه الله علیه ـ فرماندهی كلیه عملیاتهای سپاه اسلام از سال 1360 تا 1365 به همراه فرماندهان ارشد سپاه ـ طراحی عملیات و هدایت رزمندگان اسلام در عملیات مرصاد علیه منافقین ـ معاونت بازرسی ستاد كل نیروهای مسلح ـ جانشین رئیس ستاد كل نیروهای مسلح از سال 1372 سرانجام این سرباز فداكار اسلام در تاریخ 21 فروردین 1378 در حالی كه فقط چند روز از اهدای درجه سرلشگری از طرف مقام معظم رهبری به ایشان گذشته بود ،هدف گلوله های منافقین بزدل قرار گرفت و عاشقانه به شهادت رسید بقیه در ادامه مطلب....
شهید علی صیاد شیرازی

علی صیاد شیرازی در سال 1323 در کبود آهنگ مشهد به دنیا آمد و پس از سال ها مجاهدت و فداکاری در راه اسلام و انقلاب در تهران در حالی که جانشینی ستاد کل نیروهای مسلح را بر عهده داشت توسط منافقین به شهادت رسید.
صیاد شیرازی در سال های دفاع مقدس مسئولیت های مختلفی را در ارتش جمهوری اسلامی ایران به عهده داشت که از آن جمله می توان به فرماندهی نیروی زمینی اشاره کرد، نیرویی که در عملیات های مختلف نقش به سزایی را ایفا نمود.
بدون هیچ تردیدی شهید صیاد شیرازی را می توان گنجینه اسرار دفاع مقدس نامید متاسفانه از ایشان فقط خاطراتی که در روزهای پایانی جنگ ضبط شده باقی مانده است. این گفت و گوها، که توسط سعید فخرزاده صورت گرفته بود، با تلاش احمد دهقان به چاپ رسیده است. بخش هایی از این خاطرات را می خوانیم:
چهره من در مرکز توپخانه اصفهان شناخته شده بود؛ البته نه به عنوان کسی که چهره اش آمیخته با سیاست است، بلکه بیشتر مرا یک چهره ی مذهبی می شناختند که موضع مشخصی نسبت به حرکت حضرت امام و انقلاب دارم . ولی کسی مدرکی نداشت. دیگر طوری شده بود که در همان کمیته ای که درس می دادم – نقشه برداری و نقشه خوانی تدریس می کردم – استادهای دیگر، به خاطر این روحیه، به من احترام می گذاشتند و مراعات مرا می کردند.
اول انقلاب وضع آشفته بود. گروهک ها به شدت کار می کردند، مخصوصاً چپ ها و در راس شان چریک های فدایی خلق. به کرات جلوی در پادگان از کیف پرسنل وظیفه، مخصوصاً آن هایی که لیسانسیه بودند، اعلامیه در می آوردیم، می گفتند: دیگر آزاد شده ایم.
ما نمی دانستیم با این ها چکار کنیم. انگار آزادی یعنی این که هر کس هر کاری که می خواهد انجام دهد.
بقیه در ادامه مطلب ...
***
شهادت امیر سپهبد علی صیاد شیرازی

زندگی نامه
در بامداد 21 فروردین 1378، امیر سپهبد علی صیاد شیرازی در حال خروج از منزل، به وسیله ی منافقین مسلح در پوشش رفتگر، در برابر دیدگان فرزندش به شهادت رسید و منافقین كوردل، رسماً اقدام به این جنایت هولناك را به عهده گرفتند.
زندگی نامهشهید در سال 1323، در شهرستان درگز دیده به جهان گشود و در سال 1346، موفق به اخذ درجه كارشناسی از دانشگاه افسری شد و سپس در بخش های مختلف ارتش، به ویژه در غرب كشور به وظیفه ی پاسدارای از كشور پرداخت. وی پس از طی دوره ی تخصص توپخانه به عنوان استاد، در مركز آموزش توپخانه اصفهان، مشغول به تدریس شد.
شهید صیاد شیرازی در سازماندهی نیروهای انقلابی ارتش نقش بسزایی داشت. و پس از پیروزی انقلاب، در بحبوحه ی غائله سال 1358 ضد انقلاب در كردستان، به فرماندهی عملیات شمال غرب كشور برگزیده شد و در پاكسازی كردستان به همراه شهید دكتر چمران و دیگر رزمندگان غیور اسلام نقش مهمی ایفا نمود. پس از خلع بنی صدر، برای پایان دادن به ناهماهنگی ارتش و سپاه، قرارگاه مشترك عملیاتی سپاه و ارتش را راه اندازی كرد.
بقیه در ادامه مطلب...

