تبليغاتX
راز اشک - اسراييل در حمله آمريكا به عراق چه منافعي دارد؟

راز اشک

عاشورائی

اسراييل در حمله آمريكا به عراق چه منافعي دارد؟

اسراييل در حمله آمريكا به عراق چه منافعي دارد؟

 

 

 اشاره:

آن چه كه در پي مي آيد برگردان خلاصه شده اي است از نوشتار خانم روني بن افرات ، سردبير نشريه اسراييلي چالنج (Challenge) كه وي در آن مي كوشد به مباني نظري سياست هاي جديد واشنگتن در منطقه نظري بياندازد و علت حمايت اكثريت اسراييلي ها و احزاب اين كشور از حمله آمريكا به عراق را با ديدي منتقدانه مورد بررسي قرار دهد. نوشتار خانم بن افرات در شماره ٧٦ چالنج (نوامبر و دسامبر ٢٠٠٢) انتشار يافته كه در آدرس اينترنتي زير قابل دسترسي است:

 

                     

مردم اسراييل كم و بيش حامي جنگ آمريكا عليه عراق هستند. آنهايي كه در برخورد با بحران فلسطين جزء كبوترها به حساب مي آيند صحبت از جنگ با عراق كه پيش مي آيد در صف بازها قرار مي گيرند. ٤٠ درصد مردم اسراييل معتقدند كه اگر عراق در جريان جنگ با آمريكا به استفاده از سلاح هاي شيميايي و بيولوژيك عليه اسراييل دست برد ، حتي اگر اين اقدام به تهديد موجوديت اسراييل هم نيانجامد باز هم بايد كشورشان با سلاح اتمي به آن پاسخ گويد. چنين ترس و تحليلي به اين جا انجاميده است كه اسراييلي ها با رجوع به مراكز مربوطه خواهان دريافت ماسك هاي ضدگاز شوند. در كشور ما ضرورت جنگ عليه عراق چنان بديهي و مسلم به نظر مي رسد كه نه در مجلس و نه در كابينه لزومي به بحث درباره آن ديده نمي شود. در صورت بروز جنگ اسراييل جزء اولين آماج خشم و غضب عراق خواهد بود. و با اين همه اسراييلي ها آتشين ترين از خود آمريكايي ها حامي جرج دبليو بوش در انجام چنين جنگي هستند.

در حال حاضر نيمي از مردم آمريكا از بروز جنگ عليه عراق پشتيباني مي كنند ولي اين رقم دستكم ١٧ درصد كمتر از ماه ژوئن است. روز ٢٦ اكتبر ١٥٠ هزار آمريكايي براي مخالفت با جنگ به خيابان ها آمدند. لندن روز ٢٨ سپتامبر شاهد يك تظاهرات ٣٥٠ هزار نفري عليه جنگ بود. و به نوشته روزنامه انگليسي گاردين تنها يك سوم مردم انگلستان از جنگ عليه عراق حمايت مي كنند. در ايتاليا نيز يك ميليون نفر در تظاهرات عليه دولت برلسكوني شركت جستند تا به هواداري آن از سياست هاي جنگي آمريكا اعتراض كنند و با سياست هاي اقتصادي اش مخالفت ورزند. و اپوزيسيون اسراييل ؟ از اين نيرو كمتر صدايي شنيده مي شود. يوسي سريد ، رهبر پارلماني اپوزيسيون چپ، در سخنراني خود در جريان گشايش پاييزي مجلس ، نه به مسئله عراق و نه به بحران فلسطين اشاره اي نكرد و تنها به حرف هايي در باره فقر در اسراييل بسنده نمود. وضعيت وخيم اجتماعي در اسراييل در وجه عمده پيامد فروافتادن در باتلاق نزاع هم با فلسطيني ها و هم با جهان عرب در مجموعه آن است. و جنگ با عراق كشور را بيش از پيش در اين باتلاق فرو خواهدبرد.

اسراييل سنتا هوادار اسراييل است. با اين همه اسراييلي ها بد نيست از خود بپرسند كه آيا بوش هم شايسته همان وفاداري و احترامي است كه اسلافش از آن برخوردار بودند. پاسخ يك نه بلند و غراست. جهان امروز در برابر يك پديده نو و در عين حال كهنه اي قرار گرفته كه ابعاد آن از كشمكش آمريكا و عراق فراتر مي رود. پس از انتخابات رياست جمهوري آمريكا در سپتامبر ٢٠٠٠ كاخ سفيد به چنگ يك گروه ماجراجوي راست گرا افتاده است.

