



داستان نفت

صنعت ملی كردن نفت ایران با نام رادمردان راستین تاریخ معاصردكتر محمد مصدقو آیت الله كاشانی گره خورده است ، و این داستان از آن زمان آغاز شد كه شاهان بی كفایت قاجار برای تامین هزینه سفرهای خارجی خود امتیاز استخراج منابع و معادن ایران را به بیگانگان واگذاشتند. همگان جریان واگذاری امتیاز نفت جنوب به شخصی به نام " ویلیام ناكس دارسی " را به مدد كتاب های تاریخ معاصر دوره دبیرستان می دانند ( البته با احتساب اینكه تمام آنچه خوانده و امتحان داده شده به خاطر هم مانده است ).بر اساس این قرارداد از سال 1901 (1319 ق =1279 ش ) به مدت 60 سال كلیه ذخایر نفتی ایران در تمامی نواحی به جز خراسان ، مازندران ، استرآباد (گلستان كنونی ) و آذربایجان در اختیار دارسی و در اصل دولت انگلیس قرار گرفت و از این راه سود بسیاری عاید این كشور كرد، به طوری كه این كشور در خلال جنگ جهانی اول با تغییر سوخت كشتی های جنگی خود از ذغال سنگ به نفت در جنگ های دریایی برتری را از آن خود كرد.
ولی این قرارداد 60 ساله به یكباره در سال 1311 شمسی برابر با 1933 میلادی به پیشنهاد دولت انگلیس لغو و قرارداد دیگری در 27 ماده جایگرین آن شد . مردمی كه در طی سال های پس از مشروطه با آزادی مطبوعات و همچنین از طریق علما و روحانیان، اطلاعات كاملی از مفاد این امتیاز كسب كرده بودند به یكباره با شادی از الغای این امتیاز استقبال كردند ولی غافل از این بودند كه استعمار پیر و سیاس خوابی بسیار هولناك تر از امتیاز دارسی برای آنها دیده است. " ایران بدون مقدمه در اواسط سال 1311 خورشیدی برابر با اواخر سال 1932 میلادی امتیاز نفت جنوب را لغو كرد.... موضوع به شورای جامعه ملل رفت و آقایان علی اكبر داور، حسین علاء، نصرالله انتظام (كه دو نفر آخر از عوامل پابرجای انگلیس ها بودند ) به نمایندگی دولت ایران برگزیده شدند و در آنجا این موضوع در بهمن ما ه 1311 برابر با فوریه سال 1933 مطرح شد و نمایندگان ایران در یادداشتی دعاوی دولت ایران را با عللی كه منجر به لغو امتیازنامه دارسی شده بود به شورای جامعه ملل تقدیم كردند."(1) ولی چگونه رضا خان كه خود توسط انگلیسی ها به قدرت رسیده بود تا هوادار و ضامن منافع دولت فخیمه !! انگلیس باشد می توانست به نفع ملت ایران و به ضرر دولت بریتانیای كبیر عمل كند ، این رویایی بود كه به زودی دروغ بودن آن به اثبات رسید. " در مقدمه ی قرارداد 1933 نیز آمده است كه " به قصد برقرار كردن امتیاز جدیدی به جای امتیازی كه در تاریخ 1901 به ویلیام ناكس دارسی داده شده بود این امتیاز را دولت ایران اعطاء و " كمپانی نفت انگلیس و ایران محدود" آن را قبول می نماید و روابط طرفین در آتیه بر طبق این قرارداد خواهد بود. این قرارداد در تاریخ 29 آوریل 1933 در تهران در 27 ماده با تبصره و ملحقات منعقد شد و در جلسه هفتم خردادماه 1312 شمسی به تصویب مجلس شورای ملی رسید.... این قرارداد به مراتب بدتر از امتیاز دارسی بود و مدت 17 سال با كمال قدرت آن را اجراء كردند. انگلیس ها بابت این قرارداد در زمان رضاشاه و پس از آن مبالغ ناچیزی به ایران می دادند. "(2)این قرارداد نیز به مدت 60 سال بین دولتین ایران و بریتانیا منعقد شد و اگر به كار خود ادامه می داد و ملی كردن صنعت نفت به همت رادمردانی چون مصدق و مكی و كاشانی رخ نمی داد ، نفت ایران را تا سال 1993 در اختیار بریتانیا قرار می داد و در آن زمان نیز چیزی از ذخایر نفتی ایران باقی نمی ماند . "هیچ ارقامی در مورد ذخایر نفت ایران تا اواخر دهه 1940 / 1319 انتشار نیافت، اما شركت ( نفت انگلیس و ایران )حتی در سال 1933/1312 به خوبی از میزان آن آگاهی داشت (به این دلیل بود كه سرجان سایمون به بررسی های ماهرانه و پر هزینه ای كه در این خصوص انجام یافته بود، فخر و مباهات می كرد.) ظاهراً ذخیره نفت ایران در آن تاریخ 000/000/100/1 تن بود. با توجه به میزان نفت استخراجی در سال 1933/1312، عمر نهایی این ذخایر به حدود 200 سال می رسید. از آن تاریخ به بعد، تولید به شدت افزایش یافت. تا جایی كه، در سال 1950/1329 به پنج برابر سال 1933/1312 رسید. افزایش تولید به این منظور انجام می شد كه ذخایر در طول مدت 30 یا 40 سال به پایان برسد. یكسانی این مدت با مدت تمدید امتیاز، جالب است.... در حقیقت به هنگام پایان امتیاز، شركت نفت چیز قابل توجهی از خود، در ایران باقی نمی گذاشت."(3) علاوه بر این در امتیاز دارسی مقرر شده بود كه پس از الغای امتیاز ، كلیه تجهیزات و ادوات شركت در اختیار ایران قرار خواهد گرفت ولی با قرارداد 1933 ایران باید 60 سال دیگر منتظر می ماند تا می توانست از این بند قرارداد استفاده كند ، البته اگر در این زمان صنایع نفتی قابل استفاده می بودند ، به عبارت دیگر دولت انگلیس در صدد بود در قبال غارت منابع نفتی ایران كمترین هزینه را بپردازد و حتی صنایعی را كه برای بهره برداری از نفت ایران ، در خاك ایران و با صرف نیروی كارگر ایرانی ساخته بود مستهلك كرده ، و بهره گیری از آنها را از ایران سلب نماید.
از سوی دیگر این تنها ویژگی امتیاز قرارداد 1933 نبود بلكه " برجسته ترین امتیاز برای شركت نفت انگلیس و ایران معافیت كامل از مالیات های دولت ایران بود. شركت به جای پرداخت مالیات، حق الامتیاز ناچیزی را به تـُناژ جایگزین ساخته بود. اگرچه این توافق، پس از اولین 30 سال می باید مورد تجدید نظر قرار می گرفت، اما مسئله به این معنی بود كه دولت ایران تا سال 1963 / 1342 برای بهره مند شدن از قوانین جدید مالیاتی خود، وسیله ای در اختیار نداشت تا در رابطه با بزرگترین صنعت كشور به اجرا بگذارد."(4) میزان سرمایه گذاری دولت انگلیس در این امتیاز و میزان بازگشت سرمایه و مقایسه آن به سهم ایران قابل توجه است : " یك سرمایه 000/000/20 پوندی، مبلغ 000/000/700 یا 000/000/800 پوند به بریتانیا برگردانده است. در طول همین مدت، ایران فقط در حدود 000/000/105 پوند دریافت كرده و در ازای آن 000/000/30 تن نفت داده است. "(5) در طول این مدت سهم ایران از فروش هر بشكه نفت توسط كمپانی نفت انگلیس ایران تنها 6 شلینگ بود و هیچگاه به سقف 10 شلینگ نرسید. !! سود بسیاری كه در این قرارداد شامل شركت نفت انگلیسی می شد معافیت این شركت از پرداخت حق گمركی بود " معافیت شركت از مالیات های گمركی كه مسئله دردناكی بود. شركت معافیت گمركی مجاز خود را به صورت وسیعی تفسیر می كرده است. تا جایی كه كالاهایی مانند آلات و ادوات موسیقی، وسایل ورزشی، لباس، عینك، یخچال، ساعت، ابزار چاپ، كاغذ، كتاب و نقشه جغرافیایی را هم شامل می شده است. عبارات امتیاز در مورد معافیت گمركی تصریح می كند: " كمپانی حق خواهد داشت آنچه را كه منحصراً برای عملیات خود در ایران لازم دارد وارد كند." این عبارت بسیار كلی است، و با تردید می تواند بسیاری از كالاهای مورد اشاره را شامل شود. این معافیت از حقوق گمركی سالانه بیش از 000/000/6 پوند برای ( ایران) تمام می شده است."(6)
آنچه آمد تنها مختصری از قرارداد نفتی میان دولتین ایران و انگلیس در سال 1933 بود كه در صورتی كه كامل به اجرا در می آمد عواقب بسیار وخیمی برای ایران و ذخایر آن به همراه داشت. اولین اعتراض های رسمی به این قرارداد تقریبا پس از 10 سال از انعقاد آن یعنی در 7 آبان 1323توسط دكتر مصدق در مجلس چهاردهم رخ داد. " در تاریخ 11 آذر 1323 دكتر مصدق نماینده اول تهران در دوره چهاردهم، قانونی را به تصویب مجلس شورای ملی رسانده بود كه "هیچ نخست وزیر، وزیر و معاون نمی توان راجع به امتیاز نفت با هیچ یك از نمایندگان رسمی و غیر رسمی دول مذاكره كند و قراردادی را امضاء نماید. متخلفین به حبس مجرد از سه تا هشت سال و انفصال دائم از خدمت محكوم خواهند شد" و این قانون انتظار عموم را متوجه تنها امتیازی می كرد كه به شركت نفت انگلیس داده شده بود. "(7)این در حالی بود كه نمایندگان حزب توده و نمایندگان هوادار محمدرضا پهلوی با این قانون به مخالفت پرداختند. اولین گروه به هوای باز گذاشتن دست اتحاد جماهیر شوروی در امور ایران و دومی به امید رسیدن به سلطنت مطلقه پهلوی.
ولی مخالفت ها در راه اراده یك ملت برای دست یافتن به حقوق حقه خویش نمی تواند خللی وارد آورد . " در بیرون مجلس دكتر مصدق و یارانش با تشكیل جبهه ملی و استفاده از ... یاری نخبه هایی از روشنفكران می كوشیدند تا با آگاه كردن مردم به مبارزات سیاسی و اجتماعی گام هایی در راه استیفای حقوق ملت ایران از نفت بردارند."(8)
و این اعتراضات آنچنان ادامه یافت كه بالاخره در مهرماه 1326 طرحی از مجلس گذشت كه حق ملت ایران در قرارداد 1933 پایمال شده و دولت را مكلف كرد كه برای استیفای حقوق از دست رفته ملت ایران بكوشد. در این میان مطبوعات در آگاهی بخشی به مردم سهم عمده ای داشتند " عباس مسعودی در سرمقاله 9خرداد 1328 روزنامه اطلاعات نوشت :... آیا انصاف حكم می كند كه عایدات سال 1947 شركت نفت انگلیس 41 میلیون لیره باشد و فقط 7 میلیون لیره به ما بدهند. در صورتی كه مبانع هنگفتی از آن را به عنوان مالیات بر درآمد دولت انگلیس می گیرد و یا بابت ذخیره عمومی برداشته می شود؟ "(9)
در این زمان كه انگلیس نفت ایران را به ثمن بخس به غارت می برد ، شیخ بحرین برای هر تن نفت یك لیره سهام از امریكا می گرفت ولی ایران 6 شیلینگ در برابر هر تن نفت دریافت می داشت . قانونی كه در سال 1326 به تصویب مجلس پانزدهم رسیده بود بر احقاق حق ملت ایران بر ذخایر نفت جنوب تاكید كرده بود . لذا هیات نمایندگی شركت نفت انگلیس و ایران به ریاست " گس " وارد ایران شده و مذاكرات محرمانه و عجولانه ای را با "عباسقلی گلشاییان " وزیر وقت دارایی ایران ترتیب دادند تا ترتیبی اتخاذ شود كه در آغاز هر سال با پرداخت چند هزار لیره قرارداد 1933 تنفیذ شود و این قرارداد الحاقی را در تاریخ 28 تیر 1328با قید دو فوریت به مجلس پانزدهم دادند ولی در این زمان " حسین مكی نخستین نماینده ای بود كه با این قرارداد مخالفت كرد و تا پایان دوره پانزدهم آن قدر سخن گفت كه دوره مجلس تمام شد و قرارداد الحاقی به تصویب نرسید." در این مخالفت فراكسیون اقلیت مجلس حسین مكی را یاری می دادند و با نطق های پر شور وقت مجلس را گرفته و مانع از تصویب این قرارداد شدند تا دوره مجلس پانزدهم به اتمام رسید و تصویب این قرارداد به دوره بعدی مجلس واگذار شد.
انتخاب مجلس شانزدهم در آبان 1328 برگزار شد ولی به دلیل تقلب های بسیار در انتخابات و سعی در وارد كردن نمایندگان طرفدار قرارداد الحاقی و دست نشانده در تهران، مجلس شانزدهم بدون نمایندگان تهران افتتاح و انتخابات تهران تجدید شد كه در آن جبهه ملی در صدر جدول نمایندگان تهران قرار داشتند. دكتر مصدق، آیت ا... كاشانی، دكتر بقایی، حسین مكی، حائری زاده و جمال امامی .این زمان برای دولت انگلیس زمان حساسی بود و هم این دولت و هم محمد رضا پهلوی چشم به نتیجه انتخابات تهران داشتند و با پبروزی جبهه ملی كه مخالف هر گونه دخالت بیگانه در امور ایران بود حائز اكثریت كرسی های مجلس شانزدهم شد و به این ترتیب امیدهای انگلیس و محمد رضا نقش بر آب شد . از این زمان تا اسفند 1329 شاهد تلاش بی وقفه نمایندگان مجلس برای رد قرارداد الحاقی و ملی اعلام كردن صنعت نفت هستیم . نمایندگان از دو سو ،هم در نطق های مجلس و هم در مجالس سخنرانی در میان مردم با شدت تمام ، ملی كردن صنعت نفت را خواستار شدند و دراین میان تلاش های آیت الله كاشانی در آگاهانیدن مردم نقش اساسی داشته است." روز 18ژانویه/ 28 دی بحث داغی در مجلس در گرفت مكی تمام اعضای دولت را به خیانت متهم كرد ، وی با هیجان گفت: این دولت لعنتی ملی كردن صنعت نفت را نمی خواهد و مانع این می شود كه مردم احساسات خود را نشان دهند. این اتهام ، پاسخ خشم آلودی را از طرف دكتر جزایری وزیر فرهنگ به دنبال داشت وی گفت: دولت به عنوان یك مجموعه نباید محكوم شود. استرداد حقوق مردم ایران در نفت جنوب وظیفه هر میهن پرستی است هر كس خلاف این را بگوید باید سرش را تكه تكه كرد(وی ) پنج روز بعد جزایری استعفا كرد."
در این ایام قراردادی میان عربستان سعودی و شركت نفت عربی- امریكایی (آرامكو) برای اولین بار در خاورمیانه براساس تنصیف به منافع منعقد شد. براساس قرارداد دولت عربستان سعودی برای هر تن نفت به طور متوسط سی شلینگ دریافت می كرد یعنی تقریباً دو برابر مبلغی كه قرارداد الحاقی به ایران پیشنهاد داده بود. این قضیه نمایندگان مجلس را برای احقاق حقوق ملت از كمپانی نفت انگلیس ایران مصّرتر ساخت و نهایتاً در تاریخ 19 آذر 1329 مجلس به رد قراردادالحاقی رای داد . متعاقب آن " در 3 دی 1329 برای اولین بار دكتر بقایی طرحی به امضا یازده نفر از نمایندگان را به این متن به مجلس تقدیم كرد :" به نام سعادت ملت ایران به منظور كمك به تامین صلح جهانی ما امضا كنندگان ذیل پیشنهاد می نماییم كه صنعت نفت در سراسر كشور بدون استثنا ملی اعلام شود یعنی تمام عملیات اكتشاف و استخراج و بهره برداری در دست دولت ایران قرار گیرد. "(10)
در این زمان تمام اندیشمندان و روحانیان ایران دست در دست یكدیگر دادند تا به این مهم دست یابند. " مقامات مذهبی ایران قلباً طرفدار ملی كردن صنعت نفت بودند. تا 28 ژانویه / 8 بهمن دست كم هفت نفر ازمقامات مهم مذهبی مانند آیت ا... كاشانی اظهاراتی راجع به حمایت از ملی كردن صنعت نفت ایراد كرده بودند. وی اعلام كرده بود این وظیفه مذهبی هر ایرانی مسلمانی است كه از جنبش حمایت و برای تحقق هدف آن مساعدت كند."
در این زمان مردم و نمایندگان آنان عزم خود را جزم كرده بودند تا به حقی كه شاهان بی كفایت و مستبد قاجار و پهلوی از آنان گرفته و به بیگانه تقدیم كرده بودند ، دست یابند و در این راه از هیچ تهدید هراس نداشتند " روز 14 مارس/ 23 اسفند دولت بریتانیا یاد داشتی را تسلیم دولت ایران كرد كه بدین مضمون "به اطلاع اعلیحضرت می رساند كه براساس مفاد قرارداد، عملیات شركت نمی تواند از لحاظ حقوقی با اقدامی مانند ملی كردن خاتمه یابد" با این تهدید ضمنی كه اگر دولت ایران به روش خود اصرار ورزد ممكن است مسئله به دیوان داوری بین المللی ارجاع شود. مجلس از این پاسخ دولت بریتانیا مرعوب نشد. ... و در 20 مارس 1951/ 29 اسفند 1329 اصل ملی شدن نفت به اتفاق آراء از طرف هر دو مجلس پذیرفته شد" و به این ترتنیب ملت ایران به همت مردانی چون مصدق ، كاشانی ، مكی و بقایی صاحب نفت خویش شدند . ملی شدن صنعت نفت در ایران شور و شوقی در توده مردم كشورهای خاورمیانه به استثنای تركیه پدید آورد لذا در ادامه جالب توجه خواهد بود كه به صورت مختصربه آنچه روزنامه های عمده آن عصر در این باره نوشتند اشاره كنیم .
" لندن- منچستر گاردین : .. اقدام برای ملی شدن صنعت نفت در ایران دیگر كشورهای خاورمیانه را بیدار كرده است و از جمله كشور عراق به فكر افتاده است كه منابع نفتی خود را ملی كند، مصری ها خواهان ملی كردن كانال سوئز كه سهام آن در دست انگلیس ها و فرانسوی هاست می باشند....
لندن - تایمز: ... قضیه نفت ایران مهم ترین آزمایش برای دقت و دوراندیشی وزارت خارجه بریتانیاست قدرت و زور در برابرتصمیم ملت ایران سبب خواهد شد كه ملت ایران و دیگر ملت های خاورمیانه با هم متحد و هماهنگ شده با ما مخالفت كنند...
آنكارا- روزنامه ظفر: ... ملی كردن نفت ایران در سیاست انگلیس در امریكا در خاورمیانه تاثیر عمیقی خواهد داشت و ممكن است موجب یك مصیبت جهانی شود.(!!)
قاهره- روزنامه المصری : ... محافل رسمی كشورهای عرب با دقت كامل مراقب اخبار مربوط به ملی شدن نفت ایران هستند و انتظار دارند ببنند این پیشامد متهورانه چه تاثیری در محافل غرب خواهد داشت. ملل شرق بیدار شده اند. و این بیداری در پیشرفت مسائل مربوط به ملل غرب نیز موثر خواهد بود...."
روز 29 اسفند از سال 1330 به عنوان روز ملی شدن صنعت نفت تعطیل رسمی اعلام شد و تاكنون همچنان یاد این روز گرامی داشته می شود . ولی به راستی چرا چنین روزی با عنوان " ملی شدن صنعت نفت " و نه " ملی كردن صنعت نفت " نامگذاری شده است ؟ چرا در این واژه ، فعل مجهول به كار رفته است ؟ آیا دست هایی از همان آغاز در كار بوده تا خواست ملت و تلاش های نمایندگان آنان را كمرنگ جلوه دهد ؟ آیا سعی بر آن بوده تا خواست و اراده مردم دراین میان به هیچ انگاشته شود و به این ترتیب از نهضتی چنین بزرگ بدون فاعل آن یاد كنند ؟ مصدر " شدن " در این میان به چه معناست؟
منابع :
1- تاریخ جامع ملی شدن صفحه 19و 20
2- همان صفحه 21
3- نفت ایران ص 102
4- همان ص 96
5- همان ص 98
6- همان ص 99
7- تاریخ جامع ملی شدن ص 36
8- همان ص27
9- همان ص 29
10- تاریخ سیاسی معاصر ایران – دكتر سید جلال الدین مدنی ج 1 ص 353

عید قربان؛ جلوهگاه تعبد

عید قربان كه پس از وقوف در عرفات (مرحله شناخت) و مشعر (محل آگاهی و شعور) و منا (سرزمین آرزوها، رسیدن به عشق) فرا مىرسد، عید رهایى از تعلقات است. رهایى از هر آنچه غیرخدایى است. در این روز حجگزار، اسماعیل وجودش را، یعنى هر آنچه بدان دلبستگى دنیوى پیدا كرده قربانى مىكند تا سبكبال شود.
صدای پای عید میآید. عید قربان عید پاکترین عیدهاست، عید سر سپردگی و بندگی است. عید بر آمدن انسانی نو از خاکسترهای خویشتن خویش است. عید قربان، عید نزدیک شدن دلهایی است که به قرب الهی رسیدهاند. عید قربان عید بر آمدن روزی نو و انسانی نو است.
و اکنون در منایی، ابراهیمی، و اسماعیلت را به قربانگاه آوردهای. اسماعیل تو کیست؟ چیست؟! مقامت؟ آبرویت؟ موقعیتت، شغلت؟ پولت؟ خانهات؟ املاكت؟ ... ؟
این را تو خود میدانی، تو خود آن را، او را - هر چه هست و هر که هست - باید به منا آوری و برای قربانی، انتخاب کنی، من فقط میتوانم " نشانیهایش" را به تو بدهم:
آنچه تو را، در راه ایمان ضعیف میکند، آنچه تو را در "رفتن"، به "ماندن" میخواند، آنچه تو را، در راه "مسئولیت" به تردید میافکند، آنچه تو را به خود بسته است و نگه داشته است، آنچه دلبستگیاش نمیگذارد تا " پیام" را بشنوی، تا حقیقت را اعتراف کنی، آنچه ترا به "فرار" میخواند، آنچه ترا به توجیه و تاویلهای مصلحتجویانه میکشاند، و عشق به او، کور و کرت میکند، ابراهیمی و "ضعف اسماعیلی" ات، ترا بازیچه ابلیس میسازد. در قله بلند شرفی و سراپا فخر و فضیلت، در زندگیات تنها یک چیز هست که برای به دست آوردنش، از بلندی فرود میآیی، برای از دست ندادنش، همه دستاوردهای ابراهیموارت را از دست میدهی، او اسماعیل توست، اسماعیل تو ممکن است یک شخص باشد، یا یک شیء، یا یک حالت، یک وضع، و حتی، یک " نقطه ضعف"!
قربانی انسان برای خدا - که در گذشته، یک سنت رایج دینی بود و یک عبادت - ممنوع! در "ملت ابراهیم" ، قربانی گوسفند، به جای قربانی انسان! و از این معنیدارتر، یعنی که خدای ابراهیم، همچون خدایان دیگر، تشنه خون نیست. این بندگان خدایاند که گرسنهاند، گرسنه گوشت! و از این معنیدارتر، خدا، از آغاز، نمیخواست که اسماعیل ذبح شود، میخواست که ابراهیم ذبح کننده اسماعیل شود، و شد، چه دلیر! دیگر، قتل اسماعیل بیهوده است، و خدا، از آغاز میخواست که اسماعیل، ذبیح خدا شود، و شد، چه صبور!
اما اسماعیل ابراهیم، پسرش بود!
سالخورده مردی در پایان عمر، پس از یک قرن زندگی پر کشاکش و پر از حرکت، همه آوارگی و جنگ و جهاد و تلاش و درگیری با جهل قوم و جور نمرود و تعصب متولیان بتپرستی و خرافههای ستارهپرستی و شکنجه زندگی. جوانی آزاده و روشن و عصیانی در خانه پدری متعصب و بتپرست و بتتراش! و در خانهاش زنی نازا، متعصب، اشرافی: سارا .
و اکنون، در زیر بار سنگین رسالت توحید، در نظام جور و جهل شرک، و تحمل یک قرن شکنجه، "مسئولیت روشنگری و آزادی"، در "عصر ظلمت و با قوم خو کرده با ظلم"، پیر شده است و تنها، و در اوج قله بلند نبوت، باز یک " بشر" مانده است و در پایان رسالت عظیم خداییاش، یک " بنده خدا" .
دوست دارد پسری داشته باشد، اما زنش نازا است و خودش، پیری از صد گذشته، آرزومندی که دیگر امیدوار نیست، حسرت و یأس جانش را میخورد، خدا، بر پیری و ناامیدی و تنهایی و رنج این رسول امین و بنده وفادارش، که عمر را همه در کار او به پایان آورده است، رحمت میآورد و از کنیز سارا - زنی سیاه پوست - به او یک فرزند میبخشد، آن هم یک پسر! اسماعیل، اسماعیل، برای ابراهیم، تنها یک پسر، برای پدر، نبود، پایان یک عمر انتظار بود، پاداش یک قرن رنج، ثمره یک زندگی پر ماجرا، تنها پسر جوان یک پدر پیر، و نویدی عزیز، پس از نومیدی تلخ .
و اکنون، در برابر چشمان پدر - چشمانی که در زیر ابروان سپیدی که بر آن افتاده، از شادی، برق میزند - میرود و در زیر باران، نوازش و آفتاب عشق پدری که جانش به تن او بسته است، میبالد و پدر، چون باغبانی که در کویر پهناور و سوختهی حیاتش، چشم به تنها نو نهال خرّم و جوانش دوخته است، گویی روئیدن او را، میبیند و نوازش عشق را و گرمای امید را در عمق جانش حس میکند.
در عمر دراز ابراهیم، که همه در سختی و خطر گذشته، این روزها، روزهای پایان زندگی با لذت
"داشتن اسماعیل" میگذرد، پسری که پدر، آمدنش را صد سال انتظار کشیده است، و هنگامی آمده است که پدر، انتظارش را نداشته است!
اسماعیل، اکنون نهالی برومند شده است، جوانی جان ابراهیم، تنها ثمر زندگی ابراهیم، تمامی عشق و امید و لذت پیوند ابراهیم!
در این ایام، ناگهان صدایی میشنود:
"ابراهیم! به دو دست خویش، کارد بر حلقوم اسماعیل بنه و بکُش"!
مگر میتوان با کلمات، وحشت این پدر را در ضربه آن پیام وصف کرد؟
ابراهیم، بنده خاضع خدا، برای نخستین بار در عمر طولانیاش، از وحشت میلرزد، قهرمان پولادین رسالت ذوب میشود، و بت شکن عظیم تاریخ، در هم میشکند، از تصور پیام، وحشت میکند اما، فرمان، فرمان خداوند است. جنگ! بزرگترین جنگ، جنگِ در خویش، جهاد اکبر! فاتح عظیمترین نبرد تاریخ، اکنون آشفته و بیچاره! جنگ، جنگ میان خدا و اسماعیل، در ابراهیم.
داستان این دین، داستان شکنجه و خودآزاری انسان و خون و عطش خدایان نیست؛ داستان "کمال انسان" است، آزادی از بند غریزه است، رهایی از حصار تنگ خودخواهی است، و صعود روح و معراج عشق و اقتدار معجزهآسای اراده بشریست و نجات از هر بندی و پیوندی که تو را به نام یک «انسان مسئول در برابر حقیقت"، اسیر میکند و عاجز، و بالأخره، نیل به قله رفیع "شهادت"، اسماعیل وار، و بالاتر از "شهادت" - آنچه در قاموس بشر، هنوز نامی ندارد - ابراهیم وار! و پایان این داستان؟ ذبح گوسفندی، و آنچه در این عظیمترین تراژدی انسانی، خدا برای خود میطلبید؟ کشتن گوسفندی برای چند گرسنهای!
دشواریِ "انتخاب"!
کدامین را انتخاب میکنی ابراهیم؟! خدا را یا خود را؟ سود را یا ارزش را؟ پیوند را یا رهایی را ؟ لذت را یا مسئولیت را ؟ پدری را یا پیامبری را ؟ بالاخره، "اسماعیلت" را یا " خدایت" را ؟
انتخاب کن! ابراهیم .
در پایان یک قرن رسالت خدایی در میان خلق، یک عمر نبوتِ توحید و امامتِ مردم و جهاد علیه شرک و بنای توحید و شکستن بت و نابودی جهل و کوبیدن غرور و مرگِ جور، و از همه جبههها پیروز برآمدن و از همه مسئولیتها موفق بیرون آمدن و هیچ جا، به خاطر خود درنگ نکردن و از راه، گامی، در پی خویش، کج نشدن و از هر انسانی، خداییتر شدن و امت توحید را پی ریختن و امامتِ انسان را پیش بردن و همه جا و همیشه، خوب امتحان دادن ...
ای ابراهیم! قهرمان پیروز پرشکوهترین نبرد تاریخ!
ای روئین تن، پولادین روح، ای رسولِ اُلوالعَزْم،
مپندار که در پایان یک قرن رسالت خدایی، به پایان رسیدهای! میان انسان و خدا فاصلهای نیست، "خدا به آدمی از شاهرگ گردنش نزدیکتر است"، اما، راه انسان تا خدا، به فاصله ابدیت است، لایتناهی است! چه پنداشتهای؟
اکنون ابراهیم است که در پایان راهِ دراز رسالت، بر سر یک "دو راهی" رسیده است: سراپای وجودش فریاد میکشد: اسماعیل! و حق فرمان میدهد: ذبح! باید انتخاب کند!
"این پیام را من در خواب شنیدم، از کجا معلوم که ..."! ابلیسی در دلش "مِهر فرزند" را بر میافروزد و در عقلش، " دلیل منطقی" میدهد.
کدامین را انتخاب میکنی ابراهیم؟! خدا را یا خود را؟ سود را یا ارزش را؟ پیوند را یا رهایی را ؟ لذت را یا مسئولیت را ؟ پدری را یا پیامبری را ؟ بالاخره، "اسماعیلت" را یا " خدایت" را ؟ انتخاب کن! ابراهیم .
این بار اول، "جمره اولی"، رمی کن! از انجام فرمان خودداری میکند و اسماعیلش را نگاه میدارد،
"ابراهیم، اسماعیلت را ذبح کن"!
این بار، پیام صریحتر، قاطعتر! جنگ در درون ابراهیم غوغا میکند. قهرمان بزرگ تاریخ بیچارهای است دستخوش پریشانی، تردید، ترس، ضعف، پرچمدار رسالت عظیم توحید، در کشاکش میان خدا و ابلیس، خُرد شده است و درد، آتش در استخوانش افکنده است.
روز دوم است، سنگینی "مسئولیت"، بر جاذبهی "میل" ، بیشتر از روز پیش میچربد. اسماعیل در خطر افتاده است و نگهداریش دشوارتر.
ابلیس، هوشیاری و منطق و مهارت بیشتری در فریب ابراهیم باید به کار زند. از آن "میوه ممنوع" که به خورد "آدم" داد!
ابلیس در دلش "مهر فرزند" را بر میافروزد و در عقلش "دلیل منطقی" میدهد.
"اما ... من این پیام را در خواب شنیدم، از کجا معلوم که ..." ؟
این بار دوم، "جمره وسطی"، رمی کن!
از انجام فرمان خودداری میکند و اسماعیل را نگه میدارد.
"ابراهیم! اسماعیلت را ذبح کن"! صریحتر و قاطعتر.
ابراهیم چنان در تنگنا افتاده است که احساس میکند تردید در پیام، دیگر توجیه نیست، خیانت است، مرز "رشد" و "غی" چنان قاطعانه و صریح، در برابرش نمایان شده است که از قدرت و نبوغ ابلیس نیز در مغلطهکاری، دیگر کاری ساخته نیست. ابراهیم مسئول است، آری، این را دیگر خوب میداند، اما این مسئولیت تلختر و دشوارتر از آنست که به تصور پدری آید. آن هم سالخورده پدری، تنها، چون ابراهیم!
و اکنون، در زیر بار سنگین رسالت توحید، در نظام جور و جهل شرک، و تحمل یک قرن شکنجه، "مسئولیت روشنگری و آزادی"، در "عصر ظلمت و با قوم خو کرده با ظلم"، پیر شده است و تنها، و در اوج قله بلند نبوت، باز یک " بشر" مانده است و در پایان رسالت عظیم خداییاش، یک " بنده خدا" .
و آن هم ذبح تنها پسری، چون اسماعیل!
کاشکی ذبح ابراهیم میبود، به دست اسماعیل، چه آسان! چه لذت بخش! اما نه، اسماعیلِ جوان باید بمیرد و ابراهیمِ پیر باید بماند، تنها، غمگین و داغدار ...
ابراهیم، هر گاه که به پیام میاندیشد، جز به تسلیم نمیاندیشد، و دیگر اندکی تردید ندارد، پیام، پیام خداوند است و ابراهیم، در برابر او، تسلیمِ محض!
اکنون، ابراهیم دل از داشتن اسماعیل برکنده است، پیام، پیام حق است. اما در دل او، جای لذت
"داشتن اسماعیل" را، درد "از دست دادنش" پر کرده است. ابراهیم تصمیم گرفت، انتخاب کرد، پیداست که "انتخابِ" ابراهیم، کدام است؟ "آزادی مطلقِ بندگی خداوند"!
ذبح اسماعیل! آخرین بندی که او را به بندگی خود میخواند!
ابتدا تصمیم گرفت که داستانش را با پسر در میان گذارد، پسر را صدا زد، پسر پیش آمد، و پدر، در قامت والای این "قربانی خویش" مینگریست!
اسماعیل، این ذبیح عظیم! اکنون در منا، در خلوتگاهِ سنگی آن گوشه، گفتگوی پدری و پسری!
پدری برف پیری بر سر و رویش نشسته، سالیان دراز بیش از یک قرن، بر تن رنجورش گذشته، و پسری، نوشکفته و نازک!
آسمانِ شبه جزیره، چه میگویم؟ آسمانِ جهان، تاب دیدن این منظره را ندارد. تاریخ، قادر نیست بشنود. هرگز، بر روی زمین چنین گفتگویی میان دو تن، پدری و پسری، در خیال نیز نگذشته است. گفتگویی این چنین صمیمانه و این چنین هولناک!
- "اسماعیل، من در خواب دیدم که تو را ذبح میکنم ...!"
این کلمات را چنان شتابزده از دهان بیرون میافکند که خود نشنود، نفهمد. زود پایان گیرد. و پایان گرفت و خاموش ماند، با چهرهای هولناک و نگاههای هراسانی که از دیدار اسماعیل وحشت داشتند!
اسماعیل دریافت، بر چهرهی رقتبار پدر، دلش بسوخت، تسلیتش داد:
- "پدر! در انجامِ فرمانِ حق تردید مکن، تسلیم باش، مرا نیز در این کار تسلیم خواهی یافت و خواهی دید که - اِنْ شاءَ الله - از صابران خواهم بود!"
ابراهیم اکنون، قدرتی شگفت انگیز یافته بود. با ارادهای که دیگر جز به نیروی حق پرستی نمیجنبید و جز آزادی مطلق نبود، با تصمیمی قاطع، به قامت برخاست، آنچنان تافته و چالاک که ابلیس را یکسره نومید کرد، و اسماعیل - جوانمردِ توحید - که جز آزادی مطلق نبود، و با ارادهای که دیگر جز به نیروی حقپرستی نمیجنبید، در تسلیم حق، چنان نرم و رام شده بود که گویی، یک " قربانی آرام و صبور" است!
پدر کارد را برگرفت، به قدرت و خشمی وصف ناپذیر، بر سنگ میکشید تا تیزش کند!
مهر پدری را، درباره عزیزترین دلبندش در زندگی، این چنین نشان میداد، و این تنها محبتی بود که به فرزندش میتوانست کرد. با قدرتی که عشق به روح میبخشد، ابتدا، خود را در درون کُشت، و رگ جانش را در خود گسست و خالی از خویش شد، و پر از عشقِ به خداوند .
زندهای که تنها به خدا نفس میکشد!
آنگاه، به نیروی خدا برخاست، قربانی جوان خویش را - که آرام و خاموش، ایستاده بود، به قربانگاه برد، بر روی خاک خواباند، زیر دست و پای چالاکش را گرفت، گونهاش را بر سنگ نهاد، بر سرش چنگ زد، - دستهای از مویش را به مشت گرفت، اندکی به قفا خم کرد، شاهرگش بیرون زد، خود را به خدا سپرد، کارد را بر حلقوم قربانیش نهاد، فشرد، با فشاری غیظ آمیز، شتابی هولآور، پیرمرد تمام تلاشش این است که هنوز به خود نیامده، چشم نگشوده، ندیده، در یک لحظه "همه او" تمام شود، رها شود، اما ...
آخ! این کارد!
این کارد ... نمیبرد!
آزار میدهد،
این چه شکنجه بیرحمی است!
کارد را به خشم بر سنگ میکوبد!
همچون شیر مجروحی میغرد، به درد و خشم، بر خود میپیچد، میترسد، از پدر بودنِ خویش بیمناک میشود، برق آسا بر میجهد و کارد را چنگ میزند و بر سر قربانیاش، که همچنان رام و خاموش، نمیجنبد دوباره هجوم میآورد،
که ناگهان،
گوسفندی!
و پیامی که:
" ای ابراهیم! خداوند از ذبح اسماعیل درگذشته است، این گوسفند را فرستاده است تا به جای او ذبح کنی، تو فرمان را انجام دادی!"
آنچه تو را، در راه ایمان ضعیف میکند، آنچه تو را در "رفتن"، به "ماندن" میخواند، آنچه تو را، در راه "مسئولیت" به تردید میافکند، آنچه تو را به خود بسته است و نگه داشته است، آنچه دلبستگیاش نمیگذارد تا " پیام" را بشنوی، تا حقیقت را اعتراف کنی، آنچه ترا به "فرار" میخواند، آنچه ترا به توجیه و تاویلهای مصلحتجویانه میکشاند، و عشق به او، کور و کرت میکند، ابراهیمی و "ضعف اسماعیلی" ات، ترا بازیچه ابلیس میسازد. در قله بلند شرفی و سراپا فخر و فضیلت، در زندگیات تنها یک چیز هست که برای به دست آوردنش، از بلندی فرود میآیی، برای از دست ندادنش، همه دستاوردهای ابراهیموارت را از دست میدهی، او اسماعیل توست، اسماعیل تو ممکن است یک شخص باشد، یا یک شیء، یا یک حالت، یک وضع، و حتی، یک " نقطه ضعف"!
الله اکبر!
یعنی که قربانی انسان برای خدا - که در گذشته، یک سنت رایج دینی بود و یک عبادت - ممنوع! در "ملت ابراهیم" ، قربانی گوسفند، به جای قربانی انسان! و از این معنیدارتر، یعنی که خدای ابراهیم، همچون خدایان دیگر، تشنه خون نیست. این بندگان خدایاند که گرسنهاند، گرسنه گوشت! و از این معنیدارتر، خدا، از آغاز، نمیخواست که اسماعیل ذبح شود، میخواست که ابراهیم ذبح کننده اسماعیل شود، و شد، چه دلیر! دیگر، قتل اسماعیل بیهوده است، و خدا، از آغاز میخواست که اسماعیل، ذبیح خدا شود، و شد، چه صبور! دیگر، قتل اسماعیل، بیهوده است! در اینجا، سخن از " نیازِ خدا" نیست، همه جا سخن از " نیازِ انسان" است، و این چنین است " حکمتِ" خداوند حکیم و مهربان، "دوستدارِ انسان"، که ابراهیم را، تا قله بلند "قربانی کردن اسماعلیش" بالا میبرد، بی آن که اسماعیل را قربانی کند! و اسماعیل را به مقام بلند "ذبیح عظیم خداوند" ارتقاء میدهد، بی آن که بر وی گزندی رسد!
که داستان این دین، داستان شکنجه و خودآزاری انسان و خون و عطش خدایان نیست؛ داستان "کمال انسان" است، آزادی از بند غریزه است، رهایی از حصار تنگ خودخواهی است، و صعود روح و معراج عشق و اقتدار معجزهآسای اراده بشریست و نجات از هر بندی و پیوندی که تو را به نام یک «انسان مسئول در برابر حقیقت"، اسیر میکند و عاجز، و بالأخره، نیل به قله رفیع "شهادت"، اسماعیل وار، و بالاتر از "شهادت" - آنچه در قاموس بشر، هنوز نامی ندارد - ابراهیم وار! و پایان این داستان؟ ذبح گوسفندی، و آنچه در این عظیمترین تراژدی انسانی، خدا برای خود میطلبید؟ کشتن گوسفندی برای چند گرسنهای!
موسم عید است. روز شادى مسلمانان. روز قبولى در جشن بندگى خداوند. اى مسلمان حجگزار و اى كسى كه در شكوهمندترین آیین دینى از زخارف دنیا دور شدى و به او نزدیكتر. ایام حج را نشانهاى از پاكیزگى، رهایى، آزادگى، آگاهى و معنویت بدان. بدان كه زمین سراسر حجى است كه تو در آنى و باید با سادگى، وقوف در جهان درون و بیرون و قربانى كردن همه آرزوهاى پوچ دنیوى، خود را براى سفر بزرگ آماده كنى. انسان مسافر چند روزه كاروان زندگى است. سلام بر ابراهیم، سلام بر محمد و سلام بر همه بندگان صالح خداوند .

چگونه نفس را ذبح کنیم؟!

"الهی فَاجعَلنا مِنَ الّذینَ تَرَسَّخت اَشجارُ الشَّوقِ اِلیکَ فِی حَدائِقِ صُدُورِهِم ..." (1)
هر جور فکر میکنم، او را بهتر مییابم. کسانی که ریشهای نداشته باشند میخشکند و کسانی که مانده باشند، گند میگیرند و میمیرند. ما خواه، ناخواه مردار زمین هستیم و مرده زمان. زمانه ما را به مرگ میسپرد و زمین از ما مرداری تهیه میکند؛ مگر قبل از این که زمانه، نیروی ما را بگیرد و ما را به خاک مبدل کند و بگنداند، خودمان را ذبح کنیم.
مرده زمین، مردار زمان
گفت و گو این بود که، ما خواه، ناخواه مردهای میشویم و گند میگیریم.
مرده زمین و مردار زمان، مگر هنگامی که ریشههایی را داشته باشیم و رکودها را پشت سر گذاشته باشیم. این مسأله، قطعی است.
بخواهیم یا نخواهیم حرکتها و گذشت زمانه از ما میکاهد و زمین ما را به گند میرساند، مگر این که خودمان را قبل از این که زمان بگیرد، قبل از این که زمین بگنداند، ذبح کنیم. ما قطعاً در این هستی، مردار هستیم.
آنهایی که گوسفندهایی دارند و این گوسفندها در معرض خطری قرار میگیرند، زود کاردها را تیز میکنند تا آنها را ذبح کنند، تا از مرگ آنها و ضایع شدن و از دست رفتن آنها جلوگیری کنند.
ما در این هستی، خواه، ناخواه مرداریم، مگر این که کاردی را به گلوها بگذاریم و ذبح کنیم. مهم این است که ذبیحِ چه کسی باشیم و مذبوحِ در راه چه کسی؟ و با چه چیزی خودمان را ذبح کنیم و رو به چه قبلهای؟
مرگ، قطعی است. از دست رفتن، قطعی است. روزها که میگذرند، مثل موشهایی هستند که طناب عمر ما را میجوند. خواه، ناخواه سرنگون میشویم و در چاههایی میافتیم و میگندیم. گذشت زمانه، ما را به خاک بر میگرداند، مگر این که قبلاً خودمان را بقایی داده باشیم و ذبح کرده باشیم. آنهایی که ذبیح نیستند، مذبوح نیستند، مردار هستند. مرده هستند. ارزش ندارند. از دست رفته هستند.
حالا که بنا شده ذبح کنیم؛ بنا شده قبل از این که زمانه ما را بگیرد ما از خودمان بهره بگیریم، به این باید فکر کرد که در راه چه کسی خودمان را ذبح کنیم و با چه حربهای و با چه نیتی؟
مؤمن مادامی که رشتهها را از غیر حق نبرد، به حیات نمیرسد. زنده نمیشود. ممکن است رشد و نمو سلولها را داشته باشد، همانطوری که شمعدانیها رشد میکنند؛ ممکن است که عاطفهها و نفس کشیدنها را داشته باشد، همانطور که بزغالهها نفس میکشند؛ ولی انسان نیست و حیات ندارد. مردار است. و مردار، سنگ است.
شرایط ذبح
وقتی که میخواهند گوسفندی را ذبح کنند، باید شرایطی فراهم باشد:
باید رو به قبله باشد. وسیله بریدن آهن باشد. ذابح باید مسلمان باشد. و به نام حق کشته شود. برای حق و در راه حق کشته شود، نه در راه بتها و هواها و هوسها.
ما در این هستی یا صبر میکنیم تا بمیریم و میگذاریم گذشت زمانه خاکمان کند و یا اگر بنا شد از خودمان بهره بگیریم، قبلهای نداریم. جهتهای ما و قبلههای ما، ما را مردار میکنند؛ قبلههایی که ما خودمان را در آن راه ذبح کردیم و عمری را از دست دادیم، یا ثروتها بوده و یا قدرتها و شهرتها و یا فرزندها. خودمان را برای آنها فدا کردهایم. و خودمان را برای آنها مردار کردهایم و آنها هم ما را به هیچ هم نگرفتهاند. و ما هم جز حسرت چیزی به دل نگرفتیم. و با آن همه ضربهای که میخوردیم، بیدار نشدیم.
آنهایی که بنای ذبح خودشان را دارند و بناست ذبیح شوند، باید ذبیح الله باشند. این است که اسماعیلهایی که ذبیح حقاند، پایدار باقی میمانند. کسی که ذبیح او نباشد و با دست ابراهیمی کشته نشود؛ در هنگام کشتنش تمام رگها را قطع نکند و تمام پیوندها را نبرد، مردار است. ذبیح نیست؛ جیفه است. مرده است. حیاتی ندارد.
حیات انسانی
ما باید در فاصله تولد و مرگمان، حیاتی را به دست بیاوریم و بعد از این، نگذاریم که زندگی در چاله مرگ بیفتد و طعمه لاشخورها شود . بعد از این که به حیات رسیدیم، خودمان را ذبح کنیم. تمام درسها در همین یک جمله خلاصه میشود. تمام حرکتهای پر زیر و بم، در همین یک مسأله خوابیده است.
یکی از بزرگان که به او گفته بودند به من درسی بده، گفته بود به تو درسی میدهم که اگر تو، همهاش را در کتابی جمع کنی، کتابها آن را نمیتواند در خود بگیرند و اگر بخواهی خلاصهاش کنی پشت یک ناخن میتوانی بنویسی. آنچه که در همه کتابها هست اگر در یک خط خلاصه بشود و آن خط در دو کلمه خلاصه شود و آن کلمه را بتوان در پشت ناخن نوشت، چیزی نیست جز «ذبحُ النفس.»
زندگیای که زمانه میگیرد و زمین میپوساندش، این زندگی را ذبح کنیم تا مردار نشویم. و این اصلیترین مسأله است برای کسانی که یافتهاند و فکر کردهاند که بی ریشه خشک میشوند و با رکود میمیرند.
ذبح شرعی یک چیز هنگامی صورت میگیرد که از مرده چیزی بخواهیم بهرهبرداری کنیم. بخواهیم زندگی او را با بهرههای بعدی مرتبط کنیم. از مردار شدن او جلوگیری کنیم. ذبح نفس، از بین بردن و هدر کردن نفس نیست. ذبح نفس، معنیاش این نیست که انسان خودش را ول کند. تن را رها کند و بهرهها را رها کند. نه، مهم این است که بهرهها را تزکیه کند، پاک کند. و این پاکی و تزکیه، هنگامی تحقق ییدا میکند که ذبیح رو به قبله باشد و حربه ذبح آهن باشد و تمام رگها قطع شده باشد. ذابح مسلم باشد و این قطع شدنها با یاد حق باشد.
وقتی که بنیاسرائیل عصیان و سرکشی میکنند و بنا میشود که از اینها بهرهبرداری شود، دستور این است که: «اقتلوا أنفسکم»(2)؛ خودتان را بکشید. این قتلها ذبح است. آنهایی که میروند و زندگی را از دست میدهند، مفت زنده بودند و مفت میمیرند، میخواهد از آن چیزی که به زودی از دست میرود، برای همیشه بهره را به دست بیاورند. این است که بنا میگذارند که حیاتی پیدا کنند. این مرحله اول است. پس سؤال اول این است که چه چیز به ما حیات میدهد؟ چه چیز به ما زندگی میدهد؟ و سؤال بعد این است که چگونه از این حیات بهرهبرداری کنیم تا در چاله مرگ مدفون نشویم.
پس این دو سؤال مطرح است؛ چگونه حیات پیدا کنیم و زنده شویم؟ و چگونه از زندگیها و مرگمان بهرهمند شویم؟
زندگیای که زمانه میگیرد و زمین میپوساندش، این زندگی را ذبح کنیم تا مردار نشویم. و این اصلیترین مسأله است برای کسانی که یافتهاند و فکر کردهاند که بی ریشه خشک میشوند و با رکود میمیرند.
ما تا حیاتی به دست نیاوردهایم و ریشههایی پیدا نکردهایم تا از خاکها نیرو بگیریم و ریشه بدوانیم و از بارشها رویش پیدا کنیم، یا بی ریشهایم و یا هنگامی که ریشه پیدا میکنیم و رشد میکنیم و حیات پیدا میکنیم، باز ذبیح نمیشویم. مرداریم. و اگر ذبح شویم با شرایط ذبح همراه نیستیم و باز هم مرداریم. تازه اگر از ما بخواهند بهرهبرداری کنند و ما را نگهداری کنند، گوشت یخ زدهایم و به کاری و به جایی نمیآییم.
این دو سؤال است که هر کس که یافت در رکود میگندد و بی ریشه میخشکد، مجبور است به این دو سؤال فکر کند که چه کند تا بتواند از این گندیدن و مردار شدن نجات پیدا کند. و چه کند که تا قبل از این مرحله، به حیات دست پیدا کند؟ آن هم نه حیاتی که فقط در حد نفس کشیدن باشد؛ چه بسا کسانی که با نفس کشیدنشان مردهاند. آنهایی که مردهها را انتخاب کردهاند، حتی هنگامی که نفس میکشند، مردهاند. و آدمهایی که زندهها را انتخاب کردهاند، حتی با مرگشان زندهاند؛ که انسان، در انتخابش زنده است. حیات انسانی ما وابسته به انتخاب ماست؛ گرچه ما رشد و نمو سلولها را داشته باشیم و از احساس و عاطفه و غریزه برخوردار باشیم اما این حیات انسانی ما نیست. این زندگی و جانی است که هر بزغالهای دارد و هر سگی بارش را به دوش میکشد. این جانی نیست که ارزش داشته باشد. جان و حیات انسان در انتخاب اوست. آنهایی که مردهها را انتخاب کردهاند، مردهاند هر چند نفس بکشند.
چگونه به حیات برسم؟
ما تا حیاتی به دست نیاوردهایم و ریشههایی پیدا نکردهایم تا از خاکها نیرو بگیریم و ریشه بدوانیم و از بارشها رویش پیدا کنیم، یا بی ریشهایم و یا هنگامی که ریشه پیدا میکنیم و رشد میکنیم و حیات پیدا میکنیم، باز ذبیح نمیشویم. مرداریم. و اگر ذبح شویم با شرایط ذبح همراه نیستیم و باز هم مرداریم. تازه اگر از ما بخواهند بهرهبرداری کنند و ما را نگهداری کنند، گوشت یخ زدهایم و به کاری و به جایی نمیآییم.
چطور به این حیات دست پیدا کنیم؟ حیاتی بالاتر از حیات سلولها و حیات عاطفهها، حیاتی که در انتخاب ما شکل بگیرد و زندگیای که در اتخاذ ما، تبلور و قالب پیدا کند.
«یا ایّها الّذین امَنوا استَجیبُوا لِلّه و لِلرّسولِ إذا دَعَاکُم لِما یُحیِیکُم.»(3) این حیاتی است که حتی مؤمن باید آن را به دست بیاورد. این روحی است که فقط در یک مرحله و به یک عده داده میشود. «یا ایّها الّذین آمَنُوا استَجیِبُوا لِلهِ و لِلرّسُولِ»؛ بپذیرید از خدا و از پیامبرش هنگامی که شما را دعوت میکند تا به شما حیات بدهد. حی شوید و زنده شوید، ... شما را سرشار از روح خودش کند و میخواهد شما را آدم کند. انسان تنها با شکل گرفتنش آدم نمیشود، وقتی آدم میشود که به روح حق پیوند بخورد. و آنجاست که مسجود فرشتههاست. «و لقد خَلقناکُم ثُمَّ صَوَّرناکُم ثُمَّ قُلنا لِلمَلائِکةِ اسجُدُوا لِآدَمَ.»(4) بعد از این که انسانها همگی شکل گرفتند و خلق شدند، در مرحلهای که شکل گرفتند، در آن مرحله است که مسجود فرشتهها میشوند. در این آیه است: «فَإذا سَوَّیتُهُ وَ نَفَختُ فیهِ مِن رّوحی فَقَعوا لَهُ ساجِدینَ.»(5) و در آن آیه هم کسانی به این حیات میرسند، کسانی به این روح دست پیدا میکنند که از غیر او بریده باشند: «لا تَجِدُ قَوماً یُومنونَ بِاللهِ و الیَومِ الآخرِ یُوآدُّونَ مَن حادَّ اللهَ و رَسُولَهُ و لَو کانُوا آباءَهُم أو أَبناءَهُم أو إخوانَهُم أو عَشِیرَتَهُم.»(6) نمییابید کسی که با حق پیوند پیدا کرده باشد، به دستگیرههای دیگر خودش را بند کند.
وقتی که ما به دستگیرهی محکمی چنگ میزنیم و در مسیر مطمئنی قدم برمیداریم، دیگر به این طرف و آن طرف نگاه نمیکنیم. دستاویز دیگر را نمیخواهیم. کسانی که حق را یافتند و عروة الوثقی را در دست دارند، با رشتههای دیگر کاری ندارند. «لا تَجدُ قَوماً یُؤمنونَ باللهِ و الیَومِ الآخِرِ»؛ نمییابی کسانی که به او گرویده باشند؛ «یُوادّونَ مَن حادَّ الله و رَسوله»؛ دوستدار کسانی باشند که دشمنند، گرچه اینها فرزند و پدر خویش و قوم باشند. در این حد که انسان پیوندهایش را از همه بریده، در این حد است که: «اولئک کتب فی قلوبهم الایمان»؛ اینها کسانی هستند که ایمان در دلشان، ثبت شده و محضری شدهاند. «و أیّدهم بروحٍ منه»؛ و اینها کسانی هستند که با روح او تأیید شدهاند. اینها کسانی هستند که به حیات رسیدهاند.
مؤمن مادامی که رشتهها را از غیر حق نبرد، به حیات نمیرسد. زنده نمیشود. ممکن است رشد و نمو سلولها را داشته باشد، همانطوری که شمعدانیها رشد میکنند؛ ممکن است که عاطفهها و نفس کشیدنها را داشته باشد، همانطور که بزغالهها نفس میکشند؛ ولی انسان نیست و حیات ندارد. مردار است. و مردار، سنگ است.
پس برای رسیدن به حیات چارهای نیست، جز این که از غیر او ببرند و از روح حق برخوردار شوند و پیوندشان را از غیر حق ببرند. و در این حد کسانی که به این روح رسیدند، به حیات رسیدهاند. حتی اینها با مرگ از بین نمیروند و از دست نمیروند؛ چون حیات انسان در انتخاب او خلاصه میشود.
پینوشتها:
1- مفاتیح الجنان، مناجات خمس عشره، مناجات العارفین؛ خدایا! ما را از کسانی قرار ده که نهال های شوق لقایت در باغ دل هایشان سبز و خرم گشته.
2- بقره، 54
3- انفال، 24
4- اعراف، 11
5- حجر، 29
6- مجادله، 22
منبع:
حقیقت حج، استاد علی صفایی حائری

فردا روز عرفه است

به روز عرفه نزديك مي شويم بر كرانه عرفان زبان به مدحت معشوق گشادن كسى را سزد كه در زلال معرفت و محبت او غوطه ور باشد . از اين رو، جان گداخته عاشق - عليه صلوات الله الخالق - امام حسين (ع) در صحراى عرفات زبان به حمد و ثناى معشوق مى گشايد: «الحمدلله الذى ليس لقضائه دافع . . . ; ستايش از آن خدايى است كه نه فرمان حتمش را دفع كنندهاى است و نه عطايش را باز دارندهاى و نه مانند ساخت او ساخت سازندهاى . پس از ستايش معشوق، از خواست دل سخن مى گويد: « خدايا، رغبتم به سوى تواست . . . .» چگونه رغبتم به تو نباشد، در حالى كه تو همه چيز منى . آنگاه الطاف معشوق درباره زنجيره خلقت را به رشته مناجات گره مى زند تا سپاس بى قياسش را آشكار سازد; و در پى آن بى درنگ از مسكنت و مذلت و عبوديت خود در برابر رب جليل مى گويد و به ناتوانى اش در سپاس گزارى اعتراف مىكند: «اگر در طول زمان و روزگاران بس دراز - بر فرض اينكه چنين عمرى به من داده شود – سخت بكوشم تا شكر يكى از نعمت هايت را به جاى آورم، نخواهم توانست .» بى ترديد آن كه به چنين مقامى دست يافته، گنجى در خور خويش از خداوند مى خواهد: « اللهم اجعلنى اخشاك كانى اراك . . .» خدايا، مرا آن گونه قرارده كه چون نظاره گرانت از تو ترسان باشم . مقام خشيت الهى فقط بهره عالمان ربانى است: « انما يخشى الله من عباده العلماء; از ميان بندگان خدا، فقط علما خشيتخداى متعال در دل دارند » . ترس در برابر عظمت پروردگار ويژه اولياء الله است و بس . آنها هر چه بيش تر در خشيت و هيبت معشوق فرو مى روند، ضجه و استغفارشان فزون تر مىشود: «اى آنكه جامههاى هيبتش را بر اولياى خويش پوشاند، در نتيجه آمرزش جويانه در برابرش ايستادند .» اين خشيت و هيبت چنان در جان سر سلسله اولياء الله رسوخ كرده كه حضرتش با آن مقام عصمت عرض مى كند: « خدايا، امرم كردى، نافرمانى كردم و نهيم كردى، پس مرتكب شدم;» و اين نيست مرگ از باب حسنات الابرار سيئات المقربين . سپس رسم عاشقى را مىآموزد: « و خرلى فى قضائك و بارك لى فى قدرك حتى لا احب تعجيل ما اخرت و لاتاخيرما عجلت; عاشق نبايد حتى در دل جز آنچه خدا مقدر ساخته، بجويد:» حضرت، در فرازى ديگر، به آنان كه در سر خيال وصال محبوب مىپرورند، بيدار باش مى دهد: بى نيازى را در دنيا مپنداريد كه هرگز به آرامش دست نمىيابيد . بى نيازى را در نفس خويش بجوييد تا به چنان آرامشى رسيد كه در تصورها نمىگنجد . اگر انسان به كرامت و طمانينه نفس برسد، راز اين سخن حضرت را در مى يابد: «اللهم اجعل غناى فى نفسى; خدايا، بى نيازى ام را در نفسم قرار ده .» عرفان نفس، انسان را به عرفان رب مى رساند: «من عرف نفسه فقد عرفه ربه; هر كس خود را شناخت پروردگار خود را نيز شناخت» . اگر با عرفان نفس به عرفان رب رسيديم، به غير نفس نياز نداريم . حضرت سپس چنين در خواست مىكند: « و اليقين فى قلبى; و يقين را در قلبم قرار ده .» آنان كه پرده علم اليقين را دريدند و جام جان را از شراب عين اليقين و حق اليقين لبريز ساختند، قلبشان گنجينه اسرار الاهى است . آنان كه به اخلاص روى آوردند و عمل صالح و پيراسته از شرك جلى و خفى انجام دادند، به وعده اين كريمه قرآنى متنعم گشتند: «من عمل صالحا من ذكر او انثى و هو مؤمن فلنحيينه حياة طيبة; هر زن يا مرد مؤمنى كه عمل صالح انجام دهد، وى را با حيات پاكيزه زنده مىگردانيم . » بى ترديد مراد از حيات پاكيزه حيات مادى نيست; زيرا حيات مادى نه به عمل صالح و ايمان مشروط است و نه كسى را زنده مى سازد . عمل صالح و اخلاص و ايمان انسان خاكباز را شاهباز عالم قدس مىسازند و حياتى تهى از وابستگىهاى ناپاك به وى مىبخشند . از اين رو، چنين درخواست مىكند: «و الا خلاص فى عملى; و اخلاص را در عملم قرار ده .» آنكه بصرش نورانى گشت، از خطر نابينايى آن جهانى مصون مىماند و هرگز در روز حشر نمىگويد: «رب لم حشرتني اعمى و . . . ; پروردگارا، چرا نابينا محشورم كردى . . .» از اين رو حضرت بصر نورانى مىجويد: «و النور فى بصرى; و نور در بصرم قرار ده .» بى ترديد اين نور در پرتو مشاهده عالم ملكوت پديد مىآيد وگرنه همگان از نور ظاهرى بصر برخوردارند . حضرت سپس بصيرت در دين مىجويد: «و البصيرة فى دينى .» اين دين همان فطرت الهى است كه در پرتو بصيرت پرده زنگارهايش زدوده مى شود و ظرف وجود انسان جايگاه درخشش اين آيه كريمه مىگردد: « فاقم وجهك للدين حنيفا فطرت الله التي فطر الناس عليها; پس وجه خود را متوجه آيين خالص پروردگارت ساز، اين فطرتى است كه خداوند انسانها را بر آن آفريده . . . »

اسرار وقوف در عرفات

امیرالمؤمنین امام علی علیه السلام درباره راز وقوف در عرفات فرمود: عرفات خارج از مرز حرم است و مهمان خدا باید بیرون دروازه، آنقدر تضرّع كند تا لایق ورود حرم شود.(1) از اینرو شب و روز عرفه دعاهای مخصوص دارد كه جزو فضایل برجسته و وظایف مهم روز عرفه است. بنابراین، خداوند این گونه مهمانان خود را برای ورود در خانهای كه انبیا علیهم السلام به طهارت آن قیام و اقدام كردهاند: "و عهدنا إلی إبراهیم و إسمـعیل أن طهّرا بیتی"(2) تطهیر و پاك میكند؛ زیرا خداوند در خانه پاك، تنها مهمانان پاك را میپذیرد.
اسرار عرفات فراوان است، و برخی از آنها كه در حدیث شبلی(3) بدانها اشاره شده عبارت است از:
1ـ وقوفِ در عرفات برای آن است كه انسان به معارف و علوم دینی واقف شده و از اسرار الهی نظام آفرینش با خبر شود. بداند كه خداوند به همه نیازهای او واقف و بر رفع همه آنها تواناست. خود را به خدا بسپارد و فقط او را اطاعت كند كه طاعت او سرمایه و وسیله هر بینیازی است: "و طاعته غنی."(4)
از اینرو امام سجاد علیه السلام به سائلی كه در روز عرفه گدایی میكرد، فرمود: وای بر تو! آیا در چنین روزی، دست نیاز به سوی غیر خدا دراز میكنی؛ در چنین روزی برای كودكان در رحمْ امید سعادت میرود: "ویحك! أغیرالله تسأل فى هذا الیوم. إنه لیُرجی لما فى بطون الحبالی فى هذا الیوم أن یكون سعیداً!"(5) كسی كه در این جا از خدا غیر خدا را طلب كند زیان كرده است. امام سجاد علیهالسلام كسانی را كه در چنین زمان و مكانی دست نیاز به سوی دیگران دراز میكنند، بدترینِ انسانها معرفی فرمود: "هؤلاء شرار من خلق الله. الناس مقبلون علیالله و هم مقبلون علی الناس."(6)
2 ـ حجگزار باید در آنجا بر این نكته عارف شود كه خدای سبحان به نهان و آشكار و صحیفه قلب او و رازهای آن و حتی آنچه برای خود او روشن نیست و به طور ناخودآگاه در زوایای روح او میگذرد آگاه است؛ یعنی سرزمین عرفات محل ادراك و شهود مضمون آیه كریمه "و إن تجهر بالقول فإنّه یعلم السرّ و أخفی"(7) است.
انسان اگر بداند كه قلبش در مشهد و محضر حق است همان طور كه خود را به گناهان جوارحی نمیآلاید، گناه جوانحی نیز نمیكند و قلبش را از خاطرات آلوده تنزیه میكند.
در حدیثی كه متن آن در بحث از اعمال منا خواهد آمد، امام سجاد علیهالسلام فرمود: عصر روز عرفه و ظهر روز دهم كه حاجیان در منا حضور دارند، خدای سبحان بر ملائكه افتخار میكند و میفرماید: اینان بندگان من هستند كه از راههای دور و نزدیك با مشكلات بسیار به اینجا آمده و بسیاری از لذّتها را بر خود حرام كرده و بر شنهای بیابانهای عرفات و منا خوابیده و این چنین با چهرههای غبارآلود در پیشگاه من اظهار عجز و ذلّت میكنند. اینك به شما اجازه دادم تا آنان را ببینید. آنگاه ملائكه حق به اذن خداوند بر دلها و اسرار نهان آنها آگاه میشوند. (8)
خدای سبحان به زائران راستین خانه خود مباهات میكند، با این كه عزت و فخر انسان در بندگی برای خدا و بودنِ تحت ربوبیت اوست؛ همانگونه كه در مناجات امیرالمؤمنین علی علیه السلام آمده است: "إلهى كَفی بى عِزّاً أن أكون لك عبداً و كَفی بى فَخْراً أن تكون لى ربّاً أنت كما أُحبُّ، فاجعلْنى كما تُحبُّ."(9)
گرچه فرشتگان تا حدودی از غیبْ با خبر و نسبت به بسیاری از مسائل ماورای طبیعت آگاهند، امّا پردهپوشی و رحمت و لطف حق اجازه نمیدهد كه حتی آنان نیز بسیاری از اسرار ما را بفهمند با این كه آنها مأمور ثبت اعمال و خاطرات ما هستند. چنان كه امیرالمؤمنین امام علی علیه السلام به خداوند عرض میكند: خدایا! بعضی از اعمال و افكارم را تنها تو شاهد بودی و اجازه ندادی حتی فرشتگان بر آنها آگاهی یابند: "والشّاهد لما خفى عنهم و برحمتك أخفیتَه و بفضلك سترتَه."(10) امّا برابر حدیث مزبور، در روز عرفه و عید قربان ملائكه به اذن خداوند به نهان دلهای زائران نظر كرده، میبینند كه قلب عدّهای بسیار سیاه است و دودهای سیاه از آنها برمیخیزد كه از "نار الله الموقدة * الّتی تطّلع علی الأفئدة"(11) است. خداوند به ملائكه میفرماید: اینان كسانی هستند كه پیامبر را راستگو نمیدانند(معاذالله) و در اموری مانند جانشینی امیرالمؤمنین علی علیهالسلام میگویند: رسول اكرم صلی الله علیه و آله و سلم از نزد خود این كار را كرده است! آنها بین قرآن و عترت جدایی انداخته و بعضی از امور را نمیپذیرند.
فرشتگان گروه دیگری را میبینند كه دلهایشان بسیار نورانی است. خداوند در معرفی این گروه میفرماید: اینان مطیع خداوند و پیامبر او هستند. پیامبر را امین وحی میدانند و معتقدند كه او از نزد خود هیچ نگفته و در همه مسایل و احكام الهی و از آن جمله در امامت و رهبری، سخنان و اقدامهای او برابر وحی خداوند بوده است.
راز این نكته، این است كه ولایت، سرّ همه اعمال است؛ مؤمنان راستین كه هم به سرّ ولایت میرسند و هم به اسرار حج، به صورت انسان واقعی در سرزمین عرفات و منا ظهور میكنند و خدای سبحان در مقام فعل، به آنان فخر میكند. چنین انسانهایی فرشتهمَنِش و حتی برخی از آنها از فرشتگان بالاترند.
البته آنچه در این حدیث شریف بیان شد، مسئلهای تاریخی و از قبیلِ "قضیةٌ فى واقعةٍ" و منحصر به مراسم حج و روزهای عرفه و عید قربان نیست، بلكه این صحنه همیشه وجود دارد، نهایت این كه جلوهی تام آن در حج ظهور كرده است.
3ـ شایسته است در روز عرفه حجگزار از "جبلالرّحمة"(12) كه در سرزمین عرفات واقع است بالا رفته(13)، دعایی را كه سالار شهیدان حسین بن علی صلوات الله و سلامه علیه در جانب چپ آن كوه رو به كعبه ایستاد و خواند(14)، بخواند.
امام سجاد علیه السلام فرمود: راز بالای كوه رحمت رفتن این است كه انسان بداند خداوند نسبت به هر زن و مرد مسلمان رئوف و مهربان بوده و متولی هر زن و مرد مسلمان است. گرچه خدای سبحان نسبت به همگان ولایت تكوینی دارد و او ولیِّ همه است: "هنالك الوَلایة لله الحقِّ"(15) و گرچه رحمت عام خدا فراگیر و شامل همه موجودات است: "رحمتی وسعت كلّ شیء"(16) و "كتب ربّكم علی نفسه الرَّحمة"(17) لیكن رحمت خاص او ویژه پرهیزكاران است: "رحمتی وسعت كلّ شیء فسأكتبها للّذین یتّقون."(18) مستفاد از مجموع دو آیه اخیر این است كه خداوند بر خودش لازم كرده است كه رحمت خاص را به پرهیزكاران عطا كند.
صعود بر جبلالرحمة، باید انسان را عارف به این سرّ كند كه خداوند نسبت به مرد و زن "مؤمن" رحمت خاص و ولایت مخصوص دارد. نیل حجگزاران به چنین معرفتی در نحوه نگرش و ارتباط آنان با سایر افراد و جوامع تأثیر خواهد گذارد.
4 ـ بخشی از سرزمین عرفات منطقهای است به نام "نَمِرة" كه مسجدی به این نام در آن واقع است. امام سجاد علیه السلام در بیان راز این محدوده فرمود: معنای حضور در "نمرة" این است كه: "خدایا! من به چیزی امر نمیكنم، مگر این كه قبلاً خود مؤتمِر باشم و از چیزی برحذر نمیدارم مگر این كه خود قبلاً پرهیز كرده باشم."
توضیح این كه، هر مسلمانی مكلف به امر به معروف و نهی از منكر است. ظاهر این حكم و بُعد فقهیاش آن است كه كسی كه عالم به حكم شرعی است باید شخصی را كه عالماً عامداً آن حكم را رعایت نمیكند، از باب امر به معروف و نهی از منكر راهنمایی كند. البته امر به معروف و نهی از منكر غیر از تعلیم و موعظه و ارشاد است، اگرچه ممكن است در بعضی موارد از مصادیق آنها باشد؛ زیرا امر به معرف و نهی از منكر، حتی اگر به نرمی بیان شود، جنبه ولایت و آمریَّت دارد.
در وجوب امر به معروف و نهی از منكر، عدالت و طهارت نفس آمر و ناهی از شرایط آن به شمار نیامده است، بلكه علم و آگاهی او از آن معروف یا منكر، و احتمال تأثیر امر و نهی او و مانند آن جزو شرایط است. اما باطن آن بر اساس رازی كه درباره "نمرة" بیان شد، به عدالت برمیگردد؛ یعنی آمر به معروف باید خود مُؤتَمِر بدان بوده، ناهی و زاجر از منكر باید خود منتهی و منزجر از آن باشد؛ یعنی آنچه دیگران را بدان امر میكند، قبلاً خود عمل كرده باشد و آنچه دیگران را از آن منزجر و نهی میكند، خود قبلاً منزجر شده باشد. بنابراین، عدالت به عنوان سرّ امر به معروف و نهی از منكر در آمر و ناهی شرط شده است.
5ـ وادی "نَمِرة" كه در حدیث شبلی از آن به عنوان "نَمِرات" نیز یاد شده نام منطقهای وسیع در سرزمین عرفات است كه تقریباً در سَمْتِ مماسِ عرفات با حرم است. امام سجاد علیه السلام فرمود: هنگام ورود به این منطقه باید آگاه باشید كه این سرزمین، سرزمین شهادت، معرفت و عرفان است. یعنی همان گونه كه خدا و ملائكه شاهدند، این سرزمین وسیع نیز شاهد اعمال زائران خانه خداست و كاملاً آگاه است كه حاجی با چه نیّتی آمده و با چه انگیزهای برمیگردد و به آن شهادت میدهد.
پینوشتها:
1 ـ كافی، ج 4، ص 224.
2 ـ سوره بقره/ 125.
3 ـ ر.ك: (حدیث شبلی).
4 ـ مفاتیح الجنان، دعای كمیل.
5 ـ وسائل الشیعه، ج 10، ص 28.
6 ـ بحارالانوار، ج 96، ص 261.
7 ـ سوره طه، آیه 7.
8 ـ بحارالانوار، ج 96، ص 259. متن كامل این حدیث در صفحات 441 ـ 443 خواهد آمد.
9 ـ بحارالانوار، ج 74، ص 402.
10 ـ مفاتیح الجنان، دعای كمیل.
11 ـ سوره همزه، آیات 6 ـ 7.
12 ـ "جبل الرحمة"، جدای از كوههای اطراف خود، در سرزمین عرفات واقع است. رسول اكرم صلی الله علیه و آله و سلم بر تخته سنگی از این كوه ایستاد و خطبه معروف عرفات را ایراد فرمود. همچنین سالار شهیدان امام حسین علیهالسلام دعای بلند روز عرفه را در دامنه این كوه خواندند. بر قلّه جبلالرحمة، قبهای به نام حضرت آدم(علیهالسلام) قرار دارد كه نمازگزاردن در آنجا مكروه است.
13ـ باید توجه داشت آنچه در متن درباره صعود بر "جبلالرحمة" بیان شده ناظر به حدیث شبلی است وگرنه بنابر مشهور بین فقها، در روز عرفه بالا رفتن از این كوه مكروه است. در حدیث است كه از امام كاظم علیهالسلام سؤال شد: آیا وقوف بر جبلالرحمة در نظر شما محبوبتر است یا وقوف در دامنه و زمینهای پایین كوه؟ آن حضرت فرمودند: وقوف در دامنه. (وسائلالشیعه، ج10، ص11) امام صادق علیهالسلام فرمود: همه سرزمین عرفات، محل وقوف است، لیكن بهترین مكان برای وقوف، پایین كوه است: "عرفات كلّها موقف و أفضل الموقف سفح الجبل."(كافی، ج4، ص463) همچنین در روایت دیگری فرمود: هر چه به جبلالرحمه نزدیكتر باشد بهتر است: "عرفات كلها موقف وما قرب من الجبل فهو أفضل." (وسائلالشیعه، ج10، ص19)
14 ـ مفاتیحالجنان، اعمال روز عرفه.
15 ـ سوره كهف، آیه 44.
16 ـ سوره اعراف، آیه 156.
17 ـ سوره انعام، آیه 54.
18 ـ سوره اعراف، آیه 156.
منبع:
کتاب صهبای حج، آیة الله جوادی آملی، ص 415 .