زندگینامه شهید سید مرتضی آوینی

شهید سید مرتضی آوینی در شهریور سال 1326 در شهر ری متولد شد تحصیلات ابتدایی و متوسطهی خود را در شهرهای زنجان، کرمان و تهران به پایان رساند و سپس به عنوان دانشجوی معماری وارد دانشکدهی هنرهای زیبای دانشگاه تهران شد او از کودکی با هنر انس داشت؛ شعر میسرود داستان و مقاله مینوشت و نقاشی میکرد تحصیلات دانشگاهیاش را نیز در رشتهای به انجام رساند که به طبع هنری او سازگار بود ولی بعد از پیروزی انقلاب اسلامی معماری را کنار گذاشت و به اقتضای ضرورتهای انقلاب به فیلمسازی پرداخت:
"حقیر دارای فوق لیسانس معماری از دانشکدهی هنرهای زیبا هستم اما کاری را که اکنون انجام میدهم نباید به تحصیلاتم مربوط دانست حقیر هرچه آموختهام از خارج دانشگاه است بنده با یقین کامل میگویم که تخصص حقیقی در سایهی تعهد اسلامی به دست میآید و لاغیر قبل از انقلاب بنده فیلم نمیساختهام اگرچه با سینما آشنایی داشتهام. اشتغال اساسی حقیر قبل از انقلاب در ادبیات بوده است... با شروع انقلاب تمام نوشتههای خویش را - اعم از تراوشات فلسفی، داستانهای کوتاه، اشعار و... - در چند گونی ریختم و سوزاندم و تصمیم گرفتم که دیگر چیزی که "حدیث نفس" باشد ننویسم و دیگر از "خودم" سخنی به میان نیاورم... سعی کردم که "خودم" را از میان بردارم تا هرچه هست خدا باشد، و خدا را شکر بر این تصمیم وفادار ماندهام. البته آن چه که انسان مینویسد همیشه تراوشات درونی خود اوست همهی هنرها این چنین هستند کسی هم که فیلم میسازد اثر تراوشات درونی خود اوست اما اگر انسان خود را در خدا فانی کند، آنگاه این خداست که در آثار او جلوهگر میشود حقیر این چنین ادعایی ندارم ولی سعیم بر این بوده است."
بقیه در ادامه مطلب ....



وصیت نامه شهید مهندس مهدی باکری یا الله،یا محمد،یا علی،یا فاطمة زهرا،یا حسن،یا حسین،یا مهدی (عج) و تو ای روح الله و شما ای پیروان صادق شهیدان. خدایا چگونه وصیت نامه بنویسم در حالی كه سراپا گناه و معصیت و نافرمانی ام. گرچه از رحمت و بخشش تو ناامید نیستم ولی ترسم از این است كه نیامرزیده از دنیا بروم. می ترسم رفتنم خالص نباشد و پذیرفته درگاهت نشوم. یا رب العفو، خدایا نمیرم در حالی كه از ما راضی نباشی. ای وای كه سیه روز خواهم بود.خدایا چقدر دوست داشتنی و پرستیدنی هستی! هیهات كه نفهمیدم. یا ابا عبدالله شفاعت! آه چقدر لذت بخش است انسان آماده باشد برای دیدار ربش ، و چه كنم كه تهیدستم،خدایا تو قبولم كن. سلام بر روح خدا، نجات دهنده ما از عصر حاضر، عصر ظلم وستم، عصر كفر و الحاد،عصر مظلومیت اسلام وپیروان واقعی اش. عزیزانم شبانه روز باید شكرگزار خدا باشیم كه سرباز راستین صادق این نعمت شویم و باید خطر وسوسه های درونی ودنیا فریبی را شناخته و بر حذر باشیم كه صدق نیت وخلوص در عمل ،تنها چاره ساز است. ای عاشقان اباعبدالله بایستی شهادت را در آغوش گرفت،گونه ها بایستی از شوقش سرخ شود و ضربان قلب تندتر بزند. بایستی محتوای فرامین امام را درك و عمل نمائیم تا بلكه قدری از تكلیف خود را در شكر گزاری بجا آورده باشیم. وصیت به مادرم وخواهران و برادرانم و اهل فامیل بدانید اسلام تنها راه نجات و سعادت ماست،همیشه بیاد خدا باشید و فرامین خدا را عمل كنید،پشتیبان و از ته قلب مقلد امام باشید،اهمیّت زیاد به دعاها و مجالس یاد اباعبدالله و شهدا بدهید كه راه سعادت و توشه آخرت است. همواره تربیت حسینی و زینبی بیابید و رسالت آنها را رسالت خود بدانید وفرزندان خود را نیز همانگونه تربیت كنید تا سربازانی با ایمان و عاشق شهادت و علمدارانی صالح وارث حضرت ابولفضل برای اسلام ببار آیند. از همه كسانی كه از من رنجیده اند و حقی بر گردن من دارند طلب بخشش دارم و امید دارم خداوند مرا با گناهان بسیار بیامرزد. خدایا مرا پاكیزه بپذیر مهدی باكری
سردار سرلشكر پاسدار شهید مهدی باكری فرمانده لشكر 31 عاشورا
تولد و كودكی
به سال 1333 ه.ش در شهرستان میاندوآب در یك خانواده مذهبی و باایمان متولد شد. در دوران كودكی، مادرش را – كه بانویی باایمان بود – از دست داد. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در ارومیه به پایان رسانید و در دوره دبیرستان (همزمان با شهادت برادرش علی باكری به دست دژخیمان ساواك) وارد جریانات سیاسی شد.
فعالیت های سیاسی – مذهبی
پس از اخذ دیپلم با وجود آنكه از شهادت برادرش بسیار متاثر بود، به دانشگاه راه یافت و در رشته مهندسی مكانیك مشغول تحصیل شد. از ابتدای ورود به دانشگاه تبریز یكی از افراد مبارز این دانشگاه بود. او برادرش حمید را نیز به همراه خود به این شهر آورد.
شهید باكری در طول فعالیت های سیاسی خود (طبق اسناد محرمانه بدست آمده) از طرف سازمان امنیت آذربایجان شرقی (ساواك) تحت كنترل و مراقبت بود.
پس از مدتی حمید را برای برقراری ارتباط با سایر مبارزان، به خارج از كشور فرستاد تا در ارسال سلاح گرم برای مبارزین داخل كشور فعال شود.
شهید مهدی باكری در دوره سربازی با تبعیت از اعلامیه حضرت امام خمینی(ره) – در حالی كه در تهران افسر وظیفه بود – از پادگان فرار و به صورت مخفیانه زندگی كرد و فعالیت های گوناگونی را در جهت پیروزی انقلاب اسلامی نیز انجام داد.