 

پشتوانه هاي نظري سياست هاي دولت بوش:

درونمايه سكولار پروژه نجات بخش اين گروه را در روايت تاريخي كساني همچون ديك چيني (معاون رييس جمهور آمريكا) ، دونالد رامسفلد ( وزير دفاع )، كونداليزا رايس (مشاور امنيتي جرج بوش) و افراد حاشيه اي تري همچون پاول ولفوويتس و ريچارد پرل مي توان مشاهده نمود. اين افراد معتقدند كه در دوره رونالد ريگان دولت جمهوريخواه آمريكا بر "امپراطوري شر" (اتحاد شوروي) غلبه كرد به گونه اي كه آمريكا به عنوان تنها ابرقدرت جهان باقي ماند. و بوش (پدر) با استفاده از موقعيت جديد، تهاجمي بين المللي را عليه عراق رهبري كرد. ولي بعد عقبگردي صورت گرفت و مردم به خاطر مسائل جنبي اقتصادي به بيل كلينتون دمكرات راي دادند و او هم به جاي آن كه عزم واقعي مردم آمريكا به عنوان حاكمان جهان را به دنيا تفهيم كند بيهوده به دنبال صلح و صلح خواهي روانه شد. با پايان رسيدن دوران كلينتون دوباره تيم دوران بوش و ريگان به قدرت رسيدند و اين تيم حالا مي خواهد سروري آمريكا بر جهان را جاري و متحقق كند.

ديدگاه فوق در سند دور و درازي با عنوان "بازسازي دفاع آمريكا " (Rebuilding Americas Defenses) بازتاب يافته است. اين سند پيش از انتخابات رياست جمهوري در سپتامبر ٢٠٠٠ از سوي گروهي با نام "پروژه براي سده جديد آمريكا" (The Project for the New American Century) انتشار يافت. اين پروژه به گفته تدوين كنندگانش مبتني به استراتژيي دفاعي يي است كه وزارت دفاع آمريكا در دوره ديك چيني يعني در اواخر دوران حكومت جرج بوش (١٩٩٢)طرح كرده است. محورهاي اصلي دفاعي در اين استراتژي كه ,(Policy Guidance )DPG نام گرفته شكل دهنده طرحي براي حفظ موقعيت برتر ايالات متحده در سطح جهان است.

سند "بازسازي دفاع آمريكا" اينك به مبناي سياست خارجي دولت جرج دبليو بوش بدل شده است. محور اصلي اين سند بسط قدرت نظامي ايالات متحده است به گونه اي كه اين كشور ابرقدرت بلامنازع جهان باقي بماند. براي تحقق چنين امري سند مزبور پيشنهاد مي كند كه ايالات متحده بودجه نظامي خود را افزايش دهد ، قدرت اتمي خود را گسترش بخشد و آزمايش هاي اتمي خود را از سرگيرد. موضع امتناع آميزي كه دولت بوش در همان سال اول زمامداريش نسبت به قراردادهاي بين المللي كنترل تسليحات در پيش گرفت نشان دهنده ميزان تاثيرپذيري شديد سياست هاي واشنگتن از سند ياد شده بود. سند "بازسازي دفاع آمريكا" پيش از حملات ١١ سپتامبر ٢٠٠١تدوين شده است.

اما سند ديگري حاكي از آن است كه حملات مزبور شور و تلاش واشنگتن براي كنترل بر جهان را شدت و حدت بيشتري بخشيده است. در سپتامبر ٢٠٠٢ دولت بوش سندي را با عنوان "استراتژي امنيت ملي ايالات متحده آمريكا" (The National Security Strategy of the United States) منتشر كرد كه اينك به عنوان دكترين جديد دولت بوش شناخته مي شود. در اين سند آمده است :" بدترين خطري كه ملت ما در برابر آن قرار گرفته است دسترسي جنبش هاي افراطي به تكنولوژي است...آمريكا بايد اراده معطوف به عمل خود را به نمايش گذارد...آماج مقدم ما گروه هاي تروريستي فرامرزي و يا هر تروريست و دولتي حامي تروريسمي است كه در صدد دستيابي به سلاح هاي كشتارجمعي و يا استفاده از آن ها باشد...