سي سال گذشت

اشاره :
سي سال از حادثه ربوده شدن امام موسي صدر در خاك ليبي مي گذرد. طي اين مدت طولاني تلاش هاي بسياري از كانال هاي متعدد صورت گرفته تا زمينه آزادي و بازگشت وي به وطن فراهم شود. وليكن هنوز نتيجه مطلوب حاصل نشده و اين تلاش ها همچنان تداوم دارد. اگرچه حكومت ليبي و شخص معمر قذافي رهبر ليبي تاكنون از پذيرش مسئوليت ربوده شدن امام موسي صدر شانه خالي كرده و مي كند اما شواهد و قراين زيادي حكايت از آن دارد كه امام موسي صدر زنده است و در ليبي محبوس مي باشد. جمعيت هايي كه براي آزادي وي فعاليت مي كنند بر اين اعتقادند كه آزادسازي امام موسي صدر نيازمند يك عزم ملي است و بدون آن توفيق در اين راه ميسر نخواهد شد.
مطلب پيش روي كه بمناسبت سالگرد ربوده شدن امام موسي صدر (پنجم شهريور 1357 ) تهيه شده ترجمه گفتگوي منتشر نشده روزنامه كويتي « اليقظه » در سال 1354 با وي است . يعني ايامي كه تازه جنبش شيعي امل با هدف برقراري عدالت در جامعه و تقويت بنيان هاي اجتماعي و اقتصادي شيعيان لبنان توسط امام موسي صدر شكل گرفته بود. با هم دنبال مي كنيم :
وارد يكي از اتاق ها شديم . تخت كوچكي ديدم چونان تخت و صندلي مبارزين . تنها دو صندلي آنجا بود و نه چيز ديگري . امام را ديدم كه بر تخت نشسته و مي نويسد. بلند شد و به استقبال ما آمد; گرم و مهربان . پرسش ها و پاسخ ها آغاز شد حاصل ديدارمان اين بود : جناب امام پيش از هر چيزي چرا شما اينجا هستيد در اين خانه خالي اينجا خانه يكي از دوستان است . هنگامي كه كارهايم زياد مي شود و انجام همه كارها از توانم خارج مي شود به اينجا پناه مي آورم . در اين اتاق گوشه نشين مي شوم تا كارهايم را انجام دهم نامه ها را پاسخ و ديگر وظايفم را سامان دهم . حضورم در دفتر كار مانع انجام كارها است . در دفترم به روي همه باز است و روز و شب از مردم استقبال مي كنم .
ثشما متولد چه سالي هستيد
1307 شمسي
ثچرا انقلابي هستيد
به نظرم پيش از آنكه پاسخ شما را به اين سئوال بدهم بايد اندكي درباره انگيزه ها و ابعاد حركتمان سخن بگويم ; حركتي كه « جنبش محرومان » خوانده مي شود نخست : چنانكه مي دانيد من عالم ديني و ملتزم به دين هستم . ايمان به خداوند بنيان اعتقاد و التزام انسان ديندار است . ايمان مفهومي تجريدي و جدا از تلاش ها و فعاليت هاي زندگي نيست . ايمان دو بعد دارد. بعدي خدايي آسماني و غيبي . اين بعد جايگاه آدمي را در هستي مشخص مي كند و اراده و آرزو و خواسته و اعتماد و اخلاص براي آدمي مي آورد. اما بعد ديگر ايمان رو به سوي انسان در زمين و حيات و واقعيت خارجي او دارد. پيوند مومن به ديگر آدميان پيوندي كاملا ارگانيك است . همه اديان از زبان انبيا تاكيد كرده اند كه جدايي ميان ايمان و اهتمام به امور مردمان ناممكن است . قرآن كريم نيز كسي را كه از اطعام يتيم بازمي دارد و بر اطعام مسكين تشويق نمي كند تكذيب كننده دين مي شمارد. به ديگر سخن اهتمام به امور محرومين جز اساسي التزام عالم دين به دين است .
دوم : پابرجايي وطن و وحدت امت و سلامت اجتماع اموري اند كه تنها با عدل فراهم مي شوند چيزي كه امروزه ايجاد فرصت مساوي براي همه شهروندان خوانده مي شود . در غير اين صورت جامعه نابود مي شود . تجربه جنگ جهاني دوم كه 37 كشور در آن شركت كردند پيش روي ما است . اين دولت ها چند پاره شدند سقوط كردند و نظام هاي آنها دگرگون شد زيرا كه اختلاف شديد طبقاتي در آنها وجود داشت يا اينكه مي توان گفت علت اين مسئله نبود عدالت در اين جوامع بود. خوب است كه در اينجا اين آيه را ذكر كنم : « وانفقوا في سبيل الله و لا تلقوا بيديكم الي التهلكه » : اين آيه به روشني بر خطر پنهان در پس ترك انفاق اشاره دارد.
سوم : مي دانيم كه تنها ثروت لبنان سرمايه انساني آن است . انساني كه در طول تاريخ با توانايي ها و خواسته ها و اقدامات بي باكانه اش سبب مجد لبنان و شكوفايي زمين و ميوه هاي تمدني اش بوده است . بنابراين هر تلاشي براي از ميان بردن اين توانمندي ها و هر كوششي براي احتكار فعاليت هاي سياسي و اجتماعي و تمدني تا چه رسد به احتكار اقتصادي مي گويم هر تلاشي از اين دست و هر نوع حكومت كردني كه به اين نتايج بينجامد خطري سرنوشت ساز براي لبنان است .
چهارم : نيازي نمي بينم تا از تفاوت سطح زندگي ميان مناطق مختلف لبنان سخن بگويم . بررسي ها و مشاهدات موج هاي مهاجرت به سوي كشورهاي دور و نزديك اين حقيقت تلخ و آشكار را نشان مي دهد. تنها كافي است بگويم كه سطح زندگي در مناطق مختلف لبنان از 800 ليره براي يك فرد در ماه تا 80 يا 40 ليره در مناطق ديگر مثلا در هر مل يا عكار در نوسان است . وضعيت فرصت هاي پزشكي و تحصيلي هم بهتر از وضعيت درآمد سرانه نيست . اما اين همه در برابر مشكل امنيت و مسئله دفاع از وطن و زمين مان چيزي نيست . بايد با درد و تلخي بگويم كه منطقه وسيعي در جنوب در حالت اشغال به سر مي برد. دشمن هر زمان كه بخواهد وارد خاك لبنان مي شود ويران مي كند مي كشد مي دزدد و خوار و ذليل مي كند سپس بي هيچ ترس و دلهره و خسارتي بازمي گردد.
پنجم : با همه اين مسائل معتقدم آنچه با دوستان انجام مي دهيم و تلاش هاي مستمر و فزاينده ما براي درمان اين مصيبت ها از ژرفاي ايمانم به خدا و دوستي ام به وطن و انسانيت سرچشمه مي گيرد. با ده ها هزار نفر ديگر هم قسم شده ايم كه تا وقتي يك محروم و يا يك منطقه محروم در لبنان باشد سكوت نكنيم . اينها التزامات ديني من را افزايش داد.
ششم : امكانات من اطمينان مردم و پاسخ هاي مثبت آنان است كه بر احساسات ديني و اطمينان قلبي و محبت آنان استوار است . از همين رو بايد مستقيما مشكلات را از ميان بردارم و رفع محروميت را بي آنكه در خطوط سياسي و ايدئولوژيك غرق شوم به عهده گيرم . به ويژه اينكه موسسات گوناگوني در لبنان به اين امور مي پردازند. افزون بر اينها تجربه به من نشان داده است كه اهداف بلند و طرح استراتژي هاي طولاني مدت اختلافات بي شماري درست مي كند مردم را جذب نمي كند و اجازه حل سريع مشكلات حياتي را نمي دهد. از همين رو جنبش محرومان بيست خواسته عمراني در عرصه هاي گوناگون مطرح كرد : عدالت در فرصت هاي شغلي ساختن سد طرح هاي آبرساني و راه اندازي و حل مشكل كشاورزي و سياحتي . جنبش اين مطالبات را بدون در نظر گرفتن ابعاد سياسي و يا رابطه سلبي و يا ايجابي با دولت و نظام مطرح كرده است .
هفتم : با روشن شدن اين شرايط با در نظر آوردن خاستگاه ها و انگيزه ها و ابعاد جنبش درمي يابيم كه اهداف و تحقق آن اهداف وسيله رسيدن به هدف هم پيمانان و دشمنان و نرمش ها و تندي ها و زمان فعاليت را مشخص مي كند. از همين رو نمي توانم در مضمون اين جنبش مبالغه كنم و آن را انقلاب بنامم . البته من بعيد نمي دانم كه در برخي شرايط اين جنبش حتي از پاره اي ويژگي هاي يك انقلاب هم بگذرد.
هشتم : اين جنبش را از زماني آغاز كردم كه فعاليتم را در صور و پس از آن در بيروت به عنوان عالم ديني شروع كردم . در اين برهه واقعيت وضعيت محرومين را دريافتم و پس از آن با دوستان شروع كرديم به نصيحت و اصرار و خواهش و سخنراني و تهديد. همه وسايل را به كار گرفتيم . از سياست نيز بهره برديم و از برخي وزراي ذيربط در ضمن طرحي خواستيم كه استعفا دهند. آنان نيز با طرح و استعفا موافقت كردند. وقتي اين طرح با شكست مواجه شد و طرف هاي ديگر بر مواضع خود پافشاري كردند به ناچار فعاليت هاي جنبش را افزايش داديم و اجتماعات و تظاهرات و گردهمايي هاي صورت داديم . چه بسا كه مي دانيد دولت نخست وزير تقي الدين الصلح زير فشارهاي مردمي بود كه سقوط كرد. جنبش ما اين افتخار را داشت كه سهم بسزايي در اين حركت داشته باشد. پس از آن بحران سياسي به مدت سه ماه ادامه يافت و سرانجام رشيدالصلح به نخست وزيري رسيد و در بيانيه وزارتي اعلام داشت كه به تحقق اين خواسته ها پايبند است . از آنجا كه تحقق اين اهداف وظيفه ما و امانتي در دستان ما است تنها در پرتو موضع حكومت براي تحقق اين اهداف يا ناديده انگاشتن آن است كه ميتوانيم موضعي مثبت يا منفي يا نرم و يا تند بگيريم . ما با توجه به شرايط داخلي و جهان غرب هر روزه مواضع دولت را دنبال مي كنيم .
ثميان شما و كامل اسعد رئيس (وقت ) پارلمان لبنان اختلاف يا اختلافاتي هست به نظر مي رسد حل اين اختلاف بسيار دشوار مي نمايد. علت اين اختلافات چيست و آيا اميدي براي حل آنها وجود دارد
دارد بايد به همه تاكيد كنم من با هيچ كسي دشمني ندارم و هيچ كينه و كدورتي هم از كسي بر دل ندارم . رقابتي هم با شخصي ندارم . به تعبير دقيق تر من به دليل طبيعت فعاليت ها و التزامات و توانايي هايم كه امانت خداوند هستند نمي توانم تعهدات و توانايي هايم را در راه احساسات شخصي به كار گيرم حتي اگر اين احساسات در درون خود من باشد . 14 سال و نيم است كه در لبنان در حال انجام وظيفه ديني ام هستم . همه گواهند كه من امين رسالتم بوده ام و با نهايت دقت متعهد به امانت الهي و وظيفه ام هستم . اما درباره موضع گيري هاي سياسي و رويكردهاي اهل سياست به طور كلي بايد بگويم كه نظرم اين بود و هنوز هم هست كه مسئوليت من تصحيح جو سياسي و تلاش براي اصلاح رفتار عمومي و وارد كردن اخلاق و اصول در نزاع هاي سياسي موجود در لبنان است و اينكه تاكيد كنم كه سياست وسيله است و شغلي نيست كه انسان از طريق آن ارتزاق كند. طبيعي است در اين راه من مورد قبول يا رد گروه ها و اشخاص بودم و در پاره اي ايام آنان با من دوستي و يا دشمني مي كردند و چند سال پيش كار به اتهام زدن و حتي توطئه عليه جانم كشيده شد.
شش سال پيش نيز فرزندم را با تير زدند و صورت او را مجروح ساختند اما كسي را كه به جگر گوشه ام تيراندازي كرده بود بخشيدم . در برابر اين مواضع تلاش بسياري كردم تا قصدم و حقيقت موضعم را براي برخي سياستمداران و گروه هاي سياسي روشن كنم . اما موفق نشدم و برخي مرا دشمن شخصي خود شمردند و چون دشمن با من رفتار كردند. از اينجا بود كه اختلافات گوناگوني ايجاد شد. اميدوارم گذشت ايام نشان دهد كه من طرف درگير نبودم و نيت شخصي هم نداشتم . من با همراهانم در جنبش و با حاميان بسيار در لبنان مبارزه با محروميت و اسباب آن را ادامه خواهيم داد. مهم ترين اسباب محروميت فئوداليته و تهديدها و گمراه سازي است . اين عوامل تفكر و استقلال را از شهروندان مي گيرد و موضع گيري و صدا و حمايتش را در خدمت اين عوامل قرار مي دهد و در نتيجه اين مسئله به ضرر وطن است . به طور طبيعي اين شرايط شهروندان را از فعاليت بازمي دارد و آنها را از حوادث دور مي سازد. اين شهروندان مسئوليت نمي پذيرند و در سازندگي و بالا بردن سطح اجتماع مشاركت نمي كنند. اين چارچوب كلي روابط من با همه سياستمداران است .
ثاگر وطن تان اسير و اشغال شده بود چه مي كرديد
پاسخ روشن است . من هم مانند هر كسي مي دانم كه اسرائيل دشمن عرب مسلمين مسيحيان و انسانيت و سرانجام دشمن خداوند سبحان است . فكر نمي كنم در طول تاريخ انساني بتواند موضعي روشن تر از موضعي كه بايد در برابر اسرائيل بگيرد داشته باشد. چه بسا كساني كه شهادت در راه خدا را آرزو مي كنند نمي توانند ميداني شريف تر از اين ميدان بيابند. از همين رو من در لبنان و در كرانه باختري بر خود لازم مي بينم كه همه آنچه دارم از جمله جان خود را براي مبارزه با اسرائيل به كار گيرم . اين جنگ خدمت بزرگي حتي به يهوديان است زيرا صهيونيسم و نظام نژادپرست آن يكي از مهم ترين خطرها براي آنان است و ضربات جبران ناپذيري به آنان وارد مي كند.
ثاگر اسرائيل حملات گسترده اي براي اشغال لبنان آغاز كند شما چه مي كنيد
بدون شك به مبارزان مي پيوندم . پيش از اين و از سال ها پيش به رهبران فلسطيني گفته ام كه شما از جانب خودتان و ما اين واجب را به جاي مي آوريد. اگر آنان نبودند اين واجب بر عهده ما بود كه آن را به جاي آوريم .
ثمبارز مي شوي ... و لباس روحانيت
اگر اين لباس مانع فعاليت مبارزاتي من براي دفاع از وطن شود به سرعت آن را از تن درمي آورم .
ثبه عنوان يك انسان چگونه زندگي مي كنيد
با تاسف بايد بگويم زندگي خصوصي ندارم . اظهار تاسف كردم زيرا با اين روشم به همسر و چهار فرزندم و خانواده ام ستم مي كنم . پذيرفتن اين وضع از جانب آنان از عذاب وجدانم مي كاهد.
ثسرگرمي شما چيست
نمي توانم بگويم سرگرمي مشخصي دارم . ورزش مرا به خود مي كشد به ويژه فوتبال . همچنين ديدن تابلوهاي رنگ روغن را دوست دارم .
ثاز چه چيزي بيش از همه مي ترسي
من از كسي ترس ندارم . اما از خداوند بسيار مي ترسم . همچنين از كوتاهي در وظيفه ام هراسانم .
ثچند بار در زندگيت گريه كرده اي
من بسيار گريه مي كنم . گريه براي من امر غريبي نيست .
اگر اين لباس مانع فعاليت مبارزاتي من براي دفاع از وطن شود به سرعت آن را از تن درمي آورم .
ثاز كي عالم ديني شدي
پدرم روحاني بزرگي بود همچنين اجدادم من در محيطي ديني رشد كردم .
ثدر چه رشته اي تخصص داريد
فارغ التحصيل دانشكده حقوق دانشگاه تهران هستم .
ثبا كدام رئيس جمهور بيشترين دوستي را داشتيد
در دوران فعاليتم با سه رئيس جمهور هم دوره بودم : سليمان فرنجيه شارل حلو و فواد شهاب . با همه آنها روابط خوبي داشتم .
ثاگر عالم دين نبوديد چه كاره مي شديد
اگر اين سئوال در جامعه متكامل كه هر فردي وظايفش را انجام مي دهد مطرح مي شد پاسخي متفاوت نسبت به جامعه شرقي ما داشت ; جامعه اي كه بيشتر فعاليت هاي عمومي آن بر زمين مانده است . گمان مي كنم هر كار شريفي را كه بر زمين مانده است مي توانم بپذيرم و انجام دهم .
ثآيا شما ثروتمند هستيد
من نه اموالي دارم و نه مالك يك متر زمين هستم و نه پس اندازي در بانك دارم به عكس من بدهكارم .
ثبدهي شما چقدر است
اگر روزنامه نگار روزنامه اي غيركويتي بودي جوابت را مي دادم .
ثبه چه كساني بدهكاري
بانك ها.
ثآيا بانك ها از شما ضامن مي خواهند
مي خندد و مي گويد : نه .
ثحقوق ماهيانه شما چقدر است
حدود دو هزار و چهار صد ليره لبناني اما باور كن بيش از اينكه اين پول به دستم برسد حسابدار خودش آن را خرج بدهي مي كند.
ثبا اين موج گراني و درآمد محدود چه مي كنيد
بار ديگر خنديد و گفت : واقعا همين طور است گراني وجود دارد.
ثكدام رهبر عربي را بيش از همه پسنديدي
بدون شك جمال عبدالناصر با اينكه تنها يك بار او را ديدم .
ثآيا از كويت ديدار مي كنيد
پيش از اين دو بار به كويت آمده ام . چه بسا به زودي و در ضمن مسافرتم به كشورهاي عربي براي طرح قضيه جنوب و ابعاد و خطرهاي آن به كويت بيايم .
ثشما ياري دهنده محرومين در لبنان هستيد آيا انقلاب شما محرومين همه جهان را دربرمي گيرد
به اندازه امكاناتم كاش مي توانستم همه محرومين را نجات دهم .
در اين لحظه امام برخاست و گفت : اي واي هيچي ننوشيدي نه چاي نه قهوه من چاي و قهوه خوبي دم مي دهم . امام به آشپزخانه رفت اما نه چاي بود و نه قهوه . بازگشت و عذر خواست . به او گفتم : اين است انقلاب فقرا.
پابرجايي وطن و وحدت امت و سلامت اجتماع اموري اند كه تنها با عدل فراهم مي شوند چيزي كه امروزه ايجاد فرصت مساوي براي همه شهروندان خوانده مي شود. در غير اين صورت جامعه نابود مي شود
مهم ترين اسباب محروميت فئوداليته و تهديدها و گمراه سازي است . اين عوامل تفكر و استقلال را از شهروندان مي گيرد به طور طبيعي اين شرايط شهروندان را از فعاليت بازمي دارد و آنها مسئوليت نمي پذيرند و در سازندگي و بالا بردن سطح اجتماع مشاركت نمي كنند
من در لبنان و در كرانه باختري بر خود لازم مي بينم كه همه آنچه دارم از جمله جان خود را براي مبارزه با اسرائيل به كار گيرم . اين جنگ خدمت بزرگي حتي به يهوديان است زيرا صهيونيسم و نظام نژادپرست آن يكي از مهم ترين خطرها براي آنان است و ضربات جبران ناپذيري به آنان وارد مي كند
امام موسي صدر : اگر اين لباس مانع فعاليت مبارزاتي من براي دفاع از وطن شود به سرعت آن را از تن درمي آورم

سرفصلهایی از زندگانی امام موسی صدر

نویسنده : دکتر محسن کمالیان
امام موسي صدر در روز 14 خرداد سال 1307 هجري شمسي در شهر مقدس قم ديده به جهان گشود. پدر ايشان مرحوم آيت الله سيد صدرالدين صدر، جانشين مرحوم آيت الله شيخ عبدالكريم حائري مؤسس حوزه علميه قم و از مراجع بزرگ زمان خود بود. جد پدري ايشان مرحوم آيت الله سيد اسماعيل صدر، جانشين مرحوم آيت الله ميرزا حسن شيرازي و مرجع مطلق زمان خود، و جد مادري ايشان مرحوم آيت الله حاج آقا حسين قمي، جانشين مرحوم آيت الله سيد ابوالحسن اصفهاني و رهبر قيام مردم مشهد بر عليه رضا خان بود.
امام موسي صدر پس از اتمام سيكل اول و بخش مقدمات علوم حوزوي، در خرداد سال 1322 رسما به حوزه علميه قم پيوست، و طي مدتي كوتاه، ضمن بهره گيري از محضر حضرات آيات سيد محمد باقر سلطاني طباطبايي، شيخ عبدالجواد جبل عاملي، امام خميني و سيد محمد محقق داماد، دروس دوره سطح را به پايان رسانيد. وي از ابتداي بهار سال 1326 وارد مرحله درس خارج گرديد، و تا اواخر پاييز سال 1338، يعني قريب سيزده سال تمام، از مدرسين بزرگ حوزه هاي علميه قم و نجف كسب فيض نمود. اساتيد اصلي دروس خارج ايشان در قم، حضرات آيات سيد حسين طباطبايي بروجردي، محقق داماد، صدر و سيد محمد حجت، و در نجف حضرات آيات سيد محسن حكيم، سيد ابوالقاسم خويي، شيخ حسين حلي و شيخ مرتضي آل ياسين بودند. امام موسي صدر
دروس فلسفي را نزد حضرات آيات سيد رضا صدر و علامه سيد محمد حسين طباطبايي در قم، و نزد آيت الله شيخ صدرا بادكوبه اي در نجف فرا گرفت.وستان اصلي هم بحث امام موسي صدر را در قم، حضرات آيات سيد موسي شبيري زنجاني، شهيد دكتر بهشتي، سيد عبدالكريم موسوي اردبيلي و شيخ ناصر مكارم شيرازي، و در نجف آيت الله شهيد سيد محمد باقر صدر تشكيل مي دادند.امام موسی صدر در طول زندگی حوزوی خود شاگردان برجسته ای را تربیت کرده است.معروف ترین آنان در ایران آیت الله شیخ یوسف صانعی از مراجع معظم امروز ، و در لبنان شهید عباس موسوی دبیر کل سابق حزب الله است.
امام موسي صدر در كنار تحصيلات حوزوي، دروس دبيرستان خود را به اتمام رساند، و در سال 1329 به عنوان اولين دانشجوي روحاني در رشته «حقوق در اقتصاد» به دانشگاه تهران وارد، و در سال 1332 از آن فارغ التحصيل گرديد. امام موسي صدر قبل از عزيمت به نجف اشرف، از سوي علامه طباطبايي مسئوليت نظارت بر نشريه «انجمن تعليمات ديني» را بر عهده گرفت. وي همزمان با تحصيل در حوزه علميه نجف، به عضويت هيئت امناء جمعيت «منتدي النشر» در آمد، و پس از بازگشت به قم ضمن اداره يكي از مدارس ملي اين شهر، مسئوليت سردبيري مجله تازه تاسيس «مكتب اسلام» را عهده دار گرديد. از مهمترين اقدامات امام موسي صدر در آخرين سال اقامت در شهر قم، تدوين طرحي گسترده جهت اصلاح نظام آموزشي حوزه هاي علميه بود، كه با همفكري حضرات آيات دكتر بهشتي و مكارم شيرازي صورت گرفت.
امام موسي صدر در اواخر سال 1338 و به دنبال توصيه هاي حضرات آيات بروجردي، حكيم و شيخ مرتضي آل ياسين، وصيت مرحوم آيت الله سيد عبدالحسين شرف الدين رهبر متوفي شيعيان لبنان را لبيك گفت و به عنوان جانشين آن مرحوم، سرزمين مادري خود ايران را به سوي لبنان ترك نمود. اصلاح امور فرهنگي، اجتماعي، اقتصادي و سياسي جامعه شيعيان لبنان از يكسو، و استفاده از ظرفيتهاي منحصر به فرد لبنان جهت نماياندن چهره عاقل، عادل، انساندوست و با زمان مكتب اهل بيت به جهانيان از سوي ديگر، اهداف اصلي اين هجرت را تشكيل مي داد. امام موسي صدر براي نيل به اين اهداف، و با توجه به جغرافياي اجتماعي و سياسي لبنان در منطقه و جهان، از همان بدو ورود فعاليتهاي خود را سه حوزه موازي سازماندهي نمود:
بازسازي هويت، انسجام و عزت تاريخي شيعیان لبنان
امام موسي صدر از زمستان سال 1338 و همزمان با آغاز فعاليتهاي گسترده ديني و فرهنگي خود در مناطق شيعه نشين لبنان، مطالعات عميقي را به منظور ريشه يابي عوامل عقب ماندگي اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي شيعيان لبنان به اجرا گذارد. حاصل اين مطالعات، برنامه هاي كوتاه مدت، ميان مدت و درازمدتي بود كه از اواسط سال 1339 و در راستاي سياست محروميت زدايي، طراحي و اجرا گرديد. امام موسي صدر در زمستان سال 1339 و پس از تجديد سازمان جمعيت خيريه «البر و الاحسان»، با تنظيم برنامه اي ضربتي جهت تامين نيازهاي مالي خانواده هاي بي بضاعت، ناهنجاري تكدي را به كلي از سطح شهر صور و اطراف آن برانداخت. وي در فاصله سالهاي 1340 تا 1348 و در چارچوب برنامه اي ميان مدت، با طي سالانه صد هزار كيلومتر در ميان شهرها و روستاهاي سراسر لبنان، دهها جمعيت خيريه و مؤسسات فرهنگي و آموزش حرفه اي را راه اندازي نمود.
كه حاصل آن كسب اشتغال و خودكفايي اقتصادي هزاران خانواده بي بضاعت، كاهش درصد بيسوادي، رشد فرهنگ عمومي، و به اجرا در آمدن صدها پروژه كوچك و بزرگ عمراني در مناطق محروم آن كشور بود. امام موسي صدر در تابستان سال 1345 و پس از اجتماعات عظيم و چند روزه شيعيان لبنان در بيعت با ايشان، رسما از حكومت وقت درخواست نمود تا همانند ديگر طوائف آن كشور، مجلسي براي سازماندهي طايفه شيعه و پيگيري مسائل آن تاسيس گردد. مجلس اعلاي اسلامي شيعیان كه اولين بخش از برنامه درازمدت امام صدر به شمار مي رفت، در اول خرداد سال 1348 تاسيس، و خود آن بزرگوار با اجماع آراء به رياست آن انتخاب گرديد.
امام موسي صدر از بهار سال 1348 تا اواسط زمستان سال 1352 با دولت وقت لبنان به گفتگو نشست، تا آن را براي اجراي پروژه هاي زيربنايي و وظايف قانوني خود در قبال مناطق شيعه نشين و محروم آن كشور ترغيب نمايد. در پي امتناع دولت لبنان از پذيرش اين مطالبات و نيز اتمام حجت با آن، جنبش محرومان لبنان در اوايل سال 1353 به رهبري امام موسي صدر شكل گرفت، و راهپيماييهاي مردمي عظيمي در شهرهاي بعلبك، صور و صيدا عليه دولت به وقوع پيوست. اوجگيري بحران خاورميانه، صف آرايي احزاب افراطي مسيحي در برابر مقاومت فلسطيني، و به لبنان كشيده شدن برخي اختلافات جهان عرب، امام موسي صدر را بر آن داشت تا براي حفظ ثبات كشور و ممانعت از سركوبي فلسطينيها، توده هاي مردم را موقتاً از عرصه رويارويي با دولت كنار كشاند، و پيگيري مطالبات بر حق شيعيان را تا آمدن رئيس جمهور بعد به تاخير اندازد. امام موسي صدر در سال 1354 علي رغم كارشكنيهاي شديد دولت، مجدداً با اجماع آراء به رياست مجلس اعلاي اسلامي شيعیان برگزيده شد. با آغاز جنگ داخلي لبنان در فروردين سال 1354، تمامي تلاشهاي امام موسي صدر مصروف پايان دادن به اين بحران صرف گرديد. وي در خرداد آن سال در مسجد عامليه بيروت به اعتصاب نشست، و به پشتوانه مشروعيت مردمی و مقبوليت وسيع وشخصیت کاریزماتیک خود در ميان تمامي مذاهب، آرامش را به تابستان لبنان بازگردانيد. با شعله ور شدن مجدد آتش جنگ و پديدار شدن ابرهاي شكست بر آسمان جبهه مسلمانان، امام صدر در ارديبهشت 1355 حافظ اسد را وادار نمود تا با اعزام نيروهاي سوري به لبنان، موازنه قوا و آرامش را به اين كشور بازگرداند. حل اختلافات مصر با سوريه و متعاقب آن برپايي كنفرانس رياض در مهر 1355، آب سردي بود كه امام موسي صدر بر آتش جنگ داخلي لبنان فرو ريخت. این ارامش تا زمانیکه امام صدر در لبنان حضور داشت ، ادامه پیدا کرد.
پرچمداري حركت گفتگوي اديان و تقريب مذاهب در لبنان
هدف استراتژيك امام موسي صدر آن بود تا طايفه شيعه لبنان را همسان ديگر طوائف، و نه مقدم بر آنان، در تمامي عرصه هاي حيات سياسي، اجتماعي، فرهنگي و اقتصادي آن كشور مشاركت دهد. وي از اولين روزهاي هجرت به لبنان در زمستان سال 1338، با طرح شعار «گفتگو، تفاهم و همزيستي»، پايه هاي روابط دوستانه و همكاري صميمانه اي را با مطران يوسف الخوري، مطران جرج حداد، شيخ محي الدين حسن و ديگر رهبران ديني مسيحي و اهل سنت آن كشور بنا نهاد. در طول حضور دو دهه امام صدر در لبنان، هيچ مراسم سرور يا اندوهي از شيعيان نبود كه امام صدر در آن شركت جويد، و تني چند از فرهيختگان مسيحي و اهل سنت در معيت وي نباشند. حمايت جوانمردانه امام صدر از بستني فروشي مسيحي در اوايل تابستان سال 1341 در شهر صور، كه به فتواي صريح ايشان مبني بر طهارت اهل كتاب منجر گرديد، توجه تمامي محافل مسيحي لبنان را به سمت خود جلب نمود. در اواخر تابستان 1341 مطران گريگوار حداد به شهر صور آمد، و از امام صدر براي عضويت در هيئت امناء «جنبش حركت اجتماعي» دعوت نمود. از اواخر سال 1341 حضور گسترده امام موسي صدر در كليساها، ديرها و مجامع ديني و فرهنگي مسيحيان آغاز گرديد. سخنرانيهاي تاريخي امام صدر در ديرالمخلص واقع در جنوب، و
كليساي مارمارون در شمال لبنان طي سالهاي 1341 و 1342، تاثيرات معنوي عميقي بر مسيحيان آن كشور بر جاي نهاد.
امام صدر در تابستان سال 1342 و طي سفري دو ماهه به كشورهاي شمال آفريقا، طرحي نو جهت همفكري مراكز اسلامي مصر، الجزاير و مغرب با حوزه هاي علميه شيعه لبنان در انداخت. وي در بهار سال 1344، اولين دور سلسله گفتگوهاي اسلام و مسيحيت را با حضور بزرگان اين دو دين الهي، در مؤسسه فرهنگي «الندوه اللبنانيه» به راه انداخت. وي پس از جنگ شش روزه اعراب و اسرائيل در سال 1346 به ديدار پاپ شتافت، و نشستي كه ابتدائا نيم ساعت پيش بيني شده بود، به تقاضاي پاپ بيش از دو ساعت به درازا كشيد. امام موسي صدر از سال 1347 به عضويت مركز اسلام شناسي استراسبورگ در آمد، و از رهگذر همفكري و ارائه سمينارهاي متعددي در آن، انتشار آثاري ذي قيمت چون «مغز متفكر جهان شيعه» را زمينه سازي نمود. امام موسي صدر در بهار سال 1348 و بلافاصله پس از افتتاح مجلس اعلاي اسلامي شيعیان، از شيخ حسن خالد مفتي اهل سنت لبنان دعوت نمود، تا با همفكري يكديگر براي توحيد شعائر، اعياد و فعاليتهاي اجتماعي طوائف اسلامي، تدبيري بينديشند. وي در همين خصوص طرح مدوني را به اجلاس سال 1349 «مجمع بحوث اسلامي » در قاهره ارائه نمود، و متعاقب آن به عضويت دائم اين مجمع درآمد. امام موسي صدر در سال 1349 رهبران مذهبي مسلمانان و مسيحيان جنوب لبنان را در چارچوب «كميته دفاع از جنوب» گرد هم آورد، تا براي مقاومت در برابر تجاوزت رژيم صهيونيستي چاره انديشي نمايند. وي در زمستان سال 1353 و در اقدامي بي سابقه، خطبه هاي عيدموعظه روزه را در حضور شخصيتهاي بلندپايه مسيحي لبنان در كليساي كبوشيين بيروت ايراد نمود، و اگر آتش جنگ داخلي شعله ور نمي شد، در پي آن بود تا كاردينال ماروني لبنان را براي ايراد خطبه هاي يكي از نمازهاي جمعه شهر بيروت دعوت نمايد. امام موسي صدر در زمستان سال 1355 و در جمع سردبيران جرائد بيروت، با پيش بيني صريح حذف فاصله ها و روند جهاني شدن در اواخر قرن بيستم، قرن بيست و يكم را قرن همزيستي پيروان اديان، مذاهب، فرهنگها و تمدنهاي گوناگون ناميد، و بر رسالت تاريخي لبنان جهت ارائه الگويي موفق در اين زمينه پاي فشرد. امام موسي صدر در اواسط سال 1357 موفق گرديد رهبران مسلمان و مسيحي لبنان را جهت برپايي يك جبهه فراگير ملي متقاعد نمايد، و در اين مسير تا آنجا پيش رفت كه حتي موعد تاسيس و اولين گردهمايي آنان را براي پس از بازگشت خود از سفر ليبي مشخص نمود.
تاسيس جامعه مقاوم و مقاومت لبناني در برابر تجاوزات اسرائيل
امام موسي صدر از سال 1343 و يك سال پيش از تأسيس جنبش فلسطيني فتح، در پي انديشه تبديل جامعه مصرفي لبنان به جامعه اي مقاوم در برابر تجاوزات آينده رژيم صهيونيستي برآمد. وي در بهار سال 1344 گروهي از جوانان مؤمن شيعه را به مصر اعزام نمود، تا در دوره اي شش ماهه فنون نظامي را فرا گيرند. با بازگشت اين جوانان كه اولين كادرهاي مقاومت لبنان بودند، عمليات ايذايي مشترك رزمندگان فلسطيني لبناني در شمال فلسطين اشغالي آغاز گرديد. بخش اعظم نيروهاي رزمنده از جوانان شيعه لبنان، و فرماندهي عمليات بر عهده رزمندگان فلسطيني بود. اين نوع عمليات مشترك تا اوايل سال 1972 ادامه يافت. اولين شهيد شيعه در عمليات ايذايي بر عليه رژيم صهيونيستي، از جوانان شهر مرزي «ناقوره» بود كه در سال 1347 به شهادت رسيد.
در مهر 1348 مؤسسه صنعتي جبل عامل يا كارگاه كادر سازي امام صدر رسماً آغاز به كار نمود. در پي بمباران شديد جنوب لبنان توسط رژيم صهيونيستي در سال 1349 و عدم واكنش مناسب دولت وقت، اعتصابي بي سابقه به دعوت امام موسي صدر لبنان را فرا گرفت، به گونه اي كه دولت وقت را بر آن داشت براي بازسازي مناطق جنگي و برپايي پناهگاههاي مناسب در آن، مجالس جنوب را تاسيس نمايد. از اوايل سال 1341 عمليات ايذايي جوانان شيعه در داخل فلسطين اشغالي شكلي مستقل به خود گرفت، هر چند تا سالها پس از آن نيز به صلاحديد امام صدر، افتخار آن به نام «نيروهاي مخصوص جنبش فلسطيني فتح» ثبت مي گشت. در شهريور سال 1351 و كمتر از 24 ساعت پس از
اشغال 48 ساعته دو روستاي «قاناي جلي» و «جويا« به دست سربازان رژيم صهيونيستي، نشست فوق العاده مجلس اعلاي اسلامي شيعیان با حضور تمامي اعضاء در روستاي جويا برگذار گرديد، و از همان روز اولين بذرهاي «مقاومت لبناني» توسط امام موسي صدر پاشيده شد.يك ماه پس از اين حادثه و به هنگام تجاوز نيرهاي صهيونيستي به روستاي «فاووق» در جنوب لبنان، اولين عمليات غير رسمي مقاومت لبنان به اجرا در آمد، كه حاصل آن چند كشته و مجروح اسرائيلي بود. از پاييز سال 1351 آموزش نظامي جوانان شيعه شتاب بيشتري گرفت. اولين شهيد مقاومت لبنان «فلاح شرف الدين» مؤذن چهارده ساله مؤسسه صنعتي جبل عامل بود كه در زمستان 1352 و پس از به هلاكت رساندن چند تن از سربازان رژيم صهيونيستي، در روستاي مرزي «بنت جبيل» به شهادت رسيد. در خرداد سال 1354 و به دنبال وقوع انفجاري در اردوگاه نظامي عين البنيه در كوههاي بقاع، كه به شهادت 27 تن از جوانان شيعه انجاميد، امام موسي صدر رسما ولادت «گروههای مقاومت لبنان» را اعلان نمود. با پايان يافتن جنگ داخلي لبنان و انتقال دامنه ناآراميها به جنوب، واحدهاي مقاومت لبنان رسما در نقاط استراتژيك مناطق مرزي مستقر شدند. اولين عمليات بزرگ مقاومت لبنان عليه تجاوزات اسرائيل در اواخر سال 1355 صورت گرفت كه پس از چند روز درگيري، به آزادسازي شهركهاي «طيبه» و «بنت جبيل» منجر گرديد. امام موسي صدر اولين شخصيتي بود كه در زمستان سال 1356، طرح سازشكارانه توطين پناهندگان فلسطيني در جنوب لبنان را افشا، و با مواضع شجاعانه خود از تحقق آن جلوگيري نمود. در حمله گسترده سال 1357 اسرائيل به جنوب لبنان و به رغم عقب نشيني احزاب چپ و گروههاي فلسطيني، جوانان مقاومت لبنان و دانش آموزان مؤسسه صنعتي جبل عامل در منطقه اشغالي باقي ماندند، و به رغم امكانات اندك تا به آخر عليه اشغالگران صهيونيست ايستادگي كردند.
امام موسي صدر اگرچه لبنان را محل اصلي فعاليتهاي خود قرار داده بود، اما هيچگاه از ديگر مسائل جهان اسلام غافل نبود. انقلاب اسلامي ايران، امنيت حوزه هاي علميه، اتحادي عربي اسلامي جهت مبارزه با اسرائيل و گسترش تشيع در آفريقاي سياه، مهمترين دغدغه هاي خارج از لبنان ايشان را تشكيل مي دادند.
در پي دستگيري امام خميني و در اوايل تابستان 1342، امام موسي صدر راهي اروپا و شمال آفريقا گرديد، تا از طريق واتيكان و الازهر، شاه ايران را براي آزادسازي امام تحت فشار قرار دهد. با آزاد گشتن امام در پايان اين سفر، آيت الله خويي تصريح نمود كه اين آزادي، بيش از هر چيز مرهون سفر آقاي صدر بوده است. در پي تبعيد امام به تركيه در پاييز سال 1343، امام موسي صدر اقدامات مشابهي را به انجام رساند، تا ضمن تامين امنيت آن بزرگوار، ترتيبات انتقال ايشان به عتبات عاليات را فراهم سازد. در نيمه دوم دهه چهل و پس از آماده شدن اولين كادرهاي نظامي مقاومت لبنان، دهها تن از جوانان مبارز ايراني به لبنان آمدند، و زير نظر آنان فنون نظامي را فرا گرفتند. در اواخر دهه چهل و مقارن
با تاسيس مجلس اعلاي اسلامي شيعیان، امام خميني در پاسخ برخي فضلاي ايراني مقيم نجف، امام صدر را اميد خود براي اداره حكومت پس از شاه ناميد.در زمستان 1350 و بر اساس تقاضاي مراجع وقت، امام موسي صدر درباره برخي زندانيان سياسي با شاه گفتگو نمود، كه بعضي از آنان از جمله حجت الاسلام و المسلمين هاشمي رفسنجاني، اندكي بعد از زندان آزاد گرديدند. با به قدرت رسيدن حافظ اسد در سال 1350 و آغاز همكاريهاي تنگاتنگ وي با امام صدر، سوريه به امن ترين كشور خاورميانه براي مبارزين ايراني بدل گرديد. امام موسي صدر در تابستان 1356 جوانمردانه سينه سپر نمود، و با اقامه نماز، تدفين و برپايي مراسم چهلمين روز شهادت دكتر شريعتي در بيروت، از سست شدن پيوند جوانان تحصيلكرده با روحانيت، جلوگيري به عمل آورد.
به دنبال درگذشت مرحوم حاج آقا مصطفي خميني در پاييز سال 1356، وي پسر عموي خود شهيد آيت الله سيد محمد باقر صدر را بر آن داشت تا بيش از پيش به حمايت از امام خميني برخيزد. امام موسي صدر در بهار سال 1357 لوسين ژرژ نماينده روزنامه لوموند در بيروت را به نجف فرستاد، تا با انجام اولين مصاحبه بين المللي با امام خميني، افكار عمومي جهانيان را با انقلاب اسلامي ايران آشنا سازد. امام موسي صدر در ديدارهاي مكرر سال 1357 خود با رهبران سوريه، عربستان سعودي و برخي ديگر از كشورهاي جهان عرب، اهميت انقلاب اسلامي ايران، پيروزي قريب الوقوع آن، و ضرورت همپيماني آنان با اين انقلاب را به آنها گوشزد نمود. وي در شهريور 1357 و يك هفته پيش از ربودن شدن خود، با انتشارمقاله «نداي پيامبران» در روزنامه لوموند، امام خميني را به عنوان
تنها رهبر انقلاب اسلامي ايران معرفي نمود. بدون ترديد بزرگترين خدمت امام موسي صدربه انقلاب اسلامي ايران آن بود كه در سالهاي 1356 تا 1357 و پس از قريب دو دهه ترويج ارزشهاي زيباي اسلام راستين در لبنان، عموم مردم، خصوصا شيعيان و بالاخص كادرهاي مقاومت آن كشور را با اين انقلاب آشنا و مرتبط نمود.
امام موسي صدر در 3 شهريور سال 1357 و در آخرين مرحله از سفر دوره اي خود به كشورهاي عربي، بنا بر دعوت رسمي معمر قذافي وارد ليبي، و در روز 9 شهريور ربوده گرديد. دستگاههاي قضايي دولتهاي لبنان و ايتاليا، و همچنين تحقيقات انجام شده از سوي واتيكان، ادعاي رژيم ليبي مبني بر خروج امام از آن كشور و ورود ايشان به رم را رسما تكذيب نمود. مجموعه اطلاعات آشكار و پنهاني كه طي دو دهه پيش بدست آمدند، تماما دال بر آن هستند كه امام موسي صدر هرگز خاك ليبي را ترك نگفته است.
در اين ميان قرائن متعددي حكايت از آن دارند كه امام موسي صدر همچنان در قيد حيات بوده و چون برخي ديگر از علماي اسلامي، شرايط زندان حبس ابد را مي گذراند. آخرين خبري كه در 13 ارديبهشت 1380 توسط سايت «جبهه نجات ملي ليبي» بر روي شبكه جهاني اينترنت منعكس گرديد، مدعي آن است كه امام موسي صدر در اواخر سال 1376 توسط برخي زندانيان زندان ابوسليم شهر طرابلس مشاهده گرديد، و اندكي پيش از ماه رمضان گذشته به مكاني ديگر انتقال يافته است. والله علي رجعه لقادر.

شرح صدر (قسمت دوم)

دومين ويژگي مهمي كه لبنان را از ساير كشورهاي عربي متمايز مي ساخت، حضور اقليتي بزرگ و قدرتمند مسيحي در آن كشور بود. اقليتي كه ضمن برخورداري از كمتر از نصف جمعيت، به يمن حمايت غرب تمامي مقدرات كشور را بدست گرفته بود. و البته اين كمترين حضور غرب در لبنان بود. لبناني كه حداقل از قرن 18 ميلادي به اين طرف، دروازه ورود فرهنگ و تمدن مغرب زمين به جهان عرب بوده است. كسي كه مي خواست در اين كشور غربزده عظمت اسلام و تشيع را احياء كند، نمي توانست نقش مسيحيت و غرب را ناديده انگارد. مضاف بر آنكه مي بايست منطقي قويتر و رفتاري جذابتر داشته باشد، تا بتواند دلها را تسخير كند. و امام موسي صدر اينگونه بود.
هنگامي که فؤاد شهاب رئيس جمهور خوشنام لبنان با امام صدر ملاقات كرد. فضل الله دندش نيز در اين جلسه حضور داشت. او كه از نزديكترين دوستان فؤاد شهاب، و از نمايندگان شيعي پارلمان محسوب مي شد، بعدها خاطره آن ديدار را چنين توصيف کرد:
"رئيس جمهور كه بشدت تحت تأثير شخصيت و افكار امام صدر قرار گرفته بود، بعد از ملاقات به من چنين گفت: "فضل الله! اگر مسيحيان چنين شخصيتي مي داشتند، او را به مقام قديسي مي رساندند. اين مرد را بايد با تمامي وسائل و امكانات ياري کرد."
تأثير سخنان امام صدر بر جوانان مسيحي به حدي بودكه برخي بزرگان آن چنين گفتند:
"روحانيتي كه آقاي صدر با يك ساعت وعظ در ديرهاي ما مي ريزد، بيش از روحانيتي است كه خود ما طي شش سال در اين ديرها بوجود ميآوريم."
انديشمنداني چون جرج جرداق و سليمان كتاني مكرراً اظهار داشتند: "اگر روحانيون مسلمان اسلام را همانند امام صدر عرضه ميكردند، اثري از مسيحيت و ساير اديان باقي نميماند."
كاردينال فرانس كونيگ، اسقف اعظم دانمارک، براي ديداري چند روزه به لبنان آمده بود. مطران يوسف الخوري وسيله ملاقات وي را با امام صدر فراهم نمود. كاردينال كونيگ در پايان ملاقات به امام چنين گفت:
"عالي جناب! من راجع به شما زياد شنيده ام. ايمان دارم كه مي توان تاريخ لبنان را به دو دوره كاملاً مجزا تقسيم کرد: دوران قبل از موسي صدر و دوران موسي صدر."
مشي و رويه امام موسي صدر مبتني بر گفتگو است. وي توانسته است با اجراي اين فكر روابط صميمانه و نزديكي با ديگر طوايف و رهبران آنان برقرار كند. از اين طريق شيعيان لبنان نيز براي اولين بار توانستند هم پاي ساير طوايف و مذاهب در عرصههاي مختلف اجتماعي، فرهنگي، علمي، سياسي و اقتصادي تاثير گذار و فعال باشند. امام موسي صدر براي اين منظور با رهبران مسيحيت لبنان اعم از كاتوليك، ارتدوكس، پروتستان و ارامنه ديدار و گفتگو ميكند. اعتماد آنان به ايشان به حدي رسيد كه خطبه عيد روزه آنان را در كليساي كبوشيين بيروت، امام موسي صدر خواند. همچنين حمايت امام صدر از بستني فروش مسيحي باعث شد كه مسيحيان لبنان وي را مسيح لبنان بخوانند. مسئله از اين قرار بود كه بستني فروش مسيحي به نام آنتيبا در شهر صور بود كه در كنار بستني فروش مسلماني دكان داشت. بستني فروش مسلمان به مردم ميگفت اين شخص مسيحي و نجس است. از او بستني نخريد. آنتيبا نزد امام موسي صدر رفت و آنچه را اتفاق افتاده بود، بيان كرد. پس از آن بود كه امام صدر به همراه چندتن ديگر به مغازه آنتيبا رفت، نشست و كمي بستني خورد. اين كار امام چون بمب لبنان را تكان داد.
پاك دانستن اهل كتاب كه تا آن زمان بيسابقه بود، سبب شد توجه همه رهبران مسيحي به سوي ايشان جلب شود پس از آن بود كه در اواخر تابستان 1341 مطران گريگوار حداد به شهر صور آمد، و از امام صدر براي عضويت در هيئت امناء «جنبش حركت اجتماعي» دعوت كرد و از اواخر سال 1341 حضور گسترده امام موسي صدر در كليساها، ديرها و مجامع ديني و فرهنگي مسيحيان آغاز ميشود.
نقش امام موسي در حل اختلافات قومي و قبيلهاي ميان مسيحيان با يكديگر و ايجاد صلح و آشتي نيز بسيار حائز اهميت است. ايشان روابط دوستانه و همكاري صميمانهاي با مطران يوسف الخوري، مطران جورج حداد، كاردينال خريش و برقرار ميكند.
سخنرانيهاي تاريخي امام صدر در ديرالمخلص واقع در جنوب، و كليساي مارمارون در شمال لبنان طي سالهالي 1341 و 1342، تاثيرات معنوي عميقي بر مسيحيان آن كشور بر جاي نهاد.
امام صدر در تابستان سال 1342 طي سفري دو ماهه به كشورهاي شمال آفريقا، طرحي نو براي همفكري مراكز اسلامي مصر، الجزاير و مغرب با حوزههاي علميه شيعه لبنان در انداخت. وي در بهار سال 1344، اولين دوره سلسله گفتگوهاي اسلام و مسيحيت را با حضور بزرگان اين دو دين الهي، در مؤسسه فرهنگي الندوة اللبنانيه به راه مياندازد. وي پس از جنگ شش روزه اعراب و اسرائيل در سال 1346 به ديدار پاپ رفت، و نشستي كه در ابتدا نيم ساعت پيشبيني شده بود، به تقاضاي پاپ بيش از دو ساعت به درازا كشيد. امام موسي صدر از سال 1347 به عضويت مركز اسلامشناسي استراسبورگ در آمد، و از رهگذر همفكري و ارائه سمينارهاي متعددي در آن، انتشار آثار ذي قيمت چون "مغز متفكر جهان شيعه" را زمينه سازي كرد. امام موسي صدر در بهار سال 1348 و بلافاصله پس از افتتاح مجلس اعلاي اسلامي شيعيان، از شيخ حسن خالد مفتي اهل سنت لبنان دعوت كرد، تا با همفكري يكديگر براي توحيد شعاير، اعياد و فعاليتهاي اجتماعي طوايف اسلامي، تدبيري بينديشند. وي در همين خصوص طرح مدوني را به اجلاس سال 1349 مجمع بحوث اسلامي در قاهره ارائه کرد، و متعاقب آن به عضويت دائم اين مجمع در ميآيد. امام موسي صدر در زمستان سال 1355 و در جمع سردبيران جرايد بيروت، با پيش بيني صريح حذف فاصلهها و روند جهاني شدن در اواخر قرن بيستم، قرن بيستويكم را قرن همزيستي پيروان اديان، مذاهب، فرهنگها و تمدنهاي گوناگون مينامد و بر رسالت تاريخي لبنان براي ارائه الگويي موفق در اين زمينه پاي ميفشرد. امام موسي صدر در اواسط سال 1357 موفق شد رهبران مسلمان و مسيحي لبنان را براي برپايي يك جبهه فراگير ملي متقاعد کند، و در اين مسير تا آنجا پيش رفت كه حتي موعد تأسيس و اولين گردهمايي آنان را براي پس از بازگشت خود از سفر ليبي مشخص كرد.
حمايت از فلسطين و دفاع در برابر اسرائيل
امام موسي صدر از سال 1343 و يك سال پيش از تأسيس جنبش فلسطيني فتح، در پي انديشه تبديل جامعه مصرفي لبنان به جامعهاي مقاوم در برابر تجاوزات آينده رژيم صهيونيستي برآمد. وي در بهار سال 1344 گروهي از جوانان مؤمن شيعه را به مصر اعزام نمود، تا در دورهاي شش ماهه فنون نظامي را فراگيرند. با بازگشت اين جوانان كه اولين كادرهاي مقاومت لبنان بودند، عمليات ايذايي مشترك رزمندگان فلسطيني لبناني در شمال فلسطين اشغالي آغاز شد. بخش اعظم نيروهاي رزمنده از جوانان شيعه لبنان، و فرماندهي عمليات بر عهده رزمندگان فلسطيني بود. اولين شهيد شيعه در عمليات ايذايي بر عليه رژيم صهيونيستي، از جوانان شهر مرزي «ناقوره» بود كه در سال 1347 به شهادت رسيد.
در پي بمباران شديد جنوب لبنان توسط رژيم صهيونيستي در سال 1349 و عدم واكنش مناسب دولت وقت، اعتصابي بيسابقه به دعوت امام موسي صدر لبنان را فرا گرفت، به گونهاي كه دولت وقت را برآن داشت براي بازسازي مناطق جنگي و برپايي پناهگاههاي مناسب در آن، مجالس جنوب را تأسيس کند. امام موسي صدر در سال 1349 رهبران مذهبي مسلمانان و مسيحيان جنوب لبنان را در چارچوب كميته دفاع از جنوب گرد هم ميآورد، تا براي مقاومت در برابر تجاوزات رژيم صهيونيستي چارهانديشي كنند.
از اوايل سال 1341 عمليات ايذايي جوانان شيعه در داخل فلسطين اشغالي شكلي مستقل به خود گرفت، هر چند تا سالها پس از آن نيز به صلاحديد امام صدر، افتخار آن به نام نيروهاي مخصوص جنبش فلسطيني فتح ثبت ميگشت. در شهريور سال 1351 و كمتر از 24 ساعت پس از اشغال 48 ساعته دو روستاي قاناي جلي و جويا به دست سربازان رژيم صهيونستي، نشست فوق العاده مجلس اعلاي اسلامي شيعيان با حضور تمامي اعضاء در روستاي جويا برگذار گرديد، و از همان روز امام اولين بذرهاي مقاومت لبناني را ميكارد. يك ماه پس از اين حادثه و به هنگام تجاوز نيروهاي صهيونيستي به روستايي در جنوب لبنان، اولين عمليات غير رسمي مقاومت لبنان به اجرا درآمد، كه حاصل آن چند كشته و مجروح اسرائيلي بود. از پاييز سال 1351 آموزش نظامي جوانان شيعه شتاب بيشتري گرفت. اولين شهيد مقاومت لبنان فلاح شرفالدين، مؤذن چهارده ساله مؤسسه صنعتي جبل عامل بود كه در زمستان 1352 و پس از به هلاكت رساندن چند تن از سربازان رژيم صهيونيستي، در روستاي مرزي «بنت جبيل» به شهادت رسيد. با پايان يافتن جنگ داخلي لبنان و انتقال دامنه ناآراميها به جنوب، واحدهاي مقاومت لبنان رسماً در نقاط استراتژيك مناطق مرزي مستقر شدند. اولين عمليات بزرگ مقاومت لبنان عليه تجاوزات اسرائيل در اواخر سال 1355 صورت گرفت كه پس از چند روز درگيري، به آزادسازي شهركهاي طيبه و بنتجبيل منجر شد. امام موسي صدر اولين شخصيتي است كه در زمستان سال 1356، طرح سازشكارانه توطين پناهندگان فلسطيني در جنوب لبنان را افشا، و با مواضع شجاعانه خود از تحقق آن جلوگيري نمود. اسرائيليها و حاميان آنها قصد داشتند فلسطينيان آواره از وطن را در جنوب لبنان ساكن سازند و به اصطلاح وطني جديد براي آنها ايجاد كنند. آنان با اين اقدام قصد داشتند تا هم فلسطينيها را از سرزمينهاي خودشان بيرون بياندازند و هم هژموني و ساختار لبنان را برهم بزنند كه همان طور كه گفته شد، درايت و تدبير امام صدر مانع اين اقدام شد. در حمله گسترده سال 1357 اسرائيل به جنوب لبنان و به رغم عقب نشيني احزاب چپ و گروههاي فلسطيني، جوانان مقاومت لبنان و دانشآموزان مؤسسه صنعتي جبل عامل در منطقه اشغالي باقي ماندند، و به رغم امكانات اندك تا به آخر عليه اشغالگران صهيونيست ايستادگي كردند.
اعتصاب غذا
تابستان سال 1975 ميلادي، لبنان صحنه جنگهاي داخلي شده بود. همه گروهها و احزاب درگير بودند. آنان به جاي تلاش براي پايان دادن به اين جنگها، به دنبال منافع حزبي، طايفي و گروهي خود بودند و براي اين آتش هيزم بيشتري فراهم ميكردند. تعداد زيادي كشته و زخمي شده بودند. با تلاشهاي امام صدر و برخي ديگر چند بار آتشبس برقرار شد اما بلافاصله با كوچكترين بهانهاي جنگ را از نو آغاز ميكردند. امام موسي صدر براي اينكه جنگ را متوقف كند دست به ابتكار و تاكتيك جالبي ميزند. به مسجد الصفا در بيروت ميرود و اعتصاب غذا يا به قول لبنانيها «اعتصام» ميكند. اعلام اعتصاب غذاي امام موسي در بحبوبه كشت و كشتار، براي ختم خونريزي لبنان را به لرزه درآورد.
امام صدر خود در اين باره ميگويد:
"علي رغم تمام تلاشهاي من، هنوز بمباران متوقف و آرامش برقرار نشده و شرايط روز به روز بدتر ميشود. بنابراين ساعت 2 بعدازظهر تصميم گرفتم كه اعتصاب غذا كنم و روزه بگيرم. توشه من كتاب خدا و چند جرعه آب است. اينجا ميمانم تا شهادت يا زماني كه كشور به حالت قبلي خود برگردد. با مادر، همسر و فرزندان خود خداحافظي كردهام و به اينجا آمدهام تا نماز بخوانم و دعا كنم، خدا اين كشور را نجات دهد. من با اعتصاب غذاي خود ميخواهم ثابت كنم كه در لبنان سلاح ديگري غير از سلاح تخريب و خونريزي وجود دارد."
سپس امام موسي صدر بيانيه اعلام اعتصاب غذا را صادر ميكنند. در قسمتي از اين بيانيه آمده است:
"... متأسفانه در لبنان سياست ديگر وسيله نيست بلكه تبديل به هدف شده است. افراد، جماعتها، احزاب و شخصيتها بدان وسيله زندگي خود را ميگذرانند ... برادران هموطن، من ديگر چيزي جز نفس خود ندارم كه عرضه كنم و آن را نيز به عنوان قرباني براي وطن تقديم ميكنم..."
ايشان سپس طي بيانيهاي خواستههايي چنين اعلام ميكند:
"1. توقف خونريزيها و همه فعاليتهاي مسلحانه،
2. پايان يافتن بحران خلأ دولت و تشكيل دولتي غير حزبي كه بتواند كشور را به حالت طبيعي بازگرداند،
3. تشكيل سه هيئت در كنار هيئت دولت:
يك: براي انجام تحقيقي جامع براي كشف ريشهها، فرآيندها و مسببين جنگ
دوم: براي اجراي طرحهاي توسعه و عمراني مناطق محروم،
سوم: اجراي مصالحه ملي همهجانبه"
استقبال از اقدام امام موسي كمنظير بود. گروههاي كثيري از مردم به مسجد آمدند و در اعتصاب غذا شركت كردند. عده زيادي از بعلبك و جنوب لبنان به سمت بيروت آمدند. اما عدهاي كه پايان جنگ را به نفع خود نميديدند، خرابكاري ميكردند و از آنجا كه تجمع مردم را در مسجد و در اطراف امام موسي، به مصلحت خود نميديدند، فروش بنزين را قطع كردند، تا جلوي آمدن مردم را بگيرند. مرتب از راديوهاي خود اعلام ميكردند كه خيابانها در اختيار تيراندازان است و هركس از خانه خارج شود، كشته ميشود. ولي با همه اينها هزاران نفر به مسجد آمدند و از برنامههاي امام موسي صدر حمايت ميكردند.
مسيحيت نيز به حركت در آمد، روز بعد از اعتصاب غذا، برخي از گروههاي ارمني از پيشنهادات امام موسي صدر حمايت كردند. روز دوم تعدادي از كشيشها و پاترياركها در كليساهاي خود اعتصاب غذا كردند و تعدادي از مسلمانها نيز به آنها ملحق شدند. امام از نظر بدني در اثر اعتصاب ضعيف شده بود و به سختي حركت ميكرد. تعدادي از خانمهاي لبناني با پاي پياده و در آن شرايط نا امن به مسجد آمدند و به اعتصاب غذا پيوستند.
بزرگان لبنان و سياستمداران و روحانيون از همه گروهها به مسجد آمدند و اعلام پشتيباني كردند. مفتي حسن خالد رهبر اهل سنت و عده زيادي از رهبران مسيحي و همچنين ياسر عرفات و عدهاي از مسئولان مقاومت و حتي وزير امور خارجه سوريه و رئيس جمهور و نخست وزير سابق لبنان همه براي اعلام طرفداري، به ديدار امام موسي صدر آمدند. دامنه اعتراض به خونريزي بالا گرفت و بالاخره آتشبس پذيرفته شد و بالاخره با انتخاب رشيد كرامي به نخست وزيري، بيروت روي آرامش را به خود ديد.
رشيد كرامي، ياسر عرفات و خدام، وزير خارجه وقت سوريه كه از طرف حافظ اسد براي كمك به پايان جنگ به لبنان آمده بود همگي از امام صدر خواستند به اعتصاب غذاي خود پايان دهد. اما حادثهاي ديگر در شهر بعلبك در حال رخ دادن بود كه سبب شد امام به اعتصاب پايان دهد. عدهاي به چند روستاي مسيحي نشين در آن منطقه حمله كرده بودند و براي اينكه جنگهاي فرقهاي را توسعه دهند و مانع آتشبس شوند تعدادي از مسيحيان را كشته بودند. آنان قصد داشتند اين مسئله را بهانهاي براي قتل عام مسلمانان كنند. امام موسي صدر پس از آتشبس بلافاصله اعتصاب غذا را پايان داد و سريعاً به بعلبك رفت و پس از چهار روز كار مستمر و پيگير بعلبك را آرام كرد. امام صدر در آنجا جمله معروفي را بيان كرد و گفت:
"اگر در بيروت پسر مرا بكشند، اجازه نخواهم داد كه در بعلبك يك مسيحي بيگناه كشته شود. اين دو مسئله هيچ ارتباطي با هم ندارند." اينگونه بود كه امام صدر در نزد همه «رجل صلح و آرامش» ناميده شد.
انقلاب اسلامي ايران
امام موسي صدر هرچند كه در ايران حضور نداشت، اما تحولات اجتماعي ايران را به دقت دنبال ميكرد. ايشان در طول 15 سال از سال 42 تا 57 كه انقلاب ايران به ثمر نشست لحظهاي در كمك انقلابيون، رهبري و مبارزين ايراني خارج از كشور درنگ نكرد و از تمامي امكانات خود حتي آبروي خود در اين راه مايه گذاشت. ايشان هم با حضرت امام (ره) در ارتباط بودند و هم با شخصيتهايي چون شهيد بهشتي، شهيدمطهري، شهيد مفتح و ديگران. همچنين با دانشجويان انقلابي خارج از كشور كه در قالب انجمنهاي اسلامي فعاليت ميكردند مرتباً در تماس بودند.
پس از دستگيري حضرت امام(ره) در خرداد 1342 نيز امام موسي صدر به واتيكان ميرود و با وزير خارجه پاپ ديدار ميكند و به طور منطقي و مستدل از روحانيت و عملكرد آنان دفاع ميكند و پس از تبعيد حضرت امام به تركيه نيز امام موسي صدر به اروپا و شمال آفريقا سفر و با شخصيتهاي مذهبي و با نفوذ مسيحي و شيوخ الازهر ديدار ميكند و ميكوشد امنيت حضرت امام را در آنجا و سپس در انتقال به نجف تأمين كند.
امام موسي صدر در سال 1344 طي سفري به ايران از شهرهاي مختلفي بازديد و با روحانيون و علما ديدار ميكند. امام صدر در شيراز در مسجد حضرت ولي عصر(عج) به سخنراني ميپردازد و مردم را به مبارزه عليه ظلم و ستم شاه فرا ميخواند. در سال 1347 امام صدر طي سفري به نجف با مراجع تقليد و حضرت امام ديدار ميكند. ديدار ايشان با امام طولاني و خصوصي بود به طوري كه حساسيت شديد ساواك را برميانگيزد.
در طول تمام سالهاي مبارزه، امام صدر و تشكيلات زير نظر ايشان همواره پناهگاه و مأمن مبارزين بود. برخي از اين افراد حتي مخالف امام صدر بودند اما ايشان با بردباري و سعه صدر فراوان همه مشكلات را حل ميكردند. حتي به رئيس جمهور وقت سوريه، حافظ اسد، اطلاع داده بود و او نيز به همين اعتبار كمكهاي فراواني در اختيار مبارزين قرار داد.
همچنين امام در مصاحبهاي با روزنامه المحرر در تاريخ 1974 مبارزات امام خميني و مردم ايران را بر ضد شاه به گوش جهان عرب ميرساند. در نشست يك ساعتهاي كه با امير عبداللَّه، وليعهد وقت عربستان سعودي و پادشاه كنوني آن كشور، داشت سه چهارم از وقت را به تبيين اهميت و جايگاه انقلاب اسلامي پرداخت و آنان را پيش از پيروزي انقلاب به داشتن روابط حسنه و سازنده با انقلاب فراخواند. در ارديبهشت 57 نيز لوسين جرج خبرنگار روزنامه لوموند فرانسه را كه قبلاً در حضور امام صدر مسلمان و شيعه شده بود، با هماهنگي با بيت امام به نجف فرستاد تا مصاحبه تاريخي خود را با امام خميني انجام دهد. اين نخستين مصاحبه حضرت امام با روزنامههاي خارجي بود كه با تدبير امام صدر صورت گرفت.
امام موسي صدر در شهريور سال 1357 و كمي پيش از سفر به ليبي مقالهاي تحت عنوان «نداء الانبيا» براي روزنامه لوموند فرانسه نوشت و انقلاب اسلامي ايران را ادامه حركت انبياء در تاريخ ناميد و از امام خميني به نام «الامام الاكبر» نام برد.
ارتباط امام موسي صدر و امام راحل به گونهاي بود كه وقتي حضرت آيتاللَّه موحد ابطحي در نجف از ايشان سؤال ميكنند كه بر فرض انقلاب شما به پيروزي رسيد، چه كسي را داريد كه بتوانيد زمام امور را به او بسپريد، حضرت امام پاسخ ميدهند:
"رفيق خودت آقاموسي."
با تأسيس مجلس اعلاي اسلامي شيعياندر لبنان نيز، امام خميني در پاسخ برخي فضلاي ايراني مقيم نجف، امام صدر را اميد خود براي اداره حكومت پس از شاه ناميد. در زمستان 1350 و بر اساس تقاضاي مراجع وقت، امام موسي صدر درباره برخي زندانيان سياسي با شاه گفتگو نمود، كه بعضي از آنان از جمله حجت الاسلام و المسلمين هاشمي رفسنجاني، اندكي بعد از زندان آزاد شدند. امام موسي صدر در تابستان 1356، و با اقامه نماز، تدفين و برپايي مراسم چهلمين روز شهادت دكتر شريعتي در بيروت، از سست شدن پيوند جوانان تحصيلكرده با روحانيت، جلوگيري به عمل آورد.
در پي شهادت حاج آقا مصطفي خميني در پائيز سال 1356، وي پسر عموي خود شهيد آيتاللَّه سيد محمدباقر صدر را بر آن داشت تا بيش از پيش به حمايت از امام خميني برخيزد. بدون ترديد بزرگترين خدمت امام موسي صدر به انقلاب اسلامي ايران آن بود كه در سالهاي 1356 تا 1357 و پس از قريب دو دهه ترويج ارزشهاي زيباي اسلام راستين در لبنان، عموم مردم، خصوصاً شيعيان و بالاخص كادرهاي مقاومت آن كشور را با اين انقلاب آشنا و مرتبط کرد.
سفر به ليبی و ربودن امام موسی صدر
افزايش رنج ومحنت مردم لبنان وشدت گرفتن تجاوزات صهيونيستها واشغال جنوب عملاً مانع اعمال حاكميت دولت لبنان بر اين منطقه شده بود. چون اسرائيل از اجرای قطعنامه 425 شورای امنيت وعقبنشينی از مناطق مرزی سرباز زده بود، امام موسی صدر وظيفه خود میدانست كه اوضاع بحرانی لبنان و عمق خطرهای تهديد كننده جنوب را به اطلاع رهبران كشورهای عربی برساند.
بنابراين امام به سوريه، اردن، عربستان سعودی و الجزاير سفر كرد واين كشورها را به برگزاری نشست محدود سران فراخواند؛ با اين اميد كه مصيبتهای مردم لبنان پايان يابد و جنوب اين كشور آزاد شود. همين مطلب را وی در گفتگو با روزنامه اخبار خليج چاپ بحرين بيان داشت كه خلاصه آن را روزنامه النهار مورخ 24 ژوئيه 1978 منتشر كرد. پس از سفر به الجزاير، وی هفت روز در اين كشور اقامت داشت. در الجزاير با رئيس جمهور، هواری بومدين، محمد صلاح يحياوی و ديگر مسئولان جبهه ملی آزادیبخش الجزاير گفتگو كرد. امام صدر با بومدين حدوداً دو ساعت و نيم جلسه داشت. ضمن مباحثات، دولت الجزاير به امام موسی پيشنهاد كرد با توجه به نفوذ و تأثير قذافی، رهبر ليبی، در عرصههای سياسی - نظامی لبنان بهتر است از ليبی نيز ديدار و سفر دورهای خود را تكميل كند.
پيش از اين تنها يك بار در سال 1975 امام صدر برای حضور در كنگره اسلامی ليبی به اين كشور سفر كرده بود. در آن سفر با قذافی هم ملاقات كرد. امام موسی صدر شانزده پروژه اصلاحی را برای مردم محروم جنوب لبنان و برای مقاومت در برابر اسرائيل به معمر قذافی پيشنهاد میدهد و از او میخواهد كه خود او هم در اجرای آنها مشاركت كند اما قذافی با همه پروژهها مخالفت میكند و میگويد وظيفه ما در حال حاضر خراب كردن است. در اينجا ميان آقای صدر و قذافی اختلاف بوجود میآيد. از همان تاريخ قذافی تمام انرژی و قدرت خود را در راه انفجار لبنان و تشديد جنگهای داخلی صرف میكند.
پس از وساطت دولت الجزاير، در تاريخ 28 ژوئيه 1978 امام موسی صدر در دفتر خود پذيرای كاردار سفارت ليبی در لبنان شد و او دعوت كنگره جماهيری خلق ليبی را برای ديدار امام از آن كشور و گفتگو با دبير كل كنگره، سرهنگ معمر قذافی، ابلاغ كرد وخواهش كرد كه اين سفر در 19 يا21 اوت 1978 انجام شود. امام اين دعوت را پذيرفت اما در مورد تعيين زمان سفر با تأمل برخورد كرد.
در 20 اوت 1978 ايشان به كاردار ليبی اطلاع داد كه مايل است سفر در تاريخ 25 اوت انجام شود و بايد ليبی را پيش از اوّل سپتامبر 1978 ترك كند تا بتواند به همسر بيمارش كه در حال درمان در فرانسه است، رسيدگی كند. همچنين بايد برای پارهای كارهای ضروری به لبنان باز گردد. پس از آن امام موسی صدر نام اعضای هيئت همراه خود را به كاردار ليبی اعلام كرد.
سفارت ليبی در لبنان بليط سفر امام و همراهانش، شيخ محمد يعقوب و عباس بدرالدين، را به او تقديم و به موجب نامهای به خطوط هوايی لبنان، الشرق الاوسط، به شماره 430/3/4 در تاريخ 24 اوت 1978 چند صندلی در جايگاه ويژه هواپيما برای ايشان رزرو كرد.
روز جمعه امام موسی صدر به همراه شيخ محمد يعقوب و استاد عباس بدرالدين به ليبی سفر كرد. در ميان بدرقهكنندگان ايشان در فرودگاه بيروت كاردار ليبی، محمود بن كوره، نيز حضور داشت. در فرودگاه طرابلس رئيس دفتر ارتباطات خارجی كنگره عمومی خلق، يا همان وزير خارجه ليبی، احمد شحاطی، از ايشان استقبال كرد. امام و همراهانش كه ميهمان رسمی دولت ليبی بودند در هتل الشاطئ در طرابلس اقامت گزيدند.
وسايل ارتباط جمعی و رسانههای گروهی ليبی اخبار مربوط به سفر امام به اين كشور و ديدارهای ايشان را مسكوت گذاشتند و هيچ خبری درباره ديدار امام با قذافی و ديگر مسئولان ليبيايی منتشر نكردند. در حالی كه خبرگزاریهای ليبی، از شخصيتهای بسيار كم اهميت در راديو و تلويزيون ياد و فعاليتهايشان را ذكر میكردند. از طرفی ارتباط امام با دنيای خارج نيز قطع شد در حالی كه ايشان همواره در تمامی سفرهای خود همه روزه از طريق تلفن با اعضای مجلس اعلای شيعيان و با دوستان و خانواده خود ارتباط برقرار میكردند. از همراهان وی نيز هيچ خبری نرسيد، با اينكه يكی از آنان يعنی استاد عباس بدرالدين، رئيس خبرگزاری اخبار لبنان بود كه تنها به دليل پوشش خبری اين سفر با امام صدر همراه شده بود. مقامات ليبی محل اقامت امام موسی صدر را در بخش شماره 351 يعنی قسمتی از هتل قرار میدهند كه زير نظر دستگاه اطلاعات ليبی بوده است.
پس از آن كه از بازگشت امام و همراهانش از ليبی خبری نشد و ارتباط با آنان نيز ميسر نگرديد، مجلس اعلای شيعيان لبنان از كاردار ليبی در لبنان در تاريخ 6 سپتامبر 1978 خواست در اين زمينه اطلاعاتی ارائه كند اما وی از پاسخگويی طفره رفت. چهار روز بعد، مجلس موضوع را با نخست وزير دولت لبنان، دكتر سليم الحص، در ميان گذاشت. وی فوراً كاردار ليبی را در تاريخ 10 سپتامبر 1978 فراخواند وخواستار جواب رسمی و فوری شد. ظهر روز بعد كاردار ليبی پاسخ داد كه امام موسی صدر و همراهانش عصر روز31 اوت 1978 با هواپيمای خطوط هوايی ايتاليا به شماره 881، ليبی را به مقصد رم ترك گفتهاند.
نكته جالب اينجاست كه امام به هيچ وجه قصد نداشت 31 اوت ليبی را ترك كند. بلكه امام میخواست شنبه يا يكشنبه بعد، دوم يا سوم سپتامبر، طرابلس را به مقصد پاريس ترك كند.
تحقيقات مسئولان ايتاليايی و نيز تحقيقات نيروهای امنيتی لبنان بيانگر آن است كه كادر پرواز هواپيما، پس از مشاهده تصوير امام و همراهانش، حضور آنان در پرواز 881 شامگاه 31 اوت 1978 از طرابلس به رم را رد كردهاند.
همچنين تلويزيون ايتاليا، عصر روز 25 سپتامبر 1978، بيانيه صادره از سوی شركت " آليتاليا " و مصاحبه انجام شده با خلبان هواپيما را پخش كرد كه در آن، خلبان پرواز مذكور، حضور امام و همراهانش را در آن پرواز رد كرده است.
تحقيقات مسئولان ايتاليايی و نيروهای امنيتی لبنان بيانگر آن است كه دو فرد مجهولالهويه، خود را به جای امام صدر و شيخ يعقوب معرفی كرده و در ساعت حدود 10 صبح روز 1 سپتامبر 1978 به هتل "هاليدیاين" شهر رم مراجعه كردهاند. جالب اينجاست كه مسافران پرواز 881، ساعت 23:30 شب قبل، يعنی 31 اوت 1978 از فرودگاه خارج شدهاند. دو فرد مذكور پس از مراجعه به هتل و اجاره دو اتاق، هزينه يك هفته اقامت را پيش پرداخت كردهاند و چند دقيقه پس از ورود به اتاق، در حالی كه چمدانها و گذرنامههای امام و شيخ يعقوب را در اتاقها جا گذاشتهاند، از هتل خارج شدهاند و ديگر بازنگشتهاند.
بدين ترتيب، دولت ايتاليا و دولت لبنان و مسئولين چندين كشور عربی و غير عربی ديگر، به اين نتيجه رسيدهاند كه امام صدر و همراهانش هرگز به خاك ايتاليا وارد نشدهاند. و چندی پيش بالاخره دادگاه عالی لبنان حکم مجرميت و دستور جلب معمر قذافی را صادر کرد.
شهيد دكتر چمران علل ربودن امام موسی صدر را در چند بند خلاصه میكند.
نخست: بزرگترين دليلی كه رهبران دولتهای عربی برای ربوده شدن امام موسی صدر ذكر میكنند اختلافات مذهبی ميان امام موسی صدر و قذافی است. میدانيم كه قذافی و معاونش جلّود نسبت به شيعيان حقد و كينه فراوان دارند. چهارسال پيش هنگامی كه جلود به خليج فارس رفته بود، در كويت يا ابوظبی به شيعيان ايران اهانت كرد و آنها را خارج از دين ناميد. اما ما معتقديم كه همه مشكل و قضيه بر سر اختلافات دينی نيست. زيرا در مقابل اين همه فشاری كه از سوی دول عرب و ايرانيان بر قذافی وارد آمده اگر مشكل فقط اختلاف دينی بود مسلماً امام موسی را آزاد میكرد. بنابراين مشكل خيلی عميقتر و حادتر از مشكلات دينی است.
دوم: درلبنان معتقدند كه مبارزه پيگير امام موسی عليه تقسيم و توطين و تجاوز اسرائيل به جنوب لبنان از مهمترين دلايل كوشش استعمار برای از ميان برداشتن اين مرد است تا قرارهای كمپ ديويد را به اجرا درآورد.
سوم: امری است كه به عربی به آن «مساومه» میگوييم. نزديكترين ترجمه آن معامله است، معامله سياسی. عدهای معتقدند آمريكا و غرب میخواست با امام موسی معامله كند. يعنی در لحظاتی كه انقلاب پيروزمند ايران در اوج قدرت خود سير میكرد تصميم میگيرد كه با امام موسی وارد معامله شود تا خطی برخلاف جهت خط انقلاب اسلامی ايران برگزيند. يعنی امام موسی را وسيلهای قرار دهند برای كوبيدن انقلاب ايران. ولی امام موسی اين معامله را نمیپذيرد.
چهارم: امام موسی را گروگان قرار دهند تا با امام خمينی معامله كنند. چرا كه آمريكا تلاش بسياری میكرد با امام خمينی معامله كند. سياستمداران آمريكايی را به پاريس میفرستادند تا مذاكره كنند اما امام از پذيرش آنها امتناع میكرد. بالاخره به ملك حسين متوسل شدند. ملك حسين به پاريس رفت. امام او را نپذيرفت. حتی به اطرافيان خود دستور داد با اطرافيان ملك حسين ملاقات نكنند. بنابراين میبينيم معامله با شخص امام موسی و يا معامله با امام خمينی هر دو با شكست مواجه میشود.
پنجم: به نظر ما اين دليل مهمترين عامل ربوده شدن امام موسی است كه به انقلاب اسلامی ايران بازمیگردد. حدود نه ماه پيش امام موسی مقالهای در روزنامه لوموند پاريس به نام نداءالانبيا نوشت. اين زمان بحبوحه تظاهرات قم و تبريز بود. او پيشبينی كرد انقلاب ايران پيروز خواهد شد و اين انقلاب بزرگ را به رسالت پيامبران تشبيه كرد. گفت نشان چنين هيجان و ايمان و شهادتی را در هيچ جای تاريخ نمیتوان سراغ گرفت جز در رسالت انبيا. اين زنگ خطری برای غرب نسبت به امام موسی و طرز تفكر انقلابی او بود. آمريكا و روسيه منافع و مصالح خود را در ايران از دست داده بودند.
امام موسی شخصيتی است كه با سابقه مبارزاتی و تشكيلاتی خود میتوانست لبنان، عراق، خليج فارس، كويت و كشورهای ديگر نفتخيز منطقه را از سقوط برهاند و مصالح آمريكا در را معرض تهديد قرار دهد. بنابراين به مصلحت آمريكا نبود چنين فردی در چنين وضعيت بحرانی در منطقه حضور داشته باشد. او بزرگترين شخصيتی است كه میتوانست انقلاب اسلامی ايران را در اين مناطق انتشار دهد و به استعمار ضربه زند.
نگاهي به منظومه فكري
سرچشمه تمام اقدامات امام صدر فكر و انديشه ايشان است. عملكرد موفق ايشان طي سالهاي حضور در لبنان نشان دهنده تفكر عميق و ذهن خلاقي است كه براي بسياري از مشكلات جامعه انديشه كرده و راهكار و راه حل را يافته است. بخشي از اين انديشه در مقالات، سخنرانيها و مصاحبههاي ايشان با رسانههاي مختلف آمده است كه در اينجا به بخشي از آنها اشاره ميكنيم:
"1. مجموعه مقالات درباره اقتصاد در مكتب اسلام
2. اسلام و فرهنگ قرن بيستم
3. مقدمه مفصلي بر كتاب تاريخ فلسفه اسلامي نوشته شرقشناس مشهور، هانري كربن
4. مقدمهاي مبسوط درباره حضرت زهرا(س) بر كتاب سليمان كتاني، متفكر مسيحي لبنان.
5. تقريرات ايشان بر درسهاي حضرت آيتاللَّه العظمي محقق داماد
6. مجموعه سخنرانيها و مقالات درباره عاشورا
7. دو جلد تفسير به نامهاي احاديث السحر و دراسات للحيات
8. مجموعه سخنرانيها درباره مقاومت و مسئله فلسطين
9. اسلام وتحول
10. اسلام و تربيت مدني
11. اسلام و زن
12. اسلام و عبادات
13. معاملات جديد در پرتو فقه اسلامي
14. مقدمه بر كتاب معني حديث الغدير نوشته آيتاللَّه سيد مرتضي خسروشاهي
15. مقدمه بر كتاب قرآن كريم و علوم طبيعي نوشته مهندس يوسف مروه
و صدها سخنرانيها و مصاحبههاي ديگر"

