آب

 

سرگردان مى‏دود . از هراس آتشى كه به دامانش افتاده و سپاهى كه در اطرافش گرد آمده است . هرچه بيشتر مى‏دود، هجوم آتش بيشتر مى‏شود .

 

سوارى از دور به طرفش مى‏آيد . از سوار فرار مى‏كند . كودكانه مى‏دود و آتش را نيز به همراه خود مى‏برد .

 

مرد نزديك مى‏شود . صدايش به ابهت صداى دشمن نيست .

 

- دختر، صبركن، كارى با تو ندارم!

 

اين سخن آرامش مى‏كند . هرچند مى‏داند چاره‏اى جز آرامش ندارد .

 

سوار پياده مى‏شود . به سوى آتش مى‏دود . سعى در خاموش كردن آن دارد . شعله‏هاى آتش فرو مى‏نشيند و سياهى‏اش بردامان دختر به جاى مى‏ماند .

 

صداى ضجه زنان و دختران، فرياد دشمن و قهقهه ناپايدارش با هم در آميخته است . شعله‏هاى آتش از ميان خيمه‏ها زبانه مى‏كشد .

 

مرد به دخترك نگاه مى‏كند . لبان خشكيده‏اش حقيقتى را فاش مى‏كند كه بر زبان جارى نمى‏شود . سوار كاسه را از مشك، پر آب مى‏كند و به دست او مى‏دهد . نگاه دختر در آب مى‏لرزد . لبانش بى‏حركت مى‏ماند . راه را به سوى قتلگاه كج مى‏كند .

 

بى‏درنگ مى‏رود . صداى سوار را از پشت‏سر مى‏شنود .

 

- كجا مى‏روى؟

 

نمى‏ايستد . مكث، او را از مقصودش باز مى‏دارد .

 

- پدرم تشنه بود، برايش آب مى‏برم .

 

آرام جواب مى‏دهد - آرام و سنگين .

 

- پدرت را كشتند .

 

مى‏ايستد . ساده و معصومانه رو به مرد مى‏كند .

 

- به پدرم آب دادند؟

 

شرم مى‏كند; از دختر و از پدرش .

 

- نه .

 

دختر به سوار مى‏نگرد: دشمن است - هرچند كه مهربان‏تر بوده .

 

- پس من هم آب نمى‏خورم .

 

و حلقه دستانش از گرد كاسه باز مى‏شود .

 

دختر دور مى‏شود و سوار، كاسه را مى‏بيند كه چون بدن‏هاى مثله اين سرزمين تكه تكه بر خاك افتاد و آبى كه از آن نمى‏مانده بر زمين تفتيده كربلا ...

 

كوچ سواران

 

هى مرد صبر كن

 

هرچند

 

فرقى ندارد كى راه خواهى افتاد

 

آن‏ها پشت اين لبخند ناموفق

 

طرح كابوسى مى‏كشند

 

كجا مى‏روى؟

 

حالا نپرس از من

 

چرا چسبيده‏ام به حباب‏ها

 

و چرا از پيچ كوچه اين طرفتر نمى‏آيم

 

از پشت چينه‏ها باد مى‏آيد

 

و من مى‏ترسم

 

از اين باد كه بوى غريبى دارد

 

اى سوار سرخوش!

 

مرابه كه مى‏گذارى و مى‏روى

 

من هنوز

 

تشنه غزل‏هايم

 

و كجاست مگر اين مقصد

 

كه برشاخسار نخل

 

پوپكى به دور دستها خيره مانده است؟

 

باد مى‏آيد

 

و من

 

معنى اين باد بى‏وطن را خوب مى‏فهمم

 

و دلم شور مى‏زند

 

و چشمم هواى باران دارد

 

و مى‏ترسم از اين راه

 

و مى‏ترسم از اين مقصد

 

خوابم نمى‏آيد

 

دارم ميان كوچه‏ها ديوانه مى‏شوم

 

در هرخانه مردى است

 

كه جسارتش را به ديوار آويخته است

 

و تو اى مرد

 

همراه اين سپيداران مغرور ناهشيار كجا مى‏روى؟

 

و عجيب بوى خوشى مى‏وزد از آسمان

 

و همه مى‏دانيم

 

كه چه خواهد شد

 

خود را پشت آينه‏ها پنهان كرده‏ايم

 

تا مبادا

 

به نام كوچكمان بخوانى