ايالات متحده پيوسته تلاش خواهد كرد كه حمايت جامعه بين المللي را جلب كند اما اگر چنين تلاشي به نتيجه نرسيد و ضرورت ايجاب كرد يك تنه و با استفاده از حق دفاع از خود، در انجام جنگهاي پيش گيرانه براي بازداشتن تروريست ها از ضربه زدن به مردم و منافع ملي آمريكا تعلل نخواهد كرد... از صدها سال پيش حقوق بين المللي شك و شبهه اي در اين باب ندارد كه ملت ها قانونا مجازند پيش از آن كه مورد هجوم قرار گيرند در برابر قدرت هاي منشا چنين هجوم بلاواسطه اي از خود دفاع كنند." نتيجه چنين تجزيه و تحليلي كاملا واضح وآشكار است: آمريكايي ها مادام كه به برادر بزرگ همه جهان تبديل نشده اند خود را ايمن احساس نخواهند كرد.

در نشريه " بررسي كتاب نيويورك "New York Review of Books (٢٦ سپتامبر ٢٠٠٢) فرانسيس فيتزجرالد مي نويسد كه جرج بوش (پدر) بر خلاف پسرش مي دانست كه مقصد و آماج سياست خارجي آمريكا كجاست. در دوران زمامداري وي اين تنها ديك چيني بود كه بازها را در دولت آمريكا نمايندگي مي كرد. اينك اما جرج دبليو بوش كاملا در احاطه مشاوراني از نوع چيني قرار گرفته است. چيني اينك با دوست و مشاور سابق خود يعني دونالد رامزفلد، وزير دفاع ، همدست و متحد شده است كه وي نيز به نوبه خود پاول ولفوويتز ، از تدوين كنندگان سند "بازسازي دفاع آمريكا" را به معاونت خود برگزيده است. رامزفلد همچنين مقام قبلي خود در پنتاگون را به داگلاس فيت سپرده كه از شاگردان ريچارد پرل است. پرل در دوره ريگان يكي از سخصيت هاي اصلي جناح بازها در دولت آمريكا به شمار مي رفت و اينك جز مشاوران وزارت دفاع به حساب مي آيد. به اين ترتيب ، اعضاي جناح اقليت تندرو و جنگطلب كاخ سفيد در دوران زمامداري جرج بوش اينك به مشاوران اصلي جرج دبليو بوش بدل شده اند.

اين مشاوران البته پيوندهايي هم با اسراييل دارند. به نوشته فيتز جرالد در مقاله يادشده ، ريچارد پرل و داگلاس فيث سال ١٩٩٦ با تهيه طرحي براي ناتان ياهو نخست وزير وقت اسراييل ، به وي توصيه كردند كه قراردادهاي صلح اسلو را كاملا فسخ كند و سراسر نوار غزه و كرانه غربي رود اردن را دوباره تحت تسلط اسراييل درآورد. با امتناع ناتان ياهو از اجراي اين توصيه ، پرل و داگلاس سند خود را به صورت علني منتشر كردند كه در متن آن از جمله آمده است:" خون بها سنگين است ولي اين تنها شيوه رفع مسموميت ناشي از قراردهاي اسلو و تنها راه خروج از دام اين قراردادهاست."

توصيه هاي پرل و داگلاس به ناتان ياهو مي تواند بيش از همه براي چپهاي اسراييل تامل برانگيز باشد كه با اميدواري بي پايه اي حامي جنگ آمريكا عليه عراق شده اند و فكر مي كنند كه بوش بعد از پيروزي در اين جنگ و ساماندهي به نظم نويني در خاورميانه اسراييل را زير فشار خواهد گذاشت تا از مناطق اشغالي عقب نشيني كند. ولي واقعيت اين است كه همان مشاراني كه امروز در حال سوق دادن آمريكا به سوي بغداد هستند سرسختانه نيز حامي آنند كه اسراييل تمامي مناطق فلسطيني را دوباره و براي هميشه به اشغال خود درآورد.