شرح صدر (قسمت اول )

پيشگفتار
امام موسي صدر كيست؟ چه نقشي در منطقه ايفا و چه هدفي را دنبال ميكرد؟ چرا وجود او ترس و دلهره در دل برخي افكند؟ چرا مرتكب چنين جنايتي در حق او شدند؟ چرا تاكنون كه سه دهه از ربودن او گذشته، پيگيري درخوري براي آزادياش صورت نگرفته؟ چرا دولتمردان و سياست پيشگان سكوت پيشه كردند؟ سير وقايع و حوادث پس از ربودن نشان ميدهد كه اين عمليات با برنامهريزي حسابشده و مورد توافق در سطوح مختلف منطقهاي و بينالمللي انجام گرفته است.
سی سال تمام از ربودن امام میگذرد و خانواده و هموطنان ايشان هنوز چشم به راه بازگشت امام از ليبی هستند. امام صدر و همراهانشان به دعوت رسمی دولت ليبی به اين كشور سفر كردند، از ميهن و خانواده به دور افتادهاند؛ تمامی شواهد و قراين حاكی از آن است كه ربودن امام و همراهانش در ليبی اتفاق افتاده و سران دولت ليبی و دقيقاً شخص قذافی مسئول اين حادثه هستند. اينها عيناً نتايجی است كه سازمانهای امنيتی و قضايی ايتاليا و دستگاه امنيتی لبنان بدان دست يافتهاند و پس از تحقيق و بررسی بسيار بارها ادعای مقامات ليبيايی مبنی بر خروج امام و يارانش را از ليبی به مقصد ايتاليا تكذيب كردهاند.
سی سال از ربودن ايشان گذشته اما گذر ايام و بروز و ظهور حوادث متعدد و متنوع گرد فراموشی بر حادثه ربودن ايشان ننشانده است. اقران ايشان با دريغ و اميد همواره جويای بازگشت امام هستند و جوانان امروز نيز با كنجكاوی و اشتياق اين مسئله را پی میگيرند. اما افسوس كه سياستپيشگانی كه حقيقت را در مسلخ مصلحت ذبح میكنند، با جنايت ربودن امام موسی صدر چنين برخورد میكنند. مصالح مختلف كه ديروز وجود داشتند، امروز نيز هستند و فردا نيز احتمالاً خواهند بود ...
شايد که با مروری بر زندگی امام موسی صدر علل ربودن و حذف ايشان را بهتر درک کنيم.
نگاهي به زندگي امام موسي صدر
ولادت
«موسي» فرزند چهارم آيتاللَّهالعظمي سيدصدرالدين صدر، فقيه بزرگ، جزو مراجع ثلاث قم و جانشين آيتاللَّهالعظمي شيخ عبدالكريم حائري يزدي، مؤسس حوزه علميه قم، است. جد پدري ايشان مرحوم آيت الله سيد اسماعيل صدر، جانشين مرحوم آيت الله ميرزا حسن شيرازي و مرجع مطلق زمان خود، و جد مادري ايشان مرحوم آيت الله حاج آقا حسين قمي، جانشين مرحوم آيت الله سيد ابوالحسن اصفهاني و رهبر قيام مردم مشهد بر عليه رضا خان بود. سيد موسی در 14 خرداد 1307ش. در قم به دنيا آمد. پس از اتمام دوره ابتدايي و فراگرفتن مقدمات علوم حوزوي، در سال 1322 ش. رسماً وارد حوزه علميه قم شد.
حوزه علميه قم
ايشان طي مدتي کوتاه دروس سطح را به پايان رساند و از بهار 1326 دروس خارج فقه و اصول را آغاز کرد و تا اواخر پاييز سال 1338، يعني قريب سيزده سال تمام، از مدرسين بزرگ حوزه هاي علميه قم و نجف كسب فيض نمود و ديري نپاييد که به درجه اجتهاد نايل گشت. اساتيد او در قم آيات عظام سلطاني طباطبايي، محقق داماد، حجت كوهكمرهاي، امام خميني(ره)، سيد احمد خوانساري در فقه و اصول و علامه طباطبايي و سيد رضا صدر در فلسفه بودند.
سيد موسي صدر در فراگيري علم بسيار كوشا و پرتلاش بود و ذهن فعال و استعداد ذاتياش هم براي درك سريع مسائل بيشتر به وي كمك ميكرد. و اين سبب شده بود تا خيلي زود نزد اساتيد و ساير شاگردان برجسته و شاخص شود.
او ضمن تحصيل به تدريس كتب مطول، قوانين، رسائل و مكاسب ميپردازد و از سرآمدان و اساتيد برجسته دروس سطح در حوزه علميه قم ميشود و درس او به يكي از شلوغترين دروس سطح در حوزه علميه تبديل ميشود.
دوستان نزديك و هم بحثهاي اصلي ايشان در قم آيات عظام سيد موسي شبيري زنجاني، عبدالكريم موسوي اردبيلي، شهيد بهشتي، سيدمهدي روحاني، شيخ مجدالدين محلاتي و ناصر مكارم شيرازي بودند
دانشگاه تهران
سيد موسي صدر در سال 1329 وارد دانشكده حقوق، و در رشته اقتصاد از دانشگاه تهران در سال 1332 فارغالتحصيل ميشود. او اولين روحانيای است كه به دانشگاه وارد شده است. وي به زبانهاي عربي و فرانسه تسلط و با انگليسي آشنايي كامل داشت. در همين سال بود كه پدر بزرگوار او از دنيا ميروند.
ورود به حوزه علميه نجف
سيد موسي صدر پس از آن به نجف ميرود تا دوره جديد تحصيلات حوزوي خود را آغاز كند و تا سال 1337 در نجف ميماند و به تكميل اين تحصيلات ميپردازد. در اين سالها نزد آيات عظام سيد محسن حكيم، شيخ مرتضي آلياسين، سيد عبدالهادي شيرازي و شيخ حسين حلي به فراگيري فقه و در محضر آيتاللَّهالعظمي سيد ابوالقاسم خويي به فراگيري اصول ميپردازد و فلسفه را نيز نزد آيتاللَّه شيخ صدرا بادكوبهاي ميآموزد. در نجف به عضويت هيئت امناي جمعيت «منتدي النشر» در آمد و در حوزه نجف نيز رسائل(اصول)، مكاسب(فقه) و شرح منظومه(فلسفه) را تدريس كرد. هم بحثهاي ايشان در نجف، آيتاللَّه شهيد سيد محمد باقر صدر و مرحوم سيد محمد علي موحد ابطحي بودند.
سفر به لبنان
در ايام اقامت در نجف براي ديدار از بستگان به لبنان رفت و با رهبر شيعيان آن كشور آيتاللَّهالعظمي علامه شرفالدين، ديدار كرد. اين ديدار از لبنان سبب علاقه فراوان علامه شرفالدين به آقاي صدر و زمينهساز دعوت براي هجرت سيد موسي به لبنان شد. در همين ايام بود كه آيتاللَّه بروجردي از ايشان ميخواهد كه براي كارهاي تبليغاتي و ارشادي به ايتاليا برود، اما آقاي صدر از ايشان عذرخواهي ميكند و اين درخواست را نميپذيرد.
بازگشت به ايران
آقاي صدر در سال1337 از نجف به ايران بازميگردد. هنگامي که ايشان نجف اشرف را به قصد سرزمين مادري خود قم ترك کرد، خاطره خداحافظي آيتالله سيد علي يثربي، با استاد بزرگوارش آيتاللهالعظمي آقا ضياء عراقي، براي بسياري از فضلا و مدرسين آن حوزه كهنسال تداعي گرديد. برخي از بزرگان نجف، مراتب تأثر و تعلق خاطر خود به آقاي صدر را در قالب جملاتي زيبا و دلنشين بيان كردند. از جمله اين بزرگان، مرجع بزرگ آيتاللهالعظمي سيد ابوالقاسم خويي بود كه چنين گفت:
"سه نفر از فضلاي قم به نجف آمدند، مدتي كوتاه ماندند و سريع بازگشتند. كاش هرگز اينها را نمي ديدم و به آنها دل نمي سپردم." بعد سه تن از بزرگان امروز را نام بردند كه اولين آنها امام صدر بود.
به هر روی اين هجرت انجام شد. سيد موسی صدر پس از بازگشت به ايران سردبيري اولين نشريه حوزه علميه قم به نام «درسهايي از مكتب اسلام» را به همراه جمعي از روحانيون به عهده ميگيرد. اعضاي هيئت مؤسس و تحريريه آقايان سيد موسي صدر، علي دواني، جعفر سبحاني، مجدالدين محلاتي، ناصر مكارم شيرازي، سيد عبدالكريم موسوي اردبيلي، حسين نوري همداني، محمود واعظزاده خراساني و سيد مرتضي جزايري بودند. از جمله آثار قلمي ايشان سلسله مقالات مكتب اقتصادي اسلام است كه در همين مجله منتشر شد. از ديگر كارهاي فرهنگي در اين ايام گرفتن امتياز و اداره يك دبيرستان ملي در قم بود. همچنين با همفكري حضرات آيات دكتر بهشتي و مكارم شيرازي طرحي گسترده براي اصلاح نظام آموزشي حوزههاي علميه طراحي و تدوين كردند.
هجرت به لبنان
اواخر سال 1338 است كه سيد موسي صدر به لبنان هجرت ميكند. اگر به تاريخ لبنان نگاهي بيفكنيم، ملاحظه ميکنيم كه شيعيان آن كشور همواره از جانب حكام مورد ظلم و ستم واقع ميشدند. در ابتدا به دست بنياميه و بنيعباس و سپس سلسله ايوبيان و بالاخره نوبت به امپراطوري عثماني ميرسد. در زمان احمد پاشا جزار، حاكم لبنان، بود كه از جانب امپراطوري عثماني فرمان قتل عام شيعيان صادر ميشود. پس از عثماني نيز، لبنان مستعمره فرانسه ميشود. در تمام اين سالها شيعيان مظلومترين قشر جامعه لبناني بودند.
آقاي صدر با آگاهي از اين پيشينه و با تلاش براي زدودن اين غبار و زنگار چند صدساله پس از ورود به لبنان، شهر صور را براي فعاليت برميگزيند. وي با توجه به ويژگيهاي جغرافيايي، تاريخي، فرهنگي و سياسي لبنان و منطقه اقداماتي را براي بهبود اوضاع شيعيان آغاز ميكند. در اين راه پر از رنج و سختي لحظهاي آرام ننشست، تا به اهداف خود رسيد.
ايشان با تلاش و كوشش شبانهروزي موفق ميشود در لبنان، كشوري كه بيش از هفده طايفه و مذهب را در دل خود جاي داده است، منظومه منسجم فكري و آرمانهاي والاي خود را اجرا كند. در ابتداي ورودش به لبنان جملهاي برسر زبانها افتاده بود: «جاء شرفالدين شاباً» يعني علامه شرفالدين جوان نزد ما آمده است. چندي نگذشت كه مردم لبنان سيد موسي صدر را «امام موسي صدر» خطاب كردند.
اعتقاد به تشكيلات
امام موسي صدر به داشتن تشكيلات منسجم و كار هماهنگ بسيار اعتقاد دارد و كار خود را با ايجاد چنين ساز و كارهايي آغاز كرد. ايشان در اين باره چنين ميگويد:
"در اين دنياي سازماني، اگر ما بخواهيم تك روي كنيم به نظر من نهايت سادگي است. ما اگر امروز عمل دسته جمعي نداشته باشيم كلاهمان پس معركه است كه هست. براي اينكه همه چيز منظم و تشكيلاتي و سازماني است."
امام موسي صدر با ياري گرفتن از تحقيقات و بررسيهاي عميق ميداني كه يا خود و همكارانشان در مناطق مختلف لبنان انجام دادند، يا از نتايج تحقيقات و بررسي هيئتهاي مختلف سازمان ملل برگرفتند، به درك كاملي از واقعيتها به اوضاع و ساختار اجتماعي و اقتصادي، آن روز لبنان رسيدند. امام در مصاحبهاي گفته است: "كيلومتر شمار ماشين فولكس واگن كوچك من سالانه حدود صد و پنجاه هزار كيلومتر كار ميكند و اين به سبب گشت و گذار در كوهها و راههاي لبنان است."
امام صدر با چنين بررسيي هر اقدامي را كه آغاز كرد در قالب تشكيلاتي راهاندازي ميكرد. اقدامات امام صدر را به طور خلاصه ميتوان چنين برشمرد:
مؤسسه صنعتي جبل عامل
اين مؤسسه در شهر صور بنا شده، و اوّلين مؤسسهاي است كه ايشان ايجاد ميكرد. مدرسهاي مخصوص يتيمان و محرومان. آنان در اين مدرسه در رشتههاي مختلف فني مثل برق، الكترونيك، آهنگري، جوشكاري، نجاري و ماشينهاي كشاورزي، آموزش ميديدند و به صورت شبانه روزي زندگي ميكردند.
پس از آنكه شهيد چمران به لبنان رفت، به توصيه امام موسي صدر مديريت اين مؤسسه را بر عهده گرفت. اداره كردن چنين مؤسسهاي نياز به هزينه زيادي داشت. بنابراين امام صدر و دكتر چمران براي آن منبع درآمد مالي ايجاد كردند. شهيد چمران در اين باره ميگويد:
"در اين مدرسه محروم، براي آنكه امور خود را اداره كنيم مجبور بوديم كه براي خارج كار كنيم، يعني مثلاً در و پنجره بسازيم و بفروشيم. بنابراين، شاگردان مجبور بودند تا نيمهشب جوشكاري كنند، حتي در روزهاي تعطيل نيز كار كنند. در قسمت ماشينهاي تراش پيچهاي بزرگ ميساختيم و به خارج ميفروختيم تا مقداري از خرج ما را تأمين كند. اين موجب شده بود كه شاگردان اين مدرسه صد برابر شاگردان مدارس ديگر آزمودهتر و ماهرتر باشند، به طوري كه يك شاگرد در اينجا بيش از پنجاه يا شصت پيچ ميساخت و حتي با چشم بسته ميتوانست پيچ بسازد."
جمعيت خيريه احسان و نيكوكاري
اين سازمان را در ابتدا مرحوم علامه شرف الدين ايجاد كرد اما پس از رحلت ايشان عملاً راكد شده بود. امام موسي صدر با بازسازي سازماني و احياي آن از همه لبنانيها با هر دين و مذهب و گرايشي دعوت ميكرد تا به محرومين كمك كنند. به اعتقاد امام صدر براي كمك به محرومين تنها نبايد به كمك مالي به ايشان اكتفا كرد بلكه بايد راهي پيدا كرد تا آنان بتوانند با استفاده از نيرو و توان خود، زندگي خود را اداره كنند.
بنابراين با احياي ساختار اين سازمان پنج كميسيون جداگانه به نام بررسي، برنامه، مالي، تبليغات و مجالس مذهبي تشكيل شد كه هر كميسيون وظيفه خاصي داشت. اعضاي جمعيت ماهانه حق عضويتي به مبلغ يك ليره لبناني پرداخت ميكردند. اين در حالي است كه در آن شرايط لبنان همه احزاب و سازمانها براي جذب افراد ماهانه مبلغي را نيز به اعضاي خود ميپرداختند. اما بودجه اين جمعيت با پرداخت همين حق عضويتها در سال 1340 ش حدود چهل هزار ليره شد. شعار جمعيت حديث امام معصوم(ع) است كه فرمودند «شيعتنا يموتون ولايسئلون بالكف» يعني پيروان ما ميميرند اما دست گدايي به سوي ديگران دراز نميكنند.
اين جمعيت در نخستين سال فعاليت توانست متكديان را كه چهره نامناسبي به شهر صور داده بودند، ساماندهي كند. به اين ترتيب كه آنان را تقسيمبندي كردند. عدهاي را كه توانايي كار نداشتند اما اقوام ثروتمندي داشتند با خويشانشان به گفتگو نشستند تا ماهيانه مبلغي را براي اداره امور زندگي به او بدهند. عدهاي ديگر را كه توانايي كار داشتند با آموختن حرفهاي به وي، شغلي آبرومند برايش ايجاد كردند. و در نهايت جلوي گدايي عدهاي را كه بر حسب عادت گدايي ميكردند و نيازي به اين كار نداشتند، گرفتند.
اين جمعيت در مدتي كوتاه توانست اعتماد همه لبنانيها را جلب كند. امام موسي صدر در اين باره ميگويد:
"در همين چند روز پيش، يك نفر از شخصيتهاي مسيحي به نام «رفله منسي» نزد من آمد و دو ششم از كارخانه يخ سازي خود را وقف جمعيت كرد. همچنين دو نفر طبيب مسيحي هماكنون به طور مجاني مريضهاي جمعيت را معالجه ميكنند."
رسيدگي به وضعيت زنان
يكي از دغدغههاي امام موسي صدر وضع زنان در جامعه لبناني بود. وضع زنان در لبنان بسيار آشفته و نابسامان بود. برخي از آنان به علت فقر شديد ناچار به تن دادن به كارهاي بسيار پست ميشدند. امام صدر در اين باره ميگويد:
"در لبنان مسئله حجاب و بيحجابي زن مطرح نيست، داستان برهنگي زن يا به تعبير عربها «خلاعت» مورد مطالعه قرار ميگيرد. علت اين افراط، گذشته از نزديكي لبنان به اروپا، روش مقامات مسئول و متنفذان و سرمايهداران بزرگ است. اين دسته با زن تجارت ميكنند. تجارت با زن تنها به معناي معروف اين كلمه نيست بلكه مجله و روزنامه يا فروشگاهي كه با عكسهاي نيمه عريان زن و فروشندگان زيبا سطح فروش خود را بالا ميبرد، نيز با زن تجارت ميكند. در لبنان براي جلب سياح سعي ميشود لباسهاي زنها در خيابان، در مجالس، هتلها، كنارههاي دريا، فروشگاهها، تفريحگاههاو حتي در ادارات دولتي طراحي شود كه غريزه بينندگان را به بهترين وجهي ارضا كند."
امام موسي صدر ميكوشد براي از بين بردن زمينههاي فساد، سطح فكري و تربيتي خانمها را از لحاظ ديني و اخلاقي ارتقا دهد و با مشاركت دادن آنان در كارها و آمدنشان به صحنههاي اجتماعي از طريق تأسيس مراكزي مخصوص ايشان مثل تأسيس خانه دختران و آموزشگاه پرستاري به ارتقاي شخصيت بانوان كمك كردند.
خانه دختران
در اين مكان دختران بيسرپرست و فقير خياطي، گلدوزي و هنرهاي دستي ديگر را فرا ميگرفتند. بسياري از اين بانوان پس از اتمام دوره امور زندگي و نزديكان خود را به بهترين شكل اداره ميكردند. آموزشگاه پرستاري دختراني كه ديپلم داشتند در اين مركز آموزش پرستاري ميديدند و پس از اتمام دوره آنها جذب مراكز پزشكي و درماني ميشدند.
درمانگاه و مراكز پزشكي
اين مركز به نام «مدينة الطب» شهرت يافت، و تا به حال اقدامات وسيع و مهمي را در خصوص امور بهداشتي و درماني به انجام رسانده است و در بسياري از روستاهاي جنوب لبنان كه سالها مردمش از همه چيز محروم بودند، درمانگاه و مراكز بهداشتي داير كرده است. پس از راهاندازي اين مركز درماني بزرگ، آموزشگاه پرستاري نيز زير نظر اين مركز اداره شد.
كارگاه قاليبافي
امام موسي صدر براي تأسيس اين مركز به ايران سفر كرد و در شهر كاشان با قاليبافهاي ماهر و سابقهدار به تبادل نظر نشست و يكي از اساتيد اين صنعت را با خود به لبنان ميبرد و وي را براي آموزش زنان مدت چند سال در لبنان اقامت داد. با تشكيل كلاسهاي آموزش قاليبافي، بانوان بسياري اين صنعت را به خوبي يادگرفتند، چنان كه بعد از اندكي اين مراكز آموزشي، يكي از مراكز سرنوشت ساز براي قشر بانوان و ديگر محرومان به حساب آمد و به علت همين اهميت، زير نظر شهيد بزرگوار دكتر مصطفي چمران اداره ميشد. بيش از سيصد دختر از منطقه جبل عامل در اين مركز آموزشي، مشغول يادگيري قاليبافي بودند. بعد از اتمام دوره لازم در آن مركز، وسايل قاليبافي در اختيار آنها گذاشته ميشد و آنان در منزل خود به كار ادامه ميدادند و در برابر، دستمزد دريافت ميكردند. موسسه اين قاليها را در فروشگاههاي مخصوص ميفروخت و با سود آن كارهاي ديگري را در راه بهبودي اوضاع محرومان و بيسرپرستان انجام ميداد.
مركز بررسيهاي اسلامي
يكي ديگر از حركتهاي مهم و ماندگار امام موسي صدر، راهاندازي مركز فعال ديگري است كه به نام «معهد الدراسات الاسلاميه» يا مركز بررسيهاي اسلامي معروف است. اين مركز اسلامي در تربيت طلاب علوم ديني، اهتمام فراواني دارد و علاوه بر لبنان، عده زيادي از كشورهاي آفريقايي، افغانستان، اندونزي و چين، تايلند، ژاپن و ... در آنجا درس طلبگي ميخوانند. افراد بيشماري نيز از اين مركز فارغ التحصيل شده و به كشورها و شهرهاي خود بازگشتهاند. هماكنون در بسياري از كشورهاي آفريقايي، تربيت يافتگان همين حوزه علميه، معارف اسلام و مكتب تشيع را رواج ميدهند. شهيد سيد عباس موسوي، دبير كل سابق حزباللَّه لبنان، يك نمونه از پرورش يافتگان اين حوزه علميه است. وي به تشويق امام موسي صدر وارد اين مركز شد و پس از اتمام دوره كامل آن به نجف اشرف هجرت كرد. اين مدرسه علوم ديني با معماري زيبايي ساخته شده و در كنار درياي مديترانه، در شهر صور قرار دارد.
دارالايتام، سازمان زنان، كلاسهاي مبارزه با بيسوادي، كودكستان، خانه معلولين و درماندگان، مدرسه نمونه دختران، باشگاه ورزشي جوانان و مركز علمي تحقيقي لبنان نيز از ديگر اقدامات امام موسي صدر است.
مجلس اعلاي شيعيان
مهمتر از همه اينها تشكيل مركزي براي ساماندهي امور كلي شيعيان براي استفاده از حقوق طبيعي و حراست از شخصيت انساني آنان بود. در آن زمان همه طوايف موجود در لبنان براي خود مركزيت و دستگاه رهبري داشتند و بدين وسيله از حقوق خويش دفاع ميكردند. چنان كه طايفه اهل تسنن داراي مجلسي به نام «دارالفتوي» بودند كه رهبري آن را «شيخ حسن خالد» به عهده داشت و طايفه دروزيها براي خود مركز قانوني داشتند و طايفه دروزيها «شيخ عقل» از حقوق آنان پاسداراي ميكرد، مسيحيان و ساير طوايف نيز به همين منوال. در اين ميان تنها شيعيان فاقد تشكيلات و مركزيتي قانون بودند و اين باعث شده بود حتي از حقوق بسيار ناچيزي كه براساس قانون طايفگي به آنان تعلق ميگرفت، محروم بمانند. امام موسي صدر براي گرفتن حقوق قانون شيعيان رهسپار بيروت ميشود و مبارزه وسيعي را در اين خصوص آغاز ميكند. وي تمام نيروي خود را به كار ميگيرد تا يك مجلسي قانوني براي شيعيان آن كشور تشكيل دهد. در حركت نخست، موضوع را به طور جدي با شخصيتهاي بزرگ سياسي، محلي و مذهبي شيعه و غيرشيعه لبنان در ميان ميگذارد و هدف خود را از تاسيس اين مركز براي آنان توضيح ميدهد.
امام موسي صدر در يكي از اين نشستها با حضور شخصيتهاي مختلف مسلمان و مسيحي طي سخنراني مستدل و مبسوطي با عنوان » علل عقب ماندگي مسلمانان « ابتدا به علل فرعي اشاره كرد و سپس علت اصلي و منشاء عقب ماندگي را با استناد به آيات قرآن و روايات اهل بيت و براهين عقلي، تنها در عدم تشكيلات منسجم و عدم تشكيل حكومت مقتدر قلمداد نمود. آنگاه براي احقاق حقوق، سازماندهي و اداره بهتر شيعيان لبنان، به تشكيل مركزي مستقل تأكيد ميكند، اما در اين راه با كارشكنيها و مخالفتهاي فراواني چه از جانب برخي نادانان و چه برخي كه با طرحريزي و هدفمندي سعي در ايجاد مانع داشتند، رو به رو ميشود. به هر رو تلاشهاي پيگير به ثمر نشست. نمايندگان شيعيان در مجلس شوراي لبنان، به پيشنهاد امام صدر طرحي قانوني را به مجلس تقديم كردند كه اين طرح به تصويب مجلس و امضاي رئيس جمهوري لبنان رسيد.
بر اساس اين طرح قانوني، شيعيان توانستند مجلسي را به نام «المجلس الاسلامي الشيعي الاعلي» براي دفاع از حقوق خود تأسيس كنند. پس از گذراندن مراحل قانوني، مجلس اعلاي شيعيان در لبنان با انتخاب هيئتي شرعي متشكل از نه نفر از علماي بزرگ شيعه و هيئتي اجرايي متشكل از 12 نفر به طور رسمي و قانوني شروع به فعاليت كرد و امام موسي صدر به عنوان نخستين رئيس مجلس اعلاي شيعيان انتخاب شد.
پس از آن ايشان در سخناني در جمع اعضاي مجلس اعلاي شيعيان پس از انتخاب به رياست مجلس ميگويد:
"اين برهه زماني كه امروزه در آن به سر ميبريم، در سازماندهي و به تعبيري دقيقتر، تلاش براي سازماندهي شيعيان لبنان خلاصه ميشود." و درباره مجلس نيز ميگويد: "من مايلم گوشزد كنم كه اين مجلس مطلقاً در ميان مسلمانان شكاف ايجاد نخواهد كرد، بلكه وحدت كامل از طريق گفتگو و تفاهم و يكدلي، سادهتر صورت ميگيرد و گفتگو جز در ميان نمايندگان واقعي امكانپذير نيست و مجلس هم راه درست نمايندگي است. به اميد آنكه اين حقيقت بدون هيچ شك و ترديدي فهميده شود. با قلبي گشاده و آغوشي باز براي همكاري اين مطلب را اعلام ميكنيم و آينده، خود بهترين گواه ما خواهد بود."
اهداف مجلس اعلاي شيعيان
امام موسي صدر در سخناني اهداف مجلس را چنين برميشمرد:
"1. اقدام به يك موضعگيري كامل اسلامي چه از نظر فكري و علمي و چه از نظر مبارزه و جهاد
2. تنظيم شئون طايفهاي شيعيان و بهسازي هرچه بيشتر اجتماعي و اقتصادي آنان
3. اقدام اساسي براي جلوگيري از تفرقه ميان مسلمانان و سعي فراوان به منظور وصول به وحدت كامل
4. همكاري با همه طوايف مذهبي لبنان و كوشش براي حفظ وحدت كشور
5. توجه و مراقبت نسبت به مسئوليتهاي ملي و وطني و حفاظت از استقلال و آزادي لبنان و پاسداري از سرزمين و مرزهای كشور
6. مبارزهاي پيگير با جهل، فقر و تخلفات و ستم اجتماعي و فساد اخلاقي
7. ياري و مساعدت و پشتيباني از مقاومت فلسطين و همكاري با دولتهاي مترقي و برادران عرب به منظور آزاد سازي سرزمينهاي غصبشده به دست رژيم اشغالگر قدس."
جنبش محرومان
امام موسي صدر براي سازماندهي، پرورش و آشنا ساختن جوانان به جهانبيني اسلامي و بهرهمندي هرچه بيشتر از اين نيرو براي مبارزه با ستمهاي فرهنگي و اقتصادي و سياسي سازماني را به نام «حركت المحرومين» تأسيس ميكند.
امام صدر خود براي نماياندن خطوط كلي اين حركت چنين ميگويد:
"حركت المحرومين از ايمان به خدا و انسان و آزادي و كرامت انساني سرچشمه گرفته است و هر گونه ستم اجتماعي و نظام سياسي طايفي را برطرف نموده و با استبداد و فئوداليسم و سلطه و تفرقه به مبارزه برخاسته است. حركت المحرومين حركتي است مردمي كه براي سيادت و عظمت وطن و سلامت كشور تلاش و با استعمار و تجاوزات و مطامعي كه متوجه لبنان است، مبارزه ميكند."
جنبش امل
فعاليتهاي حركت محرومين روز به روز گستردهتر و استوارتر ميشد. بخشهاي اداري، تشكيلاتي، عقيدتي و سياسي اين سازمان كار خود را آغاز كرده بودند. در آن هنگام گروههاي چپي و راستي ارتشي براي خود داشتند. از سوي ديگر ارتش لبنان و همچنين گروههاي نظامي ديگر براي حفظ مرزهاي جنوبي لبنان در برابر تهاجم و حملات پي در پي اسرائيل كاري نميكردند. امام موسي صدر در يك سخنراني در اين باره ميگويد:
"دفاع از وطن تنها از وظايف و مسئوليتهاي دولت نيست، بلكه همه افراد وظيفه دارند از كشور، سرزمين و خانه خويش دفاع كنند و اگر حكومت، مسئوليت دفاع از مملكت را انجام نداد، ضرورت دفاع از گردن ملت ساقط نخواهد شد."
از همين رو آموزش نظامي به جوانان آغاز شد. نخستين گروه، هفتاد نفر از دانشآموختگان مدرسه صنعتي جبل عامل بودند. اين آموزشها زير نظر سازمان فتح فلسطيني و در عين البنيه به صورت پنهاني بود. اين آموزشها به مدت هفت ماه مخفيانه ادامه داشت، تا اينكه در يكي از روزهاي به هنگام آموزش ناگهان ميني در دست يكي از مربيان منفجر شد. در اين حادثه دلخراش 27 نفر از اعضاي سازمان شهيد شدند. در پي اين انفجار امام صدر در يك كنفرانس مطبوعاتي تولد سازمان نظامي امل را اعلام كرد.
گفتگو، تفاهم و همزيستي
امام صدر در لبناني زندگي مي كرد كه محيطش با قم و نجف تفاوت بنيادين داشت. اولين خصوصيت لبنان آن بود كه بخشي مهم از جهان عرب بشمار ميرفت. كسي كه مي خواست شيعيان اين كشور را از تيره روزي در آورد، و آنها را مقدم بر ديگران، در سطح ملي، منطقه و جهان مطرح كند، نميتوانست به موقعيت ممتاز خود در جهان تشيع بسنده كند. و امام صدر اين را به خوبي مي دانست.
ملک عبدالله در ديداري كه متعاقباً با خانواده امام صدر داشت، عمق علاقه خود به آن بزرگوار را در قالب اين جمله بيان کرد: "من در تمام سالهاي زندگي، شخصيتي به هوشمندي، وسعت اطلاع، حسن خلق، انسانيت و جذابيت امام موسي صدر نديدم."
امام موسی در فروردين سال 1349 و در حاشيه پنجمين اجلاس "مجمع البحوث الاسلاميه" با جمال عبدالناصر ملاقات کرد. ملاقاتي كه مدت اوليه آن 15 دقيقه مقرر شده بود، بنابر تقاضاي رهبر مصر بيش از دو ساعت به طول انجاميد. عبدالناصر بعد از اين ملاقات مكرراً به علماي اهل سنت لبنان چنين گفت: "كاش الازهر رئيسي چون آقاي موسي صدر مي داشت."
حضور امام صدر در جهان عرب، افزون بر ميادين سياسي، عرصه فكر و انديشه نيز بود. متحدان اصلي امام صدر در جهان عرب، علما و انديشمندان اهل سنت بودند. ارتباط تنگاتنگ امام صدر با اين بزرگان، از همان بدو ورود به لبنان آغاز شد. برجستگاني چون شيخ محي الدينحسن، شيخ حسن خالد، شيخ شفيق يموت، شيخ محمد سليم جلالالدين و شيخ احمد الزين، از ياران اول و كليدي امام صدر در آن كشور بودند. در خارج لبنان نيز فحولي چون شيخ محمد الغزالي، شيخ محمد ابوزهره، شيخ محمد عبدالرحمن بيصار، شيخ حبيب المستاوي و دكتر محمد محمد الفحام، از متحدين اصلي و اراتمندان ايشان بشمار مي رفتند. امام صدر در محافل متعددي با اين بزرگان نشست و برخاست داشت. يكي از عمده ترين اين محافل، كنفرانسهاي اسلامي جهان عرب بود. امام صدر در اغلب قريب به اتفاق اين كنفرانسها، خصوصاً كنفرانسهاي سالانه "الفكر الاسلامي" در الجزاير و "مجمع البحوث الاسلاميه" در مصر، حضوري فعال و سازنده داشت. بطور قطع سخنراني فاضلانه اين بزرگوار تحت عنوان "روح الشريعه الاسلاميه"، كه در تير سال 1352 در كنفرانس تيزي ووزو الجزاير ايراد گرديد، به انضمام مباحثاتي كه متعاقب آن با بزرگان اهل سنت جهان اسلام به عمل آوردند، يكي از زيباترين، صميمي ترين و در عين حال صريحترين نمونه هاي گفتگوي بين مذاهب اسلامي بشمار مي رود. بعد از آن بود كه روزنامه هاي مهم الجزاير، عنوان "النجم المؤتمر" يا "ستاره كنفرانس" را بر ايشان اطلاق كردند. يكي دو سال بعد، دكتر محمد محمد الفحام رنيس وقت دانشگاه الازهر، طي صحبتي با آيت الله محمد واعظ زاده خراساني، امام صدر را در شمار كساني قرار داد كه قرآن كريم در وصفشان فرموده است: "و زاده بسطه في العلم و الجسم"

روز واقعه هشتم شهریور ۱۳۶۰، خیابان پاستور،
ساختمان نخست وزیری

ساعت روی دیوار یك ربع به سه بعدازظهر را نشان می دهد. شورای امنیت كشور امروز جلسه دارد. این بالاترین مرجع تصمیم گیری درباره مسائل امنیتی و سیاسی كشور است. آن هم كشوری كه یك سال و نیم از انقلاب مردمی اش می گذرد و هنوز نظام جدید استقرار كامل نیافته و با مشكلات زیادی دست و پنجه نرم می كند. بخشی از سرزمینش در اشغال ارتش بیگانه است و در یك جنگ نابرابر گرفتار شده است.
اولین رئیس جمهورش به همراه مسعود رجوی سردسته مخالفین حكومت از كشور فرار كرده است. گروه رجوی از آن زمان وارد فاز نظامی علیه نظام شده و به ترور و انفجار روی آورده اند. هر روز حادثه ای در كشور پیش می آید. دو ماه پیش در یك انفجار سهمگین در دفتر حزب جمهوری چندین نفر از مسئولین درجه یك و مدیران برجسته نظام از دست رفته اند. عملا نظام نوپا درگیر جنگی داخلی شده است. درحالی كه یك سال است خاك كشورش مورد تجاوز ارتش تجاوزكار صدام قرارگرفته و بخش وسیعی از مرز كشور از قصر شیرین تا آبادان در اشغال آنها است.
جمعیت چند استان مرزی آواره شهرهای دیگر شده اند. از هر كوی و برزنی در شهرهای ایران جوانانی به سمت جبهه ها می روند تا از وطنشان دفاع كنند. هر روز هم تعدادی از این نیروها به خاك و خون می غلتند. شورای امنیت در این شرایط ناامن و بحرانی تشكیل جلسه داده تا درباره مهمترین مسائل كشور تصمیم بگیرد.اعضای شورا یك به یك وارد سالن می شوند. قرار بود از امروز جلسه رسما زیر نظر دكتر محمدجواد باهنر نخست وزیر اداره شود. اما باهنر این كار را به عهده رجایی گذاشت.
رجایی قسمت بالای میز و باهنر در كنار او سمت چپش نشسته، مسعود كشمیری دبیر جلسه سمت راست مقابل باهنر، تیمسار وحید دستجردی كنار باهنر و بعد از او اخیانی به جای فرماندهی ژاندارمری كل نشسته، در كنار وی به ترتیب تیمسار كتیبه، سرورالدینی معاون وزیر كشور، خسرو تهرانی از اطلاعات نخست وزیری، كلاهدوز قائم مقام سپاه یك طرف میز بودند و طرف دیگر میز تیمسار شرف خواه معاون نیروی زمینی، سرهنگ وحیدی معاون هماهنگی ستاد مشترك، سرهنگ وصالی فرمانده عملیات نیروی زمینی، و سرهنگ صفاپور فرمانده عملیات ستاد مشترك نشسته بودند.
مسعود كشمیری دبیر و منشی جلسه است. تمامی صورتجلسه ها را او می نویسد. اعضای جلسه را هم او دعوت و هماهنگ می كند و سایر كارهای دفتری شورا به عهده اوست. این جلسه هم آمده، ضبط صوت بزرگش را هم آورده است كه مذاكرات را ضبط كند. آن را جلو رجایی و باهنر می گذارد. كسی به فكرش نرسید كه چرا او از ضبط به این بزرگی استفاده می كند. كشمیری مورد اعتماد همه بود. سیری كه طی كرده بود تا به این مقام رسیده بود جای شك و شبهه ای باقی نمی گذاشت. به خصوص كه قیافه حق به جانبی داشت. از ریش محرابی و صورت سرخ و سفیدش روحانیت و نورانیت می بارید. تسبیح اش هم همیشه همراهش بود و برای خیلی كارها استخاره می كرد. همه او را به تشرع می شناختند. در جلسات دعای كمیل او یكی از دعاخوان ها بود و گاه پیش نماز هم می ایستاد. كسی حدس نمی زد كه او از اعضای گروه رجوی و نفوذی در عالی ترین مركز تصمیم گیری یعنی شورای امنیت كشور باشد. به خصوص كه او مواضع تندی علیه آنها داشت و گویا پیشنهادهایی مثل بمباران ایستگاه رادیویی مجاهد داده بود كه اعتماد اطرافیان به او دوچندان شده بود. او یكی دو ماه پس از پیروزی انقلاب كه اوضاع سازمانی نیافته و همه جا به هم ریخته بود، از طرف دفتر نخست وزیری به ارتش معرفی شد تا حفاظت از اسناد و مدارك نیروی هوایی را بر عهده گیرد.
به این ترتیب اسناد طبقه بندی شده نیروی هوایی در اختیار او قرار گرفت. تا همین اواخر در آنجا مشغول بود و بعد از مدتی آنجا را رها كرد و به شورای امنیت منتقل شد. او چنان اعتماد همه را جلب كرده بود كه موقع تردد در نخست وزیری بازرسی بدنی نمی شد و هرچه می خواست می برد و می آورد. آن روز هم كسی متوجه نشد كه كشمیری چگونه آن بمب ساعتی قوی را وارد ساختمان نخست وزیری كرد.
دقایقی از شروع جلسه گذشت. دستجردی گزارش وقایع مهم هفته گذشته را می داد. از جمله كشته شدن سرگرد همتی در اثر تیراندازی یكی از محافظانش كه بحث بود كه این تیراندازی عمدی یا سهوی بوده است. كنار سالن فلاسك چایی گذاشته بودند و هر كس چای می خواست خودش می رفت و چای می ریخت. تردد اعضای جلسه امری عادی بود و درمیان این بحث ها كسی نفهمید كه كشمیری از جلسه بیرون رفته است.
ناگهان صدایی مهیب همراه با شعله های آتش و دود غلیظ قهوه ای همه چیز را به هم ریخت. معلوم نبود چه اتفاقی افتاده است، هر كس دست و پایی سالم داشت به طرف در ورودی می دوید. كارمندان داخل ساختمان سراسیمه این سو و آن سو می دویدند. همه یاد فاجعه هفتم تیرماه گذشته در دفتر حزب جمهوری افتادند و صحنه های دلخراش آنجا جلو چشمشان می آمد. لحظاتی بعد كه دودها فروكش كرد معلوم شد كه چه اتفاقی افتاده است. كسانی مجروح و تكه پاره شده بودند.
رجایی و باهنر كه بیش از همه در معرض بمب قرار داشتند بیشترین آسیب را دیده بودند و اجسادشان اصلا قابل شناسایی نبود. هر كس به فراخور دوری و نزدیكی به آنان دچار سوختگی و جراحت شده بود. اما از بدن كشمیری اثری نبود. حدس زده شد كه او در آتش سوخته و پودر شده است. فردا صبح كه شهیدان حادثه تشییع می شدند او هم جزء شهدای این بمب گذاری محسوب شد و روزنامه كیهان این خبر را اعلام كرد. اما با كمال ناباوری روزهای بعد معلوم شد كه او همان ساعت به فرودگاه رفته و از كشور خارج شده است.
با انفجار نخست وزیری جامعه جنگ زده، در ماتمی جدید فرو رفت، عالی ترین مدیران كشور از دست رفته بودند. تهران تعطیل شد. مردم به خیابان ها ریخته و به عزاداری پرداختند. آنها با شعارهایشان انتقام گیری و مبارزه با تروریسم را از مسئولین تقاضا می كردند. گفته شد بیش از یك میلیون نفر رجایی و باهنر را تشییع كردند.كسی یا گروهی این حادثه را به عهده نگرفت ولی با فرار كشمیری و نشانه های دیگر، همه این فاجعه را كار دار و دسته رجوی دانستند.
رجایی از محروم ترین اقشار جامعه برخاسته بود. سال های نوجوانی كه با مادرش از قزوین به تهران آمد از راه بساط دستفروشی روزگار می گذراند كه همواره در معرض آسیب ماموران شهرداری قرار داشت. از این همین رو بدون اینكه تظاهر كند به فكر محرومان بود و شرایط آنها را درك می كرد. طرح شهید رجایی برای تامین افراد سالخورده روستایی از جمله اقدامات وی بود كه ادامه یافت. او از نوادر كسانی بود كه زندگی و خلقیاتش پس از رسیدن به مقامات عالیه تغییری نكرد و همچنان بر ساده زیستن و ارزش های انسانی تاكید كرده و واقعا بدان ها پایبند ماند.
منابع:
۱ _خاطرات سرهنگ محمد مهدی كتیبه، به كوشش محمدرضا سرابندی، مركز اسناد انقلاب اسلامی.
۲ _سجاد راعی گلوجه، زندگینامه سیاسی شهید رجایی، مركز اسناد انقلاب اسلامی
منبع: شرق

زندگی نامه رازی

فصل اول: طلوع
ابوبکر محمد رازی فرزند زکریا در ماه شعبان سال 285 هجری قمری ؛ 244 خورشیدی در مهد علم و دانش ولادت یافت. زادگاه وی که کتابهای یکی از کتابخانههای عمومی آن در قرن چهارم هجری به ده هزار جلد میرسید شهر ری است که در آن زمان به ملک عالمان و ادیبان و کرسی مجالس علم و ادب وفلسفه شهره بود.
در دوران نوجوانی رازی با موسیقی روحش را پروراند و به طور تخصصی به نواختن نی یا عود پرداخت. سپس به کیمیاگری گرایش یافت. کنجکاوی و میل به دانستن، گرایش رازی به کیمیا برای تحقق رویاها و بلند پروازیهایش را به سوی حقیقتی جهت داد که علم شیمی نام گرفت.
رازی حدوداً 40 ساله بود که برای درمان التهاب چشمانش که ناشی از کار با مواد شیمیایی و بخارات آنها بود نزد طبیب رفت و در همانجا بود که وقتی با 500 دینار هزینهی تحمیل شده مواجه شد تصمیم به مطالعهی طب گرفت. ( مسلم بدانید اگر رازی در روزگار ما میزیست علاوه بر طب، یادگیری مکانیک خودرو، تعمیر تلفن همراه، نصب هرگونه سخت افزار و نرم افزار رایانهای و ... را نیز مجدانه پیگیری مینمود.)
رازی برای رسیدن به کیمیای طب ابتدا پیشنیازهایی را در همان ری فراگرفت از جمله؛ ریاضیات، اخترشناسی، مقدمات فلسفه و ادب ( که بسیار جالب توجه و آمورزنده است.)
از آنجا که روحیهی کمال طلبانهی ایدآلگرایانهی ایرانیان در رازی نیز وجود داشت برای تحصیل علم رهسپار بغداد شد تا در بهترین دانشگاه پزشکی زمان خود که به دست ایرانیان ساخته شده بود و اداره میشد طب بیاموزد و در همان بغداد به کمال طب دست یافت و از این رو به ریاست بیمارستان معتضدی بغداد منتسب شد.
سپس به زادگاه خود بازگشت و کار طبابت را در کنار تربیت دانشجو، تالیف کتاب و ادارهی بیمارستان ری دنبال کرد و با دلسوزی و ملاطفت نسبت به فقرا و بینوایان بر خلاف پزشکان هم عصرش که وقت خود را صرف درمان امرا و پادشاهان مینمودند، تلاش میکرد تا به درمان مردم عادی بپردازد و برای بیماریهای آنها راه علاج بیابد.
فصل دوم: درخشش
رازی را میتوان بنیانگذار شیمی نوین دانست چراکه رازی از نخستین افرادی است که مواد را در دو گروه فلز و شبه فلز تقسیم بندی کرد.
رازی همچنین در سیستماتیک نیز صاحب نظر بوده است و اجسام را در 3 دستهی جمادی، نباتی و حیوانی تقسیم بندی کرده است.
علاوه بر کشف الکل و جوهرگوگرد توانست از ترکیب مس با سرکه، زنگار ( استات مس) تهیه کند و از آن به عنوان مادهی ضدعفونی کننده استفاده کند. از دستاوردهای وی روشی است که برای تهیهی اسید کلریدریک و اسیدهای دیگر به کار میبرد و در آن از اثر دادن باز بر نمک آن اسید استفاده میکرد. تهیهی اسید سیتریک از نارنج و آرسنیک از زرنیخ و کاربرد آن به عنوان مرگ موش از دستاوردهای دیگر رازی است.
اگرچه رازی در درمان بیمارهایش، درمان دارویی را به عنوان آخرین ابزار درمانی به کار میبرد و تلاش میکرد تا با رژیم درمانی بیمار را نجات دهد و در این زمینه نیز خود میگوید که: « هرگاه طبیبی موفق شد بیمارش را با غذا درمان کند به کمال پزشکی رسیده»، اما وی نخستین پزشکی است که به تهیهی داروهای آلکالوئیدی میپردازد و بعد از آزمایش آنها روی نمونههای غیر انسانی از این داروها نیز به موقع و به جا در درمان بیمارانش بهره میگیرد.
رازی به دنبال مطالعاتش بر روی آبله مرغان توانست برای نخستین بار ایمنی اکتسابی را تعریف و توصیف کند. در مورد این بیماری به این نتیجه رسید که: « زمانی که فردی به این بیماری مبتلا میشود میتواند آن را به فردی دیگر منتقل کند و اگر از آن نجات یابد بار دیگر به آن مبتلا نخواهد شد.»
در آموزش پزشکی رازی با روی آوردن به تشریح جانورانی نظیر میمون و خرگوش شیوهای نوین را بنا نهاد.
از دیگر ابداعات جالب توجه رازی در پزشکی استفاده از پنبه است. وی برای جلوگیری از ایجاد زخم در بیماران مبتلا به آبله از آن استفاده کرد و آن را برای مراقبت از چشم ، گلو ، پلک، گوش و بینی توصیه کرده است.
در زمینهی اداره و مدیریت بیمارستان یکی از نوآوریهای وی تاسیس بخش بیماران روانی در بیمارستان معتضدی بغداد بوده است.

زكریای رازی ، اعجوبه ی علم پزشكی

ابوبكر محمد بن زكریای رازی فیلسوف و عالم طبیعی و شیمی دان و پزشك بزرگ ایران عالم اسلامی و ملقب به جالینوس المسلمین از مفاخر مشاهیر جهان و یكی از نوابغ روزگار قدیم است. تولد او در اوایل شعبان سال 251 هجری در ری اتفاق افتاد و در همین شهر به تحصیلات خود در فلسفه و ریاضیات و نجوم و ادبیات پرداخت و بعید نیست كه او به تحصیل علم كیمیا نیز در ایام جوانی توجه داشته است .
توجه و اشتغال وی به علم طب بعد از سنین جوانی و بنابر قول ابوریحان بیرونی پس از مطالعات و تجارب آن استاد در كیمیا جلب و عملی شده و نتیجه عارضه ای بوده كه در چشم وی از تجارب كیمیاوی پدید آمده بود .
نوشته اند كه رازی در سی سالگی به بغداد رفت و چون بر بیمارستان مقتدر عباسی گذر كرد به طب دلبستگی یافت و به تحصیل این علم پرداخت و چون در آن چیره دست شد، به ری بازگشت و به خدمت منصوربن اسحاق حاكم ری در آمد و سرپرست بیمارستان ری شد. بعدها به بغداد رفت و ریاست بیمارستان مقتدر را بر عهده گرفت و شهرت وی در بغداد به جایی رسید كه سابقه نداشت.
محل و تاریخ وفات محمد رازی به درستی مشخص نیست ؛ بیرونی وفات او را در ماه شعبان سال 313 هجری نوشته و تعداد تالیف های وی را بیش از پنجاه و شش كتاب و رساله دانسته است.
از مهمترین آثار او یكی «الحاوی» است كه به نظر برخی از «قانون» ابن سینا مهمتر است. این كتاب چند قرن مورد مطالعه ، مراجعه و بلكه تنها كتاب اصلی درسی طب به شمار می رفته است. الحاوی دائره المعارفی بوده كه اكنون تمام آن در دست نیست.
محمد رازی این كتاب را به صورت یادداشتهای متعددی تهیه كرده بود و بعد از مرگ وی به دستور ابن عمید از روی یادداشتهای او كتاب را استنساخ و تنظیم كردند. مقدار زیادی از نتایج آزمایشها و مطالعات رازی در این كتاب جمع است.
اثر دیگر رازی «طب المنصوری» است كه به نام منصور بن اسحاق حاكم ری تالیف و تنظیم شده است. طب المنصوری و برخی از رساله های طبی دیگر محمد رازی به زبان لاتین ترجمه و چاپ شده و مورد استفاده اروپاییان بوده است.
كتاب «من لا یحضره الطبیب» اثر دیگر وی ، شامل دستورهای ساده برای معالجات گوناگون است.
در علم كیمیا باید رازی را سرآمد دانشمندان اسلامی دانست. از كارهای مهم او كه متكی به آزمایشهای متعدد بوده، كشف جوهر گوگرد (اسید سولفوریك) و الكل است.
محمد رازی كتابهای متعدد در كیمیا به رشته تحریر در آورده است كه از آن جمله «كتاب الاكسیر» و «كتاب التدبیر» را باید نام برد. رازی در پایان عمر به سبب كثرت كار و مطالعه نابینا شد.
این فیلسوف و پزشك نامی ایران علاوه بر علم وسیع كیمیا و طبابت ، در فلسفه نیز دارای تحقیقات عمیقی است كه مورد توجه و اهمیت می باشد. از كتابها و آثار فلسفی او اكنون جز تعداد معدودی در دست نیست، ولی آنچه از فهرست بیرونی و سایر مآخذ بر می آید، وی كتابهای متعدد در كلیات مسایل طبیعی و منطقیات و ما بعدالطبیعه داشته است كه عبارتند از كتابهای: سمع الكیان الهیولی الصغیر و الهیولی الكبیر. (ابن ندیم: كتاب الهیولی المطلقه و للجسم محركا من ذاته طبعا – فی العاده – المدخل الی المنطق – كتاب البرهان – كیفیه الاستدلال – العلم الالهی علی رای سقراط العلم الالهی الكبیر فی الفلسفه القدیمه – رساله در انتقاد اهل اعتزال – قصیده الهیه – الحاصل فی العلم الالهی – الشكوك علی ابرقلس – ردنامه فرفوریس به انابون المصری – النفس الصغیر – النفس الكبیر – الطب الروحانی - فی السیره الفلسفیه – امارات الاقبال الدوله و چند رساله دیگر فلسفی كه در رد بر مخالفان خود در مسئله قدم هیولی و لذت و معاد و ناقدان خود بر علم الهی .
كتاب دیگری نیز در رد نبوات و در نقض ادیان داشت به نام «فی النبوات» و شاید برای تكمیل اقوال خود در همین كتاب، كتاب معروف دیگر خود را به نام «حیل المتنبین» مشهور به «مخاریق الانبیاء » نگاشته بوده است.
محمد رازی علاوه بر تالیف های فلسفی، شروح و جوامعی هم از آثار متقدمین مانند ارسطو و افلاطون داشت. از افلاطون رساله طیماوس را شرح كرد و از ارسطو جوامعی در منطق چون جوامع قاطیقوریاس و انالوطیقا ترتیب داد و نیز كتابی در منطق به روش و با اصطلاحات متكلمین اسلام تدوین كرد.
رازی نه فقط در طب به تجربه دست می زد ، بلكه آزمایش را در كلیه مباحث علوم طبیعی ضروری می دانست. وی آزمایشهای شیمیایی خود را با چنان دقتی تشریح و توصیف كرده كه امروزه هم هر شیمی دانی می تواند عیناً آن را مجددا آزمایش كند . رازی مواد شیمیایی را طبقه بندی كرد، در باب " وزن مخصوص " تحقیقاتی به عمل آورد. وی نخستین كسی است كه كلیه اشیای عالم را به سه طبقه حیوانات، نباتات، جامدات تقسیم كرده است.
مسعودی در كتاب التنبیه و الاشراف گفته است كه: رازی در سال 310 هجری كتابی در سه مقاله راجع به فلسفه فیثاغوری نگاشت و بعید نیست این توجه به فلسفه فیثاغوری جدید نتیجه تعلم رازی نزد ابوزید بلخی بوده باشد كه از شاگردان " كـَندی " و متوجه فلسفه فیثاغوری جدید بود.
اهمیت محمد رازی در فلسفه بیشتر از آن جهت است كه او خلاف بسیاری از معاصران خود در فلسفه ، عقاید خاصی - غالباً مخالف با آراء ارسطو - داشته است.
محمد رازی در ما بعدالطبیعیه معتقد به وجود پنج قدیم بود یعنی خالق نفس كلی – نفس كلی – هیولی اولی- مكان مطلق یا خلاء – زمان مطلق یا دهر – چنانكه ابوریحان بیرونی هنگام نقل قول رازی در قدمت پنج چیز گفته است كه: وی اعتقاد خویش را به قدماء خمسه از یونانیان گرفته، اما ظاهر امر آنست كه محمد بن زكریای رازی در این باب از معتقدات فلسفی ایرانیان استفاده كرده است. ابن جحزم در كتابی كه بر رد كتاب العلم الالهی محمد رازی نوشته بود این اعتقاد رازی را كه به نظر او از مجوسان گرفته بود رد كرد.
اصول معتقدات رازی در اخلاق از همه جا بهتر در كتاب سیره الفلسفیه و كتاب الطب الروحانی آمده است. وی در اخلاق معتقد به زهد و ترك و انزوای از خلق نیست. در آغاز رساله سیره الفلسفیه به كسانی كه او را در معاشرت با خلق و تصرف در وجوه معاش سرزنش كرده اند تاخته و زندگی خویش را علی الخصوص با اعمال (پیشوای خود ) سقراط مقایسه كرده است كه از روش كلبیون اعراض نموده و در حیات اجتماعی شركت جسته و در عین آنكه در زندگی خصوصی طریق قناعت پیش گرفته بود از مواجهه با عامه و با ملوك و بیان حق با الفاظ روشن امتناعی نداشت. فرد باید از انهماك (كوشیدن در كاری) در شهوات دوری جوید و از هر چیز به مقداری كه از آن چاره نیست یا به مقداری كه جالب المی بیشتر از لذت حاصل از آن نباشد بهره برگیرد. مبنای اخلاق در فلسفه رازی بر اصل لذت و الم استوار است و او در این باب عقایدی خاص دارد. به عقیده رازی لذت امر وجودی نیست و عبارتست از بازگشت به حالت طبیعی بعد از خروج از آن و یا خلاص از الم.
در صورتی كه در نظر ارسطو لذت امری وجودی است. ناصر خسرو قبادیانی گفته است:
«قول محمد زكریای آنست كه گوید لذت چیزی نیست مگر راحت از رنج، و لذت نباشد مگر بر اثر رنج، و گوید چون لذت پیوسته شود رنج گردد.
من از این زندگی یك نهج آزرده شدم قند اگر هست نخواهم كه مكرر گذرد
(ایرج میرزا)
و گوید حالی كه آن نه لذت و نه رنج است، آن طبیعت است و آن به حسن یافته نیست.»
محمد رازی خود در الطب الروحانی در باب لذت و الم بحث مفصلی دارد و علاوه بر این تالیفی ویژه به نام لذات عقیده خویش آورده است.

مبانی رازیولوژی نوین

دیباچه
هر سال در روز 5 شهریور که به نام روز بزرگداشت رازی نامگذاری شده از کشفهای وی در علم شیمی و داروسازی و خدمات وی در زمینهی پزشکی و طب صحبتهای زیادی میشود و به لطف سخنرانیها و مقالاتی که در وصف و مدح فعالیتهای وی انجام شده است، کمتر کسی است که نداند رازی در طی تلاشهای کیمیاگرانهاش موفق به تهیهی الکل از تقطیر شراب شد و یا با قرار دادن کانی پلیت در قلیا، اسید سولفوریک بدست آورد و همچنین از خدمات طبی و درمانی رازی به خلق و دستاوردهای پزشکی وی که بعدها در اروپا به آنها توجه ویژهای شد و نگارش کتاب «المنصوری» در باب طب و تشریح، که به عنوان یک کتاب پزشکی ارزشمند در دانشگاههای اروپایی تدریس گردید، مطلع نباشد. هرچند که ممکن است افراد کمتری بدانند که وی اولین کسی بود که توانست تفاوت بین آبله و سرخک را آشکار کند و آن دو را به عنوان دو بیماری میکروبی مجزا تبیین کند و یا از روشهای جراحی وی برای درمان سنگ کلیه و مثانه آگاه باشند، با این حال با افتخار و غرور از رازی قرن سوم به عنوان نابغهی ایرانی و مسلمان یاد میکنیم که اولین الگوهای مطالعاتی شیمی و داروسازی را، که کشورهای پیشرفته هماکنون به کار میبرند، ارائه کرده است و چون رازی دین ایران و ایرانی را به پیشبرد مسیر علم بهجا آورده است ادامهی راه رازی را به سایرین محول میکنیم.
اما به راستی آنچه که باید گرامی داشته شود رازی در مقام یک کاشف و طبیب و دانشمند نیست. بزرگداشت رازی، بزرگداشت انسانی متفکر و صاحب اندیشه است که آنچه پیشینیان به عنوان علم طب به نسل او ارائه کرده بودند را به طور مطلق نپذیرفت و منتقدانه به اصلاح آنها پرداخت و با نگارش کتاب «شکوک» روشهای درمانی غلط گذشته را برشمرد.
آنچه که رازی را از دیگر کیمیاگران هم عصرش متمایز ساخته، منتهی شدن نتیجهی آزمایشاتش به کشف الکل و آرسنیک نبود، بلکه تلاش و ممارست وی بود، تا حدی که حتی وقتی سلامت چشمانش را هم از دست داد از راهش باز نماند و روحیهی منعطف و نقد پذیرش بود که باعث شد زمانی که برای درمان چشمانش نزد طبیب رفت و مجبور به پرداخت مبلغ 500 دینار حق ویزیت شد دریابد که «کیمیای واقعی علم طب است نه آنچه که وی انجام میدهد» و مسیر جدیدی را با شروع مطالعات در زمینهی طب در پیش گیرد.
علم رازی نبود که او را در پزشکی سرآمد کرد، بلکه احساس مسئولیت و دلسوزی وی بود که سبب میشد مراحل درمانی بیمارانش را پیگیری کند و تا بهبودی کامل آنها با ایشان همراه باشد.
رازی قرن سوم، استاد روشنفکری امروزی بود که برای انتقال اطلاعات خود به نسل بعد تمام قوا و سلامتش را در تألیف 184 عنوان کتاب در زمینههای گوناگون بهکار برد و در این راه بیناییاش را فدا کرد، اما باز نایستاد و زمانی که دستش دیگر قادر به نوشتن نبود، دست دیگران را به یاری گرفت. همچنین با اقدامی هوشمندانه به «ابن ندیم» دستور داد تا از تألیفاتش فهرستی تهیه کند تا دسترسی دانشجویان به کتابها آسان گردد.
رازی مدیری بود که در بها دادن به نیروی جوان بسیار امروزیتر از مدیران امروزی عمل میکرد و در بیمارستان ری، که مدیریت و ریاست آن را به عهده داشت، به دانشجویان و پزشکان جوان مسئولیت معاینه و درمان بیماران را واگذار میکرد و در صورتی که از عهدهی تشخیص و درمان بیماری برنمیآمدند، خود وارد عمل میشد و به آنها یاری میرساند؛ چراکه اعتقاد و گفتهاش این بود که :
«اگر همه بتوانند از استعدادهای خود بهره بگیرند، دنیا همان بهشت موعود میشود که همه میخواهند».
بزرگداشت رازی، بزرگداشت «فکر خلاق» است. درست است که روش رازی در تعیین مکان مناسب برای تأسیس بیمارستان معتضدی بغداد، که در آن از مقایسهی زمان فساد گوشت در دو مکان به عنوان معیار انتخاب استفاده کرده بود، امروزه بدوی است و کارایی ندارد، اما اینگونه خلاق فکر کردن است که همیشه به کار میآید.
آنچه که رازی را برای انسان قرن بیست و یکم و همهی اعصار، ارزشمند میسازد علم قرن سومی رازی نیست، ارزش رازی نگاه نوین وی و اندیشهای است که منتهی به این علم شده است و آنچه که ما باید از این استاد بزرگ سرمشق بگیریم، راهی است که او در علم و عمل داشته است.
در زندگی این دانشمند اندیشمند سرمشقهای خوبی برای ما وجود دارد از این رو در ادامه به شرح مختصری از آن میپردازیم:
معرفی یکی از آثار بازیافته ی محمد زکریا رازی و نکته
ای درباره زندگی او

در فهرست ها و کتاب های تاریخ طب و فلسفه برای محمد بن زکریا رازی ، پزشک بلند قدر ایرانی ، رسائل و کتاب های بسیاری یاد گردیده و از آن میان تنها تعدادی اندک از آثار طبّی و فلسفی او تاکنون به دست ما رسیده و فقراتی از آراء او را نیز که شاید نقل به معنی شده باشد در کتاب ها یافته ایم.
یکی از آثار پر ارج او رساله ایست درباره داء خفی. این رساله در فهرست ابن ندیم ،عیون الانباء فی طبقات الاطباء ( چاپ اول مصر، ج 1- 7 ، صص 320 ) ، فهرستکتب رازی تألیف بیرونی(2) ذکر شده(3) اما تاکنون نسخه ای از آن به دست ما نرسیده و در فهرست کتابخانه ها نشانی از آن نیامده بود.
آقای دکتر نجم آبادی که سال هاست درباره ی زندگی و آثار رازی و تاریخ پزشکی تحقیق می کنند ، پس از ذکر نام رساله نوشته اند: «از عنوان فوق مستفاد می شود که در باب ابنه و درمان آن است. به شخصه آن را تا به حال ندیده ام.»
این بنده چند ماه پیش هنگامی که کتب اهدایی مرحوم سید محمد صادق طباطبایی را در کتابخانه مجلس برای فهرست کردن، بر طبق معمول، بررسی و مطالعه می کردم به مجموعه ای نفیس دست یافتم که همه رساله های موجود در آن نفیس و برخی از آنها نایاب و یا کمیاب اند.
یکی از رساله های این دفترچه رساله ی نادر محمد زکریای رازی است دربارهداء خفی.
ما در این مقاله نخست درباره ی این رساله سخن می گوییم و سپس به معرفی دیگر رسائل این دفتر و بیان مشخصات آنها می پردازیم.
این رساله از دو نظر دارای اهمیت فراوان است:
الف. یکی از آثار بازیافته و مهم پزشک بلند قدر ایرانی است. زیرا همان طور که در آغاز مقاله عرض شد تاکنون از این رساله رازی جز نامی(4) نمی دانستیم و تنها نسخه ی این رساله که از وجود آن اطلاع داشتیم ( به جز نسخه ی ما ) نسخه ایست که در قرن ششم مورد مطالعه ی اسعد بن الیاس پزشک قرار گرفته و در کتاببستان الاطباء(5) خود از این رساله مطلبی نقل کرده که هم زندگانی رازی را برای ما روشن تر ساخته و هم خود سندیست قاطع برای صحت نسبت این نسخه ی ما به او و اثبات این که این نسخه همان رساله یداء خفی محمد بن زکریا است.
دیگر اهمیت این رساله از نظر مطالب و محتویات است. رازی در این رساله، بیماریی را یاد کرده، که از نظر مردم، در شمار بیماری های هزل آمیز و اصولاً سوژه ای فکاهی است ( و نگارنده برای رعایت همین نکته به آقای محیط اقتدا کرد و نام صریح آن را نیاورد ) وی این بیماری را از نظر علم پزشکی کاملاً قابل توجیه دانسته و نشان ها و عوامل آن را یاد کرده و در ضمن استدلال علمی و بیان عوامل بیماری مزبور به یکی از مسائل پزشکی اشاره کرده که اکنون جزء تازه ترین پدیده های طب مترقی به شمار است؛ و این مسئله «امکان مرد شدن زن ها و زن شدن مردها است. بدین بیان که به بعضی از مردان، مرد کامل نیستند و آنان را می توان تبدیل به زن کرد و همچنین به عکس.
البته رازی راهی برای عملی ساختن این نظر نشان نداده و داوری درباره ی درست یا نادرست بودن استدلال های وی در این رساله نیز بر عهده پزشکان است. اما مسلم آن است که اصل نظر علمی رازی در این باب همچون ابسرواسیون و برخی دیگر از افکار علمی که از ابتکارات اوست و هنوز همچنان همپای پزشکی جدید گام برمی دارد، جزء آثار جاویدان نبوغ این طبیب و دانشمند بزرگ است.
ب. اهمیت بیشتر این رساله از نظر تاریخی است. رازی در این رساله در ضمن سخن درباره ی امکان تبدیل جنس زن و مرد و این که بعضی از زنان و مردان تکامل نیافته اند، و زنان یا مردان تکامل نیافته نشان هایی از جنس مخالف با خود دارند، می گوید: « من خود زنی ریشدار دیدم که از کردستان برای تماشای معتضد آورده بودند.» این گفته رازی ثابت می کند که او در عهد خلافت معتضد در بغداد بوده و ما می دانیم که معتضد در 279 خلیفه شد و در 289 هـ. ق درگذشت. نتیجه آن است که رازی در بین سال های 279- 289 در بغداد بوده و این خود بسیاری از سخنان را درباره ی زندگی رازی قابل تردید می سازد، بخصوص گفته ابوریحان را که تاریخ تولد او را در 251 می داند و نیز داستان معروف که آغاز تحصیل او پس از 40 سالگی بوده است.
ولی به عقیده این بنده، تنها بودن رازی در بغداد، در سال های 279- 289 که مقتضای نوشته خود اوست، در این رساله نمی تواند در مقابل عقاید گوناگونی که درباره ی زندگی وی ابراز شده، راهنمای روشنی برای ما باشد؛ مگر این که بدانیم وی هنگامی که به بغداد رفت در آغاز تحصیل طب نبود بلکه بدان پایه از شهرت در طب نایل آمده بود که به ریاست بیمارستان معتضدی برگزیده شود و یا اصولاً برای این سمت و یا برای بنای بیمارستان(6) ( اگر عضدی در نقل ابن ابی اصیبعه را به گفته آقای محیط محرّف معتضدی بدانیم ) دعوت شود.
برای اثبات این مطلب نیز سندی معتبر در دست است. ابن ابی اصیبعه و قفطی نقل کرده اند که رازی پیش از سفر به بغداد ریاست مارستان [= بیمارستان] ری را داشت. (7)
بنابراین یا باید تولد رازی را از 240 نیز زودتر بدانیم و یا معتقد شویم که رازی در کودکی به درس طب پرداخته و حتی در کودکی نبوغ یافته و در آغاز جوانی و شاید در حدود 30 سالگی و یا 25 سالگی به ریاست مارستانِ ری برگزیده شده، و تصور می کنم اشکال احتمال دوم بیشتر باشد. زیرا علاوه بر این که نبوغ وی در جوانی نقل نشده، مسلّم است که وی قبل از پرداختن به تحصیل ، به برزگری و کیمیاگری و شاید به رشته های دیگر پرداخته بوده.
چون مقصود نگارنده در این مقاله تنها معرفی نسخه ی یکی از آثار رازی است نه بحث در ترجمه و زندگی او، و آنچه سخن رفت به خاطر خصوصیت نسخه ی مزبور و از آن روی بود که با معرفی کامل نسخه بستگی داشت، در اینجا از اطاله کلام عذر می خواهم و به معرفی اجمالی دیگر نسخ موجود در این مجموعه ی گرانبها می پردازم:
این مجموعه دفتریست به قطع: 5/23 × 15 که همه رساله های موجود در آن به یک خط و در اواخر قرن دهم هجری نوشته شده.
معرفی دیگر نسخ ضمیمه رساله ی داء خفی
دفتری که رساله ی داء خفی رازی در صفحه 123 – 125 آن نوشته شده دارای 238 صفحه و همه ی آن به جز صفحه ی 126- 162 به خط نسخ تحریری سالک الدین محمد حموی و صفحات 126- 162 به خط محمد امین پسر محمود دستجردانی نوشته شده اند.
صفحاتی که به خط محمد امین است در 993 هـ . ق پایان یافته، اما رساله هایی که به خط سالک الدین است، برخی در 1000 و برخی در 999 و برخی دیگر در 993 و یا 992 کتابت شده. سالک الدین در ذیل یکی از رساله ها ( رساله ی افیونیه صص 70) نام خود را چنین آورده: مؤید الحموی سالک الدین محمد.
این دفتر در خاندان محمد حموی دست به دست گشته و در 1102 در دست یکی از نوادگان وی بود و او در پشت نخستین برگ دفتر چنین نوشته است:
« أنا تراب أقدام العارفین، راجی عفو ربّ العالمین، ابن ابن ابن الحموی السعدی الانصاری ، محمد المدعّو بسالک الدین 1102».
در ذیل رساله ی فصد (صص 113) حموی کاتب، از حمله ی ترکان به شهر یزد یاد کرده. متن نوشته اش این است: « تمت الرسالة – سنة 992 حین نزول الاتراک السفاک الناپاک ببلدة یزد فی ( یا ) من ابرقوه. خذلهم الله تعالی و قهرهم و ابتلاهم بأصعب البلاء.»
از جمله یادداشت های جالبی که در این دفتر هست یادداشتی است درباره ی چای. خط این یادداشت شبیه خط نسخه ها نیست و به نظر می رسد که در قرن 11 نوشته شده. آنچه مسلم است در وقتی بوده است که هنوز چای در ایران حتی برای درمان هم معمول نبوده و از این یادداشت پیداست که هنوز ( در هنگام یادداشت ) اکثر مردم از وجود چای و نام آن بی اطلاع بودند.
صاحب یادداشت که گویا خود ذوق پزشکی داشته از « چای ختایی » به عنوان یک داروی شگفت انگیز یاد کرده و به توصیف شکل و مزه و خواص و طریق استعمال آن پرداخته.
متن یادداشت مذکور چون خالی از فایدت نیست خاصه که نمونه ی یک نثر شیرین و صحیح فارسی است ( البته با حفظ رسم الخط آن ) در اینجا می آوریم:
« از جمله ادویه ی غریبه که اسم آن در کتب صیدنه مذکور نیست و اگر هست اهل زمان را بر آن شعور نه ، دوائیست که از ختا ( کذا ) می آورند و مسمی است به چای ختایی و آن برگ درختی است که در حالت تازگی شبیه است به برگ درخت سیب و در طعم آن عفوصتی فی الجمله هست و در دفع فضول از معده مدخل تمام دارد و زعم فقیر آنست که طبیعت آن معتدل مایل به حرارتست و اعضای رئیسه را مقوی بود و ناقهان را به غایت مفید بود. و اصلاح احشا بکند فی الجمله جماعتی را که شره ایشان در اکل غالبست به غایت موافق است و طریق استعمال آن چنانست که کمابیش دو سه مثقال در دیگ تازه ی قلعی یا سنگی و مقدار دو رطل آب بر سر آن ریزند و به آتش آهسته بجوشانند تا به نصف باز آید و آب آن رنگ نارنجی پیدا کند. آن را در کرباسی پاکیزه بپالایند و نیم گرم چند قدح از آن بر بالای طعام بیاشامند بی آنکه شیرینی اضافه ی آن کنند.
از شخصی ثقه که دو مرتبه سفر ختا کرده بود استماع افتاد که انواع چای مختلف است و نزد ختائیان بغایت عزیز و مکرم است. چنانچه ( کذا ) نوعی از آن باشد که یکمن آن را به یک مثقال نقره فروشند و نوعی هست که مثقالی [ از] آن را به مثقال نقره برابر می کنند.
از مسافری که از ماوراء النهر آمده بود مسموع شد که چای برگ نباتیست که هر سال می کارند و ساق آن مانند نیلوفر و لبلاب بر درخت و چوب می پیچد و چنین استماع افتاد که تخم آن را به جهت نواب اعلی بر سبیل تحفه آورده اند.»
نکته ای که از سطر آخر یادداشت مزبور استفاده می شود در خور تأمل است. زیرا نشان می دهد که تخم چای در زمان صفویه به ایران آمده است.
در این دفتر 15 رساله ی نادر طبی است که در این جا با اختصار از آنها نام می بریم:
1. رساله ی فارسی افیونیه ی محمود بن مسعود ( قطب الدین شیرازی ) ( م 710) ( صص1 – 70)
2. بدیعات اختیاری فارسی – در حل مشکلات اختیارات بدیعی(8) ( صص 74 – 102)
3. گفتار ابن التلمیذ در فصد عربی ( صص 102- 112)
4. گفتار ابن سینا در نبض ، عربی ( صص 114- 123)
5. رساله ی داء خفی محمد بن زکریا رازی ، عربی ( صص 123 – 125)
6. رساله ی هندباء(9) از ابن سینا ( درباره ی کاسنی ) عربی ( صص 126- 129)
7. رساله ای درباره ی عمر داروهای مفرد و مرکب از زهری اندلسی ، عربی ( صص 129 – 130)
8. در قوانین پزشکی بکار بردن داروهای قلبی از نجیب الدین سمرقندی ، عربی ( صص 130- 131)
9. گفتاری در اثبات وجود منی برای زن ، عربی ( صص 135- 151)
10. رساله ای جالب درباره ی قوانین داروشناسی ، عربی ( صص 135- 151)
11. رساله ای منقول از بقراط درباره نشان های مرگ ، عربی ( صص 151- 153)
12. رساله ای درباره ی حفظ الصحة ، عربی ( صص 153- 162)
13. رساله ی سکنجبین از ابن سینا (10) ، عربی ( صص 163-166)
14. لذة السامع فی منتخب الخواص و المنافع ، عربی ( صص 168- 176) این رساله ناقص است.
15. رساله در اصول ترکیبات تریاق فاروق ( صص 178-238) از کمال طبیب شیرازی. وی این رساله را برای شاه نعمت الله ولی نوشته.
پی نوشت ها
1. مجله ی وحید ، سال دوم ، دی 1343، صص 80- 78 ؛ همان ، اسفند 1343، صص 16-14.
2. صص 96، به نقل از پول کراوس در فهرست کتب رازی از بیرونی.
3. یونسکو خلاصه ای از این فهرست را به ضمیمه متن السیرة الفلسفیة رازی و ترجمه عباس اقبال و ترجمه مقدمه پول کراوس و به ضمیمه احوال و آثار رازی به کوشش آقای دکتر مهدی محقق انتشار داده است.
4. نام رساله در مدارک مزبور با اختلاف یاد شده: بیرونی و ابن ندیم رساله فی علاج ... یا علاجات ...، خزرجی و اسعد بن الیاس رساله فی ... آورده اند.
5.بستان الاطباء، تألیف اسعد بن الیاس شامی از پزشکان قرن ششم نخست مسیحی بود و سپس مسلمان شد و در 587 درگذشت. (معجم الاطباء ذیلعیون الأنباء، صص 135- 136).
نگارنده اطلاع خود را بر وجود مطلب مزبور در بستان الاطباء رهین لطف آقای محیط طباطبایی است. ایشان که در باب زندگی محمد بن زکریای رازی تحقیقات دقیق و سودمندی دارند، نوشته بستان الاطباء را برای نگارنده فراهم آوردند و در مقاله ی ممتع خود به فایده مهم تاریخی آن اشارت کردند. به دست آمدن این نسخه مژده ای است برای معظم له و همه دانشمندانی که درباره ی سرگذشت و زندگی محمد بن زکریا تحقیق می کنند.
6. عیون الانباء ، ج 1، صص 310 ، چاپ اول.
7. عیون الانباء ، ج 1، صص 310 ، چاپ اول و تاریخ الحکماء.
8. نگاه کنید به : فهرست مجلس ج 6 ، صص 131
9. فهرست دانشگاه، ج 4 ، صص 813 و فهرست مجلس تألیف نگارنده ، صص261- 263؛ مؤلفات ابن سینا ، دکتر مهدوی ، صص 253-255،
10. مؤلفات ابن سینا ، صص 123.

خورشيد بيغروب

گرچه رازي در سال 304 خورشيدي؛ 313 هجري قمري در زادگاهش چشم از جهان فروبست اما خورشيد نبوغ رازي با آثار ماندگارش هميشه بر تاريخ علم ميتابد. رازي مؤلف و پژوهشگر پرکاري بود. طبق فهرستي که ابوريحان بيروني در کتاب « فهرست کتب رازي » ارائه کرده 184 عنوان کتاب در زمينههاي مختلف است که 56 کتاب مرتبط با طب، طبيعيات، 33 كتاب؛ منطق، 7 كتاب؛ رياضيات و اخترشناسي، 10 كتاب؛ تفسير و تخليص كتابهاي فلسفي و پزشكي ديگران، 7 كتاب؛ علوم فلسفي و تخميني، 17 كتاب؛ ماوراءالطبيعه، 6 كتاب؛ الهيات، 14 كتاب؛ كيميا، 22 كتاب؛ كفريات، 2 كتاب و فنون مختلفه، 10 كتاب.
با ذکر برخي از تاليفات وي اين فصل را به پايان ميبريم به اميد آنکه شما فصلي نو در تاريخ علم بگشاييد.
1. جامع کبير ( الحاوي ) : اين کتاب بزرگترين دانشنامهي پزشکي است. رازي در آن نظريههاي پزشکي طبيبان پيش از خود را باذکر منبع و بدون تغيير گردآوري کرده است. ابوعلي سينا در تاليف قانون از اين کتاب بهرهي فراوان برده است. اين کتاب در 1297 ميلادي به لاتين ترجمه شده و بارها در اروپا تجديد چاپ گرديد و جز کتابهاي دانشکده پزشکي پاريس در 1395 بود.
2. الکناش منصوري: زماني که رازي به در خواست ابوصالح منصوربن اسحاق ساماني، والي ري به زادگاه خود بازگشت و رياست بيمارستان ري را به عهده گرفت اين کتاب را به نام وي نوشت. در اين کتاب رازي از تشريح استخوانها وعضلات، مغز، قلب، چشم، کليه و مثانه، دستگاه گوارش، ستون فقرات و زوائد و سوراخهاي آن، نخاع و غيره سخن گفته است. در مجموع اين کتاب حاوي 10 مقاله در توضيح مفاهيم پايهاي پزشکي است و بعد از الحاوي مهمترين کتاب پزشکي وي است. مقالهي 9ام آن با نام « دربارهي درمان همهي بيماريها از فرق سر تا نوک پا » بسيار مورد توجه بوده است و به طور جداگانه نيز در اروپا به چاپ رسيده است. اين کتاب نخستين کتاب پزشکي چاپ شده به شيوهي گوتنبرگ است.
3. الجدري و الحصبه ( آبله وسرخک ) : پيرامون آبله و سرخک و شرح تفاوتهاي آنها است. همان طور که گفته شد رازي اولين پزشکي است که متوجه تفاوت اين دو بيماري شد و به تاليف کتاب دربارهي آن پرداخت. نکتهي جالب در مورد اين کتاب شيوهي نگارش آن است که با اصول امروزي مطابقت ميکند.
4. تقاسيم العلل: رازي در اين کتاب به دستهبندي و طبقهبندي بيماريها پرداخته و چکيدهاي از روشهاي درماني آنها را بيان کرده است.
5. الفصول (المرشد): چکيدهي پزشکي ميباشد.
6. في محنه الطبيب و کيف ينبغي ان يکون: به شرح ويژگيهاي لازم براي پزشک ميپردازد.
7. برء الساعه: در آن فوريتهاي پزشکي را ارائه کرده.
8. من لايحضره طبيب: روشهاي خود درماني را براي اشخاصي که به پزشک دسترسي ندارند فراهم کرده است.
برخي از کتابهاي رازي، به مرض خاصي اختصاص يافته و به شرح تجربيات و مطالعات وي دربارهي آن و روشهاي درمانياي که براي آن يافته است پرداخته، از آن جمله کتابهايي در مورد؛ درد روده ( کتابي في القولنج )، نقرس و درد مفاصل ( کتابه في النقرس و اوجاع المفاصل)، بيماريهاي فصل پاييز و علت افزايش بيماري در اين فصل ( في العله التي صار الخريف ممرضا ) ، حساسيت و زکام ناشي از گردهي گل در فصل بهار ( في العله التي تحدث الورم و الزکام في رووس الناس الوقت الورد ).
رازي که به تغذيه به عنوان راهي براي درمان و پيشگيري از بيماري توجه داشت کتابهايي نيز در زمينهي علم تغذيه نگاشته از قبيل:
1. دفع المضار الاغذيه که به نام بهداشت غذايي در عصر حاضر به چاپ رسيده و در زمينهي جلوگيري از زيان غذاها است.
2. اطمعه المريض؛ دربارهي غذاي بيماراست.
3. تقديم الفاکهه قبل الطعام و تاخير منه؛ در باب فوايد خوردن ميوه پيش و پس از غذا.
4. منافع الاغذيه و مضارها؛ در آن از خواص گندم، حبوبات، گوشت تازه و خشک، ماهي، آشاميدنيها و ... سخن گفته و فصولي راجع به اشتها، هضم غذا، ورزش، پرهيزهاي غذايي و مسموميتهاي غذايي دارد.
در زمينهي دارو و داروسازي کتابهاي زير را برجاي نهاده:
• القرابازين الکبير و القرابازين الصغير: داروهايي را که پزشکان بايد با آنها آشنا باشند را معرفي ميکند.
• الادويه المسهله الموجود في کل مکان: پيرامون داروهايي که دسترسي به آنها راحت است ميباشد.

ناگفتههای زندگی شهید رجایی از زبان همسر

آنچه در پی میخوانید بازنویسی شده پارهای از خاطرات خانم عاتقه صدیقی همسر شهید رجایی است كه پس از نگارش مورد بازبینی وی قرار گرفته است. دقت بالای خانم صدیقی در تصحیح متن كه در مواردی به مرز وسواس نزدیك میشد، نشان از دغدغه واقعنمایی سیره و منش شهید رجایی دارد كه در خور تقدیر است. با سپاس از ایشان كه فرصتی را برای تنظیم این متن جهت درج در یادمان حاضر اختصاص دادند.
آقای رجایی فرد عاقلی بود و پخته و سنجیده حرف میزد. در ابتدای نامزدی ما چون یك معلم ساده بود و در آن زمان خرید طلا و جواهر برای همسر رسم بود، ایشان كه وضع مالی خوبی نداشت این قضیه را جوری مطرح نمیكرد كه اثر بدی داشته باشد كه چون پول ندارد نمیتواند اینها را بخرد. موارد ضروری را میخرید و در مورد طلا و جواهر میگفت، اینها باشد بعد برویم با فرصت و وقت مناسب و با سلیقه یكدیگر بخریم. من هم كه میفهمیدم، دلم به حال او میسوخت و از طرفی هم خوشم میآمد كه چنین عزت نفس و مناعت طبعی دارد. به جز این، رسم بود كه چند قواره پارچه و كیف و چند چیز دیگر بخرند كه ایشان هر وقت به منزل میآمد دو سه قلم از این چیزها را میگرفت و به خانه میآورد. این برخوردها نشان میداد كه خیلی در مسائل مادیش با تدبیر و برنامه است.
****
آقای رجایی در اداره امور منزل به خصوص از لحاظ اقتصادی با تدبیر خاصی عمل میكرد. او اصولاً فرد قانعی بود و لزومی نمیدید برای بعضی از نیازهای حتی ضروری، خودش را به آب و آتش بزند و مثل بعضیها قرض بگیرد و برای خانه چیزی تهیه كند. تدبیرش این بود كه در حد ممكن وسایل رفاهی خانواده را فراهم كند. روش او این بود كه اگر امكانی نداشت، صبر و قناعت را پیشه میكرد. این رفتار و تدبیر مرا دلگرم و امیدوار میكرد، چون میدیدم به میزانی كه وضع حقوقیاش بهتر میشود، به همان اندازه و نه بیشتر در رفاه خانواده تغییراتی میدهد.
****
در تمام مدتی كه من با او زندگی كردم، كمتر پیش میآمد كه در خانه از من چیزی بخواهد. بارها او را میدیدم بلند میشد و میرفت آب میخورد و دوباره به اتاق برمیگشت. گاهی هم اگر چیزی را كه میخواست پیدا نمیكرد، باز نمیگفت مثلاً یك لیوان به من بدهید، میگفت، «مثل اینكه لیوان نیست.»
****
تا قبل از سال 1347 كه آقای رجایی فرصت بیشتری داشت، هفتهای یك بار با هم صحبت میكردیم كه چه روشی را باید در خانه و زندگی روزمره خود انتخاب كنیم تا در تربیت و روحیه بچهها تأثیر مثبت داشته باشد. در این نشستهای هفتگی، ما روشهای منفی خودمان را هم نقد میكردیم.
قبل از ازدواج، یعنی در مرحله خواستگاری و صحبتهای مقدماتی، خیلی صادقانه و خالصانه با من برخورد كرد، طوری كه خیلی از خصوصیات خودش را برای اینكه من آگاهانه این وصلت را انتخاب كنم برایم مطرح كرد، یعنی وظیفه خود میدانست من از همه چیز او با اطلاع باشم. یادم هست یكی از خصوصیتهای خود را عصبانی بودن میدانست. من بعد متوجه شدم این مسئله در آن حدی نبود كه او میگفت، چون هیچ وقت عصبانیت خود را ظاهر نمیكرد، بلكه در اینگونه مواقع عكسالعمل او رفتار خیلی خشك، اما متین بود.
****
یك بار كه برای خرید لباس بچهها با آقای رجایی به خیابان رفته بودیم، از صبح تا ظهر او را به در مغازهها میبردم تا بلكه بتوانم لباس دلخواهم را پیدا كنم. رفتار او در اینگونه مواقع به رغم مشغله زیادی كه داشت، سكوت محض بود. با سكوتی كه میكرد مرا وادار میكرد در خرید عجله بكنم و با حالت تسلیمی كه در مقابل من نشان میداد، میخواست به من بفهماند كه چقدر از دست من دلخور است، اما بدون اینكه كوچكترین اخمی بكند یا حرفی را به زبان بیاورد، نشان میداد كه دارد مرا تحمل میكند. همین سكوتش مرا وادار میكرد از خود بپرسم، چرا من باید كاری بكنم كه او مجبور شود رفتار مرا تحمل كند، در حالی كه اگر كار به صحبت و جدل میكشید، من هیچ وقت به این مسئله فكر نمیكردم.
****
آقای رجایی در منزل، عقایدش را به من تحمیل نمیكرد و در دیدگاههایی كه داشت به من سخت نمیگرفت. در عین آزادی دادن به ما، اگر كاری بر خلاف نظرش انجام میشد، یا میگفت نكنید یا طوری وانمود میكرد كه برایش مهم نیست. روش او این بود كه در زندگی روی نقاط مشترك خود با من تكیه میكرد. گاهی در شرایط خاصی محبت یا ناراحتی خودش را با خواندن یكی دو بیت شعر به ما تفهیم میكرد. مهمترین مسئله در نظر او روابط مشترك من با او بود. من و او در مورد تربیت بچهها روزهای شنبه هر هفته كه بچهها هنوز در خواب بودند مینشستیم و روشهایمان را در برخورد با بچهها ارزیابی میكردیم. هر كس قیافه ظاهری او را میدید فكر میكرد آدم خشك و متكبری است، اما اگر با او زندگی میكرد، میفهمید نه اینطور نیست و خیلی افتاده و با محبت است.
آقای رجایی خیلی رعایت همسایهها را میكرد و عملاً به ما میآموخت كه احترام آنها را نگه داریم. او میگفت، «ما باید طوری با همسایگان برخورد كنیم كه اذیت و آزاری از ما نبینند.» مثلاً میگفت سطل خاكروبه را در كوچه نگذارید و ... ایشان به خصوص با اهل محل كه به مسجد میرفتند، ملاطفت و نظر خاصی داشت و حتی با بچههای آنها با گرمی و صمیمیت برخورد میكرد.
****
آقای رجایی خیلی مهمان دوست بود و با اینكه حقوق یك معلم ساده را داشت، اما سالی چند بار مهمان دعوت میكرد، مخصوصاً چون مرحوم پدرشان در 28 ماه رمضان فوت كرده بودند، هر سال به یاد ایشان به فامیل، افطاری میداد كه این رسم تا آخر عمرشان ادامه داشت.
****
آقای رجایی واقعاً قدرشناس بود. اگر كسی خدمتی هر چند كوچك به او میكرد، همیشه به فكر بود كه به نوعی آن را جبران كند. چون در بدو ورود به تهران تا یك سال مانده به ازدواج در منزل برادر بزرگش مستقر شده بود و میگفت به دلیل اینكه با زن برادرم نامحرم بودم، او خیلی محدود میشد و من مزاحم او بودم، وقتی منزلی در نارمك خرید و ازدواج كرد، پسر بزرگ برادرش را دو، سه سالی پیش خود آورد و از او نگهداری كرد و بر درس و تحصیل او مراقبت نمود. با اینكه او با من نامحرم بود و تازه ابتدای زندگی مشترك ما هم بود، اما از جهت علاقهای كه مرحوم مادرش به این فرزند داشت و همانطور كه من حدس میزدم به نشانه قدرشناسی از آن سالها كه او در خانه برادرش بود، او را به منزل خود آورده بود تا از این طریق كمكی به برادرش كرده باشد.
****
آقای رجایی در عین حال كه فرد قاطعی بود، ولی در عین قاطعیت، مؤدب بود و احترام همه را رعایت میكرد. نسبت به افراد مسن خیلی احترام میكرد. همان احترامی را كه به پدر و مادرشان میگذاشت، برای پدر و مادر من هم قائل بود. هیچگاه ندیدم حرفی كه باعث رنجش خاطر آنها بشود، بزند.
آقای رجایی اهل محاسبه بود و در كارهای كوچك و بزرگ دقیقاً محاسبه میكرد. مثلاً وقتی عده زیادی از افراد فامیل و نزدیكان از ایشان سئوال میكردند كه شما چرا با مشغلهای كه دارید، برای خودتان ماشین نمیخرید؟ پاسخ میداد، «ماشین داشتن مایه دردسر است و به جای اینكه ماشین برای ما باشد با مشكلاتی كه پیش میآورد، ما در خدمت او قرار میگیریم!» بعد به شوخی میگفت، «ولی الان همه ماشینهای تهران مال ماست. هر جا كه بخواهیم برویم و تا دستمان را بلند میكنیم، فوری جلوی ما میایستند و ما را سوار میكنند و تا هر جا كه بخواهیم میبرند...! با این حساب چرا خودمان را به دردسر بیندازیم. پول میدهیم و دردسر نمیكشیم.» واقعاً حساب كرده بود كه نداشتن ماشین برای او بهتر از داشتن است.
****
انگیزه و علت اصلی تشكیل جلسه فامیلی كه آقای رجایی مبتكر آن بود این بود كه ایشان احساس میكرد در بین جوانان فامیل كه كم هم نبودند، رفت و آمد خانوادگی زیادی وجود ندارد. بر این اساس پیشنهاد كرد هر 15 روز یك بار، جوانهای فامیل دور هم جمع بشوند و همدیگر را ببینند و صرف دیدار باشد. تدریجاً كه این جلسات ادامه پیدا كردند، پیشنهاد كرد برای اینكه صاحبخانه كه این جلسه را تشكیل میداد به خاطر شام و پذیرایی به زحمت نیفتند پذیرایی ساده بكنیم تا به دلیل سبكی هزینهها و زحمات، جلسات بعدی ادامه پیدا كند. خود ما در اولین جلسهای كه در منزلمان تشكیل شد، لوبیا چیتی دادیم. بعد به تدریج جلسات را به سمت قرائت قرآن، خواندن احادیث، طرح مسائل سیاسی و اجتماعی جهت داد.
****
روش آقای رجایی برای بیدار كردن بچهها برای نماز صبح با توجه به اینكه در سن نوجوانی معمولاً خواب بچهها قدری سنگین است و به خصوص خواب صبح كه شیرین هم هست، این بود كه بالای سر بچهها میایستاد و با شوخی و با صدای بلند میگفت، بلند صحبت نكنید كه بچه از خواب بیدار میشود! بچههای ما بین 6 تا 10 سال سن داشتند و چون خودشان هم مایل بودند و ذوق داشتند، لذا بلند میشدند. تأكید آقای رجایی این بود كه قبل از اینكه آفتاب بزند، آنها بیدار شوند. اگر میدید آنها بیدار نمیشوند، بالای سر آنها مینشست و با محبت و شوخی شانههای آنها را مالش میداد و با آنها حرف میزد كه با لطافت و ملایمت بیدار شوند و بنشینند. بعد كه بلند میشدند شانه آنها را میگرفت و آنها را تا نزدیك دستشویی همراهی میكرد و قبل از رسیدن به دستشویی با شوخی یك ضربه ملایم با كف دست به پشت آنها میزد! با این روشهای بسیار عاطفی و توأم با مهر و محبت میخواست فرزندانش به نماز عادت كنند و از این امر هم خاطره تلخی نداشته باشند.
****
آقای رجایی اراده و استقامت خیلی قوی و خوبی داشت. وقتی ساواك ایشان را دستگیر كرد و چند ماه زیر شكنجه مستمر و طولانی و سخت قرار داد، تنها چیزی كه به من آرامش میداد اراده قوی او بود. مطمئن بودم نمیتوانند از او حرف بكشند و اعتراف بگیرند. از یك طرف وقتی به فكر شكنجههایی كه به او میدادند، میافتادم خیلی دلم میسوخت، ولی از سوی دیگر خیالم راحت بود. ایشان وقتی راجع به مسئلهای تصمیم میگرفت، چون جوانب آن را به دقت میسنجید و بررسی میكرد روی آن تصمیم و تا آخر، آن كار را دنبال میكرد.
****
عادت آقای رجایی این بود كه وقتی میخواست میوه بخرد، هیچ وقت میوه نوبر نمیخرید و به خانه نمیآورد. نكته دیگر اینكه معمولاً برای اینكه چشم و دل بچهها سیر و پر باشد، معمولاً با صندوق میوه میخرید و به منزل میآورد. یك بار اتفاق جالبی افتاد. در موقعی كه من برای انجام كاری ضروری از منزل بیرون رفته و در منزل را قفل كرده بودم، پسر كوچكمان كمالالدین كه دیده بود در منزل تنهاست، از صندوق میوه یكی یكی برداشته و به بچههای محل داده بود تا از تنهایی بیرون بیاید!
****
آقای رجایی خیلی اعتقاد به خرید اسباببازی نداشت، اگر هم گاهی میخرید، اسباببازی فكری میخرید. یك بار كه برای دخترم جشن تكلیف گرفته بودیم با اینكه خرید عروسك را به لحاظ اعتقادی درست نمیدانست و از طرفی دخترم هم عروسك دوست داشت و توی دلش مانده بود كه عروسكی داشته باشد، آقای رجایی به رغم عدم اعتقادی كه به خرید عروسك داشت، یك عروسك ساده و ارزان برای او خرید كه خیلی هم او را خوشحال كرد.
****
آقای رجایی خود را به كم غذایی عادت داده بود. غذایی را كه در بشقاب برای خود میكشید، اندازه مشخصی داشت و ته آن چیزی باقی نمیماند. شبها معمولاً غذای ساده و حاضری میخورد. وقتی ظهر یك چیز پختنی میخورد، دیگر شب اصلاً پختنی نمیخورد، نهایت غذای پختنی او در شب، املت و نیمرو بود. گاهی كره با سیبزمینی میخورد. یك بار به شوخی به مادرم گفت، «دختر شما همهاش غذای حاضری به من میدهد.» مادرم كه شوخی او را باور كرده بود با تعجب از من پرسید، «چرا؟» گفتم، «نه مادر! منظورش این است كه همیشه شام او حاضر و آماده است!» صبحها همیشه نان و پنیر و چای یا كره میخورد. یك بار گفت، «چرا ما باید سر سفرهمان پنیر و كره با هم باشد؟ در حالی كه بعضی حتی پنیر آن را هم ندارند؟» لذا سعی میكرد كه فقط پنیر و چایی بخورد. وقتی از زندان آزاد شد، به قدری ساخته شده بود كه من میگفتم، «خودش خوب بود، حالا انگار او را توی آب زمزم كرده و بیرون آوردهاند.»
****
خیلی به ندرت پیش میآمد كه آقای رجایی پس از نماز صبح بخوابد. پس از اذان صبح كه از خواب بیدار میشد تا نماز بخواند، دیگر نمیخوابید، مگر اینكه مهمان داشته باشیم یا برنامهای پیش میآمد كه دوباره بخوابد. بعد از نماز و قرآن قدری ورزش میكرد و بعد میرفت نان میخرید.
****
آقای رجایی خیلی نسبت به رعایت حجاب و پوشش درست و صحیح خانمهای فامیل و محارم خودش اهمیت میداد. ایشان تأكید داشت آنها حتماً زیر چادر لباس آستین بلند و جوراب ضخیم بپوشند چون برای خانمها احتمال میرود چادرشان كنار برود و در غیر اینصورت دست و پایشان در دید نامحرم قرار میگیرد. نسبت به رابطه و ارتباط محرمها با نامحرم خیلی سختگیر بودند و خودشان هم موقع صحبت كردن با نامحرم و یا هنگامی كه در كوچه راه میرفتند، سرشان كاملاً پایین بود كه مبادا چشمشان به چشم زن نامحرمی بیفتد. اگر با خانم نامحرمی صحبت میكردند هیچگاه به صورت او نگاه نمیكردند. بارها خانمهای همسایه تعریف ایشان را میكردند و میگفتند این آقای رجایی شوهر شما چقدر آقاست از كوچه كه میآید و میرود اصلاً سرش را از زمین بلند نمیكند.
****
واقعاً اراده عجیبی داشت. وقتی تصمیم میگرفت كاری را انجام دهد، در هر شرایطی كه پیش میآمد آن را انجام میداد. از جمله این كه هر پنجشنبه روزه میگرفت كه بخشی از آن، روزه قضای مادرش بود و جنبه مستحبی داشت. گاهی كه پنجشنبهها به قزوین میرفتیم ایشان همین نظم را رعایت میكرد. تا نزدیك غروب هیچ چیز نمیخورد و قبل از غروب افطار میكرد كه در سفر روزه نداشته باشد. وقتی به او میگفتیم كه در مسافرت نمیشود روزه گرفت، چون خیلی كم حرف میزد و نمیخواست عمل او جنبه ریا داشته باشد به گونهای با حركاتش به ما میفهماند كه روزه نیست، فقط میخواهد این عادت را ترك نكند. مدتها از ازدواج ما گذشت تا فهمیدم پنجشنبهها را روزه میگیرد، چون هیچ وقت به من نمیگفت روزه است.
****
آقای رجایی همشه قبل از ناهار نماز میخواند. حتی اگر غذا آماده بود ایشان اول نماز میخواند. اگر گاهی كاری پیش میآمد كه نماز ایشان را از اول وقت كه به آن خیلی معتقد بود به عقب میانداخت مینشست و بررسی میكرد كه چه عاملی باعث شده برنامه او اینقدر طولانی بشود كه نماز او را هم تحت تأثیر قرار بدهد و كاری میكرد كه برنامههایش در نمازش اثری نگذارد. اگر گاهی این وضع پیش میآمد ایشان به تلافی این امر ناهارش را نمیخورد تا اینكه اول نماز بخواند. با خدا عهد كرده بود كه برای جریمه برای دیر نماز خواندن دو روز روزه بگیرد.
****
سر سال تمام اجناس و وجه نقدی را كه در منزل داشت به دقت و با احتیاط زیاد محاسبه و خمس آنها را پرداخت میكرد. همیشه میدیدم بعد از اینكه محاسبه او تمام شود، به این احتیاط كه ممكن است چیزی از قلم افتاده یا یادش رفته باشد، مبلغی را اضافه میكرد و وجوهات بیشتری را میپرداخت. بعد از فوت مرحوم آیتالله بروجردی كه مقلد ایشان بود از حضرت امام تقلید میكرد و به نمایندگان ایشان وجوهاتش را پراخت مینمود.
****
آقای رجایی دعای صباح را كه دعای حضرت علی(ع) است خیلی دوست میداشت و صبحها آن را میخواند. ایشان برخی از دعاهای مفاتیحالجنان را از حفظ بود.
****
در دورانی كه مشاور وزیر آموزش و پرورش بود، با اینكه خیلی دیر وقت به خانه میآمد، اما همیشه همراه خودش پروندههای زیادی میآورد. این پروندهها مربوط به كسانی بود كه باید به نحوی در مورد وضعیت ادامه خدمتشان تصمیم میگرفت. گاهی كه نزدیك میشدم، میدیدم پس از مطالعه پرونده، روی آنها مینویسد 5 یا 6 سال ارفاق. میپرسیدم، «دارید چه كار میكنید؟» پاسخ میداد، «بعضی از اینها ساواكی هستند. باید حتی به آنها هم پول داد و از آنها خواهش كرد كه بازخرید شوند و كار نكنند.» بچهها كه خیلی كم پدرشان را میدیدند، دور او مینشستند تا حین بررسی پروندهها با او صحبت كنند. گاهی كه به دلیل خستگی زیاد چرت میزد من دلم برای او و بچهها میسوخت. یك بار كه به بچهها اشاره كردم كه با پدرتان حرف نزنید و بگذارید بخوابد، یكدفعه چرتش پاره شد و بلافاصله بلند شد و رفت دست و صورتش را شست و خطاب به بچهها گفت، «بابا جون حرفتان را بزنید، گوش میدهم.»
خیلی پر كار بود. در مدت 20 سال كه با او زندگی كردم، خیلی كم و به ندرت اتفاق افتاد كه پس از نماز صبح بخوابد. اگر هم چنین حالتی برای او پیش میآمد خیلی خودش را سرزنش میكرد كه دفعه بعد این كار را تكرار نكند.
****
از چیزهایی كه اول ازدواج خیلی نظر مرا به خود جلب كرد این بود كه میدیدیم كه شب جمعهای نیست كه آقای رجایی دعای كمیل را نخواند. مادر ایشان سواد نداشت، اما بعضی از دعاها را از حفظ بود. آقای رجایی با بلند خواندن دعا برای مادرش این امكان را فراهم میكرد تا او هم دعاها را بخواند. نحوه دعا خواندن او روی ما تأثیر خاصی داشت تا جایی كه وقتی به زیارت میرفتیم من به ایشان میگفتم كه زیارتنامه را شما بخوانید. چون خواندن شما روی من اثر دیگری میگذارد كه در خواندن خودم نیست. در ماه رمضان هر شب دعای افتتاح را میخواند. در ابتدای ازدواج نمیدیدم نماز شب بخواند، اما بعد از دو سه سال شاهد نماز شب او بودم. هر روز صبح چند آیه قرآن میخواند و بیشتر روی آیات و تفسیر آنها فكر میكرد. تفسیر مورد علاقه او تفسیر پرتوی از قرآن و المیزان بود.
****
با اینكه در ابتدای زندگی وضع مالی خوبی نداشتیم، اما او همیشه سعی میكرد مواد و نیاز ضروری و واجب مثل روغن، پنیر، مرغ و گوشت را به بهترین شكل تهیه كند. مثلاً آن موقعها خیلیها روغن حیوانی میخوردند كه برای ما هم از زنجان میآوردند. در مورد خرید گوشت و میوه، ایشان بر خلاف همه مردم كه سعی میكنند گوشت خوبی بخرند یا میوه را سوا كنند، این چیزها را درهم میخرید، چون اعتقاد داشت وقتی كسی گوشت و میوه خوبی میخرد عملاً میخواهد بگوید گوشت و میوه غیر مرغوب را برای دیگران میخواهد و این عین خودخواهی است كه كسی خوب یك جنس بخرد و بخورد و بد آن را برای فرد فقیر و مستضعف بگذارد. همیشه سعی میكرد مثل همه مردم باشد.
****
ما در منزل آیینه نداشتیم. یك روز با كمال تعجب دیدم آقای رجایی دو آینه را جیوه كرده و به خانه آوردند. این آیینهها مثل همه آیینهها نبود و حالت اوریب داشت. پرسیدم این آینهها چرا اینطوری هستند و شكلشان اینجوری است گفت مال مسعود است و بعد چون ایشان كم حرف میزد فهمیدم از شیشه ماشینهایی است كه دیگر به درد نمیخورد و او داده دو تا را برایش جیوه بكنند!
در مسائل مادی حداكثر بهرهوری را داشت و واقعاً مو را از ماست میكشید. هرچند وقت یك بار به كوه میرفت، ولی با همان كفشهایی كه داده بود تخت آنها را عوض كنند. خیلی صرفهجو بود.
****
آقای رجایی هیچ وقت پول به دست من نمیداد و هر وقت به پول نیاز بود روی تاقچه اتاق میگذاشت و میگفت بردارید. گاهی هم میگفت، «پول توی جیبم هست، بردارید.» وقتی دید من به جیب ایشان دست نمیزنم، پول را در دسترش میگذاشت تا به هنگام ضرورت، استفاده كنم. صحیح نمیدید كه پول را به دست كسی بدهد. هیچ به یاد ندارم به زبان بیاورد كه وضع مالی من خوب نیست یا پولی در بساط ندارم، بلكه مدیریتی كه در زندگی اعمال میكرد باعث میشد كه خودبهخود در هزینههایمان محدودیت قائل شویم.
او واقعاً یك مرد به تمام معنی بود. پسرم در كودكی در مدرسه علوی درس میخواند و از هیچ كس حتی مدیر مدرسه حساب نمیبرد، اما از پدرش خیلی حساب میبرد. كافی بود آقای رجایی یك نگاه به او بكند سر جایش مینشست. روش خاص خودش بود. گاهی با نگاه، گاهی با لبخند، گاهی با اخم و سكوت طرف را مجبور به تغییر رفتار میكرد. من از این حالات او كه بیشتر به رفتار معلمها شبیه بود، ناراحت میشدم و میگفتم، «من همسر شما هستم. شاگرد شما نیستم.» اما حقیقتش را هم كه میخواستم به زبان بیاورم برایم مشكل بود، چون او واقعاً جدی بود.
****
آقای رجایی با اشتغالاتی كه قبل از انقلاب داشت، به من توصیه میكرد كه بچهها را به پارك ببرم. خودش هم هر وقت كه وقتی پیش میآمد، مخصوصاً وقتی میدید من خیلی حوصله این كار را ندارم، آنها را میبرد. یكی از حرفهایی كه میزد این بود كه میگفت، «در این وضع و شرایط، چون تفریحگاههای ما سالم نیستند، اگر برنامه سالمی پیش آمد، باید برای تفریح بچهها استفاده كنیم.» البته به هر پاركی نمیرفت.
****
بعد از آزادی از زندان قزوین كه 50 روز طول كشید، تدارك یك برنامه سفر دستهجمعی به مشهد را دید تا روحیه من و مادرش بهتر شود. او خیلی خوشسفر بود و در سفر مشهد كه عدهای از فامیل هم بودند در بیشتر اوقات كار آشپزی جمع را به عهده میگرفت، چون میدید در آن جمع كه برخی با عده دیگر نامحرم بودند، كار آشپزی برای خانمهای فامیل با حضور مردان مشكل است. البته آشپزی بلد نبودند، ولی از ما میپرسید كه چه كار كند! روحیه او در سفر این بود كه اگر میدید خانمها با انجام كاری به زحمت میافتند، خودش پیشقدم میشد و انجام آن كار را به عهده میگرفت.
****
خیلی نظیف و پاكیزه بود. لباسش را اگر من وقت نمیكردم خودش اتو میكرد و بدون لباس اتو شده بیرون نمیرفت. كفشهایش را خودش واكس میزد. حتی یك بار ندیدم با لباس اتو كرده در منزل بنشیند تا مبادا خط اتوی لباس او خراب شود. چون مقید بود با لباس اتو كرده و تمیز سر كلاس برود.
اگر از بیرون میآمد و به دلیل بارندگی چند قطره گل به شلوارش چسبیده بود، قبل از هر چیز لك روی شلوار و لباس خود را میشست و لباسش را عوض میكرد.
همیشه سر و وضع مرتبی داشت. یك روز در میان حمام میرفت چون ما در خانه حمام نداشتیم هفتهای دو بار حمام بیرون میرفت. بعد كه به زندان رفت، ما با طلبهای ایشان از دیگران حمامی در منزل ساختیم.
از زندان كه بیرون آمد به دلیل كمبود نفتی كه در اوایل انقلاب بود هنگامی كه در حیاط منزل ورزش میكرد، در آن فصل سرما زیر دوش آب سرد میرفت.
****
خیلی به مادرش علاقه داشت و ناز مادرش را میكشید. ایام اعیاد كه میشد عطر میخرید و به خانه میآورد، اگر ایام تولد و شادی بود، مادرش را عطر میزد و دیدهبوسی میكرد. به نشانه احترام دست و صورتش را میبوسید و اگر احساس میكرد از چیزی ناراحت است، ناز او را میكشید و سعی میكرد با شوخی دل او را به دست بیاورد.
****
پس از اینكه آقای رجایی از زندان بیرون آمد خیلی دنبال كار مسائل مبارزه و انقلاب بود، به طوری كه فرصتی پیش نمیآمد كه بنشینیم و با هم حرفی بزنیم. بعد از انقلاب هم همینطور شد. به گونهای كه فرصت نمیشد به او بگویم بچهها در منزل دارند چه كار میكنند، چون من بیشتر نگران فرزندم كمال بودم كه به مراقبت پدرش احتیاج داشت و رفتارش از كنترل من خارج بود. یك روز كه خیلی به من فشار آمد، به ایشان گفتم، «این هم شد زندگی كه من نمیتوانم در مورد درس و تربیت بچهها با شما چند كلمه حرف بزنم؟» آقای رجایی جمله را شنید و در حالی كه به دم در منزل رسیده بود و قصد داشت از منزل خارج شود، خندید و گفت، «ما اصلاً زندگی نمیكنیم!» این را گفت و از منزل خارج شد.
****
چون مادر آقای رجایی وصیت كرده بود كه پنج سال برای او نماز بخوانند و روزه بگیرند، آقای رجایی به خاطر اینكه این فشار تنها به برادر بزرگشان وارد نشود، هر چند از لحاظ شرعی قضای نماز و روزه مادر حتی به پسر بزرگتر هم واجب نیست چه رسد به پسر كوچكتر، ولی ایشان به برادر بزرگشان پیشنهاد كردند كه هر یك از آنها دو سال برای مادرشان نماز و روزه بخوانند و بگیرند و یك سال باقی مانده را هم بین خواهرانشان تقسیم كردند. در این دو سال میدیدم كه صبح و ظهر و شب، ایشان نماز قضای مادرشان را میخواند و هر پنجشنبه را هم روزه میگیرد.
****
همیشه همین كه از بیرون منزل میآمد و لباسش را درمیآورد، فوری سراغ مادرش میرفت و دست و صورت او را میبوسید و او را نوازش میكرد. گاهی هم سرش را روی پای مادرش میگذاشت و دراز میكشید، میگفت، «آدم پیر هم كه میشود، در برابر مادرش احساس میكند هنوز بچه است.» اگر گاهی میدید مادرش كمی گرفته و ناراحت است، سعی میكرد با رفتار ملاطفتآمیز و شوخیهای مناسب او را از آن حالت بیرون آورد.
****
از همان ابتدای زندگیش با من، سعی میكرد برای من كمكی بگیرد. با اینكه وضع مالی خوبی نداشت اما كاملاً حس میكردم وضع مرا درك میكند، حتی اگر نمیتوانست به خواسته خود جامه عمل بپوشاند. از اول زندگی یادم هست هیچ وقت لباس نشستهام. همیشه كسی میآمد و لباسها را میشست. برای پاك كردن شیشه و در و دیوار هم همینطور بود. چون بچههای ما هم شیر به شیر بودند و ایشان وضع مرا میدید، اصرار داشت كه حتماً كسی را بگوید بیاید و كمك كند. خیلی به این امر معتقد بود. البته من به حسب تربیت خانوادگی كه داشتم، چون وضع مالی ایشان را میدیدم هیچ خواستهای را به زبان نمیآوردم تا مبادا به دلیل نداشتن، احساس خجالت و شرمساری بكند.
****
در اوایل زندگی، نظر او این بود كه وظیفه هر مرد این است كه در كارهای خانه به همسرش كمك كند، اما من چون كمك او را در شستن ظروف نمیپسندیدم به او میگفتم نمیخواهم كار كنید، خودم میشویم. بچهها كه كوچك بودند، اگر نصف شب بیدار میشدند و گریه میكردند، مرا بیدار نمیكرد، بلكه بچه را میگرداند تا آرام شود، مگر اینكه خودم بیدار میشدم و بچه را از او میگرفتم و شیر میدادم.
****
آقای رجایی از فرصت چند ساله زندان، در جهت تكمیل و اصلاح روشهای خود در زندگی، بسیار استفاده كرده بود. از جمله، پس از آزادی میگفت در زندان در مورد رفتار خود با بچهها بسیار فكر كرده و از این رفتار یك ارزیابی كامل و دقیق نموده است. مثلاً میگفت من در زندان متوجه شدم سختگیریهایی كه در مورد كمال میكردهایم بیجا بوده است و اضافه میكرد چقدر خوب بود آزادی عمل بیشتری به او میدادیم تا بعضی از رفتارها را به دلیل محدودیتی كه برای او ایجاد كرده بودیم، مرتكب نشود.
****
تازه از عروسی خواهر زادهام به منزل برگشته بودیم كه تلفن زنگ زد. برادرم گوشی را برداشت و تا شنید كه پرسید، خانم رجایی نیست؟ گوشی را به من داد و گفت، «مثل اینكه از دوستان آقای رجایی است.» گوشی را گرفتم و سلام كرد. جواب دادم. احوالپرسی مختصری كرد و چون تلگرافی حرف میزد، فكر كردم یكی از دوستان اوست كه از زندان آزاد شده و دارد ما را خبر میكند. بدون اینكه خودش را معرفی كند گفت، «من آمدهام و مغازه حسن آقا بقال سر كوچه هستم.» باز من فكر كردم رمز میگوید و من باید این كدها را حفظ كنم تا در ملاقات آقای رجایی به او بگویم. پرسید، «خوب چیزی نمیخواهید بخرم؟» من تازه فهمیدم این خود آقای رجایی است كه از زندان آزاد شده است. گفتم، «نه، چیزی نیاز نداریم.» توی فكر بودم كه ایشان آزاد شده كه دیدم زنگ منزل را به صدا درآورد. در را كه باز كردم، دیدم با لباس زندان است و لباسهای خودش را داخل ساك گذاشته است.
****
قبل از اینكه آقای رجایی را دستگیر كنند، یك شب كه در منزل، نشریه مخفی سازمان مجاهدین را كه به دلیل ارتباطی كه با كادر مركزی داشت، به او میرساندند مطالعه میكرد، ناگهان دیدم در فكر فرو رفته و حالت خاصی پیدا كرده است. پرسیدم، «جریان چیست؟» گفت، «اینها بسمالله الرحمن الرحیم را از روی نشریه خود انداختهاند.» بعد فهمیدم به آنها تذكر داده و آنها كه داشتند جو بیرون را موقعیت سنجی میكردند تا اگر حساسیتی نباشد كلاً بسمالله را حذف كنند، وقتی متوجه حساسیت آقای رجایی شدند دستپاچه شده به او گفتند از دستمان در رفته و عمدی نبوده است، ولی آقای رجایی به این حركت با دیده تردید مینگریست تا اینكه به زندان افتاد. پس از اینكه قضایای انحراف عقیدتی سازمان بر همگان روشن شد، در زندان اوین در یك ملاقات به من گفت، «از قول من به محسن بگو از این اتفاقی كه برای من پیش آمده است خیلی ناراحت نباشد. كار خدا بود، چون اگر من در بیرون از زندان بودم و این قضیه تغییر مواضع سازمان پیش آمده بود، سرنوشت من مثل مجید شریف واقفی و مرتضی صمدیه لباف میشد. من زیر بار انحراف نمیرفتم و مرا هم مثل آنها از بین میبردند.
****
وقتی نشانههای تغییر مواضع در سازمان مجاهدین خلق دیده شد، از صحبتهایی كه آقای رجایی میكرد اینطور برداشت كردم كه امید داشت اینها اصلاح شوند، چون هم كادر اولیه رهبری سازمان را از دوران دانشكده خود میشناخت و هم پس از دستگیری و اعدام آنها كه رهبری به دست افراد جوانتر و كمتجربهتری رسید با آنها در ارتباط بود. نظرش این بود كه اینها شروع كارشان است و كم تجربه هستند.
****
یكبار كه فقط به بچههای كوچك زیر 9 سال ملاقات حضوری میدادند، دختر بزرگم را كه نسبت به پدر علاقه خاصی داشت به بهانه اینكه سن او بالای 10 سال است، برای ملاقات نپذیرفتند و او هم از این جهت خیلی رنج كشید. وقتی دو تای دیگر كه سنشان زیر 9 سال بود به ملاقات پدرشان رفته بودند آقای رجایی یك شكلات به آنها داده بود و گفته بود از قول من به جمیله سلام برسانید و این شكلات را به او بدهید. این حركت هر چند كوچك و معمولی بود، اما تأثیر زیادی روی جمیله گذاشت، چون میدید پدرش حتی در زندان به او توجه دارد و تا مدتها این شكلات را به عنوان یادگاری زندان پدر نگه داشت.
****
بعد از دستگیری آقای رجایی تا سه ماه از او كلاً بیخبر بودیم. پس از این مدت یك ملاقات مصلحتی به ما دادند آن هم با این خیال كه از این ملاقات در جهت منافع خودشان استفاده كنند. چون قبل از ملاقات از من و خواهر ایشان سؤالاتی كردند كه شاید چیزی دستگیرشان بشود ولی هیچ نتیجهای نگرفتند. به آقای رجایی نگفته بودند ترا برای ملاقات میبریم. لذا ایشان تصور میكرد كه مانند روزهای قبل دوره جدید بازجویی و شكنجه را در پیش رو دارد. وقتی ایشان را آوردند از صورتش پیدا بود كه در این مدت نور ندیده است. بسیار لاغر و ضعیف شده بود. چون در این ملاقاتها خانوادهها معمولاً برای زندانی خود جز آب میوه نمیتوانستند چیزی بیاورند ما هم همین كار را كردیم و در یك فلاكس چای كه به اندازه دو لیوان میشد آب میوه آورده بودیم. وقتی آب میوه را در لیوان ریختیم كه به آقای رجایی بدهیم به مأمورینی كه ایشان را از سلول آورده بودند اشارهای كرد و گفت، اول بدهید این آقایان بخورند بعد من میخورم.
****
وقتی ساواك كسی را دستگیر میكرد، بعد از چند ماه كه او را شكنجه میداد و از او اعترافی میگرفت و مطمئن بود كه همه حرفهایش را زده است، پروندهاش را برای محاكمه اول به دادگاه میفرستاد. پس از یك ماه محاكمه دوم را تشكیل میداد و برای زندانی حكم قطعی محكومیت صادر میكرد. پس از این زندانی را به زندان قصر یا زندان دیگری میبردند. وقتی دادگاه اول آقای رجایی تشكیل شد، برخلاف انتظار دیدیم دادگاه دوم او تشكیل نشد. چند ماه طول كشید و چون وضعیت خیلی غیر عادی بود، دچار شك و نگرانی شدیم. بعد متوجه شدیم ساواك، منیژه اشرفزاده كه عضو سازمان مجاهدین خلق بود و تغییر ایدئولوژی داده بود و در زندان اوین محكوم به اعدام بود و به او قول داده كه اگر علیه آقای رجایی اعتراف كند، یك درجه به او تخفیف میدهند و حكم اعدام او را به حبس ابد تبدیل میكنند. او هم فریب خورد و برای اینكه اعدام نشود،هر چه را كه از آقای رجایی و سازمان میدانست برای ساواك بیان كرد. این اعترافات باعث شد آقای رجایی مجدداً به زیر شكنجه برده شود و این بار بر مبنای اطلاعات اشرفزاده تحت بازجویی قرار گیرد.
****
در سال 1342 كه آقای رجایی در زندان بود، خواهرزاده او در منزل، پیش من و مادرش بود تا مردی در خانه باشد، چون مادر آقای رجایی خیلی از این واقعه ناراحت بود، گاهی ایشان را برای تنوع و تجدید روحیه به پارك هفت حوض نارمك كه نزدیكی منزلمان بود، میبردیم. یك شب كه به خانه بازگشتم، پس از چند دقیقه دیدم صدای در بلند شد. پشت در رفتم و گفتم، «كیه؟» جواب دادند، «آقای رجایی منزل هستند؟» گفتم، «خیر، مگر شما نمیدانید ایشان پنجاه روز است كه دستگیر شدهاند و در زندان هستند؟» كمی كه صحبت كرد فوری فهمیدم خود آقای رجایی است كه صدایش را تغییر داده و قصدش این است كه با شوخی به منزل وارد شود. شوخیهای او واقعاً جالب بودند. با خیلیها شوخی میكرد. اما خودش نمیخندید. او محبتش را نسبت به فامیل و اقوام با شوخی اظهار میكرد. بعد فهمیدیم از زندان كه بیرون آمده، چون دیده ما در منزل نیستیم در مغازه لبنیات فروشی سر كوچه نشسته است تا ما هر جا كه رفتهایم، برگردیم. بعد كه دیده ما داریم به منزل میرویم، بلافاصله چند قدم با ما حركت كرده و گذاشته وارد منزل بشویم كه به صورت غیر منتظرهای همدیگر را نه در كوچه كه در منزل ببینیم.
****
آقای رجایی با كادر مركزی و رهبری اولیه سازمان مجاهدین خلق در ارتباط بود، اما هیچگاه عضو سازمان نبود، ولی سازمان به عنوان یك واسطه مهم روی او حساب میكرد. زمانی كه رضا رضائی از زندان فرار كرد و در خانههای تیمی مخفیانه زندگی میكرد، آقای رجایی مستقیماً با او رابطه داشت، به گونهای كه یك شب به منزل ما پناه آورد و آقای رجایی بهرغم مخاطراتی كه این كار داشت او را پناه داد. یك بار كه رضا به منزل ما آمده بود، چون میخواست دنبال كاری برود و شك داشت كه ساواك او را تحت نظر گرفته است یا نه، آقای رجایی لباس خود را به او داد، او هم قدری خود را گریم كرد و بعد من و آقای رجایی او را به عنوان یك مریض از خانه بیرون بردیم و جوری وانمود كردیم كه دنبال نسخه او هستیم. بارها میشد كه به خانه میآمدم و میدیدم كه شرایط منزل تغییر كرده است و میفهمیدم كه به فرد یا افرادی پناه داده است.
****
آقای رجایی به اصل مخفیكاری در مبارزه اعتقاد زیادی داشت. در ابتدا كه احساس میكرد من باید زمینه و آمادگی بیشتری برای ورود در كار مبارزه پیدا كنم، از من خواست به تلفنها پاسخ ندهم و از رفت آمد به منزل از او پرسشی نكنم. البته این برای من كه همسرش بودم خیلی سنگین بود، ولی تحمل میكردم، تا اینكه كم كم نسبت به من اطمینان خاطر بیشتری پیدا كرد و مسائل مبارزه را با من در میان میگذاشت. بعد كه دید من اصول مخفیكاری را رعایت میكنم، تدریجاً كارهای مهمتری را به عهده من گذاشت، از آن جمله، رونویسی یك جزوه بود كه با مشقت زیاد نوشته میشد، چون هر لحظه امكان داشت ساواك در بزند و وارد شود، لذا اگر یك درصد هم احتمال میدادم، ساواك در میزند، فوراً باید آن را جاسازی میكردم.
****
ابتدا ملاقات با آقای رجایی غیر ممكن بود. ما هفتههای متمادی به در زندان كمیته مشترك ضد خرابكاری میرفتیم ولی بی هیچ نتیجهای و پس از ساعتها معطلی به خانه برمیگشتیم. پس از مدتی كه اجازه ملاقات دادند به هركس یك برگه ملاقات میدادند كه آن را پر میكرد و در هنگام ورود از در نگهبانی زندان آن كاغذ را از او میگرفتند. من یك بار كه اطراف را به دقت بررسی كردم كاغذ را به نگهبان ندادم، وقت ملاقات كه شد، بدون اینكه نگهبان زندان كه فردی به نام صارمی بود متوجه شود دوباره كاغذ را نشان دادم و نزد آقای رجایی رفتم. وقتی ایشان را برای ملاقات مجدد آوردند، چون احساس كرده بود لابد ما از مسئولین زندان برای این ملاقات خواهشی كردهایم خیلی نگران شده بود. من هم نتوانستم برای او توضیح بدهم كه سر مأمورین زندان را كلاه گذاشته و از غفلت آنها سوء استفاده كردهام. دو، سه بار كه این كار را كردم، دیدم چهرهاش درهم كشیده شد و ناراحت به نظر میرسد و به من گفت، تو كه الان ملاقات داشتی. چطور شد كه دوباره آمدی و به تو ملاقات دادهاند؟» من هم چون میدیدم با این ملاقات اضافی تا یك هفته بعد نگران است و از طرفی هم خیلی نمیشود آن وضعیت را توجیه كرد، این كار را تكرار نكردم.
****
آقای رجایی خیلی مقاوم بود، چه از نظر جسمی و چه از نظر روحی. سعی میكرد جسمش را با ورزش تقویت كند. كم میخورد، ولی صحیح میخورد، غذاهایی را میخورد كه برا جسمش ضروری ولازم بود و همین مسئله باعث میشد كه همیشه سالم باشد. كمتر به یاد دارم كه مریض شده باشد، فقط سردرد بود كه گاهی به آن دچار میشد. تا قبل از انقلاب كه مسئولیتش كم بود، تحمل میكرد و قرص نمیخورد، چون معتقد بود قرص خوردن عوارض دارد، اما بعد از انقلاب با اینكه بسیار مقید بود قرص نخورد، قرص میخورد تا سردردش خوب شود و بتواند به كارها برسد.
****
برای اینكه بتواند همیشه درد مستضعفین را احساس كند با همه امكاناتی كه داشت و میتوانست از زندگی متوسطی برخوردار باشد، اما زندگیش را همیشه در سطح متوسط پایین نگه میداشت و در زندگی هر چیزی را سعی میكرد از متوسط آن بخرد نه درجه یك و نه بهترینش را. اگر با تشریفات مخالفت میكرد نه به آن دلیل كه خودش غرق در آن شود. به آن حد رسیده بود كه واقعاً طلا و خاك برایش یكسان بود.
او دنیا را سه طلاقه كرده بود واین را كسی میگوید كه بیست سال با او زندگی كرد و رجایی برای او منافع مادی نداشت.
****
در دوران نخستوزیری كه ترورهای منافقین اوج گرفته بود، همسایهها بدون اینكه به ما چیزی بگویند برای پنجره بیرونی اتاق ما كه در كوچه باز میشد توری فلزی خریدند و با میخ به جلوی آن كوبیدند تا مبادا منافقین از طریق آن به داخل اتاق نارنجك پرتاب كنند. ما نمیدانستیم كار چه كسانی است، ولی آنها خودجوش روی عشق و علاقهای كه به آقای رجایی داشتند این كارها را میكردند.
****
پس از انقلاب طبیعی بود به دلیل فعالیت و تبلیغات بعضی گروهها و گروهكهای سیاسی، بعضی از جوانان و افراد فامیل نسبت به نظریات آنها، گرایشاتی پیدا میكردند كه معمولاً در جلسات فامیلی كه خود آقای رجایی مبتكر تشكیل آن بود، این نظریات مطرح میشدند. برخورد آقای رجایی با اینها در صورتی كه تشخیص میداد گرایششان به فلان گروهك غیر اسلامی به دلیل جوان بودن آنها و از روی كم تجربگی است، این بود كه با استدلال و منطق و ملاطفت، آنها را نسبت به خط مشی غیر صحیحی كه برگزیده بودند، آشنا كند و نظرات و تجارب خود را در مورد آن گروهك برای آنها بیان نماید. لذا دیده میشد كه آنها پس از مدتی از آن طرز فكر بریده میشدند. البته اگر هم گاهی احساس میكرد این انتخاب عقیده انحرافی آگاهانه و حساب شده است، برخوردش به گونهای دیگر بود.
****
یكبار كه آقای رجایی از یك سفر كاری به تهران آمد و از فرودگاه یكراست میخواست به آمریكا برود تا در سازمان ملل سخنرانی كند، از دفترش به منزل تلفن زدند و گفتند بارانی آقای رجایی را آماده كنید تا به فرودگاه ببرند. ما هم دیدیم یك لكه روی این بارانی است چون وقت نبود با بنزین لكه را برطرف كردیم بعد آمدند آن بارانی را كه تا حدی بوی بنزین میداد بردند! آقای رجایی روی پوشاك و لباس خود خیلی حساس بود. آن موقع خیاطها یقه پیراهن و مچ زاپاس و اضافی درست میكردند و همراه لباس به مشتری میدادند ما هم وقتی یقه و مچ پیراهنشان خراب میشد آن را در منزل تعویض میكردیم، چون روی تمیزی لباسش خیلی حساس بود و اگر احیاناً لكهای روی آن پیدا میشد، باید آن لكه را فوراً برطرف میكردیم. هفتهای دو بار پیراهنش را عوض میكرد. سه، چهار پیراهن و دو دست كت و شلوار قهوهای رنگ داشت كه به تناوب از آنها استفاده میكرد.
****
پس از شهادت آقای رجایی، خواهرزادهاش كه دیده بود ما در منزل حمام نداریم میگفت، برای من عجیب بود كه میدیدم شما در منزل حمام نداشتید، اما دایی جان از حقوق خود به من قرض میداد تا در منزلم حمام بسازم. ایشان واقعاً از روی صداقت و عقیده این ایثارها را میكرد و من این را درك میكردم كه هدف او این نیست كه ما را محروم كند یا به ما بیعلاقه است، بر عكس، در اینگونه مواقع غبطه میخوردم كه چرا من این روحیه را ندارم.
منبع: ماهنامه «شاهد یاران»

من محمدعلی رجایی هستم...