از متن سند "بازسازي دفاع آمريكا" به خوبي مي توان دريافت كه چرا جرج دبليو بوش مشتاقانه در پي جنگ با عراق است:" ايالات متحده ظرف دهه هاي گذشته عملا كوشيده است در امنيت منطقه خليج فارس نقشي ثابت و پايداربازي كند. مناقشه لاينحل با عراق توجيه اي قاطع براي چنين تلاشي بوده است ، اما ضرورت حضور دائم نيروهاي آمريكا در خليج فارس مسئله اي است كه صرفا به مشكل ناشي از حكومت صدام حسين مربوط نمي شود و از آن بسي فراتر مي رود." به ديگر سخن ، پايگاه هاي نظامي آمريكا در خليج فارس لزوما براي حمايت از همسايگان عراق در برابر تجازوات رژيم صدام حسين نيست. در سند مزبور سپس مي خوانيم:" از نقطه نظر آمريكا پايگاه هاي يادشده پس از حذف صدام حسين نيز، اهميت و ارزش خود را حفظ خواهند كرد. در چشم اندازي گسترده تر، ايران نيز مي تواند همچون عراق به خطري عمده براي منافع آمريكا بدل شود. و حتي اگر مناسبات ايالات متحده و ايران به بهبود هم بگرايد باز هم حفظ نيروهاي آمريكايي در منطقه همچنان يكي از اجزاي عمده استراتژي امنيتي آمريكا خواهد بود." به اين ترتيب نبايد انتظار داشت كه ميان نتيجه تحقيقات بازرسان تسليحاتي عراق و تصميم بوش براي حمله آمريكا به عراق خط و ربطي وجود داشته باشد.

صراحت و آشكارگويي در سند "بازسازي دفاع آمريكا" خارق العاده و در عين حال بيم آور است ، چرا كه آمريكا در تلاش براي تامين و اعمال سروري خود بر جهان آماده است به تنهايي دست به كار شود و همگي ما را به ورطه هرج و مرج دراندازد. واكنش اكثريت اسراييلي ها كه گفتمان دولت آمريكا در باره "جنگ ميان خير و شر" را به گرمي استقبال مي كنند نيز كمتر بيم آور و هشداردهنده نيست.

 

چشم به راه "روز بعد"؟

شيفتگي و كشش كوري كه در اسراييل نسبت به سياست جاري دولت آمريكا وجود دارد ريشه در نگرش و درك معيني دارد كه بر اساس آن جنگ اول آمريكا با عراق در سال ١٩٩١، از انتفاضه اول و جنبش ملي فلسطينيان نيز اثري باقي نگذاشت. بسياري از چريك هاي فلسطيني به تكنوكرات ها و كارگزاران تشكيلات خودمختار فلسطين بدل شدند و آنهايي هم كه لباس رزم خود را در نياوردند به پليس و نهادهاي امنيتي اين تشكيلات پيوستند، تشكيلاتي كه همه اقداماتش را سازمان سيا زير نظر گرفته بود. اما در سال هاي قراداد اسلو، يعني در فاصله ميان ١٩٩٣ تا ٢٠٠٠ شرايط در مناطق فلسطيني به وخامت گراييد و خشم وسرخوردگي فلسطينيان هم عليه اسراييل و هم نسبت به تشكيلات خودمختار فزوني گرفت. اين خشم و برآشفتگي سرانجام خود را در انتفاضه دوم به نمايش گذاشت.

امروز، هم چپها و هم راست هاي اسراييل فكر مي كنند كه شكست مجدد صدام پيامدي همچون شكست اولش را به دنبال خواهد داشت و انتفاضه دوم را مهار خواهد كرد. البته در پشت اين فكر دو ارزيابي متفاوت نهفته است. ارزيابي ساده تر آن است كه ميان سقوط صدام حسين و سقوط و حذف عرفات رابطه مستقيمي برقرار است و با رفتن صدام زمامداري عرفات هم دوام چنداني نخواهد آورد. ارزيابي دوم كه به محافل امنيتي ارتش اسراييل تعلق دارد حاكي از آن است كه اسراييل به تنهايي از پس تروريسم فلسطيني ها برمي آيد اما دستيابي به يك راه حل سياسي مستلزم تحولات اساسي استراتژيك در منطقه است و چنين تحولاتي بايد از خارج دامن زده شود. به عقيده اين محافل اين تنها آمريكاست كه مي تواند منطقه را در هماهنگي با منافع اسراييل نظم دهد و ساماندهي كند. چنين نقطه نظري را ما اين روزها به كرات در روزنامه هاي اسراييل مشاهده مي كنيم . مثلا "يئل گوريتز" در روزنامه "يديوت آهارانوت " ( هفتم اكتبر ٢٠٠٢) مي نويسد:" از زماني كه از ما تقاضا شد كه خودمان را از مسئله آمريكا (عراق) بيرون نگه داريم وظيفه واقعي دولت (اسراييل) آن است كه خود را روي امكانات مثبتي كه احتمالا در " روز بعد" (از جنگ آمريكا عليه عراق) براي ما ايجاد مي شود متمركز كند." " آلوف بن " نيز در روزنامه "هاآرتض " (١٠ اكتبر ٢٠٠٢) نظرات مشابهي را ابراز مي كند:" نظر اسراييل را مي توان اين گونه درك و فهم كرد: بحران عراق موقعيت مساعدي را ايجاد مي كند كه از سويي همچون تير خلاصي براي فلسطيني ها است كه به انتفاضه پايان دهند و از سوي ديگر موضع اسراييل در مذاكرات مربوط به فلسطين كه پس از سقوط صدام حسين شروع خواهد شد را تقويت خواهد كرد."