متن زیر طرحی از یك زندگی است كه توسط محمدعلی رجایی بعد از انتصابش به مقام ریاست جمهوری اسلامی ایران روایت شده است. متن ساده و بیریا است. یقیناً مخاطبان عزیر نه یكبار بلكه چندبار این متن را پیش از این خوانده یا شنیدهاند اما گویی حدیث مكرر است كه بار دیگر تكرار میشود.
من محمد علی رجایی در سال 1312 در قزوین در خانوادهای مذهبی متولد شدم. پدرم شخصی پیشهور بود و در بازار مغازه خرازی داشت. در چهار سالگی او را از دست دادم و مسئولیت اداره زندگی ما به عهده مادر و برادرم افتاد، برادرم در آن موقع 13 سال داشت.
من، طبق معمول به دبستان میرفتم؛ درسم را ادامه داده تا موفق به اخذ مدرك ششم ابتدایی شدم. بعد از آن به كار در بازار پرداختم و شاگردی را از مغازه دائیام كه خرازی بود، شروع كردم. حدود 14 سال داشتم كه قزوین را به قصد تهران ترك گفتم، در تهران، ابتدا در بازار آهن فروشان به شاگردی مشغول شدم و مدتی را هم به دستفروشی گذراندم. بعد از مدتی دستفروشی، رفتم به تیمچه "حاجبالدوله" چند جایی شاگردی كردم و مجددا به دستفروشی پرداختم كه مصادف شد با دوران حكومت رزمآرا. روزی رزمآرا تصمیم گرفت كه دستفروشهای سبزهمیدان را جمع كند و این باعث شد كه بساط كاسبی ما را هم جمع كردند. همان موقع نیروی هوایی با مدرك ابتدایی برای گروهبانی استخدام میكرد و من هم با مدرك ششم ابتدایی، برای گروهبانی، وارد نیروی هوایی شدم.
27 سال با آیت الله طالقانی
بعد از مدتی با فدائیان اسلام همكاری میكردم و در جلسات آنان شركت داشتم. مصدق هم فعالیتش در همان موقع در اوج بود و ما جذب این شعار فدائیان اسلام شدیم كه میگفتند:"همه كار و همه چیز تنها برای خدا" و "اسلام برتر از همه چیز است و هیچ چیز برتر از اسلام نیست" و بالاخره اینكه "احكام اسلام باید مو به مو اجرا شود."
بعد از 4سال اول نیروی هوایی كه 28 مرداد اتفاق افتاد و من به همراه عده زیادی از افراد نیروی هوایی تصفیه شدیم و رفتیم به نیروی زمینی، در آن یك سال مبارزه، بچههایی با ما تبعید شده بودند. برای این كه برگردیم به نیروی هوایی، ارتش هم بعد از مدتی ناچار شد بگوید اگر نمیخواهید، استعفا بدهید و ما هم بهترین فرصت را دیدیم و استعفا كردیم. مسالهای كه باید عرض كنم، این كه به موازات این حركت، از همان سالی كه به نیروی هوایی آمدم، با آقای طالقانی آشنا شدم و تقریبا هرشب جمعه را در مسجد هدایت بودیم و هر روز جمعه ایشان یك جلسه داشتند در خانیآباد، منزل یك نانوایی بود و ما هم در خدمتشان بودیم و میتوانم بگویم حدود 27 سال از نظر مسائل مذهبی و طرز تفكر و غیره، تحت تعلیم مرحوم طالقانی بودم و فكر میكنم از هر كسی به ایشان نزدیكتر بودم.
50 روز در زندان
مهندس بازرگان درماه رمضان ما را دعوت كرد به افطار و نهضت آزادی ایران اعلام كرد كه ما جزء نفرات اولی بودیم كه در نهضت ثبت نام كردیم.
سپس كمكم به عنوان عضو نهضت آزادی در دبیرستان كمال مشغول تدریس بودم. در 11 اردیبهشت سال 1342 شناسایی شدم و به وسیله ساواك در قزوین دستگیر شدم و بعد از دستگیری منتقلم كردند به زندان و 15 خرداد 1342 را من در زندان قزوین بودم كه عدهای هم با من در آنجا زندانی شدند در رابطه با15 خرداد؛ از جمله برادران، امانی بود. پنجاه روز آنجا زندان بودم تا اینكه به قید كفیل از زندان آزاد و بعد از محاكمه تبرئه شدم.
ستاد نماز جمعه
در سال 1346 با دوستانی كه در زندان بودیم. من و آقای فارسی و آقای باهنر، سه نفری یك تیم شدیم و بقایای هیات موتلفه را اداره میكردیم.
بسیاری از این برادران كه ستاد نماز جمعه را تشكیل میدهند آن موقع جزء سرشاخههای هیات موتلفه بودند كه بندههم به نام مستعار امیدوار در آن جلسات شركت داشتم. جلساتی داشتیم تا اینكه كمكم برادران از زندان بیرون آمدند. كمكم یك سازمان جدید به وجود آمد، برای این كه یك پوشش اجتماعی داشته باشد و كار سیاسی هم بكند به نام بنیاد رفاه و تعاون اسلامی نامیده شد.
آقای فارسی رفت خارج؛ سریك سال، قرار شد كه من بروم كارهای آقای فارسی را ارزیابی كنم و اطلاعاتی بدهم و بگیرم و برگردم، پس مردادماه 1350 رفتم به خارج، اول پاریس بعد تركیه، بعد سوریه؛ و آقای فارسی هم آمد سوریه و ما همدیگر را آنجا دیدیم.
شكنجه در زندان
با اكثر بنیانگذاران سازمان مجاهدین از دوره دانشگاه و بعدها هم در جلسات مسجد هدایت كه پای تفسیر آقای طالقانی بودیم. آشنا شده بودم.در سال 47 یكبار سعید محسن برای عضوگیری به من مراجعه كرد، ولی به علت اختلافاتی كه در برداشتمان نسبت به مبارزه داشتیم، من موافقت نكردم به عضویت این سازمان درآیم، منتهی شرعا تعهد كرده بودم كه تماس را به هیچكس نگویم .
(شهید رجایی چون رابطهای نزدیك با مبارزات اسلامی روحانیت داشت و به خصوص در جلسات شهید بهشتی شركت میكرد و در رابطه با سازمان مجاهدین هم بود، در آذرماه 1353 دستگیر شد و زیر شكنجه قرار گرفت.)
ساواك خیلی انتظار داشت كه از من اطلاعات زیادی به دست بیاورد. آن سال كه من كمیته را میگذراندم، واقعا جهنمی بود كه بیست روز تمام مرا میزدند و هیچ مسالهای را هم عنوان نمیكردند و فقط اظهار میكردند كه "حرف بزن" یا اینكه روزها چندین ساعت سرم را به پنجههایم به حالت ركوع میبستند و اظهار میكردند كه درجا بزنم و اینكه صلیب میكشیدند و میبستند و آویزان میكردند تا اینكه صحبت كنم. ما هم روزها و شبها كتك میخوردیم و 14 ماه این مسئله طول كشید.
یكی از روزهای ماه رمضان، درست نیمه ماه رمضان بود، تولد امام حسن (ع) من را یك روز ساعت 8 بردند تاساعت یك بعدازظهر كه هنگام برگرداندن حالم طوری بود كه مرا كشان،كشان به سلولم آوردند. آن روز یكی از روزهای خیلی خوب زندگی من بود و خیلی خوشحال بودم كه روزه هستم و شكنجه میشوم.یادم هست كه در اتاق شكنجه و یا در سلولم بیشتر اوقات آیه "یا منزل السكینه فی قلوب المومنین" را تكرار میكردم. وقتی شكنجه میشدم، مجبورم میكردند كه برروی پاهای تاول زده بدوم. آنجا قسمتهایی از دعا را كه قوعلی خدمتك جوارحی .... این قسمتهای دعا را تكرار میكردم.
اردیبهشت و خرداد 57 را به صورت تبعیدی در زندان عادی به سر میبردم ( به جرم اقامه نماز جماعت) و آنجا هم برای ما یك كلاس بود و تجربیاتی هم در آنجا اندوختیم. در آبان 1357 روز عید غدیر در سایه مبارزات مردم مسلمان از زندان آزاد شدیم و به این ترتیب دوران بازداشتم را گذراندم.
پس از آزادی از زندان
بعد از آنكه از زندان بیرون آمدم، در تشكیلات انجمن اسلامی معلمان وارد شدم؛ با این تشكیلات كار میكردم تا پیروزی انقلاب. انقلاب كه پیروز شد، من هم از همان ابتدا نزدیك به مركز مبارزه، یعنی مدرسه رفاه و كمیته استقبال امام كه در آنجا حضور داشتم و كم و بیش عهدهدار مسئولیتهایی بودم و به عنوان یك خدمتگذار كوچك، حركت كردم تا انقلاب پیروز شد و در آموزش و پرورش به عنوان مشاور وزیر آموزش و پرورش شروع به فعالیت كردم.
وزیر آموزش و پرورش كه استعفا كرد، ابتدا به عنوان كفیل و بعد به عنوان وزیر آموزش و پرورش انتخاب شدم. مدت تقریبا یكسالی وزیر آموزش و پرورش بودم كه نسبتا دوره خوبی بود و خوشحال و راضی بودم. نزدیكیهای انتخابات بود كه یك شب برادرمان هاشمی تلفن كرد و از من خواست كه برای نمایندگی مجلس كاندیدا شوم. ولی من اظهار تمایل كردم كه وزارت آموزش و پرورش را حفظ كنم. ایشان پیشنهاد كردندكه "به مجلس بیایید و اگر امكان وزیر شدن نبود، لااقل بتوانید به عنوان نماینده خدمت كنید." حرف ایشان را پسندیدم و كاندیدای نمایندگی شدم و برای نمایندگی مجلس انتخاب شدم.
انتخاب به نخستوزیری
بعد از یكسری گفتگوهایی كه اكثر هممیهنان عزیزم مطلع هستند، من به نخستوزیری رسیدم، نخستوزیری را به عنوان یك تكلیف شرعی انقلابی پذیرفتم و از صمیم قلب میگفتم كه دارای یك كابینه 36 میلیونی هستم.
انتخاب به ریاست جمهوری را با آرا 13 میلیونی امت حزب الله و شهید داده، ادای تكلیف الهی و رسیدن به فوز عظیم در راه اسلام و خدمت به جمهوری اسلامی میدانستم.
شهید محمدعلی رجایی در هشتم شهریور 1360 در حادثه انفجار دفتر نخستوزیری به همراه یار دیرینش محمدجواد باهنر شربت شهادت نوشید.
منبع: فارس نیوز

خاطره

ورود به آموزش و پرورش
در مورد زندگی فرهنگی پدرم، موردی كه قابل ذكر است و خودم هم تا حدودی در جریان آن بودم، مسئله تألیف كتب دینی برای مقاطع، ابتدایی تا انتهای دورهی تربیت معلم و حتی كتب مربوط به دانشگاههاست. كه آن كار عظیم، یكی از مهمترین عوامل بیداركننده نسل جوان و آمادهسازیشان برای حضور در صحنههای پرشكوه انقلاب اسلامی بود. پدرم به همراه شهید مظلوم بهشتی و بعضی دیگر از همكارانشان وارد آموزش و پرورش شدند. به این نیت كه یك كار زیربنایی انجام دهند و یك تحول اساسی در فرهنگ جامعه ایران به وجود بیاورند. رژیم سابق ابتدا متوجه این نیت نبود و لذا به ایشان و همكارانشان اجازه داد كه برای كلیه مقاطع تحصیلی كتابهایی را تألیف كنند كه مدت 13 سال طول كشید.
تألیف كتب درسی
ایشان مرتب در حال گفتگو، بحث، مطالعه و تحقیق بودند، جلسات مختلفی داشتند، من گهگاهی همراهشان به اداره تحقیقات میرفتم و میدیدم كه ایشان برای اینكه كتب موردنظر در بهترین كیفیت باشند چه مباحث طولانی با صاحبنظران فن داشتند. اگر كسی یك مرور كلی به فهرست كتب منتشره در آن زمان داشته باشد یا خودش در آن روزگار كتابها را مطالعه كرده باشد به خوبی به ارزش كار آن شهید پی خواهد برد. به جرات میتوان گفت آن كتابها نقش تعیین كنندهای در آشنایی نسل جوان با معارف اسلام ناب محمدی(ص) داشتهاند چرا كه قبل از آن كتب دینی بگونهای بود كه نه تنها معارف اصیل اسلام را مطرح نمیكرد بلكه در صدد تحریف آنها هم بود. این فعالیت از حدود سالهای 1344 ، 1345 تا سال 1357 به طور مستمر ادامه داشت و تا سال 1360 هم آن كتابها در مدارس و دانشگاهها تدریس میشد.
خاطرم هست در سال 57 ایشان یك روز مرا صدا زدند و گفتند: «ناصر، بیا یك چیز جالب نشانت بدهم»، وقتی من خدمتشان رفتم یك كتاب دینی در دستشان دیدم كه بخش اعظم آن را با خط قرمز علامتگذاری كرده بودند. پدرم گفت: «اگر اینها که خطكشی شده حذف شود، اجازه انتشار كتاب را میدهند»، دور برخی تفسیر آیات و احادیث خط كشیده بودند. آنها تازه متوجه شده بودند كه حتی در گزینش آیات و احادیث هم نكاتی مدنظر پدرم بوده است. آیات بیشتر مربوط به جهاد، قتال، مبارزه با طاغوت، امر به معروف و نهی از منكر بود.
تأسیس مدارس
فعالیتهای دیگر فرهنگیشان تأسیس مدارس گوناگون بود. ایشان با داشتن تحصیلات عالیه، بدون هیچگونه ابایی دست به تأسیس مدارس در مقاطع گوناگون زدند. این مدارس بعدها توسعه یافتند و به صورت موسسات فرهنگی درآمدند. كه از جمله آنها میتوان به موسسه فرهنگی رفاه، كانون توحید، مدرسه مفید اشاره كرد كه ایشان بر اجرای كار موسسات مذكور نیز نظارت مستقیم داشتند
دفتر نشر فرهنگ اسلامی
كار مهم دیگری كه ایشان انجام دادند تأسیس یك انتشارات بزرگ جهت چاپ كتابهای دینی بود به نام دفتر نشر فرهنگ اسلامی. كه هماكنون این موسسه به صورت گسترده و فعال مشغول فعالیت است و كتابهای اسلامی و تربیتی مختلفی را به چاپ میرساند.
ارتباط با دانشجویان
ضمن آنكه پدرم در مقاطع گوناگون آموزشی، تدریس میكردند. حتی در دانشگاهها جلسات متعددی با دانشجویان داشتند و هرگاه از دانشگاههای مختلف كشور از ایشان برای سخنرانی دعوت میكردند با روی باز میپذیرفتند. بیشترین كسانی كه دور ایشان جمع میشدند و مراوده داشتند دانشجویان و نسل جوان بودند و حتی مسائل شخصیشان را نیز با پدرم مطرح میكردند. خاطرم هست مقام معظم رهبری حضرت آیتالله خامنهای در مورد پدرم فرمودند: شهید باهنر از جمله افرادی است كه شخصیت ایشان ناشناخته باقی مانده است
فعالیت های فرهنگی
فعالیتهای فرهنگی ایشان پس از انقلاب، ادامه فعالیتهای قبلیشان بود. میتوان به جرات گفت قسمت عمده عمر پدرم معطوف به فعالیتهای فرهنگی بود. اگر نگاه كنید، میبینید كه پس از انقلاب ایشان در سمتهای معاون وزیر آموزش و پرورش، وزارت آموزش و پرورش تا دوران نخستوزیری همچنان در زمینه تالیف كتب و نظارت بر تالیف كتب فعال بودند. یكی از مهمترین كارهای پدرم كه از ابتكارات ایشان و شهید رجایی بود، تاسیس نهاد امور تربیتی در وزارت آموزش و پرورش بود. خودشان در این باره گفتند:
«بعد از انقلاب بنا بر ضرورتی كه در اصلاح سیستم اداری و اجرایی كشور ملاحظه میكردیم. در كار وزارتخانهها و سازمانهای مختلف اجرایی و اداری، نهادهای انقلابی را بوجود آوردیم. فیالمثل در كنار ارتش، سپاه پاسداران به وجود آمد یا در كنار وزارتخانههایی مانند نیرو، راه و ترابری و پست و تلگراف، جهاد بوجود آمد. برمبنای احساس این ضرورت و اینكه نمیشد نهادی در كنار آموزش و پرورش ایجاد كرد (البته مقولهی نهضت سوادآموزی، جدای از این بحث است چرا كه نهضت نیز، یك نهاد جهادی است) ما در دل وزارت آموزش و پرورش نهادی به وجود آوردیم به نام «نهاد امور تربیتی» كه هدف از ایجاد آن، تزریق ایده و تفكر اسلامی و انقلابی در پیكره آموزش و پرورش بود تا از این طریق نیروهای مومن و مخلص جهت خدمت به نظام آموزشی كشور تربیت شوند»، پدرم برای ایجاد و ارشاد این نهاد تلاش فوقالعادهای به همراه شهید رجایی به خرج دادند.
آقای هاشمی رفسنجانی ریاست محترم جمهوری جملهای دارند در مورد پدرم كه جالب است ایشان فرمودند: ناشناختهترین و مظلومترین شخصیت انقلاب، شهید باهنر بود. من از نزدیك شاهد زحمات و فعالیتهای ایشان بودم و دلیل اینكه بسیاری از خدماتش ناشناخته مانده است این است كه او كمتر حرف میزد و بیشتر عمل میكرد. از جمله فعالیتهای پس از انقلاب ایشان، یكی هم حضور فعال در ستاد انقلاب فرهنگی بود، چرا كه پس از امروز اثرات آن مجاهدتها و ایثارگریها را به وضوح میبینیم.
نقش شهید باهنر در پیوند حوزه و دانشگاه
تا آن زمان كه پدرم وارد دانشگاه شد، كمتر كسی از روحانیون وارد دانشگاه شده بود كه هم در امور مربوط به حوزه آشنایی داشته باشد و هم با سبك و روشهای معمول دانشگاهی، در زمان پدرم بود كه ایشان، شهید بهشتی، شهید مفتح یعنی عدهای كه در حوزهها تا مدارج بالای علمی تحصیل كرده بودند و به حدود اجتهاد رسیده بودند تصمیم گرفتند كه وارد دانشگاهها شوند و در رشتههای مختلف به تحصیل بپردازند. آشنایی روحانیون با دانشگاه موجب شد كسانی كه در دانشگاهها علاقمند به اسلام و معارف دینی بودند به سمت این شخصیتها جلب بشوند و پدرم و دوستانش موفق شدند با جذب علاقمندان دانشگاهها به سمت حوزهها زمینه نزدیكی روحیه حوزوی به دانشجویی را فراهم كنند كه این نزدیكی بركت زیادی داشت و وحدت حوزه و دانشگاه باعث شد كه اینان به عنوان یكی از اساسیترین و موثرترین نیروهای ضد رژیم پهلوی وارد معركه مبارزه قهرآمیز علیه رژیم شوند. پس از پیروزی انقلاب نیز خوشبختانه این پیوند مستحكمتر شد و امروز شاهد بركات و اثرات این پیوند مقدس هستیم .
دکتر ناصر باهنر فرزند شهید باهنر
منیع : سایت اطلاع رسانی شهدای هیات دولت

نگاهی بر برگهای حیات علامه مجلسی

علامه مجلسی مجاهد راه علم و دانایی از جمله علمای عصر صفوی است که با وجود برخورداری از علوم عقلی، آن را رها کرد و برای احیای علوم نقلی به آیات و روایات روی آورد.
محمد باقر مجلسی فرزند محمد تقی مجلسی در سال 1037 هجری برابر با حروف ابجد «جامع کتاب بحار الانوار» چشم به جهان گشود. وی در خاندانی رشد یافت که از نیمه قرن پنجم هجری به مذهب تشیع روی آورده و در قرن دهم و یازدهم از دانشمندان معروف زمان خود بودند. پدر بزرگ محمد باقر، ملا مقصود از دانشمندان با تقوا و از مروجین مذهب تشیع بود و به خاطر کلام زیبا و اشعار دلنشین در محافل و مجالس به «مجلسی» لقب گرفت.
محمد باقر در چهار سالگی به درس و بحث روی آورد و در چهارده سالگی از ملاصدرا اجازه روایت دریافت کرد. گذشته از این در مکتب دانشمندانی چون شیخ حر عاملی، ملامحسن استر آبادی، ملامحسن فیض کاشانی، ملاصالح مازندرانی تلمّذ کرده است، طوری که گفتهاند شمار اساتید وی به بیست و یک استاد میرسد.
علامه مجلسی در اندک زمانی بر دانش های صرف و نحو، معانی و بیان، لغت و ریاضی، تاریخ و فلسفه، حدیث و رجال، درایه و اصول ، فقه و کلام مسلط شد و پس از فوت پدر به زعامت مسجد و مدرسه جامع اصفهان پرداخت. در درس او بیش از هزار طلبه حاضر میشدند. در مکتب این علامه عصر صفوی شخصیت های بزرگی از دانشمندان دانش آموخته اند که میتوان از مولی ابراهیم جیلانی، ملامحمد باقر لاهیجی، ملا حسین تفرشی، عبدالحسین مازندرانی، سید عزیز الله جزایری، ملامحمد کاظم شوشتری و سید نعمت الله جزایری نام برد. سید مصلح الدین مهدوی در کتاب زندگینامه علامه مجلسی به نام 181 نفر از شاگردان وی اشاره کرده است.
علامه علاوه بر علم و دانش در عرصه سیاست نیز فعال بود و پس از فوت مرحوم ملا محمد باقر سبزواری در سال 1090 به منصب شیخ الاسلامی دست یافت. علامه در این سالها علاوه بر مبارزه علیه صوفیان با کشیشان دربار، بیگانگان، نمایندگان مؤسسات و شرکت های غربی به مبارزه با بت پرستان پرداخت و خدمات شایانی به مذهب حقه جعفری کرد.
علامه مجلسی از جمله علمایی بود که سعی در ایجاد وحدت میان شیعه و سنی را داشت و این در خواسته وی از سلطان حسین صفوی هنگام تاجگذاری هویدا است. وی از شاه خواسته بود طی فرمانی نوشیدن مسکرات، جنگ میان فرقهها و کبوتر بازی را ممنوع اعلام کند.
در خواسته علامه مجلسی سه نکتهای که ملتهای بزرگ با آرمانهای متعالی را به زانو درمی آورد، مورد توجه قرار گرفته است و آن فساد، تفرقه و بی تفاوتی نسل جوان بود. نکته مهمی که در سیاست علامه در دربار به چشم میخورد، این است که در زمان شیخ الاسلامی ایشان هیچ برخوردی بین ایران و همسایگان اهل سنت رخ نداد و به هیچ یک از ولایتهای اهل تسنن ایران از سوی شیعیان تعدی نشد.
آنچنان که مشهور است علاوه بر تربیت شاگردان کتابهای گرانبهای بسیاری تألیف کرده است؛ حق الیقین، عین الحیاة، حلیة المتّقین، حیاة القلوب. بسیاری دیگر از کتب فارسی و عربی که بر اساس نیاز مردم تحریر شده است که مشهورترین و معروفترین این کتابها که در حقیقت دایره المعارفی بزرگ درباره تشیع می باشد، کتاب بحار الانوار است که بالغ بر 100 جلد است.
پدر بزرگ محمد باقر، ملا مقصود از دانشمندان با تقوا و از مروجین مذهب تشیع بود و به خاطر کلام زیبا و اشعار دلنشین در محافل و مجالس، «مجلسی» لقب گرفت.
علامه در مسیر احیای علوم اهل سنت (ع) با وجود برخورداری از علوم عقلی آن را رها کرد و برای احیای علوم نقلی به آیات و روایات روی آورد که در آن زمان طلاب علوم دینی از آن دور مانده بودند و در اولین گام کتب اربعه را به درس و بحث حوزه های علمیه آن زمان کشاند. در گام بعدی با جمع آوری گهرهای گرانبهای اهل بیت که در اطراف و اکناف پراکنده بود در بحار الانوار جمع کرد.
علامه در مقدمه بحارالانوار چنین می نگارد:
«در آغاز کار به مطالعه کتابهای معروف و متداول پرداختم و بعد از آن به کتابهای دیگری که در طی اعصار گذشته به علل مختلف متروک و مهجور مانده بود رو آوردم. هر جا که حدیث نسخه حدیثی بود سراغ گرفتم و به هر قیمتی که ممکن شد بهره برداری میکردم. شرق و غرب را جویا گشتم تا نسخههای بسیار گردآوری نمودم.
در این مهم دینی جماعتی از برادران مذهبی مرا یاری نمودند و به شهرها و قصبه ها و بلاد دور سر کشیدند تا به فضل الهی مصادر لازم را بدست آوردند ... بعد از تصحیح و تنقیح کتابها بر محتوای آنها واقف شدم، نظم و ترتیب کتاب ها را نامناسب دیدم و دسته بندی احادیث را در فصل ها و ابواب متنوع راهگشای محققان و پژوهشگران نیافتم، از این رو به ترتیب فهرستی همت گماشتم که از هر جهت جالب و مفید باشد. در سال 1070 هجری این فهرست را ناتمام رها کردم و از فهرست بندی سایر کتاب ها دست کشیدم که اقبال عمومی را مطلوب ندیدم و سران جامعه را فاسد و نامطبوع دیدم....
ترسیدم که در روزگاری بعد از من باز هم نسخههای تکثیر شده من در طاق نسیان متروک و مهجور شود و یا مصیبتی از ستم غارتگران زحمات مرا در تهیه نسخه ها بر باد دهد، لذا راه خود را عوض کردم- از خدا یاری طلبیدم- و به کتاب بحارالانوار پرداختم.
علامه مجلسی در اندک زمانی بر دانش های صرف و نحو، معانی و بیان، لغت و ریاضی، تاریخ و فلسفه، حدیث و رجال، درایه و اصول ، فقه و کلام مسلط شد و پس از فوت پدر به زعامت مسجد و مدرسه جامع اصفهان پرداخت. در درس او بیش از هزار طلبه حاضر میشدند
... در این کتاب پربار قریب 3000 باب طی 48 کتاب علمی خواهید یافت که شامل هزاران حدیث است، شما در این کتاب برای اولین بار با نام برخی از کتاب ها آشنا میشوید که سابقه علمی ندارد و طرح آن کاملا ً تازه است.
پس ای برادران دینی که ولایت امامان را در دل و ثنای آنان را بر زبان دارید به سوی این خوان نعمت بشتابید و با اعتراف و یقین کتاب مرا دست به دست ببرید و با اعتماد کامل به آن چنگ بزنید و از آنان نباشید که آنچه را در دل ندارند بر زبان می آورند.»
اما فرصت کم و مشاغل زیاد او مانع از آن شد که به شرح و تصحیح روایات بپردازد. به همین علت در مقدمه چنین نگاشت:
«در نظر دارم که اگر مرگ مهلت دهد و فضل الهی مساعدت نماید، شرح کاملی متضمن بر بسیاری از مقاصدی که در مصنفات سایر علما باشد بر آن (بحارالانوار) بنویسیم و برای استفاده خردمندان، قلم را به قدر کافی پیرامون آن به گردش درآورم.»
علامه مجلسی قدرت تصحیح روایات و احادیث را به خوبی دارا بود، همان گونه که این قدرت و ژرف نگری خود را در مرآة العقول به نمایش گذارده است.
حضرت امام خمینی(ره) درباره بحارالانوار می فرماید: " بحار خزانه همه اخباری است که به پیشوایان اسلام نسبت داده شده، چه درست باشد چه نادرست، در آن کتابهایی هست که خود صاحب بحار آنها را درست نمی داند و او نخواسته کتاب علمی بنویسد تا کسی اشکال کند که چرا این کتابها را فراهم کردی؟"
علامه بزرگوار سرانجام در 27 رمضان 1110 هجری قمری در زمان شاه سلطان حسین صفوی و در سن هفتاد و سه سالگی در اصفهان درگذشت و در جامع عتیق اصفهان، در جوار مرقد پدر بزرگوارش، جایی كه امروزه «بقعه مجلسی» خوانده میشود، به خاك سپرده شد.
منابع:
http://www.irib.ir
http://www2.irna.ir
http://irandoc.ac.ir

میزان صحت و اعتبار کتاب بحارالانوار

علامه مجلسی(ره) و کسانی که همانند ایشان بوده و هستند، دارای دو گونه کار در زمینه احادیثاند:
1- گردآوری و طبقهبندی،
2- نقد و بررسی.
کسی که اندک اطلاعی در مورد آثار علامه مجلسی(ره) داشته باشد به آسانی در مییابد که روش آن مرحوم در بحارالانوار گردآوری و طبقهبندی بوده است. کاری که هر محققی در آغاز کار تحقیق باید به آن بپردازد.
کار علامه مجلسی در زمان خود کار بسیار لازم و ضروری بوده است؛ چرا که شیعه قرنها در تحت فشار دستگاههای حکومتی بوده و از همین رو بسیاری از احادیث و آثار آن نابود شده بود و یا در خطر نابودی قرار داشت.
بقای کتاب و حدیث نیز در آن زمان به نوشتن و انتشار دستی وابسته بوده است. ازاینرو اگر کتابی نوشته نمیشد و از روی آن نسخههای متعدد منتشر نمیگردید، از بین میرفت؛ چنان که آثار فراوانی از بزرگان عالم اسلام به همین دلیل و به دلیل حوادث و پیشامدها، از بین رفته است.
علامه مجلسی(ره) در روزگار کوتاهی که فرصتی برای شیعه پدید آمده بود (نسبت به تاریخ اسلام) همت نهاد و کتابهای رو به نابودی شیعه را از اقصی نقاط عالم اسلام گردآوری و به طبقهبندی احادیث و تبویب آنها همت گماشت، حاصل این کار مجموعه گرانقدر«بحارالانوار» و نیز «عوالم بحرانی» است.
شأن محقق در مرحله تتبع تنها گردآوری است؛ اما علامه مجلسی(ره) چهره دیگری دارد که آن چهره نقد و بررسی است.
کتاب شریف «مرآة العقول» - که شرح و نقد علمی و دقیق کتاب گرانقدر کافی است - این جایگاه علامه را به روشنی آشکار میسازد. متأسفانه برخی که از وادی تحقیق دورند، تنها یک چهره کار را دیدهاند؛ گرچه آن نیز در جای خود کاری لازم و ضروری بوده است(گردآوری) و اگر بنا باشد محدث روایاتی را که فقط به نظر او صحیح میرسد گردآوری کند، این کار عوارض بسیار نامطلوبی را در پی خواهد داشت:
اولاً، بسیاری از احادیث به دلیل عدم نقل (به ویژه در گذشتهها) متروک و محجور میماند و کمکم از بین میرفت.
ثانیا، نظر محدث نوعا نظری است اجتهادی که بر طبق مبانی خود آن را برمیگزیند. چه بسیار مواردی که محدثی حدیثی را صحیح میداند ولی محدث دیگر بر طبق ادله آن را رد میکند و برعکس. بنابراین حذف روایات، بستن راه تحقیق به روی دیگران است. چه بسا امروزحدیثی فهمیده نشود؛ ولی فردا همان حدیث راهگشای آیندگان باشد و... و یا با نقطه نظرهای اجتهادی تازه، راه برای اثبات صحت سند آن فراهم گردد.
http://www.porsojoo.com

فعالیتهای سیاسی علامه مجلسی

علامه مجلسی در مدت هفتاد و سه سال عمر خود با چهار تن از پادشاهان صفوی معاصر
بود كه به ترتیب عبارتاند از:
ـ شاه صفی؛ جانشین شاه عباس اول "1038ـ1052 ه".ق"؛
ـ شاه عباس دوم "1052ـ1077 ه".ق"؛
ـ شاه سلیمان صفوی "1077ـ1106 ه".ق"؛
ـ شاه سلطان حسین صفوی؛ آخرین پادشاه سلسله صفوی "1106ـ1135 ه".ق".
مجلسی بعد از رحلت آقا حسین خوانساری (كه منصب شیخالاسلامی را در زمان شاه سلیمان صفوی به عهده داشت)، در سال "1098 ه".ق" با پیشنهاد و در خواست شاه سلیمان از طرف وی به مقام شیخالاسلامی دارالسلطنه اصفهان منصوب شد و تا پایان سلطنت وی در این مسند باقی ماند. بعد از مرگ شاه سلیمان در سال "1105 ه".ق" و جلوس شاه سلطان حسین بر تخت سلطنت، علامه مجلسی مجدداً از طرف شاه صفوی در منصب قبلی خود ابقا گردید و تا سال وفاتش "1110 ه".ق" عهدهدار این منصب بود.
بنا بر این، علامه مجلسی به مدت هفت سال در دوران سلطنت شاه سلیمان و نیز پنج سال در سلطنت شاه سلطان حسین و در مجموع مدت دوازده سال شیخالاسلام اصفهان بود. وی در این مدت به رسم معمول، منصب امامت جمعه و قضاوت شهر اصفهان را نیز به عهده داشتند. بعد از محقق كركی، ایشان از با نفوذترین علمای دوران صفوی بودند، به طوری كه بعضی از مخالفان، او را مخترع مذهب شیعه ملقب ساختند (2). علامه در مدت تصدیشان بر منصب شیخالاسلامی فعالیتهای سیاسی مهمی را انجام دادند كه به اجمال به چند مورد آن اشاره میشود.
1ـ مرحوم مجلسی بعد از به دست گرفتن اجرای احكام شرع در دوران سلطنت شاه سلیمان نخستین كاری كه انجام داد، شكستن بت كفار هند در شهر اصفهان بود: "روزی به گوش شیخ رسید كه جماعتی از كفار هند پنهانی بتی را كه در شهر اصفهان بوده، میپرستیدند. پس حكم شرعی به شكستن آن بت صادر كرد و سعی و تلاش كفار مؤثر نیفتاد و هر چه مال و منال و هدایا تقدیم همایونی نمودند كه بلكه آن داهیه را از سر معبود خودشان دفع كرده باشند، سودی نبخشید و بر حسب حكم نافذ آن عالم ربانی، بت را شكستند".(3) اهمیّت این كار مرحوم مجلسی در آن بود كه وجود بت در پایتخت كشور مدعی شعار توحید و نفی شرك و بتپرستی، مایه ننگ آن محسوب میشد.این اقدام وی در زمان خود و بعد از وی مورد تحسین و ستایش عالمان دینی قرار گرفت. به گفته ملك الشعرا "این عمل در ترویج شیخ، فایدتی بزرگ حاصل نمود".(4)
2ـ مورخان نوشتهاند: در مراسم تاجگذاری شاه سلطان حسین صفوی، شاه اجازه نداد كسی از صوفیان به رسم معمول شمشیر را زیب پیكر وی سازد، و در عوض انجام آن را از شیخالاسلام خواست.(5) علامه مجلسی با دست خود شمشیر سلطنت را به كمر شاه بست و خطبه مراسم تاجگذاری را نیز انشا نمود. شاه صفوی در مقام سپاس از این اقدام علامه اظهار داشت: در عوض این خدمت چه خواستهای دارند تا آنها را برآورده سازد. علامه مجلسی سه خواسته را عنوان كرد: نخست، منع شراب؛ دوم، منع جنگ طایفهها و سوم، منع دستجات كبوتربازی. شاه خواستههای ایشان را پذیرفت و بیدرنگ فرمان لازم را صادر كرد.(6)
مرحوم مجلسی بعد از به دست گرفتن اجرای احكام شرع در دوران سلطنت شاه سلیمان نخستین كاری كه انجام داد، شكستن بت كفار هند در شهر اصفهان بود
در مورد خواسته دوم و سوم، باید اوضاع اجتماعی آن روز اصفهان و دیگر شهرهای ایران ملاحظه شود؛ چرا كه در آن عهد، اشخاصی در پی ارتكاب این اعمال موجب اذیت و آزار شهروندان میگشتند. جنگ طایفهها هم كه بنیانگذار آن شاه عباس اول بود،پیامدهای ناگواری از قبیل كشته و زخمی شدن عدهای بیگناه را به دنبال داشت،این دو مسأله از مسائل و مشكلات اجتماعی آن دوران محسوب میشد، به گونهای كه رفع این منكرات جز با فرمانهای حكومتی امكانپذیر نبود.
درخواست نخست،بسیار مورد توجه و دارای اهمیت بود. به نظر میرسد علامه مجلسی با تیزبینی و آیندهنگری كه داشت،متوجه انحطاط دولت مقتدر صفویه در آینده نه چندان دور شده بود؛ زیرا به گمان قوی، او از شرابخواری شاه سلیمان و درباریان فاسد، آگاه بود.
به گفته شاردن "نمیتوان باور كرد كه تاب و تحمّل این پادشاه در نوشیدن مشروب تا چه اندازه است... شاه تقریباً همیشه مست است... حتی این پادشاه، بزرگان و اشراف را نیز مجبور میكرد مشروب بخورند..."(7).
تاریخ صفویّه پر از گزارشهایی است كه موّرخان درباره میگساری پادشاهان آن دادهاند. در میان پادشاهان صفوّیه، جز شاه طهماسب و احتمالاً شاه اسماعیل اول و سلطان محمد خدابنده صفوی، بقیّه سلاطین این سلسله به میگساری و عیاشی آلوده بودند. اعتیاد به شراب در مورد جانشینان شاه عباس اوّل، یعنی شاه صفی، شاه عباس دوّم، شاه سلیمان و شاه سلطان حسین از حد گذشته بود.
با توجه به حاكمیت چنین شرایط نامناسب اخلاقی بر دربار صفوی و نیز جامعه آن روز میتوان گفت: علامه مجلسی از ابتدای تصدّی منصب شیخالاسلامی در پی فرصتی میگشت تا فرمان منع شراب را از شاه صفوی بگیرد، به گونهای كه خود شاه و درباریان را نیز فرا گیرد. با وجود احتمال آلوده شدن شاه جدید به باده نوشی و لزوم پیشگیری از آن، اظهار چنین
خواستهای به منظور اجرای یكی از احكام الهی، ضروری مینمود. بنابراین، آنچه وظیفه دینی و مسؤولیت سیاسی وی اقتضا میكرد، انجام داد.
البته بنا به گزارشهای تاریخی، اقدامات علامه مجلسی در جلوگیری از آلوده شدن شاه صفوی به باده نوشی، با توطئه مریم بیگم ـ عمه پدر شاه ـ با شكست مواجه شد و شاه سلطان حسین نیز مانند اعقاب و پدران خود به شراب ِ ممنوع آلوده گشت. به گفته مورخان "از آن به بعد سخت پایبند شراب شد، به طوری كه ندرتاً هوشیار دیده میشد و طبعاً دیگر قادر به تمشیت امور دولتی نبود."(8)
نتیجه نادیده گرفتن این حكم شریعت، آن بود كه شاه سلطان حسین بر اثر افراط در باده نوشی و عیاشی چنان سست عنصر و بیاراده گشت كه در حمله افغان با دست خود تاج و تخت سلطنت را به محمود افغان تسلیم كرد.
علامه مجلسی سه خواسته را عنوان كرد: نخست، منع شراب؛ دوم، منع جنگ طایفهها و سوم، منع دستجات كبوتربازی. شاه خواستههای ایشان را پذیرفت و بیدرنگ فرمان لازم را صادر كرد
3ـ از دیگر اقدامات سیاسی علامه مجلسی تألیف رساله مستقل ساده و روان فارسی به نام "آداب سلوك حاكم با رعیّت" را میتوان ذكر كرد. این رساله ترجمه عهدنامه مالك اشتر به ضمیمه سه حدیث دیگر است. از آنجا كه مسلك علمی علامه مجلسی، به مسلك اخباری نزدیك بوده، قهراً سیاستنامه را نیز با همان روش تألیف كرد. به نظر میرسد علامه مجلسی با مشاهده فساد دولتمردان صفوی و گرایش آنها به عیاشی، تجملگرایی، اسراف و تبذیر، راحتطلبی، ظلم و ستم نسبت به مردم و غفلت آنان از امور كشورداری، در صدد نگارش این رساله برآمد و هدف از تألیف آن را "تنبیه ارباب غفلت و اصلاح اصحاب دولت"(9) بیان كرد. تاریخ تحریر این رساله كه با عنوان "كیفیّت سلوك ولات عدل با كافّه عباد" نیز نامگذاری شد، بنا بر قولی به سال "1103 ه".ق" در زمان سلطنت شاه سلیمان صفوی ذكر شده است.(10)
ابوالفضل سلطان محمّدی
این مقاله بخشی از تحقیقی است كه تحت عنوان اندیشه سیاسی علّامه مجلسی در واحد اندیشه سیاسی مركز مطالعات و تحقیقات اسلامی انجام شده است
http://www.nezam.org
--------------------------------------------------------------------------------
1- میرزا محمد علی مدرس، ریحانةالادب، ج5، ص246.
2- همان، ص194.
3- مهین پناهی،علامه مجلسی و آثار فارسی او،ص66 و 67.
4- لارنس لكهارت، انقراض سلسله صفویّه، ترجمه دكتر دولت شاهی،ص44 و سید عبدالحسین خاتون
آبادی، وقایع السنین و الأعوام، ص541.
5- لارنس لكهارت، همان و حسن طارمی،علامه مجلسی،ص97.
6- لارنس لكهارت،همان،ص46.
7- همان.
8- علامه محمد باقر مجلسی، بیست و پنج رساله فارسی، ص135.
9- سید مصلح الدّین مهدوی، زندگینامه علامه مجلسی، ج2،ص203.
10- علامه محمد باقر مجلسی، حیاتالقلوب، ج1،مقدمه.

علامه مجلسی؛ اخباری یا اصولی؟

حیات علامه مجلسی هم زمان با رواج تفکر اخباریگری بود. همچنین ایشان در گرایش به اخبار اهل بیت شهره بودند؛ از این رو، تصور شده است که علامه مجلسی (رحمه الله) نیز از پیروان و حتی از سردمداران این تفکر است.
علاوه بر موارد فوق، قرائن و شواهد زیر نیز به این تصور کمک کرده است و آن را تقویت میکند:
1ـ پدر علامه مجلسی به اخباریان گرایش داشته و علامه مجلسی نیز شاگرد وی بوده است. از این رو طبیعی است که متأثر از پدرش باشد.
2ـ مهمترین و بزرگترین جامع حدیثی شیعه، بحار الأنوار، به دست ایشان و در این دوران نگاشته شده است.
3ـ نقد تفکر عقلگرایانه و مخالفت با فیلسوفان در آثار علامه مجلسی مشهود است.
4ـ نقل روایات ضعیف و سعی در توجیه آن متون نیز در نوشتههای ایشان مشاهده میشود.
5ـ برخی از استادان و پارهای از شاگردان علامه مجلسی تفکر اخباری داشتهاند.
با این همه، برخی از محققان، علامه مجلسی را فردی میان اخباری و اصولی میشمارند، زیرا علامه با برخی از مبانی اخباریگری مخالفت کرده است.
اما دقت و تأمل در آثار علامه مجلسی بیانگر آن است که با وجود فعالیتهای فراوان حدیثی و اعتماد شدید ایشان بر روایات اهل بیت (علیهم السلام)، مبانی فکری ایشان با تفکر اخباریگری به طور کامل متفاوت است. با وجود آنکه در زمان او تفکر اخباریگری در دوران اوج خود بود، با این همه وی قواعد اجتهاد و روش مجتهدان را پذیرفته بود و مطابق آنها فتوا میداده است.
نحوۀ تعامل علامه مجلسی با مبانی تفكر اخباریگری
چگونگی رویارویی علامه مجلسی با مبانی اخباریان از جملۀ مهمترین مسائلی است که در تبیین دیدگاه ایشان در موضع اخباریگری بسیار مؤثر است؛ از این رو، لذا در این بخش چگونگی مواجهه ایشان با مبانی اخباریان را بررسی میکنیم.
اجتهاد و تقلید
علامه مجلسی، همانند اصولیان و بر خلاف مجتهدان[اخباری]، اجتهاد را واجب کفایی میداند و تقلید غیرمجتهد از مجتهد را واجب عینی قلمداد میکند.
نفی تقلید از میت
علامه مجلسی، در این مسئله، همانند مجتهدان، تقلید از میت را نفی میكند.
نیاز به علم اصول
علامه مجلسی، آشنایی با علم اصول را از مقدمات اجتهاد شمرده است و در صدد بوده تا رسالهای در علم اصول تألیف کند و آن را در جلد بیست و پنجم بحار الأنوار بیاورد.
اجماع
علامه مجلسی اجماع را حجّت میشمرد و بدان احتجاج میکند. بدیهی است که مقصود از اجماع در سخن ایشان، اجماع دخولی است که موارد آن محدود است.
ظاهر قرآن
ایشان ظواهر قرآن را حجت میداند و تمامی ابواب فقهی و غیرفقهی بحار الأنوار را با آیات قرآن آغاز میکند. استناد به آیات قرآن در بحار الأنوار به قدری گسترده است که میتوان این کتاب را نوعی موضوعبندی آیات قرآن قلمداد کرد.
اصل برائت
اخباریان اعتقاد داشتند که در موارد شبهه باید احتیاط کرد و دلیلی بر اصل برائت وجود ندارد. اما علامه مجلسی در این زمینه با آنان مخالف و همسان با اصولیان قائل به اِباحه و حلیّت است.
دستهبندی احادیث
بر خلاف اخباریان که دستهبندی چهارگانۀ احادیث را منکرند، علامه مجلسی در بسیاری از کتابهای خویش از این روش استفاده کرده است. بدینگونه که او در شرح کتاب شریف کافی، بسیاری از متون آن را «ضعیف علی المشهور» خوانده است.
گفتنی است که اعتماد علامه مجلسی به کتب کهن، به ویژه کافی، بسیار زیاد است، با این همه وی در مرآة العقول (شرح كافی) و همچنین مَلاذُ الأَخیار (شرح تهذیب الأحکام) از مبنای فقیهان استفاده کرده است.
عقل
علامه مجلسی در مباحث اعتقادی به عقل فطری استناد میکند و به حُسْن و قبح ذاتی عقلی معتقد است. ایشان در بحث وحدت صانع، ادله عقلی را بر ادله نقلی مقدم کرده است. البته نمیتوان علامه را عقلگرا نامید، زیرا در موارد تعارض بین عقل و نقل، او جانب نقل را مقدم میدارد و بر دلایل عقلی اعتماد نمیکند. در اعتباریات شرعی نیز عقل را حجت نمیشمرد و امامان معصوم (علیهم السلام) را عقل کامل معرفی میکند و سخن آنان را حجت میداند. علامه عقول غیرمعصومان را عقل ناقص و فاقد حجیت مطلق میداند. به نظر ایشان، عقل در مرحله شناخت خدا و وحدانیت ذات باری تعالی و شناخت حجت کاربرد دارد. به باور علامه عقل پس از شناخت پیامبر و امامان (علیهم السلام)، به ناتوانی خود در فهم اعتبارات شرعی و آموزههای دینی اعتراف میکند و نظر آنان را بر خویش مقدم میدارد.
ناهمگونی نظرات ایشان با فیلسوفان و متکلمان عقلی نیز مشهود و نمونۀ بارز آن در حاشیههای علامه طباطبایی (رحمة الله علیه) بر مجلدات اول کتاب بحار الأنوار نمایان است.
بنابراین، در ارتباط با عقل و نقل، نظرات علامه مجلسی به اخباریان نزدیکتر است، اگر چه با آن مطابقت تام ندارد؛ یعنی، به گونهای اجمالی، حجیّت عقل را میپذیرد، ولی محدودۀ کاربرد آن را بسیار كم میشمرد.
چگونگی رویارویی با فقیهان و عالمان
اخباریان، موضعگیری خصمانهای نسبت به فقیهان، به ویژه علامه حلی، دارند، ولی علامه مجلسی نسبت به فقیهان بسیار با احترام برخورد میکند و نام آنان، به ویژه علامه حلی، را با احترام فراوان یاد میکند. او با متکلمان عقلگرا همانند خواجه نصیر طوسی نیز برخوردی اینگونه دارد.
محسن فیضیان
http://elahiyat-shia.blogfa.com
علامه مجلسی و بحار الأنوار در چند خط

نگاهی به زندگی علامه مجلسی
• نام : محمد باقر
• ولادت: 1037 هجری
• خاندان
پدر: محمد تقی:. کتابهایی هچون روضة المتقین، لوامع صاحبقرانی، شرح زیارت جامعه و ... از جمله آثار او است.
جد: ملا مقصود
• تحصیلات
از چهار سالگی نزد پدر علامهاش آغاز کرد. وی در چهاردهسالگی از فیلسوف بزرگ اسلام، ملاصدرا اجازۀ روایت گرفت
• اساتید
محمد تقی مجلسی
آقا حسین خوانساری
مولی محمد صالح مازندرانی
مولی محسن فیض کاشانی
• شاگردان
سید نعمت الله جزایری
سید علی خان مدنی
میرزا عبدالله افندی اصفهانی
علامه محمد باقر مجلسی در علوم مختلف اسلامی مانند تفسیر، حدیث، فقه، اصول، تاریخ، رجال و درایه سرآمد عصر خود بوده که نگاهی اجمالی به مجموعۀ عظیم بحار الأنوار این نکته را به خوبی آشکار میسازد
• مسلک علمی
حد وسط میان اخباریان و اصولیان
• مناصب حکومتی و دینی
- شیخ الاسلام اصفهانی: در سال 1098 از سوی شاه سلیمان صفوی به سِمَت شیخ الاسلامی اصفهان منصوب شد
- امام جمعۀ اصفهان
• وفات: 1110 هجری
آثار و تألیفات علامه مجلسی
از امتیازات آثار علامه میتوان به این دو نکته اشاره کرد:
1ـ کثرت تألیفات به زبان فارسی و ترجمۀ روایات. (علامه مجلسی بیش از هفتاد کتاب و رسالۀ فارسی در موضوعات مختلف تألیف کرده است)
2ـ کثرت شروح بر کتب روایی.
• آثار و تالیفات علامه به زبان فارسی
- حلیة المتقین: آداب و مستحبات زندگی فردی و اجتماعی.
- حیات القلوب: زندگی انبیا و ائمۀ اطهار (علیهم السلام) در سه جلد.
- زاد المعاد: ادعیه.
- تحفة الزائر: زیارات.
- عین الحیاة: شامل مواعظ و حکم برگرفته از آیات و روایات معصومین (علیهم السلام).
- ترجمۀ بسیاری از ادعیه، زیارات و احادیث، مانند ترجمۀ دعاهای کمیل، سمات، زیارت جامعه، توحید مفضل و ... نیز بخشی از آثار ارزشمند علامه مجلسی به زبان فارسی است.
• برخی از آثار علامه مجلسی به عربی
از مهمترین آثار عربی علامه مجلسی در زمینۀ حدیث و رجال چنین است:
- بحار الانوار: دائرة المعارف احادیث شیعه در 110 جلد.
- مرآة العقول: شرح کافی در 26 جلد.
- ملاذ الاخیار: شرح تهذیب الأحکام در 16 جلد.
- الوجیزة فی الرجال: در علم رجال.
علامه از دیدگاه علما
از نگاه علامه افندی:
• عالم و فاضل
• دقیق
• متبحر
• فقیه
• متکلم
• محدث
• عادل
• دارای همۀ نیکیها و ارزشها
• جلیل القدر و بلند مرتبه
از نگاه اردبیلی:
• بزرگ اسلام و مسلمانان
• آخرین مجتهدان
• جلیل القدر و بلند مرتبه
• منحصر به فرد روزگار
• ثقه و مورد اعتماد و عادل
کتاب بحار الانوار
• نام کتاب
نام کامل این اثر بِحارُ الأنوار الجامِعَةُ لِدُرَرِ أخبارِ الأَئِمَّةِ الأطهار ـ علیهم السلام ـ (به معنی: دریاهای نور، در بر گیرندۀ گوهرهای احادیث پیشوایان پاک) است.
• علت نامگذاری این کتاب به بحار الانوار را خود مؤلف اینگونه بیان کرده است:
... چون این کتاب مشتمل بر انواع دانشها و حکمتها و اسرار بوده و خواننده را از کلیۀ کتابهای حدیثی بینیاز میکند، آن را کتاب بحار الانوار الجامعة لدرر أخبار الائمة الاطهار نامیدم.
• موضوع کتاب
کتاب بحار الانوار، دائرة المعارف بزرگ حدیث شیعه است که تمام مسائل دینی را در بر گرفته است. از همین رو این کتاب شامل مباحث مختلف اسلامی از تفسیر قرآن و تاریخ تا فقه و کلام و ... است و به حق آن را دایرة المعارف تشیّع نامیدهاند.
• انگیزۀ تألیف بحار
بنابراین انگیزههای تألیف بحار را میتوان چنین برشمرد:
1ـ جلوگیری از فراموشی مجدد یا نابودی کتب حدیثی.
2ـ دستیابی راحت به تمامی احادیث یک موضوع.
مراحل تدوین بحار الانوار
• مرحلۀ اول :
علامه مجلسی ابتدا بدون آنکه در پی تألیف بحار باشد، فهرستی برای ده کتاب حدیثی غیرفقهی جهت دسترسی راحت به موضوعات آنها به نام فهرس مصنفات الأصحاب فراهم آورد: امالی (با رمز لی)، خصال (با رمز ل)، عیون اخبار الرضا (با رمز ن)، علل الشرائع (با رمز ع)، معانی الاخبار (با رمز مع) و توحید صدوق (با رمز ید) که این کتابها همگی از آثار شیخ صدوق است. عناوین سایر کتابها نیز بدین شرح است: قرب الاسناد حمیری (با رمز ب)، امالی یا مجالس شیخ طوسی (با رمز ما)، تفسیر علی بن ابراهیم قمی (با رمز فس)، احتجاج طبرسی (با رمز ج)
• مرحلۀ دوم
علامه پس از تألیف فهرست احساس کرد که مشکل مراجعه به احادیث چندان تفاوت نکرده است. از این رو تصمیم گرفت با استفاده از این فهرست به جای ذکر شمارۀ روایت، متن کامل آن را نقل کند و علاوه بر ده کتاب مذکور از منابع دیگر روایی نیز بهره گیرد، این تصمیمی بود که به تألیف بزرگترین مجموعۀ حدیثی شیعه، یعنی بحار الانوار، منجر شد.
شیوۀ علامه چنین بود که بر اساس فهرست مذکور ابتدا ابواب را مشخص کرده و سپس روایات را در ذیل عناوین ابواب درج میکرد. از این رو مجلدات بحار در زمان واحد در دست تألیف بوده، گرچه برخی از آنها زودتر به پایان رسیده است.
• نمونهای از عبارات این فهرست
کتاب العقل و الجهل ـ باب أَنّ أوّل ما احتجّ اللهُ به علی الناس العقل؛
ج 29 من 9، ن 12 من 32، 4 و 5، من 99، مع 2 من 1.
این عبارت نشاندهندۀ آن است که روایات مربوط به عنوان مذکور در کتابهای زیر بدین گونه آمده است:
در احتجاج، حدیث شمارۀ 29 از باب 9 و در کتاب عیون اخبار الرضا، حدیث 12 از باب 32 و حدیث 4 و 5 از باب 99 و در معانی الاخبار، حدیث 2 از باب 1
همکاران علامه مجلسی در تالیف کتاب بحار الانوار
• آمنه خاتون، خواهر علامه مجلسی.
• امیرمحمد صالح خاتون آبادی
• میرزا عبدالله افندی
• مولی عبدالله بحرانی
• سید نعمت الله جزایری
زهرا عماری
تالار هم اندیشی دانشجویان دانشکده مجازی علوم ح

دفاع حضرت امام امام خمینی « قدس سره» از علامه
مجلسی

امام خمینی ضمن تأیید رفتار سیاسی علمای شیعه و دفاع از خواجه نصیرالدین طوسی، محقق ثانی و شیخ بهائی، نسبت به انتقادهای مطرح درباره همكاری علامه مجلسی با شاهان صفوی پاسخ داده، و ایراد آنها را ناشی از عدم اطلاع آنها نسبت به واقعیات تاریخ دانستهاند. ایشان فرمودند:
"... اما قضیه خواجه نصیر و امثال خواجه نصیر را شما میدانید این را، كه خواجه نصیر كه در دستگاهها وارد میشد، نمیرفت وزارت كند، میرفت آنها را آدم كند، نمیرفت كه برای اینكه در تحت نفوذ آنها باشد، میخواست كه آنها را مهار كند، تا آن اندازهای كه بتواند... و امثال او مثل محقق ثانی، مثل مرحوم مجلسی و امثال مرحوم مجلسی كه در دستگاه صفویه بود، صفویه را آخوند كرد، نه خودش را صفویه كرد، آنها را كشاند توی مدرسه و توی علم و توی دانش. و اینها تا آن اندازهای كه البته توانستند. بناءً علیه، ما نباید مقایسه بكنیم كه روحانیون یك وقتی اگر وارد شدند، الان هم ما اگر بتوانیم، ما آن وقت هم اگر میتوانستیم آن طوری كه آنها میخواستند خدمت كنند ما هم وارد میشدیم، برای اینكه مقصد این است كه انسان درست بكنیم، اگر انسان بتواند كه محمد رضا را انسان كند بسیار كار خوبی است. انبیا برای
همین آمدهاند." (1)
امام خمینی در جای دیگر در همین خصوص فرمودند: "در باب امور سیاسی... یك طایفه از علما، اینها گذشت كردهاند از یك مقاماتی و متصل شدند به یك سلاطین، با اینكه میدیدند كه مردم مخالفند، لكن برای ترویج دیانت و ترویج تشیع اسلامی و ترویج مذهب حق، اینها متصل شدند به یك سلاطین و این سلاطین را وادار كردند خواهی نخواهی برای ترویج مذهب، مذهب تشیع، اینها آخوند درباری نبودند. این اشتباهی است كه بعضی نویسندگان ما میكنند. سلاطین، اطرافیان این آقایان بودند. اینها اغراض سیاسی داشتند، اغراض دینی داشتند، نباید تا كسی به گوشش خورد كه مثلا مجلسی ـ رضوان الله علیه ـ، محقق ثانی ـ رضوان الله علیه ـ، شیخ بهائی ـ رضوان الله علیه ـ، با اینها روابط داشتند، میرفتند سراغ اینها، همراهیشان میكردند... خیال كند كه اینها مانده بودند برای جاه و عزت، و احتیاج داشتند به اینكه شاه سلطان حسین، یا شاه عباس به آنها عنایتی بكنند، این حرفها نبوده در كار. آنها گذشت كردند، یك مجاهده نفسانی كردند، برای اینكه مذهب را به وسیله آنها، به دست آنها ترویج كنند، وقتی جلوگیری از سب حضرت امیر میخواستند بكنند: در یكی از بلاد ایران شنیدم اجازه خواستند كه خوب، شش ماه دیگر صبر كنید ما سباش كنیم! اینها در یك همچو محیطی كه سبّ امیر این طورها بوده و رایج بود و از مذهب تشیع هیچ خبری نبود و هیچ اسمی نبود، اینها رفتهاند، مجاهده كردهاند. خودشان را پیش مردم، مردم آن عصر شاید اشكال به آنها داشتند از باب نفهمی، چنانچه حالا هم اگر كسی اشكال كند نمیداند قضیه را، غرض ندارد، نمیداند قضیه را." (2)
--------------------------------------------------------------------------------
1- امام خمینی، صحیفه نور، ج8 ، ص8 .
2- امام خمینی، همان، ج1، ص258 و 259.

بحارالانوار: معرفی تحلیلی كتاب علامه مجلسی

بِحارُ الاْنْوار، مشهورترین، مهم ترین و مفصلترین اثر علمى محمد باقر مجلسى (1037-1110 یا 1111ق/1628- 1698 یا 1699م) كه مجموعهای گسترده از احادیث امامیه است و گاه «دائرهی المعارف بزرگ احادیث شیعه» لقب گرفته است.
نام كامل این اثر "بحارُ الانوارِ الجامعهی لِدُّرَرِ اخبارِ ائمهی الاطهار علیه السلام" است. عزم مؤلف بر نگاشتن این كتاب از 1070 ق/1660م، پس از نگارش كتاب فهرس مصنفات الاصحاب جزم شده است و اولین تاریخ ثبت شده در خود كتاب 1072ق است (نك: 103/255) و سواد نامهی آن در 1104 یا 1106ق به پایان رسیده است، هر چند پاك نویس كتاب تا پس از فوت مؤلف و توسط شاگردان او همچنان ادامه داشته است (امین، 9/183؛ مشار، 2/25- 26؛ المعجم ...، 1/102).
همزمان با كار 36 سالهی او، كتابهای مهم دیگر حدیثى شیعه نیز نگاشته شده است: نخست "الوافى" از مولى محسن فیض كاشانى (د1091ق/1680م) و دیگر "وسائل الشیعه" از محمدبن حسن حر عاملى (د 1104ق/1693م).
شروع كار تألیف "بحار الانوار" در زمان شاهسلیمان اول صفوی (سل 1077- 1105ق) بود و اتمام كار به دورهی سلطنت شاه سلطان حسین اول (سل (1105- 1135 بر مىگردد. این در حالى است كه مجلسى در 1089ق/1678م از طرف شاه سلیمان به شیخالاسلامى منصوب شد (برای آشنایى با شرح وظایف و اختیارات منصب شیخ الاسلامى، نك: مارچنكوفسكى، 328-329) و پس از مرگ وی، شاه سلطان حسین نیز وی را در این سمت ابقا كرد (بحرانى، 55).
پس از ورود محقق كركى در 916ق/1510م به ایران و ایجاد بستر تشكیل حكومتى شیعى، زمینهای نیز برای رویكرد اخباری ایجاد شد كه زیر بنای آن توسط ابن ابى جمهور احسایى (زنده در 904ق) در رسالهای با عنوان "العمل باخبار اصحابنا" به وجود آمده بود و توسط میرزا احمدبن على استرابادی (د 1208ق) و محمد امین استرابادی (د1036ق) ادامه یافت (نك: ه د، 7/160). این فضا تا نگارش "الفوائد الحائریه" توسط محمدباقر بهبهانى در 1208ق در "رد الفوائد المدنیه" محمد امین استرابادی، همچنان جو چیره بر تفكر شیعى دوران خویش بوده است و این حكایت از آن دارد كه شرایط حاكم بر حوزههای دینى آن زمان نگارش احادیث را مىپسندیده، و فیض كاشانى و حر عاملى در همین فضا اقدام به تدوین مجموعههای حدیثى شیعه نمودهاند. مجلسى نیز كه خود گرایش هر چند معتدل اخباری داشت (مهاجر،151، بب؛ ملكى، 261 بب )، به نگارش بحار الانوار پرداخت. چنانكه وی در جواب سؤالى كه از او دربارهی حكما، فلاسفه، مجتهدین و اخباریون و فقها و صوفیه شده است، استفادهی عقل را برای فهم احادیث، آن هم به شیوهی حكما جایز نمىداند و خود را اخباری دور از افراط و تفریط در تقلید محض به عنوان درایت، یا اجتهاد آزاد بر اساس گرایشهای عقلى معرفى مىكند (نك: زین العابدین شیروانى، 618 -621).
بِحارُ الاْنْوار، مشهورترین، مهم ترین و مفصلترین اثر علمى محمد باقر مجلسى كه مجموعهای گسترده از احادیث امامیه است و گاه «دائرهی المعارف بزرگ احادیث شیعه» لقب گرفته است
مؤلف در مقدمهی كتاب، عنوان مىكند كه پس از آشنایى و تفحص در علوم دیگر به این نتیجه رسیده كه راهى برای علم جز در كتاب الهى و اخبار ائمهی طاهرین (ع) وجود ندارد و راههای دیگر را هر چند بىبهره نمىداند، اما دور افتاده از مسیر معرفى مىكند (1/2، 3). مؤلف در جای دیگر این اثر، گرایش اخباری خود را نشان مىدهد و حتى با مسائل و شبهات عقلى مطرح شده، به شیوهی روایى برخورد مىكند (2/314، 3/234، 11/259، 67/254) و جایى به صراحت نظر اخباریان را بهترین نظر در بحث بیان كرده است و ترك مسألهای غامض را به دلیل عجز عقول بر احاطه به عمق آن، اولى مىداند ( 5/260؛ برای نمونههایى دیگر، نك: المعجم، 1/84 – 86).
اما آنچه مجلسى به عنوان انگیزهی شخصى بیان مىكند، حفظ آثار گذشتگان و جلوگیری از نابودی آنهاست، متونى كه به واسطهی غرض ورزی فاسدان، بىتوجهى جاهلان، استیلای سلاطین گمراه و مخالف با اهل بیت (ع)، رواج علوم باطل و نیز كماعتنایى به احادیث، در حال از بین رفتن بوده، و جامعهی آن روز برای هدایت و استفاده به آنها نیازی مبرم داشته است (1/3-4).
روش كار مجلسى هر چند به نظر مىرسد نوعى برداشت از كارهای گذشته نیز باشد، اما ابتكارات شخصى نیز دارد. او ابتدا عناوین مجلدات كتاب خود را انتخاب مىكرد و سپس برای هر عنوان بابهایى مىگشود. در ذیل هر باب پیش از هر چیز آیات قرآنى متناسب آن را فهرست مىكرد كه این كار او بسیار به كار "الوافى" فیض كاشانى نزدیك است. آنگاه برای هر آیه، تفسیری مناسب با استفاده از نظرات مفسران و توضیحات خود مىنگاشت؛ این كار را از جلد 5 به صورت جدی آغاز كرده، و در جزء 7 و 9 به مناسبت بحث توحید و صفات الهى به اوج خود رسانده است (7/67 - 98، 8/2-173 ).
در مرحلهی بعدی، روایات متناسب با هر باب را در ذیل عنوان گنجانده، و سندهای آن را نیز با رعایت اختصار نقل كرده است. هدف او از این اختصار جلوگیری از پركردن و افزودن حجم ابواب یا مزین كردن كتاب است، اما آنها را به كلى حذف نكرده است تا تحلیل سند ناممكن شود (1/48). آنگاه توضیحات و شرح خود را بر روایات نگاشته، و در این قسمت از نظرات دیگر صاحب نظران نیز یاری گرفته، و به نقل و گاه نقد اقوال آنان پرداخته است. وی در انتخاب روایات، اساس كار را بر تناسب كل یا جزء روایت با عنوان باب قرار داده است و البته آنجا كه روایت را تقطیع كرده، وعدهی آوردن متن كامل آن را در جای دیگر داده است (مثلاً 6/54، 118، 152). این توضیحات او در 10 جلد آخر كتاب دیده نمىشود؛ زیرا 10 جلد آخر توسط شاگردش میرزا عبدالله افندی، یا به قولى توسط میر محمد صالح حسینى پاك نویس شد و از سوادنامه به بیاض آمد، برای اینكه عمر مجلسى به انجام این كار كفاف نداده بود؛ هر چند برخى نیز این نظر تاریخى را نپذیرفتهاند (همو، 1/4، 5؛ بحرانى، 57؛ تنكابنى، 208، 209؛ المعجم، 1/75، 76).
جایگاه خاص بحار الانوار در فرهنگ تشیع، بالاخص حوزهی ایرانى آن باعث شده كه كارهای فراوانى چه به فارسى و چه به عربى دربارهی آن صورت گیرد
وی برای اجرای چنین كار عظیمى از همكاران و شاگردان بسیاری كمك گرفته كه در برخى منابع شمار آنها را بالغ بر هزار نفر دانستهاند (قمى، الكنى...، 3/147) و كسانى چون میرزا عبدالله افندی، میرمحمد صالح حسینى، ملا ذوالفقار، ملا محمد رضا، عبدالله بن نورالدین بحرینى، نعمت اللهجزایری و آمنهخاتون خواهرش را جزو همكاران وی شمردهاند ( المعجم،1/98، 99 ).
كار گروهى او كه از ابتكارات تألیف به حساب مىآید، شباهتى نیز به كار نگارش دائرهی المعارف فلسفى توسط گروه اخوان الصفا دارد (سبحانى، 360)؛ با این تفاوت كه وی تسلط كامل و یك تنه بر همهی مراحل كار داشت و شاگردانش فقط به جمعآوری و نگارش آیات و احادیث، ذیل عنوانهای طراحى شده توسط خود او مىپرداختند و كلیهی گزینشها از متن، سند،... و همچنین تنظیم توسط خود وی صورت مىگرفته است ( المعجم،1/7، 8).
ابتكارات تألیف بحار الانوار به همین اندازه محدود نمىشود؛ نوعى تفسیر موضوعى برای قرآن با بیش از 900 موضوع اصلى و 400 موضوع فرعى و سبك تبویب آن كه گونهای از فهرست موضوعى برای احادیث شیعى است، نیز قابل توجه است (سبحانى، 355-361؛ المعجم، 1/8؛ نیز نك: پاكتچى، 39- 48).
فهرستبندی و تبویب مجلسى از نقاط قوت و قابل تأمل در تألیف بحار الانوار است؛ وی در«فصل رابع» مقدمهی كتابش (1/79-80)، فهرست مجلدات 25 گانهی خود را عنوان مىكند. این فهرست از لحاظ رده بندی و محتوای عناوین معرف مناسبى برای كار اوست. خود مؤلف عناوین «العدل و المعاد»، «ضبط تواریخ انبیاء و ائمه (ع)» و «السماء و العالم» را كه مشتمل بر احوال عناصر و موالید و ... است، از ابتكارات منحصر به فرد كتاب خود كه پیشینیان به آن نپرداختهاند، مىداند (1/5)
عنوانهای كتب 25 گانه :
1- كتاب العقلوالجهل؛ 2- كتاب التوحید و الصفات و الاسماء الحسنى؛ 3- كتاب العدل و المشیة و الارادة و القضاء و القدر؛ 4- كتاب الاحتجاجات و المناظرات؛ 5- كتاب فى احوال الانبیاء و قصصهم؛ 6- كتاب فى احوال نبینا الاكرم (ص) و احوال جملة من آبائه؛ 7- كتاب فى مشتركات احوال الائمهی(ع)؛ 8- كتاب فىالفتن بعد النبى(ص)؛ 9- كتاب فى احوال امیرالمؤمنین (ع) من ولادته الىشهادته؛ 10- كتاب فى احوال سیدة النساء(ع) و الامامین الهمامین الحسن المجتبى(ع) و ابى عبدالله الحسین (ع)؛ 11- كتاب فى احوال الائمة الاربعة بعد الحسین(ع)؛ 12- كتاب فى احوال الائمة الاربعة قبل الحجة المنتظر (ع)؛ 13- كتاب فى احوال الحجة المنتظر(ع)؛ 14- كتاب فى السماء و العالم؛ 15- كتاب فى الایمان و الكفر، كه در طرح اولیهی مجلسى، این كتاب شامل 10بخش در آداب نیز بوده است، اما در هنگام تألیف این دو مبحث، جدا و به كتاب مستقل تبدیل شده است كه برخى آن را جلد 16 و برخى كتاب مستقلى با عنوان «كتاب العشرة» دانستهاند، بىآنكه در شمارش كتاب خللى وارد آید (نك: نوری، 39-40؛ آقا بزرگ، 3/22)؛ 16- كتاب الزی و التجمل فى الآداب و السنن؛ 17- كتاب الروضة؛ 18- كتاب فى الطهارة و الصلاة؛ 19- كتاب فى فضائل القرآن و الذكر؛ 20- كتاب فى الزكاة و الصدقة و الخمس و الصوم؛ 21- كتاب فى الحج و العمرة، شامل جهاد، امر به معروف و نهى از منكر؛ 22- كتاب فى المزار؛ 23- كتاب فى العقود و الایقاعات؛ 24- كتاب فى الاحكام الشرعیة؛ 25- كتاب فى الاجازات.
علاوه بر حجم قابل ملاحظهی روایات، انتخاب موضوعات متنوع نیز، اهمیت و ارزش بحار الانوار را بالا برده است، چنانكه دیده مىشود، مباحث اعتقادات، احكام، جهان غیب، اخلاق و آداب و حتى طبیعیات و علوم طبیعى، تاریخ و فرهنگ شیعه و ادبیات عامیانهی آن و... از چشم او دور نمانده است. مؤلف همچنین در مباحث فقهى، به مسائلى كه مردم بدان احتیاج مستمر داشتهاند و مورد پرسش بوده، حجم بیشتری اختصاص داده است (نك: 80/327، 82/231، 88/258) كه همهی اینها شناخت كافى او از مقتضیات عمومى جامعه را مىرساند.
مؤلف در مقدمهی كتاب، عنوان مىكند كه پس از آشنایى و تفحص در علوم دیگر به این نتیجه رسیده كه راهى برای علم جز در كتاب الهى و اخبار ائمهی طاهرین (ع) وجود ندارد و راههای دیگر را هر چند بىبهره نمىداند، اما دور افتاده از مسیر معرفى مىكند
تنوع موضوعى از سویى و هدف اصلى مؤلف برای حفظ میراث شیعه از سویى دیگر، او را واداشته تا از منابع بسیار و متنوعى استفاده كند كه به یقین از حیث آمار كمنظیرترین مجموعهی حدیثى تألیف شده است. بجز این آمار، تنوع فراوانى هم در موضوعات منابع دیدهمىشود. هر چند منابع او بیش از همه جنبهی حدیثى و فقهى دارند، اما موضوعات تفسیری، تاریخى، كلامى و ادبى، لغت، سیاست مدن، اخلاق و حتى علوم طبیعى، پزشكى، نجوم و ریاضى، جغرافیا و ... نیز در منابع او یافت مىشود. كوشش فراوان او برای جمع آوری منابع زبانزد شده است. بنا به روایتى برای به دست آوردن كتاب مدینهی العلم ابن بابویه كه تصور مىشد در یمن وجود دارد، گروهى را با هدایای فراوان به سراغ حاكم آنجا مىفرستد تا كتاب را به دست آورد (نوری، 33).
مؤلف خود در آغاز كتاب (1/6 -24) ابتدا منابع شیعى خود، بیش از 387 اثر از 25 نویسنده را معرفى مىكند و سپس به سراغ منابع اهل سنت مىرود كه برای حجت آوردن یا رد كردن یا نقد كردن یا تتمیم فایده و تأیید روایات شیعى مورد استفاده قرار داده، و شمار آنها به 85 منبع بالغ شده است (1/24- 25)؛ و سپس برای تصحیح الفاظ یا تعیین معانى به سراغ كتب لغت یا شروح اخبار عامه مىرود و 20 كتاب لغوی و 13 كتاب شرح را برمىشمارد، هر چند این تنها منابع وی نیست و او به صراحت منابعى را نیز در حین كار معرفى مىكند (1/24)، به گونهای كه مجموعهی كتب مورد استفادهی او به حدود 630 مىرسد.
در فصل دوم مقدمهاش (1/36- 48) به بیان وثوق و اختلاف نسخ منابع مىپردازد و به صراحت بیان مىكند كه آنچه را به نظر خودش وثاقت داشته، و از لحاظ متن و سند بىاشكال بوده، در كتابش آورده است. شاگردان او نیز این نظر را تأیید مىكنند. چنین نظری با دیدگاه رایج كه هدف مجلسى را صرفاً گردآوردن مجموعهای حدیثى بدون اعتبار صحت اسناد و متن مىداند (مثلاً نك: دوانى، 61)، در تضاد است. گفتنى است كه مؤلف در مواردی نیز برخى احادیث را به عنوان حدیث ضعیف یا غیرقابل اعتماد معرفى مىكند (1/10، 12/356، 14/447، 15/357، 414، 18/77، جم).
جالب توجه اینجاست كه دربارهی روایات غریب كه پذیرش صحت متن آنها در مرحلهی اول دشوار به نظر مىرسد، به توجیه و تأویل پرداخته است، در حالى كه اگر صدور آن را نمىپذیرفت، طبعاً نقلشان نمىكرد ( المعجم،1/81). البته هیچ یك از این موشكافیها، نقش كار او در جلوگیری از تحریف و برساختن احادیث جدید را در حوزهی روایى شیعه انكار نمىكند (رحمان ستایش، 254- 255). نقدهای فراوانى - علاوه بر تأییدات بىشماری كه بر كار اوست - پیرامون كتاب او را گرفته است و این نظرات یا به ضعف احادیث، یا به كم فایده و پر اشتباه بودن توضیحات او بر مىگردد (آشتیانى، 928؛ امین، 9/183).
برای بررسى جایگاه بحار الانوار در دورانهای پس از مجلسى، توجه به نكاتى لازم است:
اول، استفادهی محدود مؤلف از كتب اربعهی شیعه است كه او هدف خود را در اینباره حفظ و خارج نشدن آنها از حوزههای علمى جهان تشیع اعلام مىكند (1/48) و همین، اهمیت كتاب او را از لحاظ فقهى كم كرده، و به رغم اینكه در دیگر زمینهها سیطرهی كامل و بسیار واضحى در حوزهی فرهنگ تشیع پس از خود پیدا كرده، در مباحث فقهى، مرجع متداول محسوب نشده است.
دوم، استفاده از نهج البلاغه نیز اندك است، هر چند صاحب ریاض العلما، قائل به عدم استفادهی مؤلف از نهج البلاغه مىشود (افندی، 5/39). خود مجلسى نهج البلاغه را به عنوان منبع معرفى مىكند و از آن بهره مىجوید. با اینهمه، این سخن نیز صحیح است كه بسیاری از احادیث نهج البلاغه از طریق منابع دیگری در كتاب او آمده است.
سوم، نوع تحلیلها و توضیحاتى كه دربارهی احادیث مىدهد، در فضایى اخباری صورت مىگیرد و حتى آنجا كه با مسائل عقلى برخورد مىكند، با استفاده از ابزار كلام، یعنى استناد به نقل و ظواهر، آن را نقد مىكند، نه با استفاده از ابزار عقلى؛ هر چند این خود نوعى درایت به حساب مىآید، اما مخالفت با عقل گرایى و فلسفه در جای جای آثار او دیده مىشود. وی در كتاب خود (8/3- 6) وعدهی نوشتن كتابى مستقل بر ضد فیلسوفان با عنوان "فى نقد كلمات الفلاسفة لاصول الشرایع" را داده است. او بر آن بود كه مسائل عقلى را در كتاب نیاورد (27/347، 35/133، 51/313، 68/309)، اما به مناسبتهایى متعرض مسائل عقلى نیز شده است (نك: 11/203، نیز 35/108، 57/233، 58/311).
تقید او به ظواهر دینى و احادیث منقول، نه تنها در كتابش، كه در سیاست مدنى او نیز بازتاب داشته، و برای همین، مخالفت با فلاسفه، طرد صوفیه و تضییق بر اقلیتهای دینى در كارنامهی فعالیتهای اجتماعى مؤلف ثبت شده است (بحر العلوم، 40). در عین حال، در حیطهی دیدگاه خود با جرأت و شهامت خاصى علاوه بر اشاره بر آراء و اقوال فقها و سایر دانشمندان و اشاره به علوم اوایل و...، شدیداً آنها را نقد مىكند، هر چند نقد او از نوع شرح لغت و وصف حالت است، نه از نوع تدبرات عقلى مصطلح، همراه با حفظ احتیاط و رعایت علما، و بیشتر درصدد تصحیح و توجیه برآمده است و تعارضها را از این مىداند كه عقل ما بدان نمىرسد ( المعجم،1/75-77).
از گرایشهای دیگر مؤلف در این كتاب، پاسداری از حریم معتقدات شیعه و تثبیت جایگاه بزرگان مذهب است؛ نمونهی این نوع تلاش بیش از همه در شرح زندگانى حضرت فاطمهی زهرا (ع) یا در شرح خطبهی شقشقیه پیداست (چ كمپانى، 8/105-136، 161). مسألهی تقیه نیز از مواردی است كه توجه او را به صورت خاص به خود جلب كرده است (8/138، 72/130، 75/393-441).
جایگاه خاص بحار الانوار در فرهنگ تشیع، بالاخص حوزهی ایرانى آن باعث شده كه كارهای فراوانى چه به فارسى و چه به عربى دربارهی آن صورت گیرد. در یك دسته بندی كلى مىتوان این فعالیتها را معرفى كرد:
تعلیقات و تصحیحات:
تعلیق خود او بر بخشهایى از كتاب (مانند 1/98، 8/92، 100، 107، 209) و در عصر حاضر تعلیقات و توضیحات از سوی علامه طباطبایى (در بحث اطلاقات عقل، 1/100 و تجرد عقول، 1/104) و دیگران چون ربانى شیرازی، مصباح یزدی، بهبودی، غفاری صفت، مسترحمى، موسوی میانجى، خرسان، عابدی و زنجانى كه در این میان بهبودی جمع بیشتری از تصحیحات را به خود اختصاص مىدهد.
ترجمهها:
1. ترجمهی ج1، شاهزاده سلطان محمد بلند اختر هندی (آقابزرگ، 4/82)؛
2. ترجمهی ج 2 با عنوان جامع المعارف (همو، 3/18)؛
3. ترجمهی فارسى ج 6 (همو، 4/107)؛ 4- 5.
4. ترجمهی ج 8 (كتاب الفتن) از محمد نصیربن مولى عبدالله، برادر زادهی مجلسى (نوری، 57)،
5. ترجمهی دیگری از همان كتاب با عنوان مجاری الانهار از محمد مهدیبن محمد شیخ استرابادی (آقا بزرگ، 3/20، 4/62)
6. ترجمهی ج 9. از آقا رضى بن محمد نصیربن مولى عبدالله (همو، 4/81، 3/20؛ نوری، 60)؛
7. ترجمهی ج 10، از میر محمد عباس تستری لكهنوی و محمد على مازندرانى (آقا بزرگ، 3/20، 4/115؛ نوری، 58)،
8. ترجمهی حسن هشترودی (همو، 60)؛
9. ترجمهی فارسى ج 13، از على اكبر ارومى و حسن بن محمد ولى ارومى (آقا بزرگ، 3/21، 4/92)،
10. ترجمهی دیگری از علىاكبر ارومى (نوری، 58)
11. ترجمهی دیگری از على دوانى با عنوان مهدی موعود كه در تهران (1345ش) به چاپ رسیده است؛
12. ترجمهی ج 14، با عنوان السماء و العالم، از آقا نجفى اصفهانى (آقا بزرگ، 3/21-22، 4/107)؛
13. ترجمهی ج 17، با عنوان حقایق الاسرار (همو، 3/24).
خلاصهها و گزیدهها:
1. دُرَر البحار الملقب بنور الانوار، منتخب بحار الانوار، از نورالدین محمد بن مرتضى اخباری كه در 1080ق مشغول نوشتن آن بود (نوری، 58 -59)؛ 2
2. مختصر ج 7، توسط آقا رضى بن محمد نصیربن مولى عبدالله (همو، 60؛ آقابزرگ، 3/19)؛
3. جنة المأوی، از میرزا حسین نوری، در استدراك ج 13، مشتمل بر داستانهایى در باب رؤیت حضرت حجت (ع)؛
4. جوامع الحقوق، منتخب كتاب العشرهی (آقا بزرگ، 3/22، 5/249)؛
5. مختصر ج 22 (كتاب المزار) جمعى از فضلای استراباد (نوری، همانجا؛ آقا بزرگ، 3/25)؛
6. بحار الانوار فى التفسیر المأثور للقرآن از كاظم مرادخانى، كه تنظیم مجدد مباحث تفسیری این كتاب است، بر اساس آیات قرآنى (چ تهران، 1411ق).
مقایسهها و راهنماها:
1. الشافى فى الجمع بین البحار و الوافى، از محمدرضا ابن عبدالمطلب تبریزی، در 7 جلد با حذف مكررات هر دو كتاب كه كاری مقایسهای میان الوافى فیض كاشانى و بحار الانوار است (همو، 3/27؛ قمى، فوائد...، 532)؛
2. سفینة البحار و مدینة الحكم و الآثار، اثر شیخ عباس قمى (چ تهران، فراهانى)؛
3. مستدرك سفینة البحار، از على نمازی شاهرودی (چ تهران، 1409ق)؛
4. التطبیق بین السفینة و البحار، اثر جوادی مصطفوی (چ مشهد، آستان قدس)؛
5. دلیل الآیات المفسرة و اسماء السور فى احادیث بحار الانوار (چ قم، 1412ق)؛
6. المعجم المفهرس لالفاظ احادیث بحار الانوار (چ قم، 1413ق)؛
7. المعحم المفهرس لالفاظ ابواب البحار، از كاظم مرادخانى (چ تهران، 1365ش)؛
8. المعجم المفهرس لالفاظ احادیث بحار الانوار، از علىرضا برازش (چ تهران، 1373ش)؛
9. معرفى و روش استفاده از بحار الانوار، از حسن صفری نادری (چ تهران، 1367ش)؛
10. مستدرك البحار، نگاشتهی خود علامه مجلسى كه فهرست كاملتری بر ابواب و كتب بحار است (نوری، همانجا)
چاپها:
از بحار الانوار 3 چاپ اصلى سنگى صورت گرفته است: اولین آنها در هند (1248ق) كه شامل یك جلد از این كتاب بوده است. دیگری در تبریز، در فاصلهی سالهای 1275 تا 1332ق كه یك دورهی كامل را در بر مىگرفته است و سرانجام چاپ مشهور به كمپانى در تهران به كوشش محمد حسین كمپانى، امین دارالضرب تهران، در فاصلهی سالهای 1303 تا 1315ق (مشار، 2/26-31).
دو دورهی جدید 110 جلدی نیز از آن به چاپ رسیده است، یكى در ایران (تهران، 1376ق) و دیگری به صورت افست در بیروت (مؤسسهی الوفاء و داراحیاء التراث العربى). چاپ اخیر بارها در قالب نرم افزارهای گوناگون نشر الكترونیكى شده است (سرخهای، 373بب ).
مآخذ
آشتیانى، جلالالدین، شرح مقدمهی قیصری بر فصوص الحكم، تهران، 1370ش؛ آقا بزرگ، الذریعهی؛ افندی، عبدالله، ریاض العلماء، قم، 1401ق؛ امین، محسن، اعیان الشیعهی، بیروت، دارالتعارف؛ بحرانى، یوسف، لؤلؤهی البحرین، قم، مؤسسهی آلالبیت؛ بحرالعلوم، محمد، «تدوین الحدیث عند الامامیهی: المجلسى فى بحاره»، یادنامهی مجلسى، تهران، 1379ش، ج 3؛ پاكتچى، احمد، «ویژگیهای رده بندی موضوعى بحار الانوار و فرآیند شكل گیری آن»، همان، ج 1؛ تنكابنى، محمد، قصص العلماء، تهران، كتابخانهی اسلامیه؛ دوانى، على، مهدی موعود، تهران، 1345ش؛ رحمان ستایش، محمد كاظم، «جوامع حدیثى شیعه و بحار »، یادنامهی مجلسى (نك: هم ، پاكتچى)؛ زین العابدین شیروانى، ریاض السیاحهی، تهران،1339ق؛ سبحانى،جعفر، «ابتكارات علامهمجلسى»، (نك: هم ، پاكتچى)؛ سرخهای، احسان، «بررسى نرم افزارهای مرتبط با بحار الانوار»، همان؛ قمى، عباس، الكنى و الالقاب، تهران، 1397ق؛ همو، فوائد الرضویهی، تهران، 1327ش؛ مارچنكوفسكى،محمداسماعیل،«علامهیمجلسى و منصب شیخالاسلامى»، یادنامهی مجلسى (نك: هم ، بحر العلوم)؛ مجلسى، محمد باقر، بحار الانوار، بیروت، 1403ق؛ همو، همان، ج 8، چ كمپانى، تهران، 1303- 1315ق؛ مشار، خانبابا، فهرست كتابهای چاپى فارسى، تهران، 1350ش؛ المعجم المفهرس لالفاظ احادیث بحار الانوار، قم، 1413ق؛ ملكى میانجى، على، «علامهی مجلسى، اخباری یا اصولى»، یادنامهی مجلسى، تهران، 1379ش، ج 2؛ مهاجر، جعفر، « لماذا الّف المجلسى بحار الانوار»، یادنامهی مجلسى (نك: هم ، بحرالعلوم)؛ نوری، حسین، «الفیض القدسى فى ترجمهی العلامهی المجلسى»، همراه ج 102 بحار الانوار (نك: هم ، مجلسى).
مهدی مطیع