اين اميد كه روي كار آمدن يك حكومت وابسته به آمريكا در عراق راه را براي استقرار يك حكومت وابسته به اسراييل در مناطق اشغالي هموار خواهد كرد اميد عبث و بي پايه اي است. تلاش براي تغيير رژيم ها و يا بي ثبات كردن آن ها از مدت ها پيش جزيي از سياست آمريكا بوده است. چنين سياستي چه در جنوب آسيا و آمريكاي لاتين و چه در خاورميانه با موفقيت همراه نبوده و معمولا به هرج و مرج هاي بيشتر انجاميده است. اسراييل نيز در رهبرتراشي براي كشورهاي عرب پيوسته با شكست مواجه شده است.

 

ماجراجويي لبنان:

سال ١٩٨٢ يعني به هنگام زمامداري رونالد ريگان در آمريكا و صدارت مناخم بگين در اسراييل ، آريل شارون ، وزير دفاع وقت ، حمله اي را به لبنان سازمان داد كه قرار بود آغازگر تغيير جغرافياي سياسي منطقه باشد. هدف آن بود كه كه سازمان آزاديبخش فلسطين در لبنان تارومار شود و بشير جميل ، رهبر شبه نظاميان مسيحي ظاهرا از طريق راي پارلمان به رياست جمهوري اين كشور برسد و سپس براي سپاس و قدرداني از ولي نعمت خود يعني اسراييل ، با اين كشور معاهده صلح امضاء كند. علاوه بر اين ، در اسراييل تصور اين بود كه با غلبه بر عرفات در لبنان ، راه براي تحميل سياست ها تل آويو به فلسطينيان ساكن مناطق اشغالي هموار خواهد شد. به نوشته تاريخدان سرشناس هوارد ساشار، شارون همچنين در نظر داشت با ساقطكردن ملك حسين ، اردن را به يك كشور فلسطيني بدل كند و مناطق اشغالي را براي هميشه به خاك اسراييل ضميمه كند. در عمل هم ، ارتش شارون قادر شد عرفات را از لبنان براند و بشير جميل هم در ٢٣ اوت ١٩٨٢ رييس جمهور لبنان شد. او اما چند هفته بعد ترور شد و هرج و مرج لبنان را فراگرفت. شارون به رييس ستاد مشترك ارتش اسراييل دستور داد كه " نظم " را دوباره در لبنان برقرار كند و اجازه داد كه فالانژيست هاي مسيحي به اردوگاه فلسطينيان حمله كنند كه نتيجه اش قتل عام صبرا و شتيلا بود. در همين ايام نيروهاي آمريكايي نيز با هدف " استقرار نظم " به لبنان وارد شدند. اما حمله انتحاري اكتبر ١٩٨٣ در بيروت ، جان ٢٤١ تفنگدار آمريكايي را گرفت. نيروهاي آمريكا از لبنان خارج شدند و ارتش اسراييل نيز به سمت جنوب لبنان عقب نشست.

آنچه كه از طرح شارون براي تغيير جغرافياي سياسي منطقه باقي ماندحاشيه امنيتي باريكي بود كه در جنوب لبنان در اشغال خود نگه داشت. حفظ اين منطقه تا دو سال پيش كه اهود باراك ، نخست وزير وقت اسراييل به تخليه آن دستور داد نيز به قيمت جان صدها اسراييلي و هزاران لبناني تمام شد و لبنان هم سرانجام آن گونه كه بگين و شارون در مقطعي ريگان هم خواهان آن بودند به يك دمكراسي مسيحي تبديل نشد. حمله به لبنان سازمان آزادييخش فلسطين را از آن كشور راند اما جامعه اسراييل را نيز دچار انشقاق كرد و به بدنامي اين كشور در سراسر جهان انجاميد. سربرآوردن حزب لله لبنان و رايج شدن ترورهاي انتحاري هم از پيامدهاي همين تجاوز اسراييل به همسايه شمالي اش بود.

با رانده شدن سازمان آزادييخش فلسطين از لبنان ، كانون مقاومت فلسطين به مناطق اشغالي منتقل شد كه حاصل آن انتفاضه اول در سال ١٩٨٧ بود. واكنش اسراييل در قبال اين انتفاضه شكل زيركانه تري از اشغالگري بود. در سال هاي دهه ٧٠ و ٨٠ اسراييل به عبث كوشيد همدستان و جاسوساني را درسطح رهبري جنبش فلسطين جا دهد. ....در دهه پيش ، پس از آن كه حزب كارگر همه تمركز خود را روي قراردادهاي ناقص و ناعادلانه اسلو قرار داد سرانجام جز شكست عايدش نشد. و اكتبر ٢٠٠٠ با شروع انتفاضه دوم فلسطيني ها و در حالي كه حزب كارگر ديگر بدون برنامه و بدون طرف مذاكره يكه و تنها ايستاده بود چاره را در آن ديد كه در ائتلاف با حزب ليكود ظاهرا براي فرونشاندن آتش(انتفاضه دوم) اقدام كند. و حالا، يعني ٢٠ ماه بعد از آن ائتلاف ، حزب كارگر با خروج از آن بر شكستش صحه مي گذارد. انتفاضه اقتصاد اسراييل را هم در معرض بحران قرار داده است و كشور را بيش از پيش به الطاف و بخشش هاي آمريكا وابسته كرده است.

 

غرق در بحران اقتصادي:

اما اين بار خود آمريكا هم در يك بحران اقتصادي به سر مي برد. ويليام گرايدر در نشريه نيشن (Nation / ١٣ سپتامبر) مي نويسد: " قروض خارجي اقتصاد آمريكا (مجموعه كسري بودجه آمريكا در دو دهه گذشته) در سال جاري به ٥/٢ بيليون دلار يعني تقريبا به ٢٥ درصد كل توليد ناخالص ملي كشور خواهد رسيد. ١٥ سال پيش اين رقم در حد صفر بود..."

آمريكاي جنگ دوم خليج فارس با آمريكاي جنگ اول خليج متفاوت است. ١٠ سال پيش وال استريت سرشار از اين اميد بود كه بازارهاي جهان درهاي خود را به روي اقتصاد آمريكا بگشايند و اين بازارها خود نيز از فروپاشي اتحاد شوروي بهره مند شوند. در اين ميان اما خود آمريكا هم از فروريزي برج هاي نيويورك به لرزه درآمده است. تا آنجا كه به جنگ با عراق هم مربوط مي شود همه دنيا از اروپا گرفته تا "جهان سوم " و نيز آن آمريكايياني كه فكر و انديشه اي دارند به خودداري و تامل فرامي خوانند. و اين تنها دولت و بخش بزرگي از مردم اسراييلند كه با قصد دولت آمريكا براي جنگ ابراز همبستگي مي كنند. پس از دو سال پر از ترورهاي انتحاري ، اسراييليان ظاهرا مصمم هستند كه چشم خود را همچنان بر اين واقعيت ببندند كه خشم آشوب و هرج ومرج مي زايد. آنها اينك از چپ گرفته تا راست آماده اند به حمايت از جنگي بپردازند كه حاصل آن افزايش انفجارگونه اين خشم خواهد بود. آنان كه باد مي كارند و طوفان درو مي كنند، ولي آن ها كه طوفان مي كارند چه درو خواهند كرد؟

 

نويسنده: روني بن افرات

www.hanitzotz.com/challenge

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/28ساعت 8:15  توسط اشک  |