زندگی نامه خود نوشت محمد حسین بهجتی اردکانی
(شفق)

این کمینه ی گنه کار که نامم محمد حسین و شهرتم بهجتی و تخلصم در ادب پارسی «شفق» است در خرداد 1313 در اردکان در خانواده ای مذهبی به دنیا آمدم. پدرم کاسبی ساده بود که با زحمت ولی با پاکی و راستی و درستی زندگی می کرد و مادرم زنی خانه دار و عاشق مسجد و روضه و جلسات دینی بود. پدر و مادرم مرا در هفت سالگی به مکتب بردند، به برکت حافظه ی قوی و استعداد نیرومندی که داشتم طی یک سال و نیم آموزش در مکتب قرآن و کلاسهای جدید که به اجبار در مکتب تدریس می کردند تا کلاس پنجم را خواندم. در 12 سالگی به راهنمایی یکی از روحانیون شهر با شوری که در سخن نمی گنجد به مدرسه ی علوم دینی وارد شدم. چندی پنهان از چشم پدر روزی یکی دو ساعت درس می خواندم و گرم و جدی برای پدر کار می کردم.
اساتید مدرسه با احساس پیشرفت و مشاهده شور و شوق من ، پدرم را در جریان نهادند و به هر وسیله ای بود رضایتش را جلب کردند. از این پس مدتی برای پدر کار کرده و نیمی از روز را درس می خواندم و سرانجام با کمک اساتید ،رضایت پدرم را برای تمام وقت درس خواندن به دست آوردم. در این مدت با جدیت وافر و عشقی سرشار تا اواخر بهار 1331 بیشتر در اردکان و اندکی در یزد در محضر اساتید دلسوز و عزیز حضرت آیت الله خاتمی، آیت الله حاج ملامحمد حایری، حضرت آیت الله شیخ احمد علومی، حضرت آیت الله حاج ملا محمد حایری، حضرت آیت الله شیخ احمد علومی، حضرت آیت الله آقا سیدعلی محمد کازورنی و برخی از روحانیون به فراگرفتن ادبیات عرب و منطق و معانی بیان ادامه دادم. از گنج های ارزنده ای که درهنگام تحصیل در اردکان نصیبم شد آشنایی با استاد عزیز و دوست پرمهر جناب آقای شیخ محمد تقی مصباح بود که اینک معظم له از اساتید محقق فلسفه و معارف اسلام در قم است. تابستان سال 1331 با تشویق استاد و مربی مهربان، حضرت آیت الله حائری به قم پر کشیدم و با کمال تهیدستی و نبود و سایل و نداشتن ذخیره ی مالی حجره ی مخروبه و غمناکی در مدرسه خان گرفتم و با دلی آرام به درس و بحث پرداختم. هنگام ورود به قم مختصر پولی داشتم که آن را به یمن قناعت تا حدود 40 روز رساندم. در حوزه قم رسم بر این بود که به طلاب تازه وارد تا یکسال شهریه نمی دادند و از محل خویش نیز امید کمکی نداشتم چه آن که پدر مهربان و تهیدستم را سه سال پیش از آمدن به قم در سن 15 سالگی از دست داده بودم. در قم نیز به خاطر آن که تازه وارد بودم دوستی که از او وامی بگیرم نداشتم. در این شرایط سخت بود که دست مرحمت امام زمان(عج) به سوی دل شکسته ی من دراز شد و با توسل شبانه به حضرتش در مسجد جمکران فردای آن شب مبلغ یکصد تومان پول از جایی که گمانم هرگز نمی رفت رسید.
قسمتی از شرح لمعه را در یزد خوانده بودم و هنگام ورود به قم دو درس از شرح لمعه را شروع کردم و درسی از قوانین، پهلوی استاد بزرگوار خوش بیان امام موسی صدر را که آن وقت در قم تشریف داشتند خواندم.
رسایل شیخ را از محضر علامه رجال شناس آیت الله زنجانی و آیت الله مشکینی فراگرفتم و مکاسب شیخ را از محضر اساتید عظام آیت الله فکور و آیت الله شیخ عبدالجواد اصفهانی و آیت الله حاج آقا مرتضی حائری تعلیم یافتم و کفایه آخوند خراسانی را از استاد آیت الله سلطانی که در تدرسی کفایه مهارت داشت فرا گرفتم و بدین گونه دروه ی سطح را به پایان رساندم. در همین خلال شرایط سکونت در مدرسه ی حجتیه را که از همه ی مدارس قم عالی تر و نظیف تر بود واجد شدم.
در این مدرسه با درس تفسیر علامه بزرگوار علامه طباطبایی (قدس سره) که روزهای تعطیل در مسجد مدرسه می گفتند، آشنا گشتم و نیز با فضلایی عزیز و گرانقدر که اینک هر کدام استوانه ای علمی و شخصیتی نامورند در این مدرسه همدم و همراز گشتم مانند آیت الله میرزا حسین نوری، حجت الاسلام خطیب متعهد حجت الاسلام میرزا حسن نوری و آیت الله فقیه عارف حاج شیخ علی اکبر مسعودی خمینی و نویسنده توانا حجت الاسلام عبدالمجید رشید پور تهرانی و حجت الاسلام عارف صاحبدل و عالم به حقیقت واصل شیخ علی آقا پهلوانی و عالم عامل و مبارز آگاه و مرد اراده و ایمان آقای حاج شیخ محمد جواد حجتی کرمانی. اواسط سال 1343 بود که به طور غیرمترقبه درس سطح مکاسب تبدیل به خارج فقه شد. استاد بزرگوار آیت الله حاج شیخ مرتضی حائری که از گفتن سطح خسته شده بود ناگاه اعلام کرد که من خارج مکاسب را خواهم گفت منتها پس از هر فصلی مطالب را تطبق با کتاب نیز خواهم کرد. پس از چشیدن حلاوت درس تحقیقی خارج مکاسب به درس خارج فقیه کم نظیر و پخته کار و مبتکر حضرت آیت الله العظمی بروجردی رفتم . در طی سالهای سکونت در این مدرسه هر صبح جمعه با نفس گرم پیرعرفان و استاد اخلاق مرحوم آیت الله حاج شیخ عباس تهرانی (طاب ثراه) مانوس بودم و بیشتر شبهای جمعه با دوستان دیگر در منزل آیت الله سید حسین فاطمی مرد زهد و تقوی از دعای کمیل الهام می گرفتم.
شبهای پنج شنبه آن سالها نیز بدکی نبود و تا حدودی حال و شوری به ما می داد که در درس اخلاق حضرت آیت الله سیدرضا صدر در منزلش گرد می آمدیم و به خصوص شبهای پنج شنبه که از امام زمان برایمان سخن می گفت ما را در شور و نشاط فرو می برد. سرانجام در تابستان 1335 با همسر گرامیم خانم بتول فیض که زنی زحمتکش و هنرمند و با صفا و پرتحرک است ازدواج کردم و اینک محصول این ازدواج ساده و با صفا سه پسر و چهار دختر می باشد که آرزومندم همه ی آنان به مراتب عالی علم و عمل و مدارج بلند تقوا و اخلاص و بندگی خدا برسند.
با زن گرفتن و شروع زندگی مشترک ناگریز می بایست از مدرسه بیرون آیم که جز طلاب مجرد را، در مدرسه راه نمی دادند. از آن سال تا سال 1351 که به تهران آمدم، هر سال به جایی و هر مدتی در منزلی بودم. پس از ازدواج از طرف حضرت حجت الاسلام شیخ علی اصغر کرباسچیان با برادر ارجمندم جناب حجت الاسلام شیخ علی بهجتی دوره ی تابستانی مدرسه ی علوی که برنامه های فشرده و جالب برای آموزش علوم جدید به طلاب داشت دعوت شدم. پس از این دوره ی سه ماه، تعلیم زبان انگلیسی را در دبیرستان دین و دانش قم ، که آن وقت در دست توانای شهید بزرگوار آیت الله دکتر بهشتی بود ادامه دادیم و از محضر آن شهید عزیز استفاده بردیم.
منبر رفتن من در سال منحصر بود به دهه اول ماه محرم و ماه مبارک رمضان و گاهی هم دهه ی آخر صفر. در این کار هم تبلیغی از اسلام و مسائل دینی می شد و هم به نوایی می رسیدم که می توانستم به کمک آن تحصیلم را ادامه دهم. درست یادم نیست شاید قبل از ازدواج و شاید در سال ازدواج برادر گرامی و دوست باصفا و پرمهرم آیت الله آقای حاج شیخ یوسف صانعی اصفهانی به من پیشنهاد کرد که حضرت آیت الله العظمی خمینی در درس خارج اصول به تعادل و تراجیح رسیده است، خوب است هر دو به درس ایشان برویم با شروع دوره ی جدید به طور مرتب با برادرمان آیت الله صانعی به درس امام می رفتیم و از همان وقت درس ایشان محققانه ترین و بهترین درس خارج حوزه بود.
از سال 1334 تا سال 1350 که در قم بودم بیش از همه به دو درس می رفتم و به آن اهمیت می دادم، یکی درس اصول حضرت آیت الله العظمی امام خمینی بود که تقریباً یک دوره ی تمام از این درس را گذراندم و یکی هم درس فقه حضرت آیت الله حاج آقا مرتضی حائری بود.
پس از تبعید حضرت امام خمینی به نجف چند ماه از شدت تحسر به درسی نمی رفتم. بعدها به درس مرحوم آیت الله سید محمد محقق داماد که از مجتهدین با فضیلت و شاگرد پرور بود رفتم و این درس دو سال طول کشید. قبل از تبیعد حضرت امام به نجف در سال 1338 در یک جلسه ای ادبی خدمت انیس دل و آرام جان و همدم و همزبان خویش حضرت حجت الاسلام سید علی خامنه ای رسیدم. پس از این آشنایی که به سرعت تبدیل به یک دوستی گرم و کم نظیر شد رشته ی مباحثه را از دیگران بریدم و در تقریرات درس امام با یکدیگر هم مباحثه شدیم. به غیر از آن نیز جلسات علمی و ادبی دیگری با هم داشتیم و تا آخرین روز که دوست گرامی جناب آقای خامنه ای در حوزه بودند با یکدیگر هم بحث بودیم. در سال های 50-49 که اختناق و ظلم طاغوت به اوج خود رسیده بود و حوزه را دچار تشنج ساخته بود و در نتیجه کار درس و بحث پیش نمی رفت به تهران رفتم. این سفر موقت نه سال به طول انجامید. انقلاب پیش آمد، کمیته تاسیس شد، حوادث پیش آمد و هر کدام از این کارها وظیفه ای بر گردن من شدند.
چند وقت در مدرسه ی کمال که آن روزها از مدارس اسلامی خوب به شمار می رفت برنامه ی سخنرانی و نماز و به وجود آوردن فکر دینی در دانش آموزان را داشتم که در بسیاری از طرحها برادر عزیزمان، مظهر قدرت و مقاومت جناب آقای رجایی که آن آرزوها دبیر آن دبیرستان بودند، شرکت داشتند.
به علت این که این دبیرستان جوانان را آگاه و بیدار می کرد و به خاطر برخی از برنامه های غیرقابل تحمل برای ساواک مثل سخنرانی در روز عاشورا و اجرای سرود (اندر آنجا که باطل امیر است) به شیوه ای پرشور و پرهیجان بالاخره این دبیرستان را تعطیل کردند.
چند سال در انتخاب کتابهای آموزنده و سازنده از میان کتاب های رایج و فراوان با برادران دیگر زیر نظر شهید بزرگوار، دانشمند دلسوز حضرت آیت الله دکتر بهشتی همکاری داشتم.
پس از پیروزی انقلاب وظایف سنگینی به میان آمد و تلاشهایی تازه در مسجد و غیر مسجد شروع کردم تا سرانجام با اشتیاقی که به قم داشتم و عطش فراوانی که نسبت به مسائل ادبی و اخلاقی در قم یافتم دعوت مدرسه ی حقانی و موسسه ی محترم و ارزنده در راه حق برای تدریس ادبیات پارسی و غیره،همه ی رشته های تهران را در هم گسستم و به قم بازگشتم و پس از یک سال ماندن در قم که سالی پربار و لذت بخش برایم بود، شهادت شهید محراب حضرت آیت الله صدوقی پیش آمد و حضرت آیت الله خاتمی از طرف امام به جای ایشان در یزد منصوب گردیدند. شهر اردکان که زادگاهم بود با رفتن حضرت آیت الله خاتمی کمبود در خویش احساس کرد.
اصرار مردم اردکان و امر مکرر برادران اهل علم همراه با صدور حکم امامت جمعه از طرف امام مرا ناگزیر ساخت به زادگاه خود برگردم. امید است پس از این همه کشاکش و حیرت و سرگشتگی سرانجام کارم به خیر و خوشنودی الهی منجر گردد و مولای کریم (جلت عظمته) با رضای خویش بر من منت نهد و اگر او راضی باشد مشکلات آسان و دشواری ها سهل می گردد.
منبع : در سوگ فضیلت - یادنامه ارتحال آیت الله بهجتی

بازخوانی كودتای آمریكائی - انگلیسی 28 مرداد 1332

عوامل داخلی
طرح كودتای 25مرداد 1332
شكست كودتای 25 مرداد
هشدار آیتالله كاشانی به مصدق
كودتای 28 مرداد و سقوط دكتر مصدق
طرح كودتای 28مرداد
گزارش وزیر كشور از واقعه كودتا
عوامل داخلی
فضای سیاسی و اختلافات گسترده میان رهبران نهضت باعث شد كه سرلشگر فضلالله زاهدی- كه سابقه طولانی در خونریزی و بیرحمی نسبت به مردم و شورشهای داخلی داشت. و در دولت دكتر مصدق نیز مدتی عهدهدار سمت وزارت كشور بود، پس از بركناری، به یك نظامی مدعی نخست وزیری و محور مخالفان دكتر مصدق تبدیل شود. در ششم اسفند سال 1331 به دستور وی بازداشت گردید پس از مدتی به دلیل اهمال مسئولان دولت آزاد شد. از طرف دیگر آمریكاییها و انگلیسیها با هماهنگی اعضای خانواده سلطنت از جمله اشرف پهلوی به جلب همكاری عوامل خود پرداختند. اشرف پهلوی، در این مورد مینویسد: «تابستان 1332 یك نفر ایرانی.... به من تلفن كرد كه آمریكا و انگلیس در باره وضع كنونی ایران بسیار نگرانند لذا میخواهم با دو مرد یكی آمریكائی و دیگری انگلیسی ملاقاتی داشته باشید. ... مرد آمریكائی به من گفت كه نماینده جان فاستر دالس و آن مرد انگلیس هم نماینده وینستون چرچیل است كه حزب محافظه كارش اخیراً به قدرت رسیده است. مرد انگلیسی .... گفت زمان عمل فرا رسیده است ولی ما باید از شما تقاضای كمك كنیم. و چون از شما تقاضا میكنیم كه عملاً زندگی خود را به خطر بیندازید چك سفیدی را در اختیارتان قرار میدهیم تا هر مبلغی كه مایل باشید روی آن بنویسید. ... وقتی كه به تهران رسیدم هنوز نیم ساعت نگذشته بود كه فرماندار نظامی تهران دستور مصدق برای خروج را ابلاغ كرد ولی من نپذیرفتم و مصدق 24 ساعت فرصت داد. و من در این مدت پاكت ارسالی آن مرد آمریكایی را از طرف همسر شاه به وی دادم.»
مضمون پاكت ارسالی، دستور امریكائیها مبنی بر همكاری با كودچیان بود كه از طریق اشرف به شاه ابلاغ شد. در همان روز ژنرال نورمن شوارتسكف، مستشار سابق ژاندارمری، با وجوه اعطائی سازمان سیا به مبلغ پنج میلیون دلار، به منظور سازماندهی كودتا وارد تهران شد و پس از ملاقات با جمعی از افسران و سرلشكر زاهدی از كشور خارج شد. او در این سفر، پنج میلیون دلار به زاهدی بابت هزینههای كودتا پرداخت. در ششم مرداد ماه جان فاستر دالس، وزیرخارجه آمریكا، گفت: «فعالیت روز افزون حزب غیرقانونی كمونیست توده در ایران و اغماض و چشم پوشی دولت ایران از این گونه فعالیتها، نگرانی بزرگی برای دولت آمریكا ایجاد كرده است.» در پی آن كرمیت روزولت مسئول امور خاورمیانه سازمان سیا، با نام جعلی جیمز اف لاكریج از طریق مرز عراق در استان كرمانشاه وارد ایران شد.
ژانرال نورمن شوارتسكف، مستشار سابق ژاندارمری،... به منظور سازماندهی كودتا وارد تهران شد و پس از ملاقات با جمعی از افسران و سرلشكر زاهدی از كشور خارج شد. او در این سفر، پنج میلیون دلار به زاهدی بابت هزینههای كودتا پرداخت.
با ورود روزولت، تحرك بیشتری به فعالیت كودتا داده شد. رزولت علاوه بر پول، حجم قابل توجهی مقاله، كاریكاتور، و امكانات لازم برای فضاسازی نیز به همراه خود آورده بود. در یازدهم مرداد سال 1332 كرمیت روزولت، رهبر كودتا، با شاه ملاقات كرد و طرح كودتا و بركناری مصدق و نخست وزیری زاهدی را با وی مطرح و رضایت نهایی وی را در عزل مصدق و انتصاب زاهدی جلب نمود.
سه روز بعد در چهاردهم مرداد سال 1332 ژانرال آیزنهاور، رئیس جمهور آمریكا، در یك سخنرانی تصریح كرد كه: «آمریكا مصمم است راه پیشروی كمونیسم در ایران و دیگر كشورهای آسیائی را مسدود كند. پیروزی نخست وزیر بر اقلیت ناراضی مجلس و انحلال آن ثمره همكاری مصدق و حزب توده بوده است.»طرح كودتای 25مرداد 1332عملیات كودتا در بیست و پنجم و بیست و هشتم مرداد سال 1332 با همكاری مشترك انگلیس و آمریكا عملی شد. ولی برنامهریزی و طراحی نقش اصلی آن با انگلیسیها و عوامل آنها بود. سرلشكر فضلالله زاهدی چهرهای شناخته شدهای بود كه فقط نقش فرماندهی را بازی میكرد. سرهنگ حسن اخوی كه طراح عملیات اجرائی كودتا بود، به همراه برادران سیف الله، اسدالله و قدرت الله رشیدیان، مهدی میراشرافی و اعضای شبكه بدامن كه زیر نظر شاپور جی و اسدالله علم رهبری میشدند، همگی عوامل دولت انگلستان بودند. كرمیت روزولت نیز نقش نظارت بر حسن اجرای كودتا را به عهده داشت.
دكتر حسین فاطمی، وزیر خارجه: «نظام سلطنتی باید برچیده شود و حكومت جمهوری اعلام شود و شاه ایران روی ملك فاروق مصر را سفید كرده است.»
مراحل اجرای طرح كودتای بیست و پنجم مرداد به شرح ذیل بود:1-روز بیست و چهار مرداد شاه، دو حكم جداگانه یكی مبنی بر عزل دكتر مصدق از نخست وزیری و دیگری مبنی بر انتصاب زاهدی به نخست وزیری را امضا میكند.
2-سرهنگ نصیری، فرمانده گارد، فرمان انتصاب زاهدی را به وی میدهد.
3-رأس ساعت ده شب، نصیری فرمان عزل مصدق را به او تحویل میدهد.
در این صورت اگر دكتر مصدق پذیرفت، كودتا منتفی است و اگر نپذیرفت طرح كودتا اجرا میشود. كه با محاصرة خانه مصدق و تصرف رادیو، سقوط مصدق اعلام میشود. این عملیات قرار بود توسط سه واحد ارتش به اجرا گذاشته شود. در هجدهم مرداد، شاه در ملاقات شبانه با كرمیت روزولت پس از بررسی عملیات كودتا فرمانها را امضا كرد و خود به نوشهر پرواز كرده و منتظر نتایج ماند تا در صورت شكست كودتا از كشور خارج شود.شكست كودتای 25 مرداددر شب بیست و پنجم مرداد، وزیر دفاع دكتر مصدق، تقی ریاحی، از طریق چند نفر از عوامل نفوذی كودتا گردید. سرهنگ نصیری، فرمانده گارد، به هنگام ابلاغ حكم عزل در نیمه شب دستگیر شد و فرماندههان نیروهای سه گانه و وزیر دفاع فوراً در صدد مقابله با كودتا بر میآمدند و واحدهای كودتا كننده را خلع سلاح كردند.
اما بعضی از واحدهای كودتا موفق شدند كه چند نفر از اعضای دولت مصدق را دستگیر و زندانی كنند كه پس از محاصره و خلع سلاح آنها، فرماندهان آنها دستگیر شدند. لكن در نهایت كودتاچیان آزاد شدند. محمدرضا پهلوی پس از شنیدن خبر شكست كودتا، از نوشهر به بغداد و از آنجا به رم (ایتالیا) فرار كرد.
با ورود برنامهریزی شده لوی هندرسن، سفیر آمریكا، از پاكستان به تهران، در 25 مرداد وی به ملاقات دكتر مصدق رفت و به دكتر مصدق اطلاع داد كه: «دولت آمریكا دیگر نمیتواند حكومت وی را به رسمیت بشناسد و با او همچون نخست وزیری قانونی رفتار نماید.»
آیتالله كاشانی: صلاح دین و ملت برای این خادم اسلام بالاتر از احساسات شخصی است.... خودتان بهتر از هر كس میدانید كه تمام هم و غمم در نگهداری دولت جنابعالی است كه خودتان به بقای آن مایل نیستید... حرف اینجانب را در خصوص اصرارم در عدم اجرای رفراندم نشنیدید... مجلس را كه ترس داشتید شما را ببرد بستید، حالا نه مجلسی هست و نه تكیه گاهی برای این ملت گذاشتهاید. زاهدی را كه من با زحمت در مجلس تحت نظر و قابل كنترل نگه داشته بودم با لطایف الحیل خارج كردید و حالا همانطور كه واضح بود درصدد به اصطلاح كودتا است.
هندرسن به دكتر مصدق تكلیف كرد كه باید از پست خود كنارهگیری نماید. ولی دكتر مصدق او را با عتاب از خانه خود بیرون كرد. و هندرسن نیز پس از مشاجره با مصدق با رابطان خود تماس گرفته و به آنها اعلام نمود كه: «دولت آمریكا فقط دولت زاهدی را دولت رسمی و قانونی ایران میداند.» با فرار شاه، در سراسر كشور تظاهرات عمومی برپا شده و مجسمههای شاه و پدرش به پایین كشیده شد. عكسهای وی از ادارات جمعآوری گشت. در تجمع بزرگی در میدان بهارستان، دكتر حسین فاطمی، وزیرخارجه، اعلام كرد كه: «نظام سلطنتی باید برچیده شود و حكومت جمهوری اعلام شود و شاه ایران روی مللك فاورق مصر را سفید كرده است.» اما سایر اعضای كابینه، بعد از سخنان فاطمی تاكید كردند كه: «علیحضرت باید برگردد» در چنین شرایطی كه كشور شدیداً به مجلس نیاز دارد. دكتر مصدق پیروزی در رفراندوم و انحلال مجلس را اعلام كرد.
در همین روزها تظاهرات گستردهای به حمایت از دولت مصدق بر پا شد. اما دكتر مصدق دستور منع تظاهرات در حمایت از دولتش را صادر كرد و تكلیف كرد كه مردم به خانههای خود برگردند. در حالی كه كودتاچیان درصدد اجرای برنامه دیگری برای پیروزی بودند.هشدار آیتالله كاشانی به مصدقدر روز بیست و هفتم مرداد، آیتالله كاشانی طی نامهای به دكتر مصدق او را از شرایط جدیدی كه كودتاچیان تدارك دیده بودند مطلع ساخت و از او خواست كه با همكاری با او تصمیمات لازم برای جلوگیری از كودتا را تدارك ببیند.
هر چند دوستان دكتر مصدق بسیار كوشیدند كه در صحت نامه تردید ایجاد كنند تا به نحوی بار مسئولیت اهمال در مقابله با كودتا و رها كردن نهضت در اوج خطر را از دوش دكتر مصدق و همكارانش بكاهند. توجه به این واقعیت تاریخی كه با همكاری آیتالله كاشانی و دكتر مصدق امكان جلوگیری از كودتا و سلطه بیست و پنج ساله آمریكا وجود داشته است، امری در خور توجه است كه برای ملت ایران در شرایطی اینگونه میتواند راهگشا باشد اما دكتر مصدق در اوج مشكلات و مخاطرات دست حمایت دوستان و همكاران خود را نفشرد معذلك اصرار و ابرام دوستان دكتر مصدق در مقصر جلوه دادن دیگران از جمله آیتالله كاشانی و یا حزب توده و سازمان نظامی، هیچ از بار مسئولیت اهمال در برابر كودتا نمیكاهد. و هر دولتی مكلف است از امانت مردمی خویش به طور جدی مراقبت و دفاع نماید. صرف نظر از دستخط و امضا، متن و فضای حاكم بر آن و ادبیات نوشتاری آیتالله كاشانی، پاسخ رسمی دكتر مصدق و امضای وی در پای نامه نیز هیچ تردیدی در صحت صدور آن باقی نمیگذارد.
متن نامه بدین شرح است:«حضرت نخست وزیر معظم جناب آقای دكتر مصدق دام اقباله»
«گرچه امكانی برای عرایضم باقی نمانده است ولی صلاح دین و ملت برای این خادم اسلام بالاتر از احساسات شخصی است... خودتان بهتر از هر كسی میدانید كه تمام هم و غمم در نگهداری دولت جنابعالی است كه خودتان به بقای آن مایل نیستید از تجربیات روی كار آمدن قوام و لجبازیهای اخیر بر من مسلم است كه میخواهید مانند سیام تیر كذائی یكبار دیگر ملت را تنها گذاشته و قهرمانانه بروید. حرف اینجانب را در خصوص اصرارم در عدم اجرای رفراندم نشنیدید مرا لكه حیض كردید خانهام را سنگ باران و یاران و فرزندانم را زندانی فرمودید و مجلس را كه ترس داشتید شما را ببرد بستید حالا نه مجلسی هست و نه تكیه گاهی برای این ملت گذاشتهاید. زاهدی را كه من با زحمت در مجلس تحت نظر و قابل كنترل نگه داشته بودم با لطایف الحیل خارج كردید و حالا همانطور كه واضح بود درصدد به اصطلاح كودتا است.
بعد از تسلیم دكتر مصدق، كرمیت روزولت با شاه ملاقات كرد و شاه ضمن تشكر از او گفت: «من تاج و تختم را از بركت خداوند، ملتم و ارتشم و شما دارم ... وهر گاه فاطمی را به خاطر سرنگونی مجسمههای من و پدرم پیدا كنم، بیدرنگ اعدامش خواهم كرد.»
اگر نقشه شما نیست كه مانند سیام تیرماه عقبنشینی كنید و به ظاهر قهرمان بمانید... همانطور كه گفتم آمریكا ما را در گرفتن نفت از انگلیسیها كمك كرد حالا به صورت ملی و دنیاپسندی میخواهد به دست جنابعالی این ثروت ما را به چنگ آورد و اگر واقعاً با دیپلماسی نمیخواهید كنار بروید این نامه من سندی است در تاریخ ملت ایران كه من شما را با وجود همه بدیهای خصوصیتان نسبت به خودم از وقوع حتمی یك كودتا توسط زاهدی كه مطابق با نقشههای خود شماست آگاه كردم كه فردا جای هیچگونه عذری نباشد اگر براستی در این فكر اشتباه میكند با اظهار تمایل شما.... سید مصطفی و ناصر خان قشقایی را برای مذاكره، خدمت میفرستم. سید ابوالقاسم كاشانی»
دكتر مصدق در پاسخ نامه آیت الله كاشانی نوشت:«27مرداد ماه مرقومة حضرت آقا توسط آقای حسن سالمی زیارت شد اینجانب مستظهر به پشتیبانی ملت ایران هستم. و السلام. دكتر محمد مصدق.»
با این پاسخ دكتر مصدق، آیتالله كاشانی را از دخالت در حوادث آینده منع كرد و حتی اعلام حمایت وی را نیز لازم نشمرد.كودتای 28 مرداد و سقوط دكتر مصدقبا شكست طرح اولیه كودتا و استفاده از ارتش، كه بیشتر با برنامه آمریكائیها همخوانی داشته است، مرحله دوم كودتا در بیست و هشتم مرداد ماه توسط شاپور جی و عوامل انگلیسی و حمایت آمریكائیها به اجرا گذاشته شد.
براساس برنامهریزیهای سرهنگ حسن اخوی، طراح اجرائی كودتا، باید از مردم و جمعی از اراذل و او باش علیه مصدق و دولت او استفاده گردد. خاصه آن كه دولت مصدق دستور داده بود كه هوادارانش خیابانها را ترك نمایند و این، بهترین فرصت را برای كودتا فراهم كرده بود.طرح كودتای 28 مردادمراحل طراحی عملیات اجرائی كودتای بیست و هشتم مرداد به شرح زیر بود:
1-از نقاط مختلف شهر جمعیتهائی تشكیل شود و تعداد تقریبی هر جمعیت و رهبر هر گروه معلوم گردد
2-هر یك از جمعیتها در مسیرهای تعیین شده به مركز شهر حركت نمایند و همزمان به مقصد محل خیابان شاه- نادری برسند.
3-باشگاههای ورزشی مانند باشگاه تاج نیز به حركت در آیند.
4-شعار كلیه افراد سلطنت محمدرضا باشد.
5-افراد گارد جاویدان به جمعیت بپیوندند.
6-خانه دكتر مصدق را محاصره و وی را دستگیر نمایند.
7-دستگیری دكتر مصدق از رادیو اعلام و زاهدی با تانك به نخست وزیری برود و از شاه دعوت به بازگشت كند.
در روز بیست و هشتم مرداد، طرح فوق به طور كامل اجرا شد و واحدهای نظامی طرفدار دكتر مصدق دخالتی در خنثی سازی كودتا نكردند. در روز بیست و هشتم مرداد دولت مصدق هیچ اقدام عملی علیه كودتاچیان نكرد و از مردم نیز برای مقابله با كودتا دعوت ننمود رئیس شهربانی را كه مشكوك به همكاری با كودتاچیان بود، بركنار و خواهرزاده خویش، سرتیپ دفتری، را كه از همكاران جدی كودتاچیان بود، به ریاست شهربانی منصوب كرد. گزارش دكتر غلامحسین صدیقی وزیر كشور دولت دكتر مصدق از خواندنیترین گزارشهای كودتا است.گزارش وزیر كشور از واقعه كودتادكتر غلامحسین صدیقی، وزیر كشور دكتر مصدق و از دوستان نزدیك وی، حوادث و حال و هوای كابینه دكتر مصدق و چگونگی عكسالعمل آنها در برابر كودتا را چنین توصیف میكند:
«صبح زود روز 28 مرداد دكتر مصدق مرا خواست تا راجع به رفراندم شورای سلطنت تصمیمگیری نمائیم و پس از آن، موضوع را با تیمسار ریاحی رئیس ستاد ارتش در میان گذاشته تا با بیسیم ارتش به فرمانداران و استانداران ابلاغ شود... ناگهان رئیس اداره آمار وارد اطاق شد گفتند- دستهای از مردم شعار «زنده باد شاه» میگویند و شعارهائی در ضد دولت میدهند عدهای پاسبان نیز با آنها هماهنگی میكردند. در میدان سپه نیز وضع چنین بود. بعد به سرتیپ «مدبر» رئیس شهربانی تلفن كردم و راجع به حضور پاسبانها پرسیدم- متوجه شدم كه تجاهل میكند. در همین موقع تیمسار ریاحی تلفن كردند كه نخست وزیر دستور دادند حكم ریاست شهربانی به نام سرتیپ شاهنده صادر كنید... من حكم را امضا كردم. تظاهرات در شهر و مناطق مختلف ادامه داشت. ساعت یازده نخست وزیر تلفن كردند كه حكم را به نام سرتیپ محمد دفتری كه فرمانداری نظامی بر عهده اوست صادر كنید تا حكم را صادر كنم سرتیپ دفتری در شهربانی حضور یافت... تظاهرات به جلوی وزارت كشور كشیده شد... ساعت پانزده وارد منزل نخست وزیر شدم دیدم جمعی همه در حال انتظار و تفكر نشستهاند دكتر مصدق پرسید: اوضاع چگونه است؟ گفتم: اوضاع خوب نیست... پس از چند دقیقه رئیس شهربانی و فرماندار نظامی سرتیپ دفتری به نخست وزیر تلفن كرد كه «اعلامیه حمایت از شاه صادر نماید» در اطاق دیگر آقایان كاظم حسیبی، سید علی شایگان، احمد رضوی و حسین فاطمی نشسته و یا دراز كشیده بودند. بعد اعلام كردند مخالفین رادیو را اشغال كردند و مهدی میراشرافی و پیراسته سخنرانی میكردند بعد... حال آقای نخست وزیر بهم خورده و به شدت گریه میكردند. با تشدید تیراندازی، مهندس رضوی ملحفهای را به علامت تسلیم بیرون برد و بر بام نصب كردند.»
بدین ترتیب كودتا به پیروزی رسید و سرلشگر زاهدی به نخست وزیری رفت محمدرضا پهلوی به كشور بازگشت و به تعبیر امام خمینی «محمدرضا رفت و رضاشاه برگشت» و این در حالی بود كه دین بزرگی از آمریكا و انگلیس بر گردن داشت. به همین دلیل محمدرضا پهلوی در كتاب «مأموریت برای وطنم» مینویسد:
«گاهی این سوال طرح میشود كه آیا دولتهای آمریكا و انگلیس در قیام تاریخی كه در 28 مرداد رخ داد، در برانداختن مصدق كمك مالی كردهاند یا خیر؟ هر چند من در حین انقلاب در خارج از ایران بودم ولی از جزئیات امور اطلاع داشتم ولی انكار نمیكنم كه شاید به منظور پیشرفت هدف این انقلاب ملی، وجوهی هم از طرف هموطنان من خرج شده باشد.»
بعد از تسلیم دكتر مصدق، كرمیت روزولت با شاه ملاقات كرد و شاه ضمن تشكر از او گفت:
«من تاج و تختم را از بركت خداوند، ملتم و ارتشم و شما دارم... و هرگاه فاطمی را به خاطر سرنگونی مجسمههای من و پدرم پیدا كنم، بیدرنگ اعدامش خواهم كرد.»و بدینسان عصر جدیدی در سرنوشت ملت ایران رقم خورد كه هزینه آن بیست و پنج سال سلطه مستقیم آمریكا و دهها هزار كشته و زخمی و زندانی بوده است. كه نهایتاً با انقلاب اسلامی در 22 بهمن 1357 به آن خاتمه داده شد.
منبع: مركز اسناد انقلاب اسلامی

كودتاي 28 مرداد

يكي از مهمترين فرازهاي حكومت 37 ساله محمدرضا پهلوي كه نقش مهمي در تحكيم پايههاي رژيم وي داشت كودتاي 28 مرداد 1332 بود. اين كودتا كه در دوازدهمين سال حكومت پهلوي به وقوع پيوست، سبب تثبيت حاكميت او تا ربع قرن ديگر شد.
قيام مردم در 30 تير 1331 كه با رهبري آيتالله كاشاني صورت گرفت، زمينههاي لازم براي نخستوزيري دكتر محمد مصدق را فراهم ساخت. اين دومين دوره حكومت مصدق بود. چرا كه وي قبل از قيام 30 تير نيز از ارديبهشت 1330 تا 25 تيرماه 1331، عهدهدار كابينه بود. گرچه وي در آن 15 ماه توانسته بود حقانيت ايران را در مجامع بينالمللي در خصوص ملي شدن صنعت نفت اثبات نمايد، اما در همان مقطع با توطئههاي بزرگي از جانب دولتهائي كه دستشان از منابع نفتي و سرمايههاي مردم ايران كوتاه شده بود مواجه گرديد و دولتش در 25 تير 1331 زماني كه شاه درخواست او را براي واگذاري وزارت جنگ به كابينه وي رد كرد، سقوط نمود.
اما دور دوم فعاليت دولت مصدق در شرائطي آغاز شد كه وي قيام 30 تير به رهبري آيتالله كاشاني و تأثير رهبري روحانيت بر نهضت اسلامي و ملي مردم را به عينه مشاهده كرده بود. هر چند كه نتوانست يا نخواست كه از اين نقطه قوت در جهت تحكيم اقتدار دولت براي فائق آمدن بر توطئهها استفاده كند. او در دوره يكساله كابينه دوم خود تلاش فراواني كرد تا به بهانه ضرورت آزادي عمل در اعمال اصلاحات در كشور، اختيارات خود را در برابر مجلس شوراي ملي كه مركز قانونگذاري و قدرت كشور بود، افزايش دهد، از نفوذ روحانيت بر دولت بكاهد و حتيالمقدور از آيتالله كاشاني فاصله بگيرد. وي در اين راه به هشدارهاي گاه و بيگاه آيتالله كاشاني نيز كه او را از ايجاد شكاف و اختلاف در جامعه برحذر ميداشت بياعتنائي كرد و مسلماً نقش اطرافيان و خطدهيهاي «سيا» و «اينتليجنت سرويس» را نميتوان در اين جدائيها ناديده گرفت.
فاصله ايجاد شده ميان رهبران مذهبي و ملي كشور، سبب شد تبليغات هواداران دو طرف عليه يكديگر بالا بگيرد و بعضي مطبوعات وابسته به دولت جنگ رواني گستردهاي را عليه آيتالله كاشاني و روحانيت به راه بيندازند، جنگي كه تعمداً بيگانگان در آن ميدميدند.
فاصله زماني قيام 30 تير 1331 تا 28 مرداد 1332 در حقيقت مقطع شكلگيري و تعميق اختلافات مصدق با روحانيت و طبعاً زمان فراهم آمدن مقدمات كودتا بود. در اين مدت آمريكائيها فعالانه وارد عمل شدند و پس از آنكه مطمئن شدند نميتوانند از راههاي سياسي، نفت از دست رفته ايران را بار ديگر به چنگ آورند، تصميم به كودتا گرفتند. انگليسيها نيز با امريكائيها معامله كردند و قسمتي از منافع خود را به آنها واگذار نمودند. سازمان جاسوسي آمريكا ابتكار عمل را براي انجام كودتا و ساقط كردن حكومت مصدق به دست گرفت. تشديد اختلاف ميان رهبران ملي و مذهبي كشور و نقش حزب توده به عنوان سخنگو و مجري سياست مسكو، زمينهساز شكلگيري كودتا بود.
ابتدا در 25 مرداد كودتائي صورت گرفت كه ناكام ماند و شاه به خارج از كشور فرار كرد. با اين رويداد مصدق و اطرافيانش تصور كردند خطر برطرف شده است. به همين دليل حتي به هشدارها و تذكرات بعدي شخصيتهاي سياسي بيطرف و مستقل نيز اعتنائي نكردند. در چنين شرائطي يك روز قبل از وقوع كودتا يعني در 27 مرداد 1332 آيتالله كاشاني در صريحترين هشدار خود،مصدق را از قطعي بودن كودتا باخبر كرد و حتي از فضلالله زاهدي به عنوان عامل كودتا ياد كرد. وي به خاطر بيم از به خطر افتادن استقلال مملكت در اوج فاصله گرفتن مصدق از روحانيت در نامه خود خطاب به وي چنين نوشت:
«حضرت نخستوزير معظم، جناب آقاي دكتر مصدق دام اقباله.
عرض ميشود، گرچه امكاناتي براي عرايضم نمانده، ولي صلاح دين و ملت براي اين خادم اسلام بالاتر از احساسات شخصي است و عليرغم غرضورزيها و بوق و كرناي تبليغات شما، خودتان بهتر از هر كس ميدانيد كه هم و غم، در نگهداري دولت جنابعالي است، كه خودتان به بقاي آن مايل نيستيد. از تجربيات روي كار آمدن قوام و لجبازيهاي اخير، بر من مسلم است كه ميخواهيد مانند سيام تير كذايي، يكبار ديگر ملت را تنها گذاشته و قهرمانانه برويد. حرف اينجانب را در خصوص اصرارم در عدم اجراي رفراندم نشنيديد و مرا لكة حيض كرديد. خانهام را سنگباران و ياران و فرزندانم را زنداني فرموديد و مجلس را كه ترس داشتيد شما را ببرد، بستيد و حالا نه مجلسي هست و نه تكيهگاهي براي اين ملت گذاشتهايد. زاهدي را كه من با زحمت در مجلس تحتنظر و كنترل نگاه داشته بودم با لطايفالحيل خارج كرديد و حالا همانطور كه واضح بوده درصدد باصطلاح كودتاست.
اگر نقشهي شما نيست، كه مانند سيام تير عقبنشيني كنيد و به ظاهر قهرمان بمانيد و اگر حدس و نظر من صحيح نيست كه همان طور كه در آخرين ملاقاتم در دزاشيب به شما گفتم و به هندرسون هم گوشزد كردم كه امريكا ما را در گرفتن نفت از انگليسيها كمك كرد و حالا به صورت ملي و دنياپسندي ميخواهد به دست جنابعالي اين ثروت ما را به چنگ آورد و اگر واقعاً با ديپلماسي نميخواهيد كنار برويد، اين نامهي من سندي در تاريخ ملت ايران خواهد بود كه من، شما را با وجود همهي بديهاي خصوصيتان نسبت به خودم، از وقوع حتمي يك كودتا وسيلهي زاهدي،كه مطابق با نقشهي خود شماست، آگاه كردم كه فردا جاي هيچگونه عذر موجهي نباشد. اگر براستي در اين فكر اشتباه ميكنم، با اظهار تمايل شما، سيدمصطفي و ناصرخان قشقايي را براي مذاكره خدمت شما ميفرستم. خدا به همه رحم بفرمايد. ايام به كام باد.
سيدابوالقاسم كاشاني»
اما مصدق در پاسخ به اين نامه، تنها به يك جمله «اينجانب مستظهر به پشتيباني ملت هستم» اكتفا كرد. درنتيجه كودتاي آرام عليه وي و روحانيت و مردم مرحله به مرحله به با سرمايهگذاري انگليس و آمريكا و هدايت سازمان «سيا» به اجرا گذارده شد.
طرح كودتا كه به نام رمز «آژاكس» خوانده شد، پس از انتخاب چرچيل به نخستوزيري انگليس در مهر 1331 تهيه شد و انتخاب آيزنهاور به رياست جمهوري امريكا در ماه آبان همان سال به پيشبرد اين طرح در ايران كمك شاياني كرد. اين طرح مشترك با كمك عواملي در داخل ايران از جمله برادران رشيديان، ذوالفقاريها و ديگر جريانهاي وابسته به انگليس و امريكا كه از مرتبطين فعال دربار محمدرضا پهلوي بودند به اجرا گذارده شد. تا پيش از انتخابات آمريكا مقامات انگليسي طرح آژاكس را به ياري دو تن از بلندپايگان سازمان «سيا» از جمله كرميت (كيم) روزولت و آلن دالس به پيش برده بودند، ليكن آن را تا آغاز دوران رياست جمهوري آيزنهاور مسكوت گذارده بودند. طرح مزبور، دو هفته پس از آغاز رياست جمهوري آيزنهاور يعني از روز 14 بهمن 1331 كه يك هيأت انگليسي براي اجرائي كردن طرح به ملاقات جان فوستر دالس وزير خارجه آمريكا و برادرش آلن دالس رئيس سازمان «سيا» به واشنگتن رفت لازمالاجرا شد.
در خرداد 1332 مصدق در نامهاي به آيزنهاور رئيسجمهور آمريكا از همراهي آن كشور با سياستهاي خصمانه انگلستان گلايه كرد. غافل از آنكه اين نامه 4 روز پس از تشكيل جلسهاي در وزارت خارجه آمريكا براي تهيه مقدمات كودتا و براندازي حكومت مصدق به دست آيزنهاور رسيد. آيزنهاور نيز پاسخ نامه را تعمداً يك ماه به تأخير انداخت تا عمليات آژاكس، روال برنامهريزي شده خود را طي كند.
كودتا در فرداي صدور نامه هشدارگونه آيتالله كاشاني به مصدق به اجرا درآمد. اين كودتا در شرائطي به وقوع پيوست كه از آن همبستگي و حضور تودههاي مسلمان در صحنه كه در 30 تير به ظهور رسيده بود، خبري نبود، رهبران و بسياري از اعضاي جنبش فدائيان اسلام نيز كه در راه تحقق ملي شدن صنعت نفت مجاهدتهاي فراواني داشتند، در زندان بودند. به همين دليل حكومت مصدق در عرض چند ساعت سرنگون شد و سرلشكر زاهدي به نخستوزيري رسيد. شاه دوباره بازگشت و آمريكائيها چنان بر ايران خيمه زدند كه تا 25 سال ايران مهمترين و مطمئنترين پايگاه سياسي و نظامي آنان درجهان محسوب ميشد. منافع نفت كه مدتي قطع شده بود،دوباره به جيب كنسرسيوم كمپانيهاي نفتي آمريكائي و انگليسي و ساير كشورهاي غربي سرازير شد.
در جريان كودتاي 28 مرداد حزب توده با آنكه شبكه گستردهاي از افسران ارتش را با خود داشت، به توصيه رهبران شوروي كمترين عكس العملي در برابر كودتاچيان نشان نداد. پس از كودتا بسياري از اعضاي فعال حزب توده كه دستگير شده بودند اظهار ندامت كردند و آزاد شدند و گروه زيادي از آنان به خدمت رژيم كودتا درآمدند و عدهاي از افسران تودهاي نيز اعدام شدند. سران حزب نيز طبق معمول گذشته به خارج از كشور گريختند.
دولت روسيه طلاهائي را كه در نهايت مضيقه و احتياج دولت مصدق، به او برنگردانده بود، پس از كودتا به دولت زاهدي تحويل داد! مصدق دستگير و در يك دادگاه فرمايشي به 3 سال زندان محكوم گرديد.
با پيروزي كودتا، شعلههاي مقاومت البته يكباره خاموش نشد و روحانيون و اساتيد دانشگاه و بعضي شخصيتها، تشكلي به نام «نهضت مقاومت ملي» به وجود آوردند. با اين همه عدهاي از استادان دانشگاه به «مذاكرات نفت» كه در حقيقت سرپوشي سياسي براي بازگرداندن آمريكا و انگليس به سر چاههاي نفت بود، اعتراض كردند و از دانشگاه اخراج شدند. مصاحبهها و اعلاميههاي آيتالله كاشاني عليه انتخابات فرمايشي و قرارداد كنسرسيوم نيز مورد بياعتنائي قرار گرفت. در 16 آذر 1332 دانشجويان دانشگاه تهران در اعتراض به سفر نيكسون معاون رئيسجمهور آمريكا تظاهراتي كردند كه پليس سه نفر از آنان را به شهادت رساند. آيتالله كاشاني چون در داخل توسط دولت كودتا بايكوت شده بود در مخالفت با قرارداد نفت كه دولت زاهدي با كنسرسيوم منعقد ساخت اعلاميهاي خطاب به دبيركل سازمان ملل صادر كرد و اعتراض خود را اعلام نمود. اما هيچ يك از اين اقدامات سودي نداشت و آمريكا كه در ايران جانشين انگليس شده بود، تلاش كرد تا روز به روز زنجير اسارت را بر دست و پاي ملت ما مستحكمتر سازد.
در حقيقت كودتاي 28 مرداد 1332 فقط عليه دولت مصدق يا شخص نخستوزير نبود. بلكه مهمتر از آن، عليه ملتي بودكه در راه كوتاه كردن دست اجانب و بازيابي استقلال سياسي، فرهنگي، اقتصادي، نظامي مجاهدت و مبارزه ميكرد و حتي به دنبال همبستگي با مبارزات ملل اسلامي، در آسيا، افريقا، خاورميانه بود.
پيروزي كودتاي 28 مرداد در حقيقت به معناي به بن بست رسيدن جريانات «چپ» و «ملي» در ايران بود. اين بار امريكا با تمام قوا به ميدان آمده بود تا اقتدار و سلطه خود را در ايران كامل كند. از سوي ديگر سياستهاي وابسته به شوروي نيز در اين گير ودار نه تنها نتوانست راهي براي خود بگشايد بلكه خود در پيله خويش گرفتار شد. جبهه ملي در يك تعارض ميان «دفاع از سياست و حضور امريكائيان در ايران» يا «نفي سلطه اجانب» در سرگشتگي و سرگرداني ماند.
با شروع اجراي برنامههاي امريكائي دو جريان چپ و راست، منفعل و بيبرنامه بودند. در چنين شرائطي بود كه نهضت اسلامي با مخالفت عليه «لايحه انجمنهاي ايالتي و ولايتي» آغاز شد و روياروي برنامههاي استعمار نو ايستاد. رهبري نهضت را مرجعي بر عهده داشت كه قيام را صرفاً با معيارهاي اسلام آغاز كرد. اين نهضت در برابر تمامي طرحهائي كه دولت كودتا از فرداي 28 مرداد براي اجراي آنها برنامهريزي دراز مدت كرده بود، تا ايران را مستعمره بيگانگان سازد، ايستادگي كرد و توانست در 1357 تمامي زنجيرهاي اسارت و وابستگي را بگسلد و ملت سربلند ايران اسلامي را بر دولتهاي زائيده اراده انگليس و آمريكا فاتح گرداند

سرنگوني هواپيماي مسافربري ايران توسط ناو آمريكايي

روز يكشنبه ، 12 تيرماه 1367 مطابق با 3 ژوئيه 1988 ، هواپيماي ايرباس جمهوري اسلامي ايران با 275 مسافر و 16 ، خدمه فرودگاه بندرعباس را به مقصد دوبي ترك گفت. سطح پرواز اين هواپيما 14000 پا تعيين شده بود. در ساعت 10:15 دقيقه محلي و 06:45 دقيقه گرينويچ شروع به اوج گيري نمود و در ساعت 10:24 به وقت محلي، سطح پروازي 12000 پا را گزارش نمود و از آن لحظه به بعد ديگر تماسي از طرف خلبان گرفته نشد. در واقع از اين لحظه به بعد هواپيما مورد اصابت 2 فروند موشك سطح به هواي ناو وينسنس آمريكا قرار گرفته و در نزديكي جزيره ايراني " هنگام" منفجر و سقوط كرده بود. در اين فاجعه ، تمامي سرنشينان هواپيما به شهادت رسيدند كه 66 كودك زير12 سال، 52 زن و 46 تن تبعه كشورهاي يوگسلاوي، كويت، افغانستان، هندوستان، پاكستان، ايتاليا، شارجه و دوبي از جمله وابسته نظامي پاكستان در ايران و خانواده اش در ميان كشته شدگان بودند.
شرح حادثه
يك سال پس از تجاوز رژيم عراق در سال 1360، حمله به كشتي هاي تجاري در خليج فارس شروع شد و با اعلام مين گذاري سواحل بندي امام خميني (ره) و حمله به دو كشتي تجاري ، در تاريخ 21/10/1360 امنيت خليج فارس توسط عراق مختل شد و به دنبال تحويل هواپيماهاي سوپراتاندارد و موشك هاي اگزوسه توسط فرانسه به عراق ، ابعاد اين حملات افزايش يافت. در برابر اين حملات كه عراق ، به صراحت مسئوليت آن را بر عهده مي گرفت، شوراي امنيت عكس العمل مناسبي نشان نداد، ولي در قبال انتساب چند حمله به ايران و شكايت شوراي همكاري خليج فارس، شوراي امنيت در تاريخ 11/3/1363 مطابق با اول ژوئن 1984، مبادرت به صدور قطعنامه 552 نمود و در آن خواستار توقف اين حملات شد. از آغاز جنگ تا 10 ژوئيه 1984، 112 كشتي در خليج فارس مورد حمله موشكي قرار گرفت. جمهوري اسلامي ايران در ژانويه 1985، به دبير كل وقت سازمان ملل اعلام داشت كه از هر گونه اقدامي براي تأمين آزادي و امنيت كشتيراني كه در خليج فارس صورت گيرد حمايت و استقبال خواهد كرد، اما حملات به كشتيها ادامه يافت. تا تير ماه 1366، حدود 5/8 ميليون تن كالا از محموله هاي كشتيها در خليج فارس ، به زير آب رفت. 41 كشتي كاملاً نابود، و به 34 تن محموله كالا آسيب وارد شد ، و بيش از 200 تن از ملوانان كشورهاي مختلف به قتل رسيدند و به همين تعداد نيز مجروح شدند.
بدين ترتيب ، عراق درهدف خود مبني بر بين المللي كردن جنگ خليج فارس تا اندازه زيادي موفق شد و قدرت هاي غربي و در رأس آنها آمريكا ، حضور گسترده و تهديدآميزي در خليج فارس يافتند و بالاخره كشتيهاي نفتكش كويتي با پرچم آمريكا در خليج فارس حركت كردند واسكورت نظامي نفتكش ها و كشتي هاي تجاري مورد نظر آمريكا در خليج فارس آغاز شد. در21 سپتامبر 1987 كشتي ايراني ( ايران اجر) مورد حمله نيروهاي نظامي آمريكا واقع شد. همچنين حملات نظامي آمريكا به سكوهاي نفتي ايران دخالت آشكار آن دولت در منطقه به نفع عراق و عليه جمهوري اسلام ايران را به وضوح نشان داد.يكي از نتايج شوم اين همه تشنج آفريني رژيم عراق و دامن زدن ايالات متحده به ناامني در خليج فارس، حمله به هواپيماي مسافربري جمهوري اسلامي ايران بود كه در مورخه 12/4/1367 مطابق با 3 ژوئيه 1988، برفرازآب هاي سرزمين ايران و درآب هاي حوالي جزيره " هنگام " ، توسط دو موشك از ناو آمريكايي وينسنس- كه خود به آب هاي سرزمين ايران تجاوز كرده و در آن مستقر بود- مورد حمله قرار گرفت و تمامي مسافران و خدمه هواپيما به وضع اسفناكي به شهادت رسيدند. متعاقب اين تجاوز آشكار، جمهوري اسلامي ايران در روز 14 تير 1367 ، طي نامه اي به رئيس شوراي امنيت ، خواستار تشكيل جلسه فوري شورا براي رسيدگي به موضوع شد. 25 تير 1367، مطابق با 16 ژوئيه 1988، شورا تشكيل جلسه داد. از سوي جمهوري اسلامي ايران دكتر ولايتي وزير امور خارجه وقت و از جانب آمريكا بوش معاون وقت رئيس جمهوري درجلسه حضور داشتند.

قطعنامه 616 شوراي امنيت (1988)شوراي امنيت پس ازاستماع سخنان دكترولايتي و جرج بوش درجلسه شماره 2821 خود درتاريخ20 ژوئيه 1988
( 29/4/1367) طرح قطعنامه پيشنهادي را تصويب كرد. متن قطعنامه به شرح زير است:
" شوراي امنيت، با بررسي نامه مورخه 5 ژوئيه 1988 جانشين نماينده دائم جمهوري اسلامي ايران خطاب به رئيس شوراي امنيت و با استماع بيانات نماينده جمهوري اسلامي ايران، وزير امور خارجه ( علي اكبر ولايتي ) و سخنان نماينده ايالات متحده آمريكا ( معاون رئيس جمهوري جرج بوش ) ، با ابراز تاسف عميق از اين كه يك هواپيماي غيرنظامي " ايران اير" در پرواز برنامه ريزي شده بين المللي 655، در پرواز بر فراز تنگه هرمز به وسيله موشك شليك شده از ناو جنگي ايالات متحده آمريكا ( وينسنس) منهدم گرديد، با تاكيد بر ضرورت تبيين حقايق سانحه توسط بازرسي بي طرفانه، با اضطراب عميق از تشنج دائم التزايد درمنطقه خليج [ فارس] :
1- تأسف عميق خود را از ساقط ساختن هواپيماي غيرنظامي ايران به وسيله موشكي كه از يك ناو جنگي آمريكا شليك شده و تسليت عميق خود را به خاطر از دست رفتن غم انگيز جان انسانهاي بي گناه ابراز مي دارد.
2- همدردي صميمانه خود را به خانواده هاي قربانيان سانحه غم انگيز و دولت ها و كشورهاي آنان اعلام مي دارد.
3- از تصميم سازمان بين المللي هواپيمايي كشوري در پاسخ به درخواست جمهوري اسلامي ايران مبني بر ايجاد گروه تحقيق براي بررسي تمام حقايق موجود همچنين از اعلام ايالات متحده آمريكا و جمهوري اسلامي ايران مبني بر تصميمشان براي همكاري با برسي سازمان هواپيمايي كشوري استقبال مي كند.
4- از تمامي اعضاي كنوانسيون 1944 شيكاگو ، درخواست مي كند كه در همه شرايط ، مقررات و رويه هاي سلامت هوانوردي كشوري به ويژه ضمائم آن كنوانسيون به منظور جلوگيري از چنين پيشامدهايي را دقيقاً مراعات نمايند.
5- لزوم اجراي فوري و كامل قطعنامه 598(1987) ، شورا را به عنوان تنها مبناي حل جامع، عادلانه، شرافتمندانه و پايدار ِ منازعه ميان ايران و عراق ابراز و پشتيباني خود را از دبير كل براي اجراي اين قطعنامه اعلام و خود را ملتزم به همكاري با دبير كل براي تسريع در اجراي طرح اجرايي او مي نمايد."
جمهوري اسلامي ايران علاوه بر شوراي امنيت و شوراي ايكائو ، شكايت خود را در ديوان بين المللي دادگستري لاهه نيز مطرح كرد. عنصر تخصصي سازمان ملل متحد يعني ايكائو (سازمان هواپيمايي كشوري بين المللي) نيز از مسائل سياسي به دورنمانده وبه جاي بررسي فني و ارائه طريق به شوراي امنيت به ابراز تاسف و تسليت به بازماندگان سانحه پرداخت.

پروازي تا هميشه...

سقوط هواپيماي مسافربري جمهوري اسلامي ايران توسط ناو آمريكايي
در دوازدهم تيرماه 1367 شمسي برابر با سوم ژوئيه 1988 ميلادي، هواپيماي مسافري ايرباس ايران که از بندرعباس عازم دُبي بود، بر فراز آب هاي خليج فارس و در نزديکي جزيره "هنگام" مورد هجوم يگان هاي دريايي متجاوز آمريکايي مستقر در آب هاي خليج فارس قرار گرفت و سقوط کرد.
اين هواپيما که با موشک ناو جنگي وينسنس مورد حمله عمدي نيروهاي تجاوزگر و جنايت پيشه شيطان بزرگ قرار گرفت حامل 398 مسافر و خدمه بود که تمامي آنها اعم از مرد و زن و کودک و نوجوان و کهنسال با وقوع اين جنايت فجيع به شهادت رسيدند.
در ميان سرنشينان هواپيما، 66 کودک زير 13 سال، 53 زن و 46 تن تبعه کشورهاي خارجي نيز بودند که کشته شدند.
ساقط کردن هواپيماي مسافربري ايران از سوي جنايتکاران آمريکايي، در حقيقت يکي ديگر از مراحل رويارويي استکبار جهاني با جمهوري اسلامي ايران براي تقويت متجاوزان عراقي در جبهه هاي جنگ بود.
پس از سقوط اين هواپيما، مقامات آمريکايي براي توجيه اين جنايت نابخشودني، دلايل ضد و نقيضي عنوان کردند و کوشيدند اين اقدام خصمانه را يک اشتباه قلمداد کنند. اما با توجه به مجهز بودن کشتي جنگي وينسنس به پيشرفته ترين سيستم هاي راداري و رايانه اي و همچنين مشخص بودن نوع هواپيماي در حال پرواز، مسلم شد که احتمال اشتباه وجود نداشته و اين اقدام، کاملاً خصمانه بوده است.
با اين حال مقام هاي آمريکايي پس از چندي، در توهيني آشکار به ملت ايران، مدال شجاعت بر گردن ناخداي اين ناو انداختند و بدين سان حمايت رسمي خود را از اين جنايت اعلام نمودند. به هر تقدير، اين جنايت نيز در کنار جنايات بي شمار دولت آمريکا، در پرونده سياه استکبار جهاني ثبت شد و لکه ننگ ديگري بر تارک آن جنايت پيشگان نقش بست.
شرح حادثه:
يك سال پس از تجاوز رژيم عراق عليه ايران در سال 1360 حمله به كشتيهاي تجاري در خليج فارس شروع شد و با اعلام مين گذاري سواحل بندر امام خميني (ره) و حمله به دو كشتي تجاري در تاريخ 31 دي ماه 1360 امنيت خليج فارس به وسيله عراق مختل شد و پس از آنكه فرانسه هواپيماهاي سوپر استاندارد و موشكهاي اگزوسه را به عراق تحويل داد، ابعاد اين حملات افزايش يافت. در برابر اين حملات كه عراق به صراحت مسئوليت آن را بر عهده مي گرفت، شوراي امنيت عكس العمل مناسبي نشان نداد ولي در قبال انتساب به دور از واقعيت چند حمله، به ايران و شكايت شوراي همكاري خليج فارس، شوراي امنيت در 11 خرداد 1363 مطابق با اول ژوئن 1984 ميلادي مبادرت به صدور قطعنامه 533 كرد و در آن خواستار توقف اين حملات شد.
از آغاز جنگ تا 10 ژوئيه 1984 ميلادي، 113 كشتي در خليج فارس مورد حمله موشكي قرار گرفت. جمهوري اسلامي ايران در ژانويه 1985 ميلادي به دبير كل وقت سازمان ملل اعلام كرد كه از هر گونه اقدامي براي تامين آزادي و امنيت كشتيراني در خليج فارس حمايت و استقبال خواهد كرد، اما حملات به كشتيها ادامه يافت. تا تيرماه 1366 حدود 5/8 ميليون تن كالا از محموله هاي كشتيها در خليج فارس به زير آب رفت. 41 كشتي كاملا نابود شدند و به 34 تن محموله كالا آسيب وارد شد و بيش از 300 تن از ملوانان كشورهاي گوناگون به قتل رسيدند و به همين تعداد نيز مجروج شدند.
بدين ترتيب عراق در هدف خود مبني بر بين المللي كردن جنگ خليج فارس تا اندازه زيادي موفق شد و قدرت هاي غربي و در رأس آنها آمريكا حضور گسترده و تهديدآميزي در خليج فارس يافتند و سرانجام كشتي هاي نفت كش كويتي با پرچم آمريكا در خليج فارس حركت كردند و اسكورت نظامي نفتكشها و كشتي هاي تجاري مورد نظر آمريكا در خليج فارس آغاز شد. در 31 سپتامبر كشتي ايراني مورد حمله نيروهاي نظامي آمريكا قرار گرفت. همچنين حملات نظامي آمريكا به سكوهاي نفتي ايران دخالت آشكار آن دولت در منطقه به نفع عراق و عليه جمهوري اسلامي ايران را به وضوح نشان داد.
يكي از نتايج شوم تشنج آفريني وسيع رژيم عراق و دامن زدن ايالات متحده به ناامني درخليج فارس حمله به هواپيما مسافربري جمهوري اسلامي ايران بود. در مورخه 13 تير 1367 مطابق با 3 ژوئيه 1988 ميلادي هواپيماي مسافربري كه بر فراز آبهاي سرزمين ايران و در آبهاي حوالي جزيره «هنگام» حركت مي كرد به وسيله دو موشك از ناو آمريكايي ونيسنس كه خود به آبهاي سرزميني ايران تجاوز كرده و در آن مستقر بود، مورد اصابت قرار گرفت. همه مسافران و خدمه هواپيما با وضع اسفناكي به شهادت رسيدند.
متعاقب اين تجاوز آشكار جمهوري اسلامي ايران در روز 14 تير 1367 طي نامه اي به رئيس شوراي امنيت خواستار تشكيل جلسه فوري شورا براي رسيدگي به موضوع شد.
35 تير 1367 مطابق با 16 ژوئيه 1988 ميلادي شورا تشكيل جلسه داد. از سوي جمهوري اسلامي ايران دكتر ولايتي وزير امور خارجه وقت ايران و از جانب امريكا جرج بوش معاون وقت رئيس جمهوري در جلسه حضور داشتند. وزير خارجه جمهوري اسلامي ايران در فرازي از سخنان خود عنوان كرد:
حضور نظامي آمريكا در خليج فارس تنها منادي مرگ و بي قانوني و شرارت بوده و جز ناامني چيزي به ارمغان نياورده است. عمل جنايتكارانه آمريكا در حمله به هواپيماي كشوري به هيچ وجه در قالب دفاع مشروع قابل توجيه نيست.
قطعنامه 616 شوراي امنيت (1988)
شوراي امنيت پس ازاستماع سخنان دكتر ولايتي و جرج بوش درجلسه شماره 3831 خود در تاريخ 30 ژوئيه 1988 ( 39/4/1367) طرح قطعنامه اي پيشنهادي را تصويب كرد. متن قطعنامه به شرح زير است:
"شوراي امنيت، با بررسي نامه مورخه 5 ژوئيه 1988 جانشين نماينده دائم جمهوري اسلامي ايران خطاب به رئيس شوراي امنيت و با استماع بيانات نماينده جمهوري اسلامي ايران، ( وزير امور خارجه وقت "علي اكبر ولايتي" ) و سخنان نماينده ايالات متحده آمريكا (معاون رئيس جمهوري جرج بوش)، با ابراز تاسف عميق از اين كه يك هواپيماي غيرنظامي " ايران اير" در پرواز برنامه ريزي شده بين المللي 655، در پرواز بر فراز تنگه هرمز به وسيله موشك شليك شده از ناو جنگي ايالات متحده آمريكا ( وينسنس) منهدم گرديده است بر ضرورت تبيين حقايق سانحه توسط بازرسي بي طرفانه درمنطقه خليج [فارس] تأکيد داشته و اظهارات خود را به شرح زير اعلام نمود:
1- تأسف عميق خود را از ساقط ساختن هواپيماي غيرنظامي ايران به وسيله موشكي كه از يك ناو جنگي آمريكا شليك شده و تسليت عميق خود را به خاطر از دست رفتن غم انگيز جان انسانهاي بي گناه ابراز مي دارد.
2- همدردي صميمانه خود را به خانواده هاي قربانيان سانحه غم انگيز و دولت ها و كشورهاي آنان اعلام مي دارد.
3- از تصميم سازمان بين المللي هواپيمايي كشوري در پاسخ به درخواست جمهوري اسلامي ايران مبني بر ايجاد گروه تحقيق براي بررسي تمام حقايق موجود همچنين از اعلام ايالات متحده آمريكا و جمهوري اسلامي ايران مبني بر تصميمشان براي همكاري با بررسي سازمان هواپيمايي كشوري استقبال مي كند.
4- از تمامي اعضاي كنوانسيون 1944 شيكاگو، درخواست مي كند كه در همه شرايط، مقررات و رويه هاي سلامت هوانوردي كشوري به ويژه ضمائم آن كنوانسيون به منظور جلوگيري از چنين پيشامدهايي را دقيقاً مراعات نمايند.
5- لزوم اجراي فوري و كامل قطعنامه 598(1987)، شورا را به عنوان تنها مبناي حل جامع، عادلانه، شرافتمندانه و پايدار، منازعه ميان ايران و عراق ابراز و پشتيباني خود را از دبير كل براي اجراي اين قطعنامه اعلام و خود را ملتزم به همكاري با دبير كل براي تسريع در اجراي طرح اجرايي او مي نمايد."
جمهوري اسلامي ايران علاوه بر شوراي امنيت و شوراي ايكائو، شكايت خود را در ديوان بين المللي دادگستري لاهه نيز مطرح كرد. عنصر تخصصي سازمان ملل متحد يعني ايكائو (سازمان هواپيمايي كشوري بين المللي) نيز از مسائل سياسي به دور نمانده و به جاي بررسي فني و ارائه طريق به شوراي امنيت به ابراز تأسف و تسليت به بازماندگان سانحه پرداخت.
روحشان شاد و يادشان گرامي باد.

پرواز شماره ۶۵۵ ایران ایر

.
پرواز مسافربری شماره ۶۵۵ شرکت هواپیمایی ایران ایر با شناسه 'IR655' از بندر عباس به مقصد دبی، در تاریخ ۳ ژوییه ۱۹۸۸ میلادی برابر با ۱۲ تیرماه ۱۳۶۷ با شلیک موشک هدایت شونده کروز از کشتی جنگنده یو اس. اس. جک وینسنس متعلق به نیروی دریایی ایالات متحده امریکا بر فراز خلیج فارس سرنگون شد و تمامی ۲۹۰ مسافر آن شامل ۳۹ مسافر غیر ایرانی و ۶۶ کودک بودند، جان باختند.
ساعت شمار
یکشنبه ۱۳۶۷/۳/۱۲بندرعباس.
هواپیمای ایرباس A300 متعلق به هواپیمای جمهوری اسلامی ایران در فرودگاه بندرعباس به زمین نشست و طبق برنامه پیشبینی شده, قرار بود این هواپیما با شماره پرواز ۶۶۵ با دویست و نود سرنشین (۱۵۶ مرد، ۵۳ زن، ۵۷ کودک ۲ تا ۱۲ ساله و ۸ کودک زیر دو سال و ۴۲ نفر با ملیتهای یوگسلاو، پاکستانی، هندی، عرب و ۱۶ خدمه پروازی) در ساعت ۱۰ صبح به مقصد دوبی پرواز کند.
ناوجنگی آمریکایی «وینسنس» در تاریخ هفتم خرداد از بندر سن دییگو وارد خلیجفارس شده بود. «ایچنرمارک» قلب این رزمناو به شمار میرفت. وظیفه اصلی آن، کشف هدفهای پرنده، اعم از موشک، هواپیما و پردازش اطلاعات، تعقیب صدها هدف به طور همزمان و کنترل آتش آنها بود، همچنین این رزمناو به موشکهای زمین به هوا با برد ۴۰۸ کیلومتر نیز مجهز بود.
ساعت ۷:۱۱ صبح
ناو یواساس مونتگمری گزارش وقوع ۵ تا ۷ انفجار در یک کشتی نفتکش لیبریایی را به مرکز عملیات نیروی دریایی ایالات متحده در خلیج فارس واقع در بحرین مخابره کرد. در این مرکز کاپیتان ریچارد مک کنیا دستور داد تا مونتگمری مسیر خود را به سمت جنوب ادامه دهد و از قایقهای مسلح ایرانی فاصله گیرد. در همین حال کاپیتان مک کنیا به کاپیتان ویل راجرز فرمانده ناوشکن موشک انداز وینسنس دستور داد تا یکی از بالگردهای خود را برای شناسایی قایقهای مسلح اعزام کند، اما خود ناو در موقعیت قبلی آن در جنوب ناحیه مذکور به منظور پشتیبانی از ناو مونتگمری باقی بماند.
کمی دورتر در تنگه هرمز و در کاروان نفتکشهای کویتی اسکورت شده به وسیله شناورهای جنگی نیروی دریایی آمریکا، ناو یواساس سایدز به فرماندهی کاپیتان دیوید کارلسون، دستور گرفت تا در اسرع وقت خود را به ناو وینسنس برساند.
ساعت ۷:۴۲ صبح
ساعت ۷:۴۲ خلبان بالگرد ناو وینسنس گزارش داد که قایقهای ایرانی با حالتی خصمانه به دور یک کشتی بازرگانی آلمانی گردش میکنند. راجرز در واکنش به این خبر در وینسنس اعلام وضعیت فوق العاده میکند و خود به مرکز جنگی ناو میرود و دستور میدهد که کشتی به سرعت به سوی محل شناور آلمانی رهسپار شود. اما بنا به گزارشهای رسمی پیرامون حادثه ایرباس ایرانی، هیچ کشتی بازرگانی در محل مورد بحث، درخواست کمک نکرده بود. با نزدیک شدن وینسنس به آبهای عمان، گارد ساحلی این کشور گزارش داد که قایق یا قایقهای مسلح ایرانی آبهای عمان را ترک کردهاند. اما به رغم گزارش گارد ساحلی عمان در مورد عدم وجود هرگونه خطر، ناو وینسنس مسیر خود را در کنار مونتگمری به سوی شمال تنگه هرمز و به سمت قایقهای ایرانی دنبال میکند. چند دقیقه بعد، کاپیتان مک کنیا از اینکه ناو وینسنس ۴۰ مایل (۶۴ کیلومتر) بالاتر از محلی قرار دارد که میبایست در آن مستقر باشد، متعجب شد. در تماسهای رادیویی پس از آن، مک کنیا به طور موکد از فرماندهان هر دو ناو وینسنس و مونتگمری میخواهد که مجدداً به سوی جنوب خلیج فارس بازگردند.
دیوید ایونز، خبرنگار امور نظامی روزنامه شیکاگو تریبیون در این باره میگوید:
روشن بود که در فرماندهی عملیات واقع در بحرین، کسی میل ندارد که کاپیتان راجرز وارد معرکه مذکور شود. کاپیتان مک کنیا در بحرین میدانست که در چنین صورتی باید انتظار پیش آمدن مشکل را داشته باشد.
در این حال راجرز دستور پیشین خود مبنی بر اعلان حالت جنگی در ناو را لغو کرد و دستور داد تا وینسنس به سمت جنوب باز گردد. اما با این همه از بالگرد خود خواست تا پشت ناو باقی بماند و به زیر نظر گرفتن قایقهای ایرانی ادامه دهد
ساعت ۹:۱۰ صبح
با نزدیک شدن شناورهای ایرانی به آبهای سرزمینی خود، خلبان بالگرد ناو وینسنس گزارش کرد که شناورهای ایرانی به سوی او تیراندازی کردهاند. در واکنش به این گزارش، راجرز بار دیگر در ناو حالت جنگی اعلام میکند و مجدداً راهی شمال تنگه هرمز میشود تا به شناورهایی که به سوی بالگردش تیراندازی کردهاند، پاسخ گوید. اما ایونز، مفسر نظامی روزنامه شیکاگو تریبیون اعتقاد دارد که این بالگرد آمریکایی بود که با کم کردن فاصلهاش باشناورهای ایرانی، بیش از حدی که بدان مجاز بوده، قوانین درگیری را نقض کرده و دست به انجام اقدامی خصمانه نسبت به واحدهای سطحی ایرانی زدهاست.
کاپیتان کارلسون نیز در این مورد میگوید:
«وقتی بخواهیم منطقی به موضوع نگاه کنیم، میبینیم، بالگرد مورد اصابت قرار نگرفته بود و میتوانست منطقه را با سرعت ترک کرده و ظرف چند دقیقه به ناو وینسنس باز گردد. هیچ ضرورتی نبود که ناو وینسنس با سرعت تمام به سمت شناورهای ایرانی حرکت کند.»
کاپیتان راجرز حال آماده استقبال از دردسر است، اما هیچ دردسری پیش روی وی وجود ندارد. در همین لحظات ناو وینسنس از میان دوشناورایرانی عبور میکند ولی هیچ اتفاقی نمیافتد. راجرز در پی گرفتن اجازه از مرکز فرماندهی مستقر در بحرین بود تا با شناورهای ایرانی درگیر شود. به گفته ایونز، در تمامی این دوره که در حدود ۳۰ دقیقه به طول انجامیده بود، بالگرد بدون آنکه آسیبی دیده باشد به ناو بازگشته بود و هیچ شاهد و مدرک محکمی دال بر انجام اقدامی خصمانه از سوی شناورهای ایرانی علیه وینسنس یا بالگرد آن وجود نداشت.
به اعتقاد ایونز، در آن روز کاپیتان راجرز هدفی جز درگیری با ایرانیها را نداشت و در حال اجرای مانورهای تحریکآمیزی بود تا زمینه را برای درگیر شدن با شناورهای ایرانی به وجود آورد.
ساعت ۹:۳۷ صبح
کاپیتان راجرز پس از آنکه به بحرین گزارش میکند که قایقهای ایرانی به کشتی وی نزدیکتر شدهاند بر سرعت آنها افزوده شده و آرایشی خصمانه گرفتهاند، درخواست اجازه برای درگیری و آتش گشودن بر روی آنها را میکند. فرماندهی عملیات این درخواست را میپذیرد. کاپیتان کارلسون در این مورد تاکید میکند که از دیدگاه او و افسرانش بر روی ناو سایدز، وینسنس به هیچ وجه در شرایطی قرار نداشت که لزوم درگیر شدن با آن قایقهای کوچک ایرانی را توجیه کند. ایونز نیز در همین زمینه میافزاید:
«وینسنس دست به مانورهایی زد که در موقعیت حمله به قایقها قرار گیرد در حالی که اجازه انجام چنین مانورهای تحریک کنندهای را نداشت و این عمل به طور آشکار با اقدام در دفاع از خود متفاوت بود»
در حقیقت تحرکات جنگی کاپیتان راجرز، پوششی بود برای گرفتن اجازه حمله به قایقهای ایرانی بود.
ساعت ۹:۴۲ صبح
سرانجام در ساعت ۹:۴۲ قایقهای ایرانی به سوی ناو وینسنس که در حال تعقیب آنها بود نزدیک شدند و یک دقیقه پس از آن توپهای ناو آمریکایی به سوی قایقهای ایرانی شلیک کردند. وینسنس با غرق کردن دو قایق ایرانی و صدمهزدن به سومی تعدادی از دریانوردان ایرانی را به قتل میرساند.
مقامات نظامی ایران واقعه را اینگون گزارش میکنند:
تعدادی از قایقهای تندروی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی که مشغول گشتزنی در جنوب قشم بودند، با تهاجم نیروهای آمریکایی مواجه شدند. رزمندگان ایرانی نیز به مقابله با نیروهای آمریکایی مستقر در ناوها میپردازند. در جریان این درگیری چند فروند بالگرد آمریکایی برفراز قایقهای تندرو به پرواز درآمده و به سوی آنها شلیک میکنند. رزمندگان ایرانی، همزمان با مقابله با ناوهای آمریکایی به آتش بالگردها نیز پاسخ میدهند و در این درگیری یک فروند بالگرد آمریکایی مورد هدف قرار گرفته و در آبهای خلیج فارس سقوط میکند.
ساعت ۱۰ صبح (بندرعباس)
هواپیمای جمهوری اسلامی ایران پرواز 655 با ۱۵ دقیقه تأخیر در ساعت ۱۰:۰۵ از برج مراقبت فرودگاه بندرعباس تقاضای پرواز کرد، مدت پرواز تا دوبی ۳۰ دقیقه و حداکثر ۱۴هزار پا تعیین شد. در ساعت ۱۰:۱۷ دقیقه، هواپیمای ایرباس A300 به پرواز درآمد. دقایق نخستین پرواز و مراحل اوجگیری تا ارتفاع ۱۲هزارپایی مطابق طرح پرواز انجام شد و خلبان به طور پیوسته با برج مراقبت فرودگاه بندرعباس و مرکز کنترل راههای هوایی ایران و امارات تماس داشت.
چند لحظه پیش از ورود هواپیمای ایرباس A300 به منطقه کنترل هوایی امارات، در محلی به نام «مولبیت»، خلبان به مرکز کنترل هوایی کشور اطلاع داد که قصد دارد به ۱۴هزار پایی صعود کند.
ساعت ۱۰:۲۲ دقیقه (خلیج فارس)
در این لحظه ناو وینسنس که خود را به بهترین و نزدیکترین موقعیت رسانده بود، به دستور ناخدا «ویل راجرز»، فرمانده ناو، موشک استاندارد 2 به سوی پرواز 655 شلیک کرد. ناگهان هواپیما از صفحه رادارهای زمینی محو شده و در آبهای خلیج فارس سقوط کرد. با عدم اطلاع از سرنوشت هواپیما، برج مراقبت فرودگاه بندرعباس، در تماس با دوبی، پیگیر سرنوشت پرواز 655 شده ولی آنها اظهار بیاطلاعی کردند. بلافاصله ستاد تأمین استان هرمزگان وضعیت اضطراری اعلام و فعالیت خود را آغاز کرد. با شناسایی دقیق محل سقوط، بالگردها و شناورها به موقعیت ۲۶ و ۴۲ عرض شمالی و ۵۶ درجه و ۳ دقیقه طول شرقی منتقل شدند.
بلافاصله پس از این واقعه، مقامات آمریکایی اعلام کردند که یک فروند هواپیمای اف ۱۴ جمهوری اسلامی ایران را مورد هدف قراردادهاند. پس از روشن شدن نوع هواپیما، آمریکاییها ادعا نمودند در این مورد مرتکب اشتباه شدهاند، اما شواهد بعدی این نظر آنان را مردود جلوه داد. مقامات نظامی آمریکا اعلام کردند که هواپیمای ایرباس در خارج از دالان هوایی پرواز میکرده و رزمناو آمریکایی نیز هفتبار اخطار رادیویی برای هواپیمای ایران مخابره کرده ولی جوابی دریافت نکرده است!
کاپیتان کارلسون، فرمانده سابق ناو سایدز در این مورد معتقد است که ایرباس ایرانی علاوه بر علائمی که مبنی بر غیرنظامی بودن خود میفرستاده با سرعتی کم در حال اوج گرفتن بود و حتی اگر در چنین شرایطی نیز آن را به عنوان یک جت اف ۱۴ شناسایی میکردند باز من تردید دارم که یک هواپیمای اف ۱۴ میتوانست تهدید سطحی را متوجه ناو وینسنس یا سایدز یا هر شناور دیگری کند. اپراتورهای رادار ناو هواپیمابر فورستال نیز هواپیمای مزبور را به عنوان یک هواپیمای بازرگانی شناسایی کردند. جتهای جنگنده اف ۱۴ مستقر بر روی ناو فورستال میتوانستند در صورتی که کاپیتان راجرز درخواست میکرد، با شناسایی چشمی هواپیمای ایرانی از فاصله نزدیک از غیرنظامی بودن آن اطمینان حاصل کنند، ولی زمان برای این کار هم سپری شد.
ادعاهای رسمی دولت امریکا مبنی بر غیرعمدی بودن ماجرا و دلایل رد آن
این ادعا به دلایل زیر غیر قابل قبول بود:
قطعات متلاشی شده هواپیما و اجساد سرنشینان آن در سطح وسیعی از آبهای سواحل جنوبی جزیره هنگام، درست در داخل آبهای ایران پراکنده شده بودند. این محل درست در زیر مرکز دالان هوایی بینالمللی بندرعباس دوبی (آمبر56) قرار دارد و نشان میدهد که هواپیما درست در مسیر پیشبینی شده درحال پرواز بودهاست، و همانطورکه چهارسال بعد روزنامه «نیویورک تایمز» در گزارشی که حاوی چندین نکته تازه بود نوشت که ناو وینسنس در آبهای فلات قاره ایران بودهاست نه در آبهای بینالمللی و پنتاگون (وزارت دفاع آمریکا) در آن زمان بر این حقیقت سرپوش گذاشتهاست. همچنین دریاسالار «ویلیام کراو» رئیس ستاد مشترک نیروهای مسلح آمریکا در دوره زمامداری ریگان در گفتگو با شبکه «بی بی سی» تأکید کرد که ناو وینسنس بدون هیچ دلیل روشنی با وجود برخورداری از توپها و موشکهای دوربرد به کمانه آبهای ایران آمده بود. این نشان دهنده آن است که ناو به عمد برای عمل سوء آماده شده بود.
هواپیمای مسافربری ایرباس از نظر حجم، شکل، اندازه و توانایی پرواز کاملاً با هواپیمای اف-۱۴ متفاوت است.
با توجه به ارتباط کلامی و ارتباط ناوبری هر هواپیمای بازرگانی و مسافربری، ناو آمریکایی میتوانست به راحتی با شنیدن مکالمات خلبان به ماهیت هواپیمای مسافربری پیببرد.
مقامات ناو آمریکایی ادعا کردهاند که سه اخطار روی باند نظامی فرستادهاند ولی پاسخی دریافت نکردهاند. مسلماً اخطار نظامی ارسال شده به گوش خلبان 655 نرسیدهاست. ولی سه اخطار روی باند غیرنظامی (اضطراری) را هیچ منبع غیرنظامی دریافت نکردهاست و از آنجا که کلیه خلبانان دو منطقه همیشه در این باند به گوش هستند، این ادعایی واهی مینماید.
مقامات آمریکایی (که سرنگونی یک هواپیمای مسافربری کره جنوبی را در سال ۱۳۶۲ «بربریت» نامیدند و خواستار تحریم بینالملل خطوط هواپیمایی شوروی سابق شدند.[۱]) پس از ارتکاب حمله به هواپیمای مسافربری ایران، سعی کردند با طرح ادعاهایی، فاجعه را کوچک و کشتار ۲۹۰ انسان را (که در نوع خود در تاریخ هواپیمایی غیرنظامی بیسابقهاست)، امری عادی جلوه دهند.
نظرات مخالف بعضی کارشناسان نظامی آمریکا
کاپیتان دیوید کارلسون فرمانده ناو سایدز در این مورد نظر دیگری دارد. به اعتقاد او هیچ راهی وجود نداشته که خلبان ایرباس ایرانی بداند که بر روی ناحیهای پرواز میکند که فرمانده یک ناو آمریکایی تصمیم میگیرد با چند قایق کوچک تندرو وارد زورآزمایی شود. کارلسون اضافه میکند:
«من اعتقاد دارم که چنانچه وینسنس با قایقهای تندرو درگیر نمیشد، در شرایطی قرار نمیگرفت که علائم رسیده از یک هواپیمای مسافربری را به عنوان یک جت جنگنده تلقی کند و ما امروز درباره این حادثه سخن نمیگفتیم.»
دریادار بازنشسته یوچین لاروک از مرکز اطلاعات دفاعی نیز با اظهار نظری مشابه میگوید:
«ناو وینسنس اصولاً نمیبایست برای عملیات به خلیج فارس اعزام میشد. ما در حال جنگ با ایران نبودیم و هیچ اعلان جنگی میان دو کشور وجود نداشت. هواپیمای ایرانی در یک محدوده هوافضای بینالمللی بر فراز آبهای بینالمللی بود و آمریکا حق نداشت آن را برای هر هواپیمای مشکوک یا غیرمشکوک منطقه جنگی اعلام کند، زیرا رسماً با ایران در حال جنگ نبود. دلیلی هم وجود نداشت که ایرباس ایرانی به پیامهای هشدار ما پاسخ دهد.»
دریادار بازنشسته، یوجین کارول پیرامون عواملی که موجب تصمیمگیری اشتباه و سرنگونسازی ایرباس ایرانی شد، معتقد است که حادثه هدف قرار گرفتن ناو یواساس استارک به وسیله یک جت جنگنده عراقی چند ماه پیش از آن، و عدم اتخاذ تدابیر دفاعی کافی و به موقع از سوی خدمه استارک به تصور آنکه خلبان عراقی آنها را هدف قرار نخواهد داد، نوعی فشار عصبی را برای خدمه وینسنس به وجود آورده بود.
ذهنیت ناخدای کشتی این بوده که با تهدیدی روبهرو است و قبل از دیر شدن میبایست درباره اقدامی مقتضی تصمیم گیرد. کاسپار واینبرگر، وزیر دفاع وقت ایالات متحده نیز با ابراز نظری مشابه میگوید:
«کمبود وقت از لحظهای که هواپیما به عنوان هدفی تهدید کننده شناسایی شد تا زمانی که خدمه باید تصمیم به شلیک یا عدم شلیک به آن را میگرفتند، موجب شتابزدگی در اخذ تصمیم شد.»
دریادار کارول در ادامه سخنان خود تاکید میکند که کاپیتان راجرز هرگز ایرباس ایرانی را ندیده بود، او تنها علائم الکترونیکی و اطلاعات نقل قول شده به وسیله خدمهاش را برای تصمیمگیری نهایی در اختیار داشت که روشن است اطلاعاتی اشتباه و نادرست بود. در مقابل کاپیتان کارلسون، ضمن آنکه تائید میکند، راجرز بر پایه اطلاعاتی که در اختیارش گذاشته شده بود تصمیم به سرنگون سازی ایرباس ایرانی گرفت، این سئوال را مطرح میکند که چرا اطلاعات مذکور اینچنین و تا این حد اشتباه بودهاست. جان مککین، سناتور جمهوریخواه از ایالت آریزونا و خلبان سابق نیروی دریایی و اسیر جنگی سابق در ویتنام که عضو کمیسیون تحقیق پیرامون حادثه سرنگون سازی ایرباس ایرانی نیز بود، عقیده دارد:
«ترکیب تکنولوژی پیشرفته و خطای انسانی تصمیم گیرندگان کمتجربه، خطرناکترین سناریو ممکن را به وجود میآورد. زیرا بدون در اختیار داشتن توانایی «سیستم اجیس» که ناو وینسنس دارای آن بود، مسلماً با عواقبی که دچار آن شد، مواجه نمیشد.»
کاپیتان کارلسون با تائید این نظر تاکید میکند، وقتی که به اندازه کافی روی کیفیت آموزش و تمرین شرایط خاص، نظیر آنچه در ۳ ژوییهٔ ۱۹۸۸ رخ داد، تاکید نداشته باشیم و آدمهای آموزش ندیده را مسئول کار با سیستمهای بسیار پیچیده و مرگبار سازیم، شرایط بسیار خطرناکی پدید میآید.
دیوید ایونز، مفسر نظامی شیکاگو تریبیون نیز معتقد است که سیستم شناسایی و هدایت آتش ناو وینسنس، در آن روز سوم ژوییه، روی کنترل خودکار نبود و خطای انسانی و قضاوت نادرست موجب سرنگونی ایرباس ایرانی شده و چنانچه کنترل در حالت اتوماتیک بود، دلیلی برای اشتباه در شناسایی هواپیما وجود نداشت و این فاجعه انسانی رخ نمیداد. به عقیده ایونز، برگزاری یک دادگاه نظامی برای ناخدا راجرز و عملکرد او در حادثه سرنگون کردن یک جت مسافربری با ۲۹۰ سرنشین بی گناه امری عادلانه محسوب میشد، ولی ایالات متحده در مقابل دیدگان ایرانیان، در پایان خدمت راجرز به وی مدال اعطا کرد و هیچکدام از خدمه وینسنس تحت پیگرد قانونی قرار نگرفتند.
بعد از فاجعه
هیچکدام از خدمه جنگی ناو متخاصم تحت پیگیرد قرار نگرفتند و حتی فرمانده ناو نیز در پایان خدمت خود مدال گرفت.
ایالات متحده آمریکا هیچگاه بخاطر این حادثه تاسفبار رسماً از ایران عذرخواهی نکرد

شرح ماجرای انفجار در دفتر حزب جمهوری اسلامی

7 تیر 1360
چگونگی تشکیل حزب جمهوری اسلامی
در دنیای سیاه و ظلمانی پیش از پیروزی انقلاب اسلامی، چند اصل مهم و پر نقش استعماری در فرهنگ جوامع عقب نگهداشته شده یا مستضعف جای خود را باز کرده بود که در واقع ستون های امپراتوری بزرگ جهانخوارگی و استکبار به حساب می آمد.
یکی از این اصول، این بود که به مردم تلقین شده بود که هیچ ملتی نمی تواند، بدون تکیه بر یکی از قدرت های شرق یا غرب روی پای خود بایستد. هر وقت و هر جا انقلابی می شد، می گفتند: حتماً دست یکی از این دو، پشت پرده کار می کند. این که در بسیاری از این انقلاب ها گرایش های شرقی و غربی وجود داشته جای انکار نیست، اما آنچه مهم است، این است که از همین نکته یک اصل ساخته بودند و به ملّت ها باورانده بودند که «هرگز امکان ندارد انقلابی بشود و متکی به این دو قدرت نباشد.»
نتیجه ی چنین طرز تفکر و برداشتی، خطرناک بود و انقلابیون را دچار تردید می نمود که آیا بدون تکیه به یکی از دو بلوک، غرب یا شرق می توانند انقلاب را به جایی برسانند یا نه؟
انقلاب اسلامی که بدون تکیه بر شرق یا غرب پیروز شد و راه خود را با پیاده کردن عملی شعار «نه شرقی، نه غربی، جمهوری اسلامی» ادامه داد، سستی این اصل خطرناک را که یکی از ستون های امپراتوری جهانخواران بود، به اثبات رساند و به ملت ها فهماند که با تکیه بر خدا و نیروی ایمان و اراده می توان بر قدرت های مادی شرق و غرب پیروز شد؛ و بدون تردید، این یکی از ره آوردهای مهم انقلاب اسلامی برای ملت های تحت استضعاف به شمار می آید. اصل دیگر این بود که هر تشکلی باید در پی تأمین خواسته های شخصی اعضای همان تشکل باشد و اصولاً هیچ تشکلی نمی تواند جز تأمین اهداف گروهی خود، کار دیگری صورت دهد.
تا پیش از پیروزی انقلاب اسلامی، تشکل هایی که توانسته باشند فراتر از خواسته های گروهی خود اندیشیده و عمل کرده باشند بسیار کم بودند. به همین دلیل اصل بدبینی نسبت به هر تشکل سیاسی توانسته بود، جای خود را در اذهان ملل باز نماید. این اصل انحرافی و خطرناک توانست در طول سالیان دراز به مسلمانان خیانت، و به جهانخواران خدمت کند. بنابراین در هر نقطه از کشورهای اسلامی، از جمله ایران هر گاه جمعی خداجو درصدد ایجاد یک تشکل صد در صد اسلامی بر می آمدند، همین اصل شوم موجب می شد که آن خداجویان تنها بمانند و در ایجاد تشکل اسلامی توفیقی نیابند.
جمعی از یاران صادق و لایق و وفادار امام (ره) که چهره های شناخته شده دوران طولانی مبارزه علیه طاغوت بودند و همواره با جمع همفکران درد آشنای خود تلاش سازنده ای برای ایجاد یک تشکل صد در صد اسلامی داشتند، در 30 بهمن 1357، یعنی یک هفته پس پیروزی، موجودیت حزب جمهوری اسلامی را اعلام نمودند.
عملکرد صحیح و دقیق حزب توانست پوچی این اصل انحرافی را که هیچ تشکلی نمی تواند جز تأمین اهداف گروهی خود، کاری صورت دهد عملاً به اثبات رساند و افق جدیدی را در برابر چشمان ملت های مسلمان کشورها باز کند و به آنها بفهماند که می توان با حفظ معیارهای اسلامی از تشکل و انسجامی برخوردار بود که همچون سنگری، برای دفاع از یکپارچگی امت اسلامی، و برای پاسداری از اسلام عزیز باشد.
شرح ماجرای انفجار بمب
ساعت 30 : 20 روز یکشنبه 7 تیر 1360، تعدادی از نمایندگان مجلس شورای اسلامی، هیأت دولت و …) به تدریج به سالن اجتماعات دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامی ایران واقع در سرچشمه ی تهران وارد شدند. نوای ملکوتی قرآن کریم در فضای سالن طنین انداخته بود و صالحان را بشارت تحقق وعده ی الهی می داد. پس از پایان قرائت قرآن کریم و اعلام برنامه، آیت الله بهشتی آغاز سخن نمود. بحث درباره ی تورم بود، اما عده ای از اعضا خواسته بودند که راجع به انتخابات ریاست جمهوری نیز صحبت شود. دکتر بهشتی سخنانش را با این جملات آغاز کرد:
«ما بار دیگر نباید اجازه دهیم، استعمارگران برای ما مهره سازی کنند و سرنوشت مردم ما را به بازی بگیرند. تلاش کنیم کسانی را که متعهد به مکتب هستند و سرنوشت مردم را به بازی نمی گیرند، انتخاب شوند.» این کلمات که از لبان حقگوی ایشان بیرون تراوید. ناگهان برقی جهید و نوری خیره کننده و صدایی مهیب برخاست. زمین تکان سختی خورد و دیوارها به شدّت لرزید. در کمتر از ثانیه ای از سالن جز تلی از خاک چیزی باقی نماند. بیش از هفتاد تن از بهترین عزیزان انقلاب، زیر خروارها خاک مدفون شدند و روح فرزندان رشید اسلام و معلمان بزرگ شهادت و ایثار در ملکوت اعلی به پرواز درآمد. همگان ذکر خدا بر لب به سوی وعده گاه الهی رهسپار شدند و بدین ترتیب جنایتی که تاریخ بشری شبیه بدان را در صفحات خود ثبت نکرده و به یاد نداشت، به وقوع پیوست و توحش غربی و نفاق داخلی، همگام با هم به جشن شهادت فرزندان امام خمینی (ره) پایکوبی کردند.
عامل بمب گذاری، منافق نفوذی به نام «محمّدرضا کلاهی» بود که خود جزء نیروهای خدماتی حزب به حساب می آمد و پس از انفجار موفق به فرار گردید و راهی فرانسه شد.
اسامی شهدای انفجار دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامی
1- آیت الله دکتر سید محمد حسینی بهشتی – رئیس دیوان عالی کشور
2- رحمان استکی – نماینده ی مردم شهرکرد
3- دکتر سید محمد باقر حسینی لواسانی – نماینده ی مردم تهران
4- دکتر سید رضا پاک نژاد – نماینده ی مردم یزد
5- علیرضا چراغ زاده دزفولی – نماینده ی مردم رامهرمز
6- حجة الاسلام غلامحسین حقانی – نماینده ی مردم بندرعباس
7- حجة الاسلام محمد علی حیدری – نماینده ی مردم نهاوند
8- حجة الاسلام سید محمد تقی حسینی طباطبایی – نماینده ی مردم زابل
9- عباس حیدری – نماینده ی مردم بوشهر
10- دکتر سید شمس الدین حسینی نایینی – نماینده ی مردم نایین
11- سید محمد کاظم دانش – نماینده ی مردم شوش و اندیمشک
12- علی اکبر دهقان – نماینده ی مردم تربت جام
13- دکتر عبدالحمید دیالمه – نماینده ی مردم بوشهر
14- حجة الاسلام دکتر غلامرضا دانش آشتیانی – نماینده ی مردم تفرش و آشتیان
15- حجة الاسلام سید فخرالدین رحیمی – نماینده ی مردم ملاوی لرستان
16- سید محمد جواد شرافت – نماینده ی مردم شوشتر
17- میربهزاد شهریاری – نماینده ی مردم رودباران
18- حجة الاسلام محمد حسین صادقی – نماینده ی مردم درود و ازنا
19- دکتر قاسم صادقی – نماینده ی مردم مشهد
20- حجة الاسلام سید نور الله طباطبایی نژاد – نماینده ی مردم اردستان
21- حجة الاسلام حسن طیبی – نماینده ی مردم اسفراین
22- سیف الله عبدالکریمی – نماینده ی مردم لنگرود
23- حجة الاسلام عبدالوهاب قاسمی – نماینده مردم ساری
24- حجة الاسلام عمادالدین کریمی – نماینده ی مردم نوشهر
25- حجة الاسلام محمد منتظری – نماینده ی مردم نجف آباد
26- عباسعلی ناطق نوری – نماینده ی مردم نور
27- مهدی نصیری لاری – نماینده ی مردم لارستان
28- حجة الاسلام علی هاشمی سنجانی – نماینده ی مردم اراک
29- دکتر حسن عباسپور – وزیر نیرو
30- دکتر محمد علی فیاض بخش – وزیر مشاور و سرپرست سازمان بهزیستی کشور
31- دکتر محمود قندی – وزیر پست و تلگراف و تلفن
32- موسی کلانتری – وزیر راه و ترابری
33- دکتر جواد اسداله زاده – معاون بازرگانی خارجی وزارت بازرگانی
34- عباس ارشاد - معاون دفتر آموزش سازمان بهزیستی
35- مهدی امین زاده – معاون بازرگانی داخلی وزارت بازرگانی
36- محمد صادق اسلامی – معاون پارلمانی و هماهنگی وزارت بارزگانی
37- مهندس محمد تفویضی زواره – معاون وزارت راه و ترابری
38- دکتر هاشم جعفری معیری – معاون امور مالی وزارت بهداری
39- ایرج شهسواری – معاون وزارت آموزش و پرورش
40- عباس شاهوی – معاون وزارت بازرگانی
41- دکتر حسن عضدی – معاون وزارت فرهنگ و آموزش عالی
42- حبیب الله مهمانچی – معاون امور پارلمانی و هماهنگی وزارت کار
43- غلامعلی معتمدی – معاون رفاه تعاون وزارت آموزش و پروش
44- سید کاظم موسوی – معاون وزارت آموزش و پرورش
45- حسن اجاره دار (حسنی) – عضو شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی و سردبیر نشریه ی عروة الوثقی
46- عباس ابراهیمیان – عضو حزب جمهوری اسلامی
47- حجة الاسلام علی اکبر اژه ای – عضو دفتر سیاسی حزب جمهوری اسلامی
48- علی اصغر آقا زمانی – عضو حزب جمهوری اسلامی
49- محمود بالاگر – عضو حزب جمهوری اسلامی
50- حسن بخشایش – عضو حزب جمهوری اسلامی
51- محمد پور ولی – عضو حزب جمهوری اسلامی
52- رضا ترابی – عضو حزب جمهوری اسلامی
53- مهندس مهدی حاجیان مقدم – مسؤول آموزش واحد مهندسین حزب جمهوری اسلامی
54- محمد خوش زبان – عضو حزب جمهوری اسلامی
55- علی درخشان – عضو شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی
56- جواد سرافراز – عضو شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی
57- حجة الاسلام حسین سعادتی – عضو حزب جمهوری اسلامی (مسؤول آموزش شهرستان ها)
58- حبیب الله مهدی زاده طالعی – عضو حزب جمهوری اسلامی
59- سید محمد موسوی فر – عضو حزب جمهوری اسلامی
60- محسن مولایی – عضو حزب جمهوری اسلامی
61- جواد مالکی – عضو شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی
62- حجة الاسلام عبدالحسین اکبری مازندرانی ساروی – عضو هیأت پنج نفره ی کشاورزی منطقه مازندران
63- مهندس حسین اکبری – مدیرعامل بانک کشاورزی
64- مهندس هادی امینی – عضو واحد مهندسین حزب مهندسین اسلامی
65- سید محمد پاک نژاد – عضو هیأت مدیره ی چوب و کاغذ
66- محمد رواقی – مدیر شرکت فرش ایران
67- مهندس توحید رزمجو – عضو هیأت مدیره ی گروه صنعتی ملی
68- علی اکبر سلیمی جهرمی – دبیر کل سازمان امور اداری و استخدامی
69- جواد سرحدی – مدیرعامل سازمان تعاون مصرف شهر و روستا
70- محمد حسن محمد عینی
71- حبیب مالکی – فرماندار ایرانشهر
72- مهندس محمد علی مجیدی – مشاور عمرانی وزارت کشور
اسامی مجروحان حادثه هفتم تیر
1- علی اصغر باغانی – نماینده ی سبزوار
2- بهرام تاج گردون – نماینده ی گچساران و کهکیلویه
3- ایرج صفاتی دزفولی – نماینده ی آبادان
4- مرتضی فضلعلی – نماینده ی گرمسار
5- اسماعیل فردوسی پور – نماینده ی فردوس و طبس
6- سید محمد کیاوش – نماینده ی اهواز
7- محمد مروی سماورچی – نماینده ی طرقبه و چناران
8- مرتضی محمودی – نماینده ی قصر شیرین
9- قدرت اله نجفی – نماینده ی شهرضا
10- حسین کاظم زاده اردبیلی – وزیر بازرگانی
11- سید جلال سعادتیان – معاون وزارت بهداری
12- مسعود صادقی – معاون وزارت بهریستی
13- محمد حسن اصغرنیا – استاندار سمنان
14- حجة الاسلام والمسلمین مسیح مهاجری – (سردبیر روزنامه جمهوری)
15- مسعود موسوی – کارمند حزب جمهوری
16- علی موسوی – کارمند حزب جمهوری
17- محمود جمالی – کارمند حزب جمهوری
18- زین العابدین رئیسی – کارمند حزب جمهوری
19- حیدرعلی علیزاده – کارمند حزب جمهوری
20- هدایت عبدی – کارمند حزب جمهوری
21- دانش مهر – کارمند حزب جمهوری
22- مسعود صادقی آزاد – کارمند نخست وزیری
23- ابراهیم عبدی – واحد دانشجویی حزب جمهوری
24- محمد غریب – واحد دانشجویی حزب جمهوری
25- مهدی فاضلی – واحد دانشجویی حزب جمهوری
26- ابراهیم فردوسی - واحد دانشجویی حزب جمهوری
چگونگی تعطیل فعالیت های حزب جمهوری اسلامی
در سال 1366، آیات عظام آقایان خامنه ای و هاشمی رفسنجانی، به رهبر کبیر انقلاب امام خمینی«قدس سره» پیشنهاد می کنند که فعالیت های حزب جمهوری اسلامی را در صورت موافقت معظم له تعطیل نمایند.
امام (ره) نیز در پیامی به شرح زیر به این پیشنهاد پاسخ مثبت می دهند:
بسمه تعالی
جنابان حجج اسلام آقای خامنه ای و آقای هاشمی دام توفیقهما موافقت می شود.
لازم است، تذکر دهم که حضرات آقایان مؤسسین محترم حزب، مورد علاقه ی این جانب می باشند. امیدوارم همگی در این موقع حساس با اتفاق و اتحاد در پیشبرد مقاصد عالیه ی اسلام و جمهوری اسلامی کوشا باشید.
ضمناً تذکر می دهم که اهانت به هر مسلمانی چه عضو حزب باشد یا نه، برخلاف اسلام، و تفرقه اندازی در این موقع از بزرگترین گناهان است.
والسلام علیک و رحمة الله
روح الله الموسوی الخمینی

با یاد آن که خشم و جسارت بود

وقتی از فرانسه برگشت، همه فکر میکردند ممکن است چه تغییری کرده باشد؛ یعنی فارسی را به سختی حرف میزند؟ باز هم میشود با او سر یک سفره نشست و آبگوشت خورد؟ وقتی از قطار پیاده شد، همان گیوهها پایش بود. چشمهای تیزش میخندید و دنبال چهرههای آشنا میگشت. تا شروع کرد به خوش وبش. همه اضطرابها ریخت که «ای وای لهجهاش هم که هنوز عوض نشده!» این تصویر شاید همان تعریف خودش از روشنفکر باشد؛ کسی که با مردم زندگی کرد و به زبان آنها با فوت و فنی خاص خودش حرف زد. میگویند اعتماد به نفس دانشجویان مسلمان با بودن دکتر رنگ گرفت: همانهایی که با هزار ترفند نمازشان را جایی میخواندند که کسی نبیند و آبرویشان نرود. حالا سرشان را بالا میگرفتند و نماز جماعت میخواندند. دین را جور دیگری بین جوانها آورده بود.البته دوست و دشمن در حقش بیانصافی کردند چون هر کس خواست او را از آن خود کند و هیچوقت آنطور که بود. آنطور که خودش دوست داشت و همه زندگیاش را برای گفتن و روشن کردن و به حرکت انداختن گذاشت. به نقد کشیده نشد، یا بتش کردند یا ملحدی بیخدا...
او انسان آرمان خواهی بود که نگاه تلخ و درد تنهایی خود را ستود، آنطور که دوست داشت زندگی کرد و حسرت هیچکاری را بر دلش نگذاشت؛ هر چند زندگی برای چنین کسی و کسانی که با او زندگی میکنند راحت نیست. اما کسانی که بر سر راه زندگی او قرار گرفتند و تأثیر خودشان را گذاشتند، شادمان و لبریزش کردند یا غمی به غمهایش اضافه کردند. تعدادشان کم نیست؛ از پدر و استاد و دوست گرفته تا دشمن و مخالف سرسخت. شناختن این آدمها شاید به شناختن مردی به این وسعت کمک کند.
آنها که رفتند کاری حسینی کردند ، آنها که هستند باید کاری زینبی کنند وگرنه یزیدی اند.
حضرت زینب (س) (زبان علی در کام)
دوست داشت کنار حضرت زینب دفن شود؛ کنار کسی که «جوانمردان از رکابش جوانمردی آموختند» اما شاید فکر نمیکرد تقدیرش این گونه باشد. وصیت کرده بود او را پشت تالار حسینیه ارشاد دفن کنند اما ساواک نگذاشت جسدش را به ایران بیاورند.
دوستاناش او را از لندن به دمشق بردند. امام موسیصدر بر او نماز خواند و در قبرستان کنار زینبیه به خاکش سپردند؛ کنار کسی که اعتراف میکرد حیرت زدهاش میکند که انسان تا کجا میتواند برسد.
شریعتی و فاطمه سلام الله علیها
شریعتی در وصف فاطمه سلام الله علیها می گوید و می گوید و اینچنین در اوج رها می کند که : ...اینها همه هست و این همه فاطمه نیست، فاطمه فاطمه است
شاید در آن زمان هیچ جوانی نبود که به شکلی از دکتر شریعتی تأثیر نگرفته باشد اما چه کسانی بر زندگی خود او تأثیر گذاشتند؟
ثقهالاسلام علوی
مشرب تصوف و حکمت داشت و به همین خاطر مورد انتقاد خیلی از اهالی علم بود. شریعتی 15 سال پای درس دین و عرفان او نشست. او را به آیتاللهی قبول داشت و بسیاری از معنویات و شیرازه اصلی دینش را مدیون او میدانست و نگاه بدیعش را میپسندید و قبول داشت که در آثار و افکارش رد پای افکار استاد حک شده است.
حجتالاسلام والمسلمین فلسفی (دوست و همرزم)
تنها کسی که به اعتراف دکتر، حسادتش را برانگیخت همین دوست گرمابه و گلستاناش بود؛ از آن دوستهای یک روح در 2 کالبد؛ کسی که باعث شد علی بازیگوش، هوای پشتبام و کاغذبازی از سرش بیفتد و به درس و مشق علاقهمند شود و حتی از او جلو بزند. 12 سال با هم پشت میز و نیمکت مدرسه درس خوانده بودند اما فقط همدرس و همرزم نبودند. اوایل دوران دانشجویی، مسوولیت برگزاری مراسم سالگرد 9 اسفند- همان روزی که دکتر مصدق بعد از سقوط، دوباره روی کار آمده بود- با آنها بود. آن روز هر دو را گرفتند. بعد از بازجویی از فلسفی، شریعتی را برده بودند به بند مجرمان عادی و او را به بند زندانیان سیاسی . فلسفی خودش را متهم اصلی معرفی کرده بود و این برای او قابل تحمل نبود که این همه حقارت بکشد حتی پنجره سلولش را باز کرده بود و هر چه بد و بیراه به زبانش آمده بود بارش کرده بود.
- با مرحوم محمدتقی فلسفی معروف اشتباه نکنید.
رزاس(دختری با چشمانی به رنگ ابر)
جلوی کافه مادام کانار، مشرف به رودخانه مقدس به تماشای غروب مینشستند. یک سال، تقریبا هر روز، دختر او را شلخته خطاب میکرد چون همین یک کلمه فارسی را بلد بود و دکتر هم هنوز فرانسه را خوب حرف نمیزد اما رزاس میگفت؛ حرفهایش را میفهمد و چه بهتر از این دختر کمحرف بود و بر خلاف دیگران او ار نمیستود بلکه میکاویدش...
رزاس به تورویل رفت و از آنجا نتیجه کاوشهایش را برای او فرستاد؛ «تو در بسیاری از راهها رشید و هموار و نیرومند و زیبا راه میروی اما در زندگی کردن، همچون افلیجی هستی ... به همان اندازه که به همه کسانی که با تو آشنایی دارند لذت میدهی و می ارزی، به کسانی که با تو زندگی میکنند رنج خواهی داد و بیثمر خواهی بود» و دکتر پذیرفته بود؛ به نظرش راست گفته بود!
محمدتقی شریعتی (پدر، قرآنشناس و متخصص در فلسفه اسلام)
برادر کوچک پدرش بود. او بود که علی را با کتاب رفیق کرد و هنر فکر کردن و انسان بودن را یادش داد وقتی معلم ششم دبستاناش به پدر گفت «از همه معلمها باسوادتر است و از همشاگردیهایش تنبلتر!». از ته دل شاد شد اما گاهی که از گله معلمها شاکی میشد، نصیحتش میکرد، «پسرجان، یک ساعت هم درس خودت را بخوان» و او باز هم خونسرد و ساکت میرفت بین کتابهایی که دورتادور کتابخانه توی قفسهها چیده شده بودند و او را به خود میخواندند. پدر کتاب میخواند و پسر کنجکاو رد کتاب را میگرفت و از ترس اینکه پدر منعش کند این مناسب سن تو نیست، گاهی پنهانی میخواندش. اما پدر دیگر میدانست پسر، معجونی است که هر چند میچزاندش اما هر چه پدری برای پسرش آرزو میکند، او دارد...
پدر به چشم پسر همیشه با ایمان و استوار بود حتی وقتی برایش گفتند که «وقتی در زندان بودی، نیمههای شب از خواب میپرید، به کتابخانه میرفت. سر سجادهاش مینشست و دعایت میکرد گاه عقدهاش میترکید اما خودش را ساکت میکرد و گاه با ناله اسمت را آهسته صدا میزد».
ژرژگورویچ (استاد جامعهشناسی)
همکلاسیهایش او را گورویچشناس لقب داده بودند میگفتند از مریدان و شیفتگان و نزدیکان فکری اوست. در 5 سالی که شاگردیاش را کرده بود، تنها کسی بود که افکار پیچیده استاد را خوب میفهمید. به او که میرسیدند، به شوخی به گورویچ متلک میگفتند دکتر او را بزرگ میدانست چون عقلش را سیراب میکرد.
گورویچ نابغه، یهودی و چپ بود و از روسیه فراری. روزگاری با لنین دوست بود و بعد با استالین دشمن. 20 سال در اروپا و آمریکا آوارگی کشید چون فاشیستها برای سرش جایزه گذاشته بودند و کمونیستهای استالینی به خونش تشنه بودند.
موریس مترلینگ (نویسنده کتاب «اندیشههای مغز بزرگ»)
دبیرستانی بود و عاشق کتاب. آن روز بعد از ظهر، سرسفره ناهار، پدر با غذا بازی میکرد و کتاب «اندیشههای مغز بزرگ» را میخواند آن روزها بازار این کتاب داغ بود. او هم کنار پدر نشست. کتاب با این جمله شروع شده بود؛ «وقتی شمعی را پف میکنیم، شعلهاش کجا میرود؟» و همین جمله کاری بود. به قول خودش انگار مغزش افتتاح شد؛ دیگر فلسفه شد همدم همیشگیاش. به نظر، او و مترلینگ شباهتهایی با هم داشتند؛ مثلا اینکه موریس در انشا استعداد فوقالعادهای داشت. افکارش را مدیون تعالیم پدرش بود و به جهان با چشمانی شکاک و متفکر نگاه میکرد.
فخرالدین حجازی (خطیب مشهوردوست مخصوص)
همه فخرالدین حجازی را به سخنوری میشناسند؛ از جنس سخنوران حسینیه ارشاد که بین دانشجویان و روشنفکران مسلمان گل کرد لقبش «گنج نطقهای آتشین» بود. نگاه جدیدی به اسلام داشت و حرفش را با شور و خروش میگفت در ارادتش به امام آنقدر افراطی بود که امام به او گوشزد کرد اینقدر تند نرود. قدیمیترها میگویند در دربار مناصبی داشت و مدتی هم در آستان قدس رضوی مدیر نشریه آنها بود ولی کمکم انقلابی شد و با ارادتی که به شریعتی داشت با جمعشان همراه شد. جلسات سخنرانی فخرالدین حجازی همیشه پر مشتری بود.
ابراهیم انصاری زنجانی
دشمن زیاد بود؛ مخالفت، تهمت و حرفهای ناروا از دوست و دشمن هم کم نبود. دکتر اغلب سکوت میکرد انگار که بخشیده باشد اما به صراحت گفته بود که انصاری زنجانی را نمیبخشد؛ چون گفته بود کسانی که برای گوش دادن به سخنرانی دکتر به حسینیه ارشاد میروند، منحرفند، مشکل جنسی دارند؟ دکتر بر آشفته شده بود و جواب داده بود؛ «من همه کسانی را که با من سر عناد و دشمنی داشتهاند میبخشم به جز انصاری زنجانی را».
پروفسور شاندل (قدری فیلسوف، قدری شاعر و قدری سیاستمدار)
خودش میگفت بیش از هر نویسنده و متفکر دیگری، از نظر هنری و فکری (علمی و اعتقادی) تحت تأثیر اوست. نام ادبی خودش را هم از نام او گرفت؛ «شمع» (که به فرانسه میشود شاندل)؛ «و شمع چیزی نیست جز آمیزه نخستین حروف نام کامل من»
شاندل بین دکارت و بودا در نوسان بود، با منطق یونان سر و سری داشت ولی هیچوقت «انسان حیوان ناطق است» ارسطو را نپذیرفت. با علوم روز غریبه نبود و هنر شعرش را با آنها تزیین میکرد و از اشراق شرق بهرهها میبرد. بعضی میگویند شاندل همزادی است که شریعتی برای خود آفرید تا آنچه را که خود نمیتوانست آشکار و مستقیم بگوید از دهان او بگوید. سعی میکرد قلم و زبان و نگاه او را داشته باشد.
پروفسور لویی ماسینیون (استاد و اسلام شناس)
«آه، اگر در زندگی ماسینیون را نمیشناختم و این حادثه بزرگ رخ نمیداد، تا آخر عمر از چه چیزها بیخبر میماندم»
پیرمردی 79 ساله که به چشم دکتر زیبا بود، با چهرهای استخوانی، چشمهای ناآرام، همیشه در فکر، بیدقت به اطراف و دقیق در تفکر. مردی زودجوش که از زیبایی به همان اندازه بیطاقت میشد که از زشتی . شریعتی او را تقدیس میکرد و دوستش داشت. استاد روح سرکش شاگرد را سیراب میکرد و فوت و فن «فاصله گرفتن از ابتذال» را یادش میداد. ماسینیون همه عمرش را بر سر تحقیق درباره حلاج و سلمان و فاطمه (س) گذاشته بود دکتر کتاب «سلمان پاک» استادش را ترجمه کرد و در جمعآوری خواندن و ترجمه متون درباره حضرت زهرا(س) همراهش بود. همیشه از آن 2سالی که با استاد گذرانده بود، به عنوان «اوقات پرافتخار و فراموش نشدنی زندگیاش» یاد میکرد.
پوران شریعترضوی (دوست و همسر)
«در آن سالهای اول که تازه با هم آشنا شده بودیم، با هم همکلاس بودیم و هنوز پایه زندگی من نگذاشته بود، من چه بودم؟ که بودم؟ جوانی بودم پیر! جوانی بدبین، تلخاندیش، تنها، گریزپا، سربه هوا و غرق در خیال» علی شریعتی، پوران شریعترضوی را در دانشگاه دید اسم و رسماش را از پیشتر میشناخت؛ به خاطر برادرش که 16 آذر جلوی دانشگاه شهید شده بود. پوران در آبان 1313 در خانوادهای مذهبی به دنیا آمد.
پدرش، علیاکبرشریعترضوی (از سادات رضوی) خادم آستان قدس و از بازاریان قدیمی مشهد بود. او و علی شریعتی 19 سال با هم زندگی کردند که به قول شریعترضوی، «زندگی خانوادگی» در این 19 سال بیشتر حاشیه بود تا متن. «متن، دغدغهها و آرمانهای علی بود. با وجود این، همیشه قدرشناس بود و گهگاه این شعر حافظ را برایم زمزمه میکرد؛ تو پیک خلوت رازی و دیده بر سرراهت به مردمی نه به فرمان، چنان بران که تو دانی».
منبع: همشهری جوان

غریب در زندگی، غریب در مرگ

" این بچه چه قدر دله است در مطالعه و چه قدر خسیس در درس خواندن؛ تا نصف شب می نشیند و با من کتاب می خواند اما سه چهار تا مشقی را که گفته اند می گذارد برای صبح. باباجان تو که دو ساعت صبح را جز گشتن دنبال جوراب هایت به کار دیگری نمی رسی..." این ها حرف پدرش بود. محمدتقی شریعتی، قرآن شناس و استاد فلسفه اسلامی. او اولین معلم علی بود؛ از تولدش در دوم آذرماه 1312 تا ورودش به دبیرستان. تحصیل در دبیرستان ابن یمین مشهد مقارن بود با کوچ شریعتی ها از مزینان ، روستایی در حاشیه کویر، به مشهد. از زبان یکی از معلم های دبیرستان این گونه وصف می شود." شاگردی که از همه معلم ها باسوادتر و از همه شاگردها تنبل تر است" در همین دوره دبیرستان است که پا به عالم سیاست می گذارد و با" نهضت خداپرستان سوسیالیست" آشنا می شود. ولی خودش می گوید" ورود من به دبیرستان مقارن بود با ورودم به فلسفه و عرفان، اولین جمله ای که مثل پتک بر مغزم فرود آمد فراموش نکرده ام. بعدازظهری بود و هنوز سفره را جمع نکرده بودند و پدرم که داشت با غذا بازی می کرد، چیزی می خواند. یکی از کتابهایی که دورش را گرفته بودند" اندیشه های مغز بزرگ" موریس مترلینگ ترجمه ذیبح الله منصوری بود. نخستین جمله اش این بود: وقتی شمعی را پف می کنیم شعله اش کجا می رود؟ با این جمله دستگاه مغز من افتتاح شد و هنوز از آن لحظه دارد کار می کند. این شروع تازه ای بود. کتاب هایی که تا پیش از این می خواندم از سری کتابهای کتاب خوان های عادی بود: ویتامین ها، ، تاریخ سینما، بینوایان، سالنامه نوردانش و... اما از این جا به بعد افتادم توی اندیشیدن مطلق، فلسفه محض، افتادم توی مترلینگ و آناتول فرانتس و سیر حکمت در اروپا... حواسم پرت تر شد و از زندگی دورتر شدم و با اطرافیانم بیگانه تر..." همین فکرهای فلسفی بود که او را به نوشتن اولین اثرش کشاند؛ جزوه ای از سری انتشارات" مکتب واسطه اسلام- تاریخ تکامل فلسفه" این جزوه در تیرماه 1334 منتشر شد و نشانه های آشکاری از گرایش سیاسی سال های آینده علی شریعتی در خود داشت. اما در کنار سیاست، همان زمان که به سوسیالیسم علمی مبتنی بر خداپرستی می اندیشید و می خواست از مسیر دین نقبی به سیاست بزند و میان دو رژیم فاسد یعنی کاپیتالیسم غرب و کمونیسم شرق، حد وسطی را در اسلام جست و جو می کرد، از عرفان دور نشد. در دوره سیکل اول سخنان زیبای بزرگان عرفان را جمع آوری کرده بود؛ جنید، حلاج، قاضی ابویوسف، فضیل عیاض، قشیری، شبستری، ابوسعید، بایزید و..." به صحرا شدم، عشق باریده بود و زمین تر شده، و چنانکه پای مرد به گلزار فروشود پای من به عشق فرو می شد"." سی سال بوسعید خدا می پرستید و اکنون دیگر خدا خود را می پرستد"... و سال های نوجوانی را به جای بازی و شادی کودکانه در این عوالم سیر می کرد. هنگامی که در سال های 30 و پس از آن نهضت ملی مردم ایران به پا خاست شاید همین ها بود که او را استوارتر به ادامه راه امیدوار می کرد. اما روزگار چنان بود که این نوجوان عارف منش را نیز به وادی سیاست کشاند. و حضور پدرش در متن تحولات سیاسی نیز این روند را تسریع می کرد. تا این که آرمان های سیاسی اش را در شخصیت یکی از یاران پیامبر یافت؛ ابوذر غفاری شیفتگی شریعتی را برانگیخت و دومین کتاب شریعتی حول و حوش این شخصیت بزرگ تاریخ اسلام شکل گرفت و او را" اولین خداپرست سوسیالیست" نامید.
در دوران تحصیل در دانشکده ادبیات دانشگاه مشهد فعالیت سیاسی علی گسترش یافت و به عضویت کادرهای جوان نهضت ملی درآمد. مهرماه سال 1336 بود که با یورش عوامل رژیم شاه، علی شریعتی به همراه پدرش و 12 نفر دیگر در خراسان بازداشت و با یک هواپیمای ارتشی به تهران فرستاده شدند. او جوان تراز همه بود. سرش را تراشیدند، به سختی شکنجه شد و طعم سلول انفرادی را برای اولین بار چشید. در مدت هشت ماه زندان، بهتر از قبل ظلم و جور و ستم را لمس کرد و چهره جباران و ستمگران تاریخ را از روبه رو مشاهده کرد. اما هیچ کدام از این فشارها مقاومت او را در هم نشکست؛ چون معتقد بود که" شرف مرد همچون بکارت یک دختر است اگر یک بار لکه دار شد، دیگر هرگز جبران پذیر نیست"
بعد از زندان به دانشکده ادبیات برگشت و با علاقه ای که به ادبیات داشت شاگرد اول کلاس شد. طبق قانون شاگرد اول ها حق استفاده از بورس تحصیلی خارج از کشور را داشتند و علی شریعتی نیز می توانست از این امکان استفاده کند. اما سوء سابقه! او مانع بزرگی بود. مدت ها مقامات امنیتی مانع تراشی می کردند. ولی سرانجام در اوایل 1959 عازم فرانسه شد. قبل از مسافرت تصمیم به ازدواج گرفت و با یکی از همکلاسی ها به نام" پوران شریعت رضوی" ازدواج کرد. با خروج از کشور به همراهی عده ای از دوستانش گروه" جوانان نهضت ملی ایران" را تأسیس کرد و گهگاه اعلامیه های سیاسی افشاگرانه منتشر می کردند. پس از تشکیل جبهه ملی اروپا با جبهه آزادی بخش الجزایر همکاری کرد و مدتی نیز ماهنامه ایران آزاد را منتشر ساخت. مقالات تحلیلی علی با نام مستعار"شمع" در همین ماهنامه منتشر می شد. در سال 1962 خطاب به دوستانش نوشت" در این که فقط بوسیله و یا لااقل به کمک یک ارگان انقلابی می توان دستگاه حاکمه را از بین برد شک نیست..." و چند روز بعد پیشنهاد آغاز اولین مرحله کار انقلابی را به دوستانش ارائه کرد و نوشت" راه مبارزه تند و بسیار بسیار طولانی و مشکل خواهد بود" و همان ایمانی که از آغاز داشت این جا نیز محرک همه فعالیت هایش بود. از گرفتن مسئولیت هایی که ممکن بود دیگران هوس آن را داشته باشند خودداری کردم. اگر همه معتقد شدند که نویسنده یا گوینده نه مقامی می خواهد و نه شهرتی، به حرفش گوش می دهند..." فعالیت سیاسی شریعتی با وجود دامنه و عمقی که داشت، هیچ گاه دغدغه ذهنی و دل مشغولی اصلی او نبود" گرچه در سیاست همه زندگیم را تا حال غرق کردم و تاخت و تازهای بسیار کردم اما با جنس روح و ساختمان قلب من ناسازگار بود." و زمانی را بیاد می آورد که دژخیمان شاه در زندان قصد تطمیع او را داشتند" در پاسخ آن بابا که گفت برو بیعت کن و وارد که شدی، جز دو تا، هر میزی را که خواستی" از هم راه" یکراست برو و پشتش بنشین و من از هم راه رفتم و در سلول آن قلعه نظامی سرخ خوابیدم..." اما گروه های سیاسی خارج از کشور نیز در دام دنیاپرستی و دشمنی و خودبینی فرو غلتیدند و بار دیگر علی بار تنهایی خویش را به دوش کشید و کناره گرفت. " درهر بازاری یکایک یاران شتر زرد موی خویش را بر بهایی می فروختند و شاد و خندان می رفتند و من افسار شتر شیر مست زرین موی خودم را از دست و دام بازرگانان درمی بردم و می گذشتم و در دلم ندائی می گفت که مفروش، خوب که نفروختی... کسی می آید، و او خریدار تو است، نیازمند تو است، مفروش، نگهدار، او گران خواهد خرید..." با فعالیت هایش به کمک انقلابیون کنگو می آید و در سخنرانی هایش از آن ها حمایت می کند و در تظاهرات آن ها شرکت می کند و در حمله پلیس فرانسه دستگیر و محبوس در محبس غربت می شود. دولت فرانسه در آغاز قصد اخراج او را از کشور دارد که با حمایت قاضی دادگاه، اجرای حکم معلق می شود. در طی اقامتش با نویسندگان بزرگی چون لوئی مایسنیون شوارتز، سارتر، هانری لوفور و کوکتو آشنا می شود و فلسفه غرب و جامعه شناسی می خواند و از بهترین شاگردان دانشگاه به شمار می رود.
در اندیشه های گورویچ، جامعه شناس مشهور آن چنان غرق می شود که به عنوان گورویچ شناس شهرت می یابد. با کمک هزینه مختصری زندگی می کرد که بیش تر صرف خرید کتاب می شد و با فقر و تنگدستی در یک اطاق با همسر و سه فرزندش زندگی محقری داشت.
پس از کسب دکترا در جامعه شناسی و تاریخ اسلام از سوربن به وطن بازمی گردد و در مرز ایران دستگیر و روانه زندان می شود. استادان او از فرانسه واکنش نشان می دهند و سرانجام پس از 6 ماه آزاد می شود و برای تدریس در دانشگاه تهران درخواستی تسلیم مقامات دانشگاه می کند. این بار نیز با اشکالاتی مواجه می شود و حتی مدرکش از دانشگاه معتبر سوربن کمکی به او نمی کند. بالاخره پس از مدتی بیکاری مجبور می شود با مدرک دکترای جامعه شناسی به روستای"طرق" در نزدیکی مشهد برود. در مدرسه این روستا معلم دیکته و انشا می شود تا سال 1345 که در دانشگاه فردوسی مشهد به عنوان استاد تاریخ پذیرفته می شود. آن چه امروزه به عنوان میراث علی شریعتی شناخته می شود از همین زمان و تا یک دهه بعد پدید می آید. اندیشه های نوآورانه و نگاه معاصرش به اسلام، سخت به دل دانش جویان و فرهیختگان می نشیند. کارش بالا می گیرد و به تهران و حسینیه ارشاد می آید. با گسترش نفوذ دکتر بدخواهی از سوی دوستان و دشمنان نیز گسترش می یابد. گاهی در کلاس های درسش 5 تا 6 هزار نفر شرکت می کردند و از نمایشنامه اش" ابوذر غفاری" 40 هزار نفر دیدن کردند. تا این که حسینیه ارشاد را بستند و دکتر متواری و مخفی شد. پدرش را به زندان انداختند تا این که دکتر خودش را معرفی کرد. دوباره روزهای طولانی و سکوت جانگزای زندان آغاز شد و 18 ماه به طول کشید و انواع شکنجه های روحی و جسمی را تحمل کرد. بعد از این کتابهایش ممنوع می شود ولی سرعت و وسعت انتشار آثار دکتر در داخل و خارج گسترش می یابد. سرانجام فشار دوستان دکتر در جنبش آزادیبخش الجزایر به کمکش می آید و دوستانی که در الجزایر به قدرت رسیده بودند با فشار به دولت ایران زمینه آزادی شریعتی را فراهم می کند. اما فشار دولت ایران برای همکاری و مصاحبه با ساواک ادامه می یابد. پس از آزادی تحت نظر بود و اجازه کار نداشت عرصه آن چنان تنگ شد که با مشورت و کمک دوستانش از کشورهجرت کرد.
اواخر اردیبهشت 1356 از ایران به سوی اروپا حرکت کرد. روز 28 خرداد 1356 دکتر علی شریعتی در جنب و جوش استقبال از همسر و سه فرزندش بود. خانواده اش با هواپیمایی به لندن می آمدند. کمی بعد علی شریعتی تکه ای از خانواده اش را در برابرخود یافت. به مادر ودختر کوچولو اجازه خروج نداده بودند. همین روز بود که قلب شریعتی پس از سال ها زندگی پرثمر به آرامی از حرکت ایستاد. جسدش را در روز 6 تیر1356 در کنار تربت حضرت زینب(س) در شام، غریبانه به خاک سپردند.
نویسنده:بیژن مقدم

پیامدهای قیام پانزده خرداد سال 42

غائله انجمنهاى ایالتى و ولایتى، رفراندوم «انقلاب سفید»، فاجعه مدرسه فیضیه و واكنشهاى امام و روحانیت در برابر این وقایع زمینه را براى رخدادى بزرگ فراهم آورد. رخدادى كه به تحولى گسترده در تاریخ مبارزات مردم مسلمان ایران انجامید.
با فرارسیدن ماه محرم، فرصتى مناسب براى گسترش دامنه قیام و هدایت مردم به سوى یك مبارزه بزرگ به دست آمد. رژیم، كه از این حقیقت آگاه بود براى خنثى كردن چنین حركتى به تهدید و ارعاب واعظان و روحانیان پرداخت و از آنان خواست ضمن پرهیز از سخنان تحریك آمیز، موارد زیر را رعایت كنند:
1ـ علیه شخص اول مملكت سخن نگویند؛
2ـ علیه اسراییل صحبت نكنند؛
3ـ عبارت «اسلام در خطر است» را به كار نبرند.
این تهدیدها در نهایت راه به جایى نبرد و در بیشتر مجالس سوگوارى، روحانیان مردم را با خیانتهاى رژیم آشنا ساختند.
این اعتراضها در روز عاشورا به ویژه هنگام سخنرانى امام خمینى در مدرسه فیضیه به اوج رسید. امام در نطق آتشین در عصرعاشورا (13 خرداد 42) حكومت پهلوى را با دودمان بنى امیه و یزید مقایسه كرد، به طور مستقیم شاه را مورد انتقاد و حتى تهدید قرار داد و درباره همسویىاش با اسراییل و صهیونیسم به وى هشدار داد.
هر چند، بر اساس اسناد موجود، رژیم خود را براى مقابله با تظاهرات تاسوعا و عاشورا(12 و 13 خرداد 42) آماده ساخته بود؛ ولى تظاهرات تهران و قم چنان گسترده بود كه مأموران ناگزیر واكنش شدیدترى نشان دادند. بر اساس گزارش شهربانى تهران، در تظاهرات روز چهاردهم خرداد حدود 124 نفر از ساكنان پایتخت دستگیر و تعداد زیادى شهید و مجروح شدند.
پس از این سخنرانى، حركتهاى اعتراض آمیز كه از روزهاى نخستین محرم آغاز شده بود، شدت یافت. در بیشتر شهرستانها مردم به خیابانها ریختند و ضمن حمایت از روحانیت، علیه شاه شعار دادند.
هر چند، بر اساس اسناد موجود، رژیم خود را براى مقابله با تظاهرات تاسوعا و عاشورا(12 و 13 خرداد 42) آماده ساخته بود؛ ولى تظاهرات تهران و قم چنان گسترده بود كه مأموران ناگزیر واكنش شدیدترى نشان دادند. بر اساس گزارش شهربانى تهران، در تظاهرات روز چهاردهم خرداد حدود 124 نفر از ساكنان پایتخت دستگیر و تعداد زیادى شهید و مجروح شدند.
رژیم شاه كه در تنگنایى دشوار گرفتار شده بود، براى خاموش كردن موج گسترده مبارزات نیمه شب 15 خرداد 1342 به منزل امام خمینى یورش برد؛ وى را دستگیر كرد، شتابان به پادگان قصر و بعد از مدتى به پادگان عشرت آباد انتقال داد و در آن جا زندانى ساخت.
در پى دستگیرى امام خمینى، اعتراضها و راه پیمایىهاى گسترده در همه كشور صورت گرفت كه ضمن آن بسیارى از مردم مسلمان شهید و مجروح شدند.
بقیه در ادامه مطلب ....

انتظار فرج از نیمه خرداد كشم

قیام 15 خرداد نقطه عطفی در تاریخ مبارزات ملت قهرمان ایران به شمار می آید، كه امام (ره) آفریننده و شكل دهنده آن قیام الهی است. روحانیان انقلابی در تداوم آن حركت عظیم و پرخروش امت مسلمان ایران، طی یك دوره پانزده ساله نقش اساسی داشتند و در این مدت سالروز 15 خرداد هیچگاه در سكوت و خاموشی سپری نشده است؛ زیرا كه 15 خرداد برای امت قهرمان و شهید پرور ایران، از اهمیت و اعتبار ویژه ای برخوردار بوده و همواره خواهد بود.
15 خرداد روز قیام خونین مردم جان بر كفی است كه به نام اسلام و برای اسلام به میدان آمدند و علیه نظام ستم شاهی شوریدند . 15 خرداد، روز آغاز نهضت مقدس اسلامی، روز عصیان علیه طاغوت و طاغوتیان و روزی است كه ملت ایران زیر بیرق اسلام آمد و برای مقابله با دشمنان اسلام و قرآن وارد صحنه شد و پشت رژیم شاهنشاهی را به لرزه انداخت.
در سحرگاه 15 خرداد سال 1342، دژخیمان رژیم شاهنشاهی به خانه ساده و بی آلایش امام در قم یورش بردند و امام (ره) را كه سه روز پیش از آن، به مناسبت عاشورای حسینی در مدرسه فیضیه، طی سخنانی كوبنده ، پرده از جنایات شاه و اربابان آمریكایی و اسرائیلی اش برداشته بود، دستگیر و دور از چشم مردم به زندانی در تهران منتقل كردند. هنوز چند ساعتی از این حادثه نگذشته بود كه خیابانهای شهر قم زیر پای مردان و زنان مسلمان و انقلابی كه به قصد اعتراض از خانه هایشان بیرون آمده و به حمایت از رهبرشان فریاد برآورده بودند، به لرزه درآمد. همین صحنه در همان روز در تهران و چند شهر دیگر نیز تكرار شد و به همین جرم ، گلوله های خشم و كینه حكومت ننگین شاه، كه به دستور اربابانش شلیك می شد، قلب 15 هزار مسلمان انقلابی بپاخاسته را در 15 خرداد 1342 نشانه رفت و آنان را به خاك و خون كشید. بدین ترتیب، تاریخ مبارزات امت اسلامی در روز 15 خرداد 1342ورق خورد و فصل جدیدی در كارنامه رویارویی مستضعفان با مستكبران گشوده شد.
بقیه در ادامه مطلب ....

قیام خونین پانزده خرداد

دیباچه
رفراندوم ساختگی
حمله به مدرسه فیضیه قم
محرم 1383 هجری قمری و مقدمات قیام خونین 15 خرداد 1342
تظاهرات دهم محرم 1383
بخشی از سخنان تاریخی امام خمینی« قدس سره»
دستگیری امام قدس سره و قیام خونین 15 خرداد
مقدمه
این كه، چه عواملی در پیروزی انقلاب اسلامی و واژگونی رژیم 2500 ساله ی شاهنشاهی، نقش اصلی و اساسی داشته اند از اهمیت ویژه ای برخوردار است.
از سال 1341 كه نهضت مقدس امام خمینی قدس سره آغاز شد، تا سال 1357 كه این نهضت به ثمر رسید با ظهور انقلابی بی نظیر كه ثمره ی آن تحقق نظام جمهوری اسلامی بود، همواره تنی چند از عالمان مجاهد، با یاری مردم فقیر و زجر كشیده، خود را به آتش و خون زدند و با تحمل سختی های بسیار مبارزه را تا پیروزی نهایی ادامه دادند.
در طی این سال ها، ضمن نبردِ نابرابر ایمان و كفر، منادیان حق و حقیقت دینی، با الگو قرار دادن مبارزات صدر اسلام، و با جدّیت وصف ناپذیر، نهضت مقدس امام خمینی« قدس سره» را استمرار بخشیدند و روحیه ی سلطنت ستیزی را تقویت كردند و در هر مناسبتی با نام رهبر تبعیدی خود حركت انقلابی جمعیت های تظاهر كننده را پرشتاب و با توان ساختند.
قیام 15 خرداد نقطه ی عطفی در تاریخ مبارزات ملت قهرمان ایران است، كه رهبری داهیانه ی امام خمینی« قدس سره» و یاری روحانیان انقلابی در تداوم آن، طی یك دوره ی پانزده ساله، نقش اساسی داشته است. و در همه ی آن سال ها سال روز 15 خرداد هیچ گاه در سكوت و خاموشی سپری نشد؛ زیرا كه 15 خرداد برای امت قهرمان و شهید پرور ایران، از اهمیت و اعتبار ویژه ای برخوردار بوده و خواهد بود.
بقیه در ادامه مطلب .....

مروری بر وقایع پیرامونی سخنرانی امام در عصر عاشورای 1342

محرم 1383 قمری/ 1342 شمسی اندك اندك از راه میرسید و ایران اسلامی در شرایطی ویژه و خاص، خود را برای استقبال از ماه خون و شرف آماده میكرد. محرم سال 1342 شمسی، حال و هوایی عاشورایی داشت. آقا سید روح الله كه از ددمنشی و وطن فروشی حاكمان آلت دست بیگانه ملول بود، سر به جیب تفكر فرو برده و با نگرانی تحولات ایران و جهان اسلام را مرور میكرد، نفوذ خزنده صهیونیسم در ایران اسلامی و جسارت آنان به ساحت قدس شریف و مسلمین، مداخله بیمحابای آمریكا در امور ایران، سرسپردگی رژیم به بیگانگان و مقابله آن با مردم ایران، خدشهدار شدن استقلال سیاسی، اقتصادی و فرهنگی ایران و دهها مشكل دیگر فكر و ذهن زعیم نهضت اسلامی را به خود مشغول كرده بود. از ابتدای دهه 40 شمسی امپریالیسم آمریكا و صهیونیستهای غاصب به عوامل داخلی خود امر كرده بودند تا با انجام بعضی تغییرات سیاسی، اقتصادی و فرهنگی به بهانه مبارزه با كمونیسم، موجبات بسط سلطه آنها را فراهم كند. لایحه انجمنهای ایالتی و ولایتی و اصلاحات ارضی اقداماتی بود كه به همین منظور شكل گرفت.
مرجعیت شیعه یك بار دیگر در مقابل امتحانی سخت به منظور دفاع از كیان اسلام، تشیع و استقلال ایران قرار گرفته بود و میبایست همچون گذشته به وظیفه خود عمل كند. مخالفت قاطع امام خمینی و علما با لایحه انجمنهای ایالتی و ولایتی و اصلاحات ارضی ضربه سختی بر پیكر امپریالیسم و رژیم پهلوی وارد آورد و آنان را به فكر چاره انداخت.
مقاومت جانانه مردم و علما به رهبری امام خمینی با دسیسههای دشمن و عوامل داخلی آنها، آنان را كه میپنداشتند میتوانند به راحتی به اهداف خود برسند با مانع سختی مواجه كرد.
مرجعیت شیعه یك بار دیگر در مقابل امتحانی سخت به منظور دفاع از كیان اسلام، تشیع و استقلال ایران قرار گرفته بود و میبایست همچون گذشته به وظیفه خود عمل كند. مخالفت قاطع امام خمینی و علما با لایحه انجمنهای ایالتی و ولایتی و اصلاحات ارضی ضربه سختی بر پیكر امپریالیسم و رژیم پهلوی وارد آورد و آنان را به فكر چاره انداخت. دشمن مصمم بود كه برنامههای خود را محقق سازد و در این راه بزرگترین مانع را روحانیت آگاه شیعه و مردم غیرتمند ایران میدانست.
بقیه در ادامه مطلب ....

زیستنامه صدرالدین محمد شیرازى

"... و من یؤت الحكمة فقد اوتى خیرا كثیرا..." (بقره/269)
1- منزلت علمى صدرالمتالهین
سخن گفتن از صدرالدین محمد بن ابراهیم شیرازى قوامى، نویسنده كتاب "اسفار"، كه در بین مردم به "ملا صدرا" و در میان شاگردان مكتبش به صدرالمتالهین مشهور است، برایم بسیار لذت بخش است. عقل و خرد، روح بلند، نیروى مقاومت، آزاداندیشى، بیان نیكو، كمال و پختگى اندیشهها و صراحت در ابراز عقاید و افكار این مرد بزرگ، با وجود تكفیر و آن همه آزار كه در حق وى رفته است، باعث شگفت زده گی است. ویژگیهایى كه برشمردیم پیش از آنكه از تاریخ زندگى او درك شود ازنوشتهها و كتابهایش احساس می شود. صدرالمتالهین از زمره فیلسوفان بزرگ متالهى است كه در هر چند سده، یكى پا به عرصه وجود مىنهد. در سه سده گذشته وى بزرگترین فیلسوف اسلامى است كه در فلسفه یونانى و اسلامى سرآمد و بنیانگذار مكتبى فلسفى بوده است. فراگیرى و پژوهش فلسفى ما همواره بر آثار او مبتنى بوده است به خصوص "اسفار" كه از مهمترین كتابهاى فلسفى قدیم و جدید به شمار مىآید و بنیان دیگر آثار او بر آن نهاده شده است. افتخار فلاسفه پس از او در این است كه در آثارشان از نوشتههاى او بهره بگیرند و خود را شاگرد مكتب او برشمارند. چنان كه حتى فلاسفه بزرگ نیز به این اتصال و ارتباط خود با صدرالمتالهین افتخارمىكنند. چنانچه از استاد بزرگ خود، محمد حسین اصفهانى (1292-1361) شنیدم كه مىگفت: اگر بدانم كسى رموز اسفار را مىفهمد، براى شاگردى به نزد او خواهم رفت هرچند در دور دست ترین نقطه جهان باشد. گویى افتخار استاد چنین است كه فقط او به درجه فهم رموز اسفار رسیده یا به پایهاى از معرفت دست یافته است، كه عجز خود را از رسیدن به كنه مقاصد عالى آن درك كرده است. همچنین بر این باورم كه صدرالمتالهین یكى از بزرگان فلسفه اسلامى است. او و معلم ثانى، ابو نصر فارابى متوفاى حدود 340 هجرى، ابن سینا (373-427) و نصیرالدین طوسى (597-672)، همگى از بزرگان فلسفه اسلامى به شمار مىآیند. بنیان فلسفه اسلامى بر آراى آنها نهاده شده و صدرالمتالهین كه آخرین فیلسوف بزرگ اسلامى محسوب مىگردد آثار و آراى دیگران را تفسیر نموده و بزرگترین فیلسوف اسلامى است، گرچه در عرفان و مكاشفه نیز سرآمد است.
2- پیشرفت علمى او
تاریخ دقیق ولادت او مشخص نیست ولى وفات وى در هفتاد سالگى، درسال 1050 هجرى قمرى و به هنگامى بوده است كه براى هفتمین بار به سفر حج مىرفته و یا از سفر باز مىگشته است. بنابراین تولد او در پانزده سال آخر قرن دهم هجرى بوده است. آنچه به یقین از او مىدانیم این است كه او در شیراز از پدرى صالح به نام ابراهیم بن یحیى قوامى متولد شده است و گفتهاند: وى از وزیران دولت فارس به مركزیت شیراز و از خاندان محترم قوامى بود و صاحب فرزند نمىشد. لذا نذر كرد در صورتى كه خداى متعال به او پسرى صالح و موحد ببخشد، به فقیران و اهل علم بسیار كمك كند. آرزوى وى در وجود فرزندى (محمد صدر الدین) تحقق یافت. این فرزند یگانه خانواده، در دامن پدر با عزت و كرامت آموزش دید و پدرش او را به فراگیرى دانش تشویق نمود. وقتى پدرش وفات یافت صدرا براى تحصیل دانش در اصفهان كه مركز دانش و دولت در عهد صفویه بوده است، سكونت داشت. از بررسى زندگى صدرالمتالهین مشخص مىشود هنگامى كه وى به اصفهان مىرفت داراى مقام علمى و عملى ممتازى بوده است، زیرا در ابتداى ورود به حوزه اصفهان در درس شیخ بهاء الدین عاملى (953-1031) شركت نمود در حالى كه هر كسى شایستگى حاضر شدن در درس شیخ بهائى، شیخ الاسلام آن زمان را نداشت. صدرالمتالهین چنان به علم اشتیاق داشت كه همه اموالى را كه پدرش بر جاى گذاشته بود، در تحصیل آن صرف كرد و مكتب فلسفى - عرفانى را كه در آن زمان پیروانى داشت گسترش داد؛ مكتبى كه حتى كسى مانند شیخ بهایى آن را آشكار مىساخت. این مكتب در زمان صدر المتالهین گسترش یافت و چنان اشتیاقى را در او برانگیخت كه راه را بر دیگر گرایشهاى او بست و از او عارف و فیلسوف و متالهى یگانه و كم نظیر یا بىنظیرى پدید آورد. او خود به این عشق و اشتیاق در مقدمه اسفار اشاره كرده و گفته است: براى درك فلسفه الهى در جوانى تلاش بسیارى كردم. عشق او به فلسفه و گرایش به آن، موجب رویكرد او به درس فیلسوف عصر او محمد باقر میرداماد، متوفاى 1040 هجرى، شد كه صدرالمتالهین دربسیارى از نوشتههایش از او به بزرگى یاد نموده و از جمله در شرح حدیث اول اصول كافى آورده است: سید و سند و استاد و تكیهگاه من در معالم دین و علوم الهى و معارف حقیقى و اصول یقینى ...و در دیگر آثارش با چنین تعابیرى، وى را مىستاید.
با بررسى زندگى علمى صدرالمتالهین، سه مرحله اساسى در زندگى او قابل تشخیص است كه گذر از این مراحل از او فیلسوفى بزرگ پدید آورده است:
مرحله اول: دوره شاگردى اوست كه دوره بحث و بررسى نظریههاى متكلمان و فلاسفه و گفت و گوهاى آنها است. معلوم مىشود هنوز روش عرفانى او شكل نگرفته بوده است و سخن او در مقدمه تفسیرسوره واقعه به همین نكته اشاره دارد: در گذشته به بحث و تكرار، اشتغال فراوان داشتم و كتابهاى حكما و فلاسفه را بسیار مىخواندم تا آنجا كه مىپنداشتم به دانشى دست یافتهام اما هنگامى كه به یافتههاى خود نظر كردم، با وجود اینكه درباره مبدا و معاد و منزه بودن خداوند از صفات امكان و حدوث وهمچنین بخشى از مسائل درباره نفس انسانى بسیارى مطالب مىدانستم، دریافتم كه با دانش واقعى و حقیقت هستى كه جز از طریق مكاشفه و ذوق به دست نمىآید، بیگانه هستم. مراد او از دانش واقعى، مكاشفات عرفانى است. در مقدمه اسفار، از اینكه در ابتداى عمر خود، در گرایش به روش اهل بحث (یعنى فلاسفه و متكلمان) زیاده روى كرده پشیمانى خود را بیان نموده است: از اینكه بخشى از عمر خود را در جست و جوى نظریههاى فلاسفه و متكلمان مجادله گر و نازك اندیشیهاى آنان هدر دادم و به فراگیرى جربزه(1) آنان در سخن و چگونگى مباحثه پرداختم، استغفارمىكنم. هر چند او پشیمانى خود را از هدر دادن این دوره بیان داشته اما در دوره آخر عمر خود كه دوره نگارش آثارش است و در این آثار روش بحثى (فلسفى - كلامى) و روش عرفانى را جمع كرده، از روش اهل بحث بهره فراوان برده است. ما در بخشى دیگر (مكتب علمى او) از آن سخن خواهیم گفت. علاوه بر این، در این دوره او فقط روش بحثى را در پیش نگرفته بلكه آمیختهاى از روش بحثى عرفانى را اساس تفكر خود قرار داده است. هرچند هنوز در اندیشه او این روش شكل نگرفته بوده، چنان كه در آن دوره قائل به وحدت وجود بود و رساله "طرح الكونین" را در باره وحدت وجود نوشته است. به دلیل بیان علمى همین نظریهها از سوى مردم درتنگنا قرار گرفته و عرصه بر او تنگ شده بود. چنان كه خود در نوشتههایش به آن اشاره نموده و دوره دوم زندگى وى با این مشكلات شروع مىشود.
مرحله دوم: این مرحله، دوره گوشه نشینى و دورى از مردم و روى آوردن به عبادت در بعضى از كوههاى دوردست واقع در كهك، از روستاهاى قم، مىباشد. این گوشه نشینى مدت پانزده سال به طول انجامید. صدر المتالهین داستان این دوره از حیات خود را در مقدمه اسفار بیان نموده است. چنان كه خود مىگوید: چون از سوى مردم در تنگنا بود و از اهل دانش و معرفت كسى را نمىیافت و نظریههاى اشتباه، بسیار رواج داشت از مردم دورى گزید و به كوهستان پناه برد و به عبادت خداوند مشغول گردید، نه دیگر درسى القا مىكرد و نه به تالیفى مىپرداخت. وى علت این امر را با عباراتى آهنگین، چنان كه روش نوشتن اوست، این گونه بیان مىكند كه: اذ التصرف فى العلوم و الصناعات و افادة المباحث و دفع المعضلات وتبیین المقاصد و رفع المشكلات یحتاج الى تصفیة الفكر، و تهذیب الخیال عما یوجب الملال و الاختلال، و استقامة الاوضاع و الاحوال مع فراغ البال، و من این یحصل للانسان مع هذه المكاره التى یسمع و یرى من اهل الزمان و یشاهد مما یكب علیه الناس فى هذا الاوان، من قلة الانصاف وكثرة الاعتساف و خفض الاعالى و الافاضل، و رفع الادانى و الاراذل، و ظهورالجاهل الشریر، والعامى النكیر على صورة العالم النحریر وهیاة الحبر الخبیر، الى غیر ذلك من القبائح و المفاسد...»(2) زیرا آموزش و نوشتن درباره علوم و فنون و سود جستن از مباحث و برطرف نمودن مشكلات و آشكار نمودن هدفها، امرى است كه احتیاج به آمادگى فكرى و آسودگى خیال از آنچه موجب تشویش فكرى است، دارد و نیز پایدارى و اوضاع مناسب را مىطلبد. و با وجود این امور ناپسندى كه انسان از مردم زمانه مىبیند و مىشنود و مشاهده مىكند دیگر براى انسان فرصتى در جهت گفتگو و پاسخ گویى به شبهات باقى نمىماند چه رسد به اینكه مشكلات را برطرف نماید. چنانچه مردم به امور بىارزش سرگرم مىشوند و خود كامگى در بین آنها رواج مىیابد، عالمان پایگاه اجتماعى مناسبى ندارند و ناشایستگان در بالاترین مقام جاى مىگیرند و تالیف و نوشتن به دست بىدانشان مىافتد و بسیارى زشتیها و كاستیهاى دیگر كه مشاهده مىشود. چنان كه بعضى از برادران فارسى زبانم سرودهاند:
از سخن پر در مكن همچون صدف هر گوش را قفل گوهرساز یاقوت زمرد پوش را در جواب هر سؤالى حاجت گفتار نیست چشم بینا عذر مىخواهد لب خاموش را(3) و بدین گونه از مردمان زمان خود و گویى از مردم زمانهاى دیگر گله مىكند. ولى چگونگى بىانصافیها و خود كامگیهایى كه با آن برخورد مىكند، روشن نیست، لكن به هر حال آن چنان در فشار و تنگنا قرار مىگیرد كه یا مىبایست با دست خالى به مخالفانش حمله كند یا در برابر حادثهاى تاریك و پرابهام شكیبایى پیشه كند و چون اندیشید بهتر آن دید كه به عنوان پیروى از امیرالمؤمنین (ع) صبر پیشه كند و راه بردبارى در پیش گیرد، خار در چشم، و استخوان درگلو.(4) پس، از تماس با مردم خود دارى كرد و مدت زمانى طولانى گوشه نشینى برگزید و این انزوا پانزده سال طول كشید. او در این زمان دراز جز عبادت و مجاهده و ریاضت، اشتغالى نداشت و به طور طبیعى تمام توجه او به خداوند بود و براى برطرف نمودن دشواریها به درگاه او دعا مىنمود. وى بر این باور است كه انسان با مجاهده و ریاضت طولانى و حركت به سوى خدا و دورى از غیر او و پیوستن به خداوند متعال، كه نتیجه آن پاكى درونى و برطرف نمودن پردههاى نفسانى است، مىتواند به علم لدنى و مكاشفه دست یابد. لذا در نتیجه آن گوشه نشینى گفته است:" بر اثر مجاهدتهاى طولانى، جانم مشتعل شد و قلبم بر اثر كثرت ریاضتها، به شدت ملتهب گردید و انوار ملكوت بر آن تابیدن گرفت و رموز عالم جبروت بر آن وارد شد و انوار احدیت به آن پیوست و الطاف الهى آن را پشتیبانى و مدد كرد. در نتیجه به رموزى كه تاكنون آگاه نبودم آگاه شدم و رموز و نكتههاى نابى كه از برهان برایم كشف نشده بود، پدید آمد، بلكه آنچه را پیش از این با برهان به آن آگاه شده بودم، با شهود و عیان به بیش از آن معاینه دیدم." این مطلب را در بسیارى از نوشتههاى خود تكرار مىكند و چون بر اثرآن گوشه نشینى، این حالت نفسانى براى او پدید مىآید، سومین دوره اززندگانیش شروع مىشود.
مرحله سوم: و این مرحله، دوره نوشتن كتابها است، زیرا خداى سبحان به او الهام كرد كه از آنچه در دوره دوم بدست آورده است، به آنان كه خواهان دانش هستند سهمى برساند. صدرالمتالهین همت خود را صرف نوشتن مىكند و چنان كه خود مىگوید:" اكنون زمان نوشتن كتاب است و این خواست خداوند است كه به این زمان موكول گردیده است." پس با آنكه پیش از این چنین تصمیمى نداشت شروع به نوشتن مىكند و كتاب اسفار را مىنگارد و این اولین كتابش پس از آن گوشه نشینى طولانى است و چنین برمىآید كه آن را در همان محل گوشه نشینى خود نوشته است.(5) و پیش از آن - تا آنجا كه ما به دست آوردیم- جز سه رساله ننوشته بود زیرا خود، به این سه اثر در اسفار اشاره كرده است. و آنها عبارتاند از:" رساله طرح الكونین" (1:10)، و "رساله حل الاشكالات الفلكیه فى الارادة الجزافیه" (1:176)، و "رساله حدوث العالم" (1: 233)؛ هرچند اشاره به این نوشتههاى سه گانه در اسفار، دلیل بر تقدم تالیف آنها بر اسفار نیست، زیرا در رساله حدوث نیز به همین كتاب اسفار والشواهد الربوبیه كه گفتهاند آخرین اثر اوست، اشاره دارد. شاید اشاره به كتابهاى دیگر پس از گذشتن مدتى از نوشتن كتاب صورت گرفته(و بر آن افزوده شده) است. بنابراین اشاره به كتابى در متن كتاب دیگر، دلیلى بر تقدم آن اثر نیست. گمان مىكنم تنها نوشتهاى كه تالیف آن بر تالیف اسفار تقدم داشته و در دوره نخست قرار گرفته است، رساله "سریان الوجود" است كه درباره آن در جاى مناسب صحبت خواهد شد، زیرا مشتمل بر نظریههایى است كه در اسفار به آن نظریهها اشارهاى نداشته است، چنان كه مىپندارم كه این همان رساله "طرح الكونین" است. به هر حال، كتاب "اسفار" نخستین نوشته او در دوره سوم زندگى اوست و آن را به همه آنچه نزد اوست ازافكار و نظریههاى جدید و مكاشفات عرفانى، آراسته است و پس ازاسفار، هر كتابى كه نوشته است از عبارات آن گرفته شده است. به همین دلیل گفتیم اسفار، اساس دیگر نوشتههاى اوست، حتى كتابهاى تفسیرى كه نوشته چنانكه از آنها ظاهر مىشود به منظور تطبیق فلسفه خود با قرآن كریم بوده است. خوب است پیش از آنكه درباره نوشتههاى او سخن بگوییم از مكتب علمى او كه دیگران را به آن دعوت مىكرد ذكرمىكنیم.
3- مكتب علمى جدید صدرایى
به نظر صدرالمتالهین، دانش از دو راه به دست مىآید: 1- راه گفت و گو و فراگیرى و آموزش كه بر اساس قیاسها و مقدمات منطقى است. 2- روش علم لدنى كه از راه الهام و كشف و حدس به دست مىآید. دانش از طریق علم لدنى فقط با پاك گرداندن نفس از شهوتها و لذتها و رهایى از آلودگیها و ناپاكیهاى دنیا به دست مىآید و آینه صیقل خورده دل، متجلى مىگردد و حقایق اشیا چنان كه هستند، در آن منعكس مىشود؛ زیرا نفس آدمى آن گاه كه براى آن سرشت و طبیعت ثانوى پدید آید، با عقل فعال متحد مىگردد. به نظر صدر المتالهین فرق میان این دو علم مانند فرق میان علم به طعم شیرینى است كه علمى كه از چشیدن شیرینى بدست مىآید یقینا قویتر و محكمتر از علمى است كه فقط از راه بیان و تعریف مزه شیرینى حاصل مىشود. دستیابى به چنین دانشى محال نیست بلكه براى انبیا و اوصیا و اولیا و عرفا ممكن بوده است. در مفاتیح الغیب در مشهد هشتم و مفتاح سوم گوید: بسیارى از آنان كه دانشمند خوانده مىشوند، علم غیبى لدنى مورد اعتماد سالكان و عارفان را انكار مىكنند، در صورتى كه این علم، قویتر و محكمتر از دیگر علوم است. آنان بر این باورند كه: علم، معنایى ندارد جز آنچه از طریق آموختن و اندیشیدن و تامل به دست آید. صدرالمتالهین به ستایش دانش شهودى بسنده نكرده بلكه دانشى را كه تنها از راه مباحثه و تفكر بدست مىآید به شدت نكوهش كرده است؛ در اسفار، ج 1، ص 75 مىگوید: كسى كه تنها به بحثهاى نظرى (كلامى - فلسفى) بسنده كند، به زودى دستخوش شك مىشود و آیندگان، پیشینیان را نكوهش مىكنند و درباره یافتههایى كه از راه بحث و نظریه به دست آمده توافق نمىكنند و هر گروهى، گروه دیگر را نكوهش مىكنند.(6) صدرا آنگاه در موضوع مثل افلاطونى به ستایش بزرگان از حكما واولیا در مكاشفههاى آنان پرداخته و گفته است: در این باره به مكاشفههایى كه بر ایشان رخ داده است بسنده نموده وبراى دیگران بیان كردهاند لكن براى انسان نسبت به آنچه بر آن اتفاق نظر دارند و به مشاهداتى كه بیان مىكنند، اطمینان به دست مىآید وكسى نمىتواند در این باره با آنان مخالفت كند. چگونه كسى مىتواند با آنان مخالفت كند در صورتى كه در اوضاع كواكب و شماره افلاك برمشاهده شخصى مانند ابرخس یا اشخاصى به وسیله حس كه خاستگاه اشتباه و خطا است، اعتماد مىكنند، سزاوارتر آن است كه گفته بزرگان فلسفه را كه بر مشاهدههاى عقلى مكرر خطا ناپذیر، مبتنى است، صادق دانسته و اعتماد كنند. و این، تمام آن چیزى است كه در ستایش مشاهدههاى عقلى مىتوان گفت:"كسى نمىتواند در این باره با آنان مخالفت كند"، "خطا را برنمىتابد". این چیز عجیبى است. ولكن به رغم این عقیده نیرومند او درباره مكاشفات عرفانى، به نظر او انسان با پیمودن یكى از دو راه، از راه دیگر بىنیاز نیست. به این مطلب در كتابهاى خود مكرر تاكید كرده و بر ضرورت جمع میان دو راه برهان و عرفان پا فشارى نموده است؛ چنان كه خود آن دو را جمع كرده و تنها كسى است كه در جمع میان این دو راه، موفق بوده و به درجهاى رسیده است كه هیچ یك از فلاسفه اسلامى به آن نرسیده است. در مبدا و معاد، ص 278 گوید:" اولى آن است كه به طریقه ما، در معارف و علومى كه براى ما بر اثرجمع میان شیوه متالهین از حكما، و ملیین از عرفا به دست آمده است، مراجعه كنند. سپس در حالى كه به خود مىبالد مىگوید: آنچه به فضل و رحمت خدا برایم میسر شد و آنچه كه از خلاصه رموز مبداء و معاد كه به فضل و بخشش خداوند بدان دست یافتم، گمان نمىكنم هیچ كس از پیروان مشائیان و متاخران، آنان كه من مىشناسم، به آن رسیده باشد مگر پیشوایان و پیشتازان آنها چون ارسطو و فیلسوفان قبل از او. و نیز گمان نمىكنم كسى از مشایخ صوفیه كه به مكاشفه و عرفان معروفاند، چه از پیشینیان و چه از متاخرینشان، مىتوانسته این مطالب را با بحث و برهان به اثبات برساند. بنابراین، نه مشائیان پس از ارسطو به آنچه دست یافتهاند، از راه مكاشفه دست یافتهاند، و نه اشراقیان و عارفان به آنچه دست پیدا كردهاند با بحث و برهان به آن دست پیدا كردهاند. پس صدرالمتالهین تنها كسى است كه طریقه دو گروه را جمع كرده و به ایجاد و وفاق بین این دو، توفیق یافته است. آنگاه گوید: باید بر رمز این موفقیت در راه و روش خود تاكید كنم: و گمانم آن است كه این برترى تنها براى این بنده دور از مردم به این سبب به دست آمده كه به این مطلب بلند به شدت توجه داشته و بدیهاى جاهلان و اراذل، و نامهربانى مردم و بىتوجهى آنان را نسبت به خود تحمل كرده است؛ حتى مدت زیادى گویا به دوره گوشه نشینى اشاره دارد دراین دنیا اندوهگین و ناراحت بوده و نه در بین مردم، مرتبهاى به اندازه كمترین خواهان دانش داشته، و نه نزد عالمانشان كه بیشترشان از جاهلان، سنگ موقعیتى برخوردار بوده است. از جمله مواردى كه به جمع بین دو روش (برهان و عرفان) اشاره كرده است، در اسفار (ج 4، ص 161) در بیان علت اختلاف وى با بعضى مشایخ صوفیه است. در این باره گفته است: در هر موردى كه حكم كردهاند، فقط به ذوق و وجدان بسنده نمودهاند. و اما ما بر چیزى كه برهان قطعى براى آن نداریم، اعتماد كامل نمىكنیم و آن را در كتابهاى فلسفى خود نمىآوریم. ملا صدرا پیوسته از كسانى كه یكى از دو شیوه را به كار مىبرند، بدگویى مىكند مانند سخنى كه در "مفاتیح الغیب"، ص 3 و در اسفار، ج1، ص 4 دارد: به سخنان بیهوده صوفیه مشغول نباش، و به گفتههاى فیلسوف نمایان اعتماد مكن "و آنان كسانى هستند كه وقتى پیامبران آنها با معجزات و دلایل شفاف و روشن به سراغشان آمدند، آنان به دانش و نظریههاى باطل خود شاد شدند تا وعده عذابى كه آن را مسخره مىكردند آنان را فراگرفت."(7) خدا ما و شما را، اى دوست من، از شر این دو گروه حفظ كند و میان ما و آنها یك لحظه جمع نكند. در مقدمه تفسیر سوره فاتحة الكتاب از گروه نخست به بدعتگران گمراه كننده، و از گروه دوم به تعطیل گران گمراه تعبیر كرده و سپس گفته است: زیرا همه آنها از اولیاى شیاطین و ابناى ظلمتها و اهل طاغوتاند. بنابراین، فلسفه او كه دیگران را به آن فرا مىخواند و بر آن پا فشارى مىكند، عبارت است از جمع میان روش مشائیان و اشراقیان وایجاد وفاق میان این دو شیوه. از این رو، مكتب علمى او بر آموزش و راهنمایى فرزندان روحانى او پایه گذارى شده و بیشتر كتابهایش به خصوص اسفار را به همین منظور نوشته است زیرا در پایان مقدمه، ص 3 گفته است:"علوم الهى در حكمت بحثى و نظرى را ضمیمه كردم و در آن گنجاندم وحقایق كشفى را به شیوه آموزشى در آن بیان نمودم. همان گونه كه قبلا گفتیم كسى كه در یكى از دو راه گام نهد، خود را از راه دیگر بىنیاز نمىیابد. پیش از ملا صدرا كسى مردم را به این مكتب دعوت نكرده است و فقط گاه استاد او، میرداماد، چنین دعوتى كرده است. در این صورت ملا صدرا این افكار را از استاد خود گرفته و آنها را جلوه گر ساخته و راههاى فراگیرى آن را روشن كرده است. پس اگر او مؤسس این مكتب نباشد، مفسرو روشنگر آن است.
به نظر صدرا المتالهین، شرع و عقل در تمام مسائل حكمى هم داستاناند (اسفار، ج 4، ص 75). اشاره به این حقیقت را با این سخن خود دنبال كرده است: از شریعت خداوندى، دور است كه احكام آن با دانش یقینى ضرورى، مخالفت داشته باشد، و فلسفهاى كه قوانین آن با كتاب و سنت، مطابقت نداشته باشد، روا است به نیستى گراید. و در زمینه دانش، جمع میان شریعتاسلامى و فلسفه یقینى، مكتب دیگرى براى صدرالمتالهین است. و بر همین اساس، همواره بر هر مسئله دشوار فلسفى، به آیات قرآنى و آثار اسلامى استناد مىكند و در تطبیق مسئله با آنچه به آن استناد مىكند، حقا ماهر و زبردست است. حقیقت این است كه در این مكتب نیز او بنیان گذار است و كسى مانند او نیست. و چنین نیست كه استشهادهاى او به ادله نقلى(8) چنان كهخود نامگذارى مىكند از روى ریا و براى دفع دشمنى كسانى باشد كه او را تكفیر مىكردند بلكه دائما به خود مىبالد كه احدى مانند او رموز قرآن كریم و سنت مطهر- معصومین (ع)- را نمىفهمد. و چنان برتوفیق جمع میان فلسفه و دین زیاده روى مىكند كه او را از ریا و دروغ و فریب، دور مىسازد تا آنجا كه نزدیك است كتابهاى فلسفىاش را تفسیر دین، و كتب دینىاش - مثل تفسیر قرآن و شرح كافى- را تفسیرفلسفهاش قرار دهد. و لذا ما معتقدیم كتابهاى او در تفسیر و شرح حدیث، در حقیقت، ادامه فلسفه اوست. حاصل سخن، این است كه از روش او در نوشتن، به خوبى نمایان است، كه وى داراى اندیشه واحدى است كه در تمام آثارش به سوى آن در حركت وتلاش است و این اندیشه را او به طور خلاصه چنین بیان مىكند: ان الشرع والعقل متطابقان و این اندیشه عمیق، داراى دو جزء یا دوطرف است: طرف اول: تایید عقل است نسبت به شرع . صدرالمتالهین كتابهاى فلسفى خود را در همین موضوع نگاشته است، و هدف او تایید متن ومحتواى شریعت اسلامى توسط فلسفه است. طرف دوم: تایید شرع است نسبت به عقل. و كتابهاى دینىاش را در این باره بنیاد نهاده است و هدف او این است كه آنچه را در فلسفه خود را به كمك شریعت، تایید كند. پس حق این است كه كتابهاى فلسفى او را كتابهاى دینى، یعنى كلامى به شمار آوریم و كتابهاى دینى او را آثارى فلسفى، و این است معناى سخن پیشین ما كه كتابهاى دینى او، ادامه فلسفه او بوده است. و او با این شیوه آمیختن فلسفه و دین و جمع بین آن دو، چه راه درست را رفته باشد و چه اشتباه صاحب مكتب جدید دیگرى گردیده است كه خود، پدید آورنده آن است؛ هر چند اندیشه وفاق میان فلسفه و كلام اول بار توسط خواجه نصیر طوسى بیان شد. در حقیقت، صدر المتالهین فقط یك مكتب دارد، و آن دعوت به جمع میان فلسفه مشاء و اشراق واسلام است. این عناصر سه گانه ، پایههاى بحثها، و روش علمى در آثاراوست. به این ترتیب، او پایهگذار مكتب جدیدى در فلسفه الهى است. ازمیان كتابهاى او، اسفار اربعه نمایانگر راستین این مكتب است. اینك لازم است كه در باره روش علمى او در آثارش سخن بگوییم.
4- راه و روش علمى صدرالمتالهین در نوشتن
فلسفه او در تمام آثارش حتى كتابهاى دینى او كه گفتیم جزئى از فلسفه او و ادامه آن است بر پایه این حقیقت است كه بدست آوردن علوم حقیقى و دانش یقینى تنها در علم به خداى تعالى و صفات او و ملك و ملكوت او، و علم به روزآخرت، و منازل و مقامات آن است زیرا به نظر او هدف نهایى - و چقدردر كتابهایش به ویژه در مقدمه آنها آن را تكرار مىكند- عبارت است از آموزش این نكته كه آدمى چگونه پیشرفت مىكند و به كمال مىرسد، كه براى آن نسبت به انسان به خصوص از بین دیگر مخلوقات، حدى وجود ندارد ، و نیز بیان چگونگى سفر او به سوى خداى تعالى. در كتاب اسفار (1،90) گوید: هدف ما در آن بیان راه وصول به حق، و چگونگى سیر به سوى خداى تعالى است. چنان كه قبلا گفتیم، روش نوشتن او در كتابهاى مفصل ومختصر، حتى كتابهاى دینى او كه هدفش تطبیق شرع با فلسفه اوست، برهمین هدف، استوار است. و براى این هدف مطابق با بیان او شش مقصد است: سه هدف به منزله تكیهگاهها و اصول، و سه هدف، به منزله پیوستها وى آثار خود را بر تكیه گاهها بنیان كرده است. و آنهاعبارتاند از:
1- شناخت حضرت حق و صفات و آثار او، و آن همان "فن ربوبیات" است كه جزئى از "فلسفه كلى" است. و هنگامى كه از فلسفه كلى گفت و گومىكند چنان كه در اسفار متذكر مىشود هدفش از بحث همین هدف است نه چیزى دیگر.
2- شناخت صراط مستقیم، و درجات صعود به سوى حضرت حق تعالى، و چگونگى سیر و سلوك به سوى اوست، كه همان «علم نفس» است كه بخشىاز «علوم طبیعى» است. هرگاه از علم طبیعى سخن به میان آورد چنان كه در اسفار نیز چنین است بحث از آن در نظر او براى این هدف است.
3- شناخت معاد و بازگشت به سوى حق تعالى و احوال آنان كه به سوى او و به دار رحمت او باریافتهاند و آن «علم معاد» است. این اركان سهگانه، محور آثار اوست.
اما براى "پیوستها"، كتاب جدا گانهاى ننوشته است و آن مباحث را با توجه به موضوع در لابه لاى برخى آثار خود بیان مىكند، زیرا اینگونه مباحث توابع آن اركان به شمار مىآیند. پیوستها عبارتاند از:
1- شناخت كسانى كه از سوى خدا براى دعوت خلق و نجات نفس برانگیخته شدهاند و آنان همان رهبران سفر آخرت و پیشوایان كاروان بشریتاند، یعنى انبیا و اوصیا بلكه اولیا.
2- بیان آنچه منكران گفتهاند و روشن شدن رسواییهاى آنان. (منكران، همان راهزنان سفر آخرتاند.)
3- آموزش آباد كردن منازل و مراحل در آن سفر، و چگونگى برگرفتن زاد و توشه و آمادگى با تربیت و پرورش نفس و اینكه چه چیزهایى براى نفس مناسب است و این، همان است كه «علم اخلاق» نامیده مىشود.
ملاصدرا در به دست آوردن آن هدف، راهى را كه بیان شد پیموده است، و آن عبارت است از جمع میان فلسفه مشاء اشراق و اسلام، بدین معنى كه براى اثبات مطلوب خود نخست، دلایل منطقى را ذكر مىكند و آنگاه مكاشفات و مشاهدات عرفانى خود را، و سپس به دلایل سمعى (ونقلى) استشهاد مىكند. و در اكثر كتابهاى خود به ویژه كتاب اسفار، كه برترین كتاب اوست،از همین شیوه پیروى مىكند. البته بعضى از آثار خود را به روشعرفانى اختصاص داده، و بعض دیگر را به روش بحثى (فلسفى كلامى). اما كتابهایى كه در آنها از شیوه عرفانى بهره برده است، عبارتاند از: "الشواهد الربوبیه" و "العرشیه" و "اسرار الآیات" و " الواردات القلبیه"، با وجود اختلافى كه در زیاد و كم بودن حجم و شیوه و نحوه بیان مطالب دارند، اسامى این كتابها بیانگر ذوق عرفانى آنهاست. و در خصوص كتاب آخر(الواردات القلبیه) مانند كاهنان متظاهر به علم، مسجع و پیچیده و نامانوس سخن گفته، گویا همان گونه كه خود در مقدمه الشواهد الربوبیه مىگوید مىخواهد چنین وانمود كند كه مطالب آن یك رشته الهامات الهى است كه آن را فرمان دهنده دل به قلب او وارد ساخته و با اشاره غیب به قلب او القا شده و او امر خداوند را اطاعت نموده است. مىخواهد بگوید كه او اختیارى ندارد و به عبارتى، مجبور است. آنچه او بیان مىكند شباهت به متون دینى و احادیث قدسى دارد. چنان كه همین ادعا در كلمات ابن عربى هم دیده مىشود در مقدمه"العرشیه" گوید: بلكه این مطالب، قبساتى است كه برگرفته از مشكات نبوت و ولایت، و از سرچشمههاى كتاب و سنت به دست آمده است، و حاصل بحث و گفت و گو نیست. و اما كتابهاى مختص به شیوه بحثى و نظرى، عبارتاند از: شرح هدایه اثیرى، و شرح الهیات شفا؛ به عنوان پیروى از شیوه متن این دوكتاب. و لذا در "شرح شفا" هرگاه نا خودآگاه وارد شیوه عرفانى شده، از آن پوزش خواسته و در ص 167 این شرح گفته است: برادران اهل بحث (فیلسوفان و متكلمان)، ما را به خاطر خارج شدن از شیوه نظرى و بیان مطالب به روش عرفانى كه به دلیل ذوق بوده است، ببخشند. سپس هرگاه هر دو شیوه را در نوشته خود به كار مىبرد (به ویژه دراسفار)، نخست به روش اهل نظر و بحث شروع مىكند و آن گاه مشاهدات عرفانى و مكاشفات یقینى خود را بیان مىكند و آن چنان كه خود مىگوید این براى سادگى و راحتى كار نوآموزان است. (اسفار 1:18) آن گاه در صفحه بعد گفته است: ما نیز در بیشتر هدفهاى ویژه خود از همین روش پیروى مىكنیم، نخست در ابتدا و میانه بحثها روش فلاسفه را پیموده، سپس در نهایت ازآنها جدا شدهایم تا آنچه از ابتدا مطلوب ما بوده براى خوانندگان مبهم نباشد، بلكه با آن همراه گردند، و سخن ما براى آنها قابل پذیرش باشد. چنان كه پیش از این نیز گفتیم صدرالمتالهین تنها كسى است كه به این روش علمى عمل نموده و مؤسس مكتب آن است، و مانند اسفار كتابى را سراغ نداریم كه بدین صورت گسترده دو روش (برهان و عرفان) را جمع كرده و وفاق پدید آورده باشد و نظریههاى دانشوران را با وجود اختلاف روشهایشان گردآورده و به صورت دقیق علمى بررسى كرده باشد و در این كتاب با بیانى روشن و دقیق و با توضیحات كافى اهداف را بیان كرده است. در حالى كه آنچه در كتابهاى فلسفه رایج است، دشوارنویسى و رمزگویى است. كتابهاى فلسفه پیش از او و حتى پس از او با روشى آسان نگاشته نشده است به دلیل آنكه فیلسوفان نظریههاى خود را تنها براى شاگردان مستعد خود بیان مىكردند و رموز آن را شرح مىدادند. ملا صدرا نیز به عنوان پیروى از حكماى بزرگ به مخفى نگاه داشتن مطالب خود سفارش مىكند، (9) لكن رمزگویى و دشوارنویسى را به عنوان راهى براى پنهان كردن نظریههاى خود، به خصوص در اسفار، در پیش نگرفتهاست بلكه در بیان این نظریهها با عبارات مختلف و مكرر، تا آنجا كه در توان داشته و متناسب با موضوع، بحث را گسترده كرده است. او نویسندهاى است كه از موهبت الهى برخوردار بوده و در زمان خود و دیگر عصرها حكیمى همانند او وجود نداشته است. امتیاز میرداماد در كاربرد مجاز و كنایات و سخنان برگزیده وعبارات آهنگین بود و به همین جهت لقب امیر بیان به او داده شد ودر نظر من براى شاگرد او این لقب، شایستهتر است. هرچند به نظر ملا صدرا «فهم حقایق، جداى از الفاظ، ممكن نیست، زیرا اصطلاحات و مفاهیم لغات، گونهگون است.» و این سخنى بجاست كه اهل دانش به آن نظر دارند، لكن او در "كتاب اسفار" براى تفهیم اهداف خود از هیچ كوششى فروگذار نكرده و نهایت كوشش نویسندهاى توانا را در توضیح مطالب به كار برده و در این راه نیز موفق بوده است به گونهاى كه این توفیق براى دیگران به دست نیامده است. و چنان كه خود در پایان صفحه 3 مقدمه گفته است: سپاس خداوند را كه سخنانى بیان شد كه در آن نه دشوارى و نه شكى وجود دارد؛ سخنى است رمزگونه كه با دقت نگاشته شده است و، به فهم ها نزدیك است، و با آنكه در نهایت نزدیكى است، مقام آن بلند و عالى است. آن گاه گفته است: مفاهیم دشوار را با كلماتى ساده بیان كردم. و گفته است: به دیده عقلت به معانى آن بنگر، آیا مشكلى در آن به نظر مىرسد؟ سپس بار دیگر به الفاظ آن بنگر آیا در آن نقصى مىبینى؟ و در حقیقت، كتاب اسفار او شایسته این وصف است، به ویژه سخن او درباره آن: «قریبا من الافهام فى نهایة علوه» «در نهایت علو معانى، به فهم ها نزدیك است». به فهم نزدیك بودن آن، به اعتبار سهولت عبارت و متانت آن است، و نهایت علو آن، به اعتبار آراى دقیق و افكار بلندى است كه ناشى از دانشمندان بزرگ و سرآمد است، چنان كه خود در مبدا و معاد، ص 3 از آن این گونه سخن گفته است: ما براى آنان كه داراى استعداد بیشترى براى تحصیل كمالاند، به گونهاى رساتر و گستردهتر كتابى تصنیف كردیم كه جامع فنون علوم كمالى است كه میدان اصحاب فكر و اندیشه است و در آن براى ارباب نظر، مجال جولان؛ آن را "اسفار اربعه" نامیدیم.
5- آثار صدرالمتالهین
درباره شیوه نوشتن او به اندازه كافى سخن گفتیم. تا آنجا كه ما مىدانیم كتابى غیر فلسفى ننوشته است، حتى كتابهاى تفسیراو چنان كه پیش از این گفتیم دنباله فلسفه اوست؛ زیرا به نظر او "مردالهى" حق ندارد كه به غیر از علوم حقیقى محض، به چیزى بپردازد. مراد او از علوم حقیقى، دانشى است كه آنها را علوم كلى مىنامد و شیخالرئیس، بوعلى را سخت نكوهش مىكند كه به علوم جزئى مانند طب و امثال آن پرداخته است. و در بسیارى موارد كسانى را كه حكمت فرا نمىگیرند، نكوهش مىكند. چنان كه از كلمات او مىتوان به این مطلب پى برد. تمام یا بیشتر كتابهاى او با وجود مقاومت سرسختانه و دشمنى در برابر فلسفه او در اواخر سده گذشته و اوایل این سده، چاپ سنگى شدهاند. و ما اینك همه آنها را با توجه به بررسیهاى انجام شده برمىشماریم:
1- الاسفارالاربعة: و نیز آن را الحكمة المتعالیة فى الاسفار العقلیة مىنامد. در بحث پیشین در باره ارزش علمى این اثر سخن گفتیم. و درآنجا گفتیم كه: اسفار، مرجع و مادر دیگر كتابهاى اوست و برترین كتابهاى فلسفى از قدیم و جدید مىباشد، و نخستین اثر او در دوره سوم زندگى علمى اوست. چنان كه نخستین كتاب اوست كه چاپ گردیده است. زیرا در ایران در سال 1282 در چهار مجلد بزرگ، چاپ سنگى شده كه مجموع آن 926 صفحه قطع بزرگ است و حكیم حاج ملا هادى سبزوارى برسه مجلد آن حاشیه نوشته است كه بسیار ارزشمند است؛ چنانكه مرحوم شیخ آقا بزرگ در الذریعه، (196) ذكر كرده است. (اسفار جمع سفر است) و سفر به فتح سین و فاء، از كلمه مسافرت، ماخوذ است (نه سفر به كسر سین و سكون فاء به معناى كتاب چنان كه بعضى از نویسندگان معاصر پنداشتهاند). آن را به سفرهاى عقلى چهارگانه عرفا تشبیه كرده است، چنان كه خود در مقدمه آورده است:« و آن اسفار عبارتاند از: 1- سفر از خلق به سوى حق. (السفر من الخلق الى الحق) 2. سفر با حق در حق. (السفر بالحق فى الحق) 3. سفر از حق به سوى خلق، با حق. (السفر من الحق الى الخلق بالحق) 4. سفر با حق در میان خلق (السفر بالحق فى الخلق) معناى آن این نیست كه مجلدات چهارگانه(11) بر طبق این سفرهاى عرفانى تنظیم شده باشد؛ بدین معنى كه جلد اول براى سفر اول، و جلد دوم براى سفر دوم و به همین صورت بلكه این فقط یك تشبیه است كه از باب تبرك صورت گرفته است. از این رو تلاش برخى ازتعلیقه نویسان اسفار براى تطبیق آن بر اسفار اربعه عرفانى، تلاشى است ناموفق. مجلدات چهارگانه اسفار بدین گونه ترتیب یافته است: 1- در امور عامه و آن چنان كه خود گفته است: بحث در باره طبیعت وجود و عوارض ذاتى آن است. 2- در علم طبیعى. 3- در علم الهى، یا معرفت ربوبى و حكمت الهى. 4- در علم النفس از مبدا پیدایش آن تا آخرین مقامات آن كه معاد است. آن را در زمان زندگى استاد خود، میرداماد، متوفاى سال 1040نوشته است؛ زیرا وقتى از او یاد مىكند، براى طول عمر او دعا مىكند(2:111)، بنابراین نوشتن آن قبل از سال 1015 صورت گرفته است؛ زیرا در پایان نسخه خطى كتاب مبدا و معاد كه به زودى به آن اشاره خواهیم كرد آمده كه در سنه 1015 آن را به پایان رسانده است و در مقدمه آن، ص 3، تقدم نگارش اسفار را بر مبدا و معاد یادآورشده است.
2- "المبدا و المعاد كه مشتمل بر 370 صفحه به قطع متوسط است ودر سنه 1314 به چاپ رسیده و درباره دو موضوع بحث مىكند: الهیات ومعاد. این كتاب، بیان متوسطى دارد و در آن روش اسفار را در پیش گرفته و راه فلاسفه و راه عرفا را تلفیق كرده است. و پیش از این گفتیم كه نگارش این اثر، بعد از اسفار است. این كتاب، داراى نسخه خطى قدیمى است كه در كتابخانه سید محمد مشكات وجود دارد و به دانشگاه تهران اهدا شده است به شماره 421، و نزد ما هم از آن نسخهاى خطى وجود دارد كه به تاریخ 1235 نوشته شده است. 3- "الشواهد الربوبیه فى المناهج السلوكیه" كتابى است با مضامین لطیف، مرتب و مختصر بر طبق روش عرفانى در 264 صفحه به قطع متوسط كه در سنه 1286 به چاپ رسیده است. نزد استادان فن، معروف است كه این آخرین اثر صدرالمتالهین است. این كتاب در حقیقت، خلاصه نظریههاى وى در مسائل فلسفى است كه در این كتاب گردآوردى شده است، چنان كه خود در مقدمه به آن اشاره نموده است. به نظر من فراگیرى آن براى افراد مبتدى و نوآموز، خیلى مناسبتر از فراگیرى شرح منظومه است. در كتابخانه ما نسخهاى خطى از آن موجود است كه به تاریخ 1235نوشته شده است. این كتاب، و كتاب مبدا و معاد به یك خط است.
4- "اسرارالآیات" و "انوار البینات"، در شناخت رموز آیات خداى تعالى و صنایع و حكم آن، به روش عرفانى، با تطبیق آیات قرآنى بر اكثر بحثهاى آن مىباشد در 92 صفحه به قطع بزرگ كه در سنه 1391 به چاپ رسیده و چندین بار هم چاپ شده است.
5- "المشاعر" كه به روش عرفانى است در 108 صفحه به قطع كوچك در سنه 1315 با تعلیقات و حواشى عدهاى از بزرگان فلسفه چاپ خوبى از آن انتشار یافته است.
6- الحكمه "العرشیه" نیز به روش عرفانى در 96 صفحه به قطع كوچك، با كتاب "المشاعر" در یك مجلد به چاپ رسیده است. شیخ احمد زین الدین احسائى بر این كتاب و بر كتاب مشاعر، ردیه نوشته است.
7- "شرح الهدایة الاثیریة" كه در آن به پیروى از متن تنها به شیوه اهل بحث و نظر، بحث كرده است. این كتاب در 397 صفحه قطع متوسط درسال 1313 به چاپ رسیده است. كتاب "الهدایة" نوشته حكیم اثیر الدین مفضل ابهرى از فضلاى قرن هفتم هجرى است. گفته شده در سال 663 وفات یافته است.
8- "شرح الهیات الشفاء" در آن روش متن یعنى روش نظرى را در پیش گرفته است. این اثر در 264 صفحه قطع بزرگ در سال 1303 با الهیات شفا در یك مجلد به چاپ رسیده است ولى كامل نیست. تا پایان مقاله ششم را شرح داده است. كتاب الشفاء اثر شیخ الرئیس، ابن سینا است.
9- "رسالة الحدوث" بحثى است گسترده در مسئله حدوث عالم، در 109صفحه به قطع متوسط، در سال 1302 در مجموعهاى مشتمل بر 8 رساله دیگر به چاپ رسیده است، این رسائل را تا شماره 17 ذكر مىكنیم. در اسفار در چند مورد به ذكر آنها پرداخته است از جمله در (1:233)
10- "رسالة اتصاف الماهیة بالوجود" در 10 صفحه نوشته شده و نیز برحاشیه رساله تصور و تصدیق كه از آن به زودى یاد خواهیم كرد چاپ شده است.
11- "رسالة التشخص" در 12 صفحه.
12- "رسالة سریان الوجود" كه گمان مىكنیم همان رساله طرح الكونین باشد كه بعدا به آن اشاره خواهد شد، در 16 صفحه است. نگارش این رساله مقدم بر نگارش اسفار بوده است، به دلیل آنكه مشتمل بر گفتهاى است كه در اسفار از آن خارج شده است؛ مانند قول به اصالت ماهیت؛ زیرا در اسفار (1:10) گفته است: من در گذشته از نظریه عرفا در مورد اعتباریت وجود و اصالت ماهیات، به شدت دفاع مىكردم، تا آنكه پروردگارم مرا هدایت كرد و این حقیقت به صورت واضح برایم هویدا شد كه امر بر عكس آن است. چنان كه روش او در وحدت وجود در این رساله با روش اخیر او كهاسفار را بر آن بنا نهاده است، یكسان نیست.
13- "رسالة القضاء و القدر" در 90 صفحه.
14- "رسالة الواردات القلبیة" در 40 صفحه. وصف بخشى از آن در بحث روش علمى او گذشت.
15- "رسالة اكسیر العارفین" در شناخت حق و یقین، در 63 صفحه.
16- "رسالة حشر العوالم" در 30 صفحه و نیز بر حاشیه "مبدا ومعاد"، ص 184 و بر حاشیه "كشف الفوائد" علامه حلى، ص 94 چاپ شده است. این رساله در سنه 1312 به چاپ رسیده و ناشر درباره آن گفته است:«به گمانم این همان رساله موسوم به "طرح الكونین" است. ولى درفهرست كتابخانه سید محمد مشكات "رسالة الحشر" به این اسم نامیده شده است:(طرح الكونین فى حشر العالمین). اما به گمان من پندار او نادرست است؛ به دلیل این كه در اسفار وقتى به طرح الكونین اشاره مىكند(1:10) مىگوید: «و در آن رسالهاى جداگانه نوشتم، كه طرح الكونین نام نهادم.» و مراد او مبحث وحدت وجود است؛ علاوه بر این كه درفصول حشر از جزء چهارم اسفار به این رساله اشاره نكرده است، درصورتى كه اگر این رساله، همان رساله طرح الكونین باشد كه نگارش آن بر اسفار مقدم بوده است، بنابر عادت باید به آن اشاره مىكرد.
17- "رسالة خلق الاعمال" در 7 صفحه و نیز بر حاشیه "كشف الفوائد" ص149 چاپ شده است.
18- رساله او به مولى شمس گیلانى در باره پارهاى از مسائل دشوار، شمس الدین محمد گیلانى اصفهانى، یكى از شاگردان یا معاصران اوست كه در سنه 1098 وفات یافته است. این رساله در حاشیه "مبدا و معاد" ص340 چاپ شده است. در الذریعه آمده است كه: «آن را در میان كتابهاى حاج عماد اصفهانى كه بر كتابخانه رضوى وقف كرده است، دیدم.»
19- "اجوبة المسائل الثلاث" كه خواجه نصیرالدین طوسى براى شمس الدین خسروشاهى فرستاده ولى جوابى دریافت نكرده است. بر حاشیه "المبدا والمعاد"، ص 372 و "شرح الهدایة"، ص 93 به چاپ رسیده است. 20- "رسالة التصور و التصدیق" در 30 صفحه به قطع متوسط، چاپ سنه1311 پیوست به كتاب "الجوهر النضید" در منطق، اثر علامه حلى.
21- "رسالة فى اتحاد العاقل و المعقول" و اینكه عقل فعال، همه موجودات است. نسخه خطى آن را در "المكتبة الحسینیة" نجف اشرف در بین مجموعهاى به شماره 142 صنف هفتم كه در 35 صفحه به قطع متوسط است، دیدم. مرحوم شیخ آقا بزرگ در "الذریعه" گفته: «در ایران چاپ شده است.»"كسرالاصنام الجاهلیة" در باره كافر بودن صوفیه، این كتاب در شمار آثار او آمده است ولى آن را به دست نیاوردم.
22- "جوابات المسائل العویصة" در "الذریعه" آن را ذكر كرده است. شاید این رساله، همان "اجوبة المسائل الثلاث" یا "اجوبة مسائل مظفرحسین الكاشانى" باشد، نسخهاى خطى از آن در كتابخانه سید محمد مشكات، موجود است كه به دانشگاه تهران به شماره 1030 هدیه شده است.
23- "رسالة حل الاشكالات الفلكیة فى الارادة الجزافیة". در اسفار(1:176) از آن نام برده و حكیم سبزوارى در تعلیقه بر اسفار گفته است:«آن رساله را ندیدهایم».
24- حاشیه بر "شرح حكمة الاشراق" سهروردى كه در سنه 1316 چاپ شده است.
25- رسالهاى در حكمت جوهرى.
26- رسالهاى در الواح معادى.
27- حاشیه بر "الرواشح" میرداماد.
28- "شرح اصول الكافى" بین 500 تا 600 صفحه به قطع بزرگ. تاریخ چاپ آن ذكر نشده است. آن را تا حدیث 499 (باب اینكه ائمه، والیان امرخدا و خزانه علم اویند) به پایان برده است.
29- "رسالة المظاهر الالهیة فى اسرار العلوم الكمالیة" در حاشیه "مبدا و معاد"، ص 232 چاپ شده است. 30- "مفاتیح الغیب" تقریبا در 200 صفحه به قطع بزرگ. با شرح اصول كافى، چاپ شده است و در آغاز آن شرح حال مختصر نویسنده به قلم ناشرآمده است. این كتاب را به عنوان مقدمه تفسیر خود كه در ذیل از آن یاد مىشود نوشته است.
31- "تفسیر القرآن الكریم" كه مشتمل بر تفسیر تعدادى از سورهها و آیههاى قرآن است. این تفسیر، تمام نشده است. و چنین برمىآید كه هدف او نگارش تفسیر كامل قرآن بوده ولى مرگ مهلتش نداده است. (به مقدمه تفسیر سوره سجده رجوع كنید). این اثر در سنه 1321 یا 1322در 616 صفحه به قطع بزرگ به چاپ رسیده است كه آن مقدار از تفسیراست كه به گفته ناشر به آن دست یافته است. این اثر، شامل تفسیر"سوره فاتحه" در 41 صفحه، تفسیر "سوره بقره" در 248 صفحه تا آیه62 «كونوا قردة خاسئین»، تفسیر "آیة الكرسى" در 67 صفحه داراى تفسیر دیگرى بر آیة الكرسى به زبان فارسى است كه در الذریعه از آن یاد كرده است، تفسیر "سوره سجده" در 33 صفحه، تفسیر سوره یس در 86 صفحه نگارش آن چنان كه در پایان آن گفته است در سنه 1030 تمام شده است ، تفسیر "سوره واقعه" در 25 صفحه، كه به طور جداگانه در قطع كوچك به چاپ رسیده است، تفسیر " سوره حدید" در 42 صفحه، تفسیر "سوره جمعه" در 29 صفحه، تفسیر "سوره طارق" در 9 صفحه كه آن را برده "تسبیحه" مرتب كرده است و با كشف الفوائد نیز در سال 1313 چاپ شده است، تفسیر "سوره زلزال" در 7 صفحه، و تفسیر آیه (وترى الجبال تحسبهم جامدة) در 3 صفحه مىباشد.
32- "تفسیر سوره الاضحى"، در "الذریعه" از آن نام برده، در ضمن مجموعه تفسیرهاى او در سال 1322 چاپ شده است. در صورتى كه مقصود ازاین مجموعه، مجموعه پیشین باشد چنان كه برمىآید تفسیر این سوره در آن مجموعه وجود ندارد. نجف اشرف، 18 صفر 1387 ه .
پىنوشت ها:
- مقاله حاضر ترجمهاى است از مقدمه فیلسوف فرهیخته، استاد محمد رضا مظفر بر اسفار صدرالمتالهین كه با ترجمه حسین روحانی نژاد پس از ویرایش به صورت ترجمهاى آزاد ارائه گردیده است.
1- جربزه به رغم مفهوم مثبتى كه در میان مردم دارد، در علم اخلاق، از بدیها به شمار مىرود. جربزه از نظر علماى اخلاق، عبارت است ازخروج قوه عاقله از حالت اعتدال به جانب افراط. كسى كه در مقابل دلایل روشن و بدیهى چون و چرا مىكند، دچار بیمارى جربزه یا سفسطه است.
2- اسفار، ج 1، ص 7.
3- ادامه مطلب، در منبع بالا آمده و مترجم آن را به مقاله افزوده است.
4- این قسمت برگرفته از نهج البلاغه، خطبه 3، معروف به خطبه شقشقیه است و در ترجمه آن از شرح نهج البلاغه علامه فرزانه، استاد محمد تقى جعفرى قدس سره الشریف بهره گرفتهاند.
5- ر.ك: حاشیه سفینة البحار، 2، 17.
6- برگرفته از آیه كریمه 38 سوره اعراف.
7- سوره غافر، آیه 83.
8- مراد، دلایل نقلى یعنى كتاب و سنت معصومین علیهم السلام است.
9- اسفار، مقدمه، ص 4؛ مبدا و معاد، ص 4.
10- ر. ك: تعلیقه حكیم سبزوارى.

28 اردیبهشت روز بزرگداشت حكیم عمر خیام

(527-439 هجری )
ابوالفتح و بقولی ابوحفص غیاث الدین عمر بن ابراهیم نیشابوری معروف به حكیم عمر خیام ، حكیم ، ریاضیدان و شاعر نامی ایران در قرن پنجم و اوایل قرن ششم هجری ( قرن یازدهم و دوازدهم میلادی ) است. این دانشمند كم نظیر ایرانی بین سالهای 430 تا 440 هجری در نیشابور یا حوالی آن متولد شد. وی یكی از بزرگترین ریاضیدانان و منجمان دوران اسلامی است و رساله ی جبر او یكی از برجسته ترین آثارقرون وسطایی در این علم شناخته شده است.
در مشرق زمین به واسطه سهم عمده ای كه در اصلاح سال و ماه برای وی قائل بودند ، شهرت داشت و در اروپا به سبب ترجمه ی انگلیسی رباعی های او توسط فیتز جرالد درسال 1859 میلادی ( 1275 هجری ) شهرت یافت . سبب شهرت او به خیام دقیقا معلوم نیست اما احتمال داده اند كه پدرش خیمه دوز بوده است ، تفصیل زندگی او نیز با روایت های افسانه آمیز مخلوط گشته است . به موجب این روایت وی دركودكی با خواجه نظام الملك طوسی و حسن صباح همشاگردی بوده است.
خیام بنا به قول مشهور به عراق و خراسان سفر كرد و غالباً به تدریس حكمت ومطالعه در علوم ریاضی اشتغال داشت . خیام در علم پزشكی نیز دست داشته و سلطان سنجر پسر ملكشاه را كه به بیماری آبله دچار شده بود درمان كرده است.
از جمله آثار خیام رساله ای در جبر و مقابله ، رساله ای به نام " فی شرح ما اشكل من مصادرات اقلیدس" ، همچنین مختصری در طبیعات ، رساله ای در وجود و رساله ای دركون و تكلیف است.
در تذكره ها چند رساله ی دیگر به او نسبت داده اند ، از آن جمله است نوروزنامه كه درصحت انتساب آن به وی تردید كرده اند و غیر از اینها چند شعر عربی و تعدادی رباعی فارسی است .
شهرت عمده ی این عالم حكیم ِ بزرگ ، به واسطه رباعی های حكیمانه اوست كه درسراسر جهان شهرت دارد و به بیشتر زبانهای دنیا از جمله فرانسوی ، انگلیسی ، آلمانی ، ایتالیائی ، روسی ، عربی، تركی و ارمنی ترجمه شده و به چاپ رسیده است. از جمله این چاپها می توان نسخه ژكوفسكی و آربری را نام برد.
هر چند شهرت بخل او در تعلیم به ظاهر اساسی ندارد ، اما واضح است كه وی پر گوئی را دوست نمی داشته زیرا نه به تألیف كتاب های مفصل پرداخته و نه شاگران معروفی دارد ، حتی رباعی های بدیع ، لطیف فارسی و مشهور خود را زیاد نگفته و احتمال دارد كه به سبب اشتغال به علم و حكمت تا حدی شاعری را دون شأن خود می دانسته و آن رباعی ها را هم به عنوان یك شاعر نسروده است . با توجه به این مطلب در قدیم نیز شهرت او به فن شاعری نبوده است.
در باب رباعی های منسوب به خیام و این كه چه مقدار از این رباعی ها از اوست و چه مقدار به نام اوست . بین محققان قرن حاضر اختلاف است تا آنجا كه تنی چند انتساب این رباعی ها را به حكم عمر خیام منكر شده و خیام ریاضیدان و خیام شاعر را دو تن پنداشته اند ، اما برخلاف این تصور ، ازقدیمی ترین مآخذی كه در آنها از رباعی های خیام ذكری به میان آمده ، " تاریخ الحكماء " شهرزوری و " مرصاد العباد " نجم الدین رازی است و پس از آن " جهانگشای جوینی " ، " تاریخ گزیده " و " مونس الاحرار" را می توان نام برد ، اگر چه دركتابهای قدیم هم اشاراتی به شعر فارسی او شده است . از رباعی های خیام كه باعث شهرت او شده ، نسخه ی جامع وكامل وموثقی در دست نیست و بسیار از آنچه به اومنسوب است مجهول و منحول می باشد و به این جهت در تعداد واقعی رباعی های اوجای بحث است.
مضمون عمده ی رباعی های او شك ، حیرت و توجه به مرگ و فنا و تذكار و اغتنام عمراست و از بعضی جهت ها افكار او به افكار ابوالعلاء معری شاعر معروف عرب در قرن پنجم هجری شباهت دارد و این موارد شباهت نیز قابل توجه است.
در حاشیه های چهار مقاله نظامی عروضی سمرقندی درباره ی خیامی (خیام ) به قلم میرزا محمد خان قزوینی چنین آمده است:
قدیمی ترین كتابی كه ذكری از عمر خیام نموده ، چهار مقاله ی عروضی سمرقندی ، معاصرخیام بوده كه در سال506 هجری در بلخ در مجلس " انس " به خدمت اورسیده است و درسال 530 هجری در نیشاپور قبر او را زیارت كرده و دو حكایت را كه درباره ی عمر خیامی ذكر می كند صحیح ترین و قدیم ترین مآخذ ترجمه ی حال اوست.
در مورد علت كتابت تاریخ جلالی نوشته اند ، ملكشاه سلجوقی در سال 467 هجری ، خیام وعده ای از منجمان معروف آن زمان را مأمور اصلاح سال و ماه ایرانی كرد. نتیجه این اصلاح را " تاریخ جلالی " می نامند كه آغاز آن بنا برقول مشهور، دهم رمضان سال 471 هجری ( 15 مارس 1079میلادی ) بود كه روز اول حمل (فرورین ) را نوروز مقررداشتند. ازآن تاریخ ، نوروز هنگام حلول خورشید در نیمه حوت ( اسفند ) بود و آنچه این منجمان انجام دادند مبدأ تقویم ها شد.
تقویم جلالی ، تقویمی است خورشیدی ( كه تقویم خورشیدی فعلی ایران بر همان اساس است ) مبدأ این تقویم روز جمعه نهم رمضان سال 471 هجری قمری ( مطابق با 15 مارس سال 1079 میلادی و اوّل فروردین سال 458 هجری خورشیدی برحسب تقویم كنونی ایران ) است. سال جلالی از اول بهار ( نوروز سلطانی ) آغاز می شود و مركب از 12 ماه 30 روزه و 5 (و در سالهای كبیسه 6) روز اضافی به دنبال ماه دوازدهم است.
نام ماهها همان نامهای قدیم ایران است. كبیسه هر چهار سال یك بار اجرا می شود (كبیسه ی رباعی ) ولی در هر 33 و یا 29 سال یك بار كبیسه پس از 5 سال اجرا می گردد ( كبیسه ی خماسی ) . روز اول سال جلالی روزی است كه خورشید بین ظهر روز قبل و ظهرآن روز وارد برج حمل شود ( و به عبارت دیگر شروع سال جلالی مطابق است با ظهر روز و ورود خورشید در برج حمل ) و با این قرارداد ، سال جلالی ، به عكس سال مسیحی ( تقویم یولیایی و بعد تقویم گرگوری ) كه در هر 100000 سال نزدیك سه روز با سال خورشیدی اختلاف پیدا می كند ، همیشه با سال خورشیدی مطابقت دارد و آن را می توان دقیقترین تقویم جهان دانست .
همچنین در این سال ، تأسیس رصد خانه ای برای ملكشاه انجام گردید و گروهی از اعیان منجمان ، همانند عمر بن ابراهیم خیامی و ابوالمظفراسفزاری و میمون بن نجیب واسطی و چند تن دیگر در انجام این امر عمل كردند. به طوری كه " ابن اثیر " نوشته است ، هزینه ی این كار بس گران بود ، مالی بسیار خرج آن شد و رصد خانه تا سال 458 هجری كه ملكشاه جهان را بدرود گفت دایر بود اما پس از وفات او از میان رفت.
گفته می شود ، وفات حكیم عمر خیام بین سالهای 508 تا 530 هجری بوده است ، در مورد مرگ او چنین نقل می كند :
" در سنه سته و خمس مئه " ( 508 هجری ) به شهر بلخ در كوی برده فروشان در سرای امیر ابوسعید جره ، خواجه امام عمر خیامی و خواجه امام مظفر اسفزاری نزول كرده و بدان خدمت پیوسته بودم . در میان مجلس عشرت از حجة الحق عمر شنیدم كه او گفت : " گور من در موضعی باشد كه هر بهاری ، شمال برمن گل افشان می كند " مرا این سخن مستحیل نمود و دانستم كه چون اویی گزاف نگوید. چون سنه ثلاثین ( 530 هجری) به نیشابور رسیدم ، چهار سال بود كه آن بزرگ روی در نقاب خاك كشیده بود و عالم سفلی از او یتیم مانده ، و او را بر من حق استادی بود. آدینه ای به زیارت او رفتم و یكی را با خود ببردم كه خاك او بمن نماید. مرا بگورستان حیره (جره) بیرون آورد ، و بر دست چپ گشتم ، در پایین دیوارِ باغی خاك او دیدم نهاده ، و درختان امرود و زرد آلو سر از باغ بیرون كرده و چندان برگ شكوفه برخاك او ریخته بود كه خاك او در زیر گل پنهان شده بود ، و مرا یاد آمد آن حكایت كه به شهر بلخ از او شنیده بودم گریه بر من افتاد كه در بسیط عالم و اقطار ربع مسكون ، اورا هیچ جای نظیری نمی دیدم . ایزد تبارك و تعالی جای اودر جنان كناد . بمـَنـِّه و كرمه ...."
آنچه از مصنفات عمر خیام باقی است یا آنكه مورخان ذكر كرده اند بدین شرح است :
1- رساله ای در جبر و مقابله كه مهمترین تألیف وی در ریاضیات است كه آن را به نام قاضی القضاة ابوطاهر تدوین كرده است. این رساله در سال 1851 میلادی توسط ( فرانسواوپكه ) به زبان فرانسوی ترجمه و تفسیر شده و همراه با متن عربی آن به چاپ رسیده است.
دكتر غلامحسین مصاحب آن را به فارسی ترجمه كرده است. این ترجمه همراه با رساله های دیگر از خیام و بحث در آنها در سال 1339 خورشیدی توسط انجمن آثار ملی ایران در كتاب " حكیم عمر خیام به عنوان عالم جبر " به چاپ رسیده است.
2- رساله " فی شرح ما اشكل من مصادرات " كتاب اقلیدس كه در كتابخانه لیدن در هلند نگاهداری می شود.
3- " زیج ملكشاهی " كه خیام یكی از مؤلفان آن بوده است.
4- مختصری در طبیعیات
5- رساله ای در وجود كه به زبان پارسی است ، و آنرا به نام فخر الملك بن مؤید تألیف نموده است. این رساله در موزه بریتانیا ، در لندن موجود است و عنوانش در نسخه ی مذكورچنین است: " رسالة بالعجمیه لعمربن الخیام فی كلیات الوجود."
6- رساله ای در كون و تكلیف . این سه رساله ی اخیر را شهرزوری به او نسبت داده است.
7- لوازم الامكنه
8- رسالة فی الاحتیال معرفة مقداری الذهب و الفضة فی جسم مركب منهما كه دركتابخانه گوته در آلمان نگهداری می شود .
9- رسالة مسمی به لوازم الامكنه در فصول و علت اختلاف هوای بلاد واقلیم . این دو رساله ی اخیر در تاریخ الفی به او نسبت داده شده است.
10- نوروزنامه ، رساله ای به فارسی در پیدایش جشن نوروز و واضع آن و آداب شاهان ایران در این جشن .
11- رباعیات عمر خیام : رباعیات عمر خیام علاوه بر آنكه بطور مكرر در ایران و هند به چاپ رسیده است ، و به بسیاری از زبانهای اروپائی از جمله لاتین ، فرانسه ، انگلیسی ، آلمانی ، دانماركی ، روسی و ... ترجمه شده است . شهرت خیام را در اروپا و به ویژه در انگلستان و آمریكا به مراتب بیشتر از شهرت او در میهن خود یعنی ایران نموده است ، و علت عمده این اشتهار فوق العاده آن است كه یكی از بزرگان انگلیس موسوم به ادوارد فیتز جرالد Fitzgerad Edward، رباعیات عمر خیام را به اشعار انگلیسی در نهایت زیبایی و شیرینی ترجمه كرده است كه در فصاحت لفظ و بلاغت معنی تقریبأ معادل فارسی آن است . این ترجمه ، در سال 1859 میلادی در لندن منتشر شد و چنان مطبوع طبع خواص گردید و چندان مقبولیت عموم را به هم رسانید كه پس از آن چندین مرتبه به طور مكرر در انگلستان و آمریكا به تعداد بسیار زیاد چاپ شد و نسخه های آن به زودی نایاب گردید.
جمع زیادی از ادیبان و فاضلان اروپا و آمریكا نیز به ترجمه ی رباعیات او پرداختند و بسیاری دیگر به تقلید از سبك رباعیات خیام رباعی ها سروده و چاپ كردند و اكنون در انگلستان و آمریكا " ادبیات عـُمری " خود ، طریقه و سبك خاصی از ادبیات و اشعار شده است .
بعد از انتشار ترجمه ی " فیتز جرالد " تا كنون ، اقبال عمومی عوام و خواص به رباعی های عمر خیام ، طرز خیالها و مسلك و فلسفه او روز به روز در تزاید است ، و انجمن های متعدد به نام وی در اروپا و آمریكا تأسیس شده است . از جمله ی آنها ، انجمن عمر خیامی لندن است كه در سال 1892 میلادی به نام ( عمر خیام كلوپ ) یعنی