امام حسین علیه‌السلام و حکومت دینی(2)

 

امام حسین علیه‌السلام و حکومت دینی(2)  

 

ملاک قانونیت حق حکومت امام حسین علیه‌السلام

ملاک قانونیت یکی از عمده‌ترین ارکان مشروعیت به حساب می‌آید؛ به این معنا که منصب حکومت باید از سوی کسی که صلاحیت اعطا داشته باشد، به فردی تفویض گردد؛ همان‌گونه که پیامبر صلی ‌الله علیه و آله در غدیر خم، امیرالمومنین علی علیه‌السلام را از جانب خداوند به ولایت امر مردم منصوب فرمود، صد البته این مرحله نیازمند تمکین عملی مردم نیست، بلکه به صرف نصب، قانونیت ولایت تحقق می‌یابد؛ همان‌گونه که ولایت پدر بر اموال طفل از جانب خداوند تفویض می‌شود، هر چند دیگران از اِعمال چنین ولایتی جلوگیری نمایند.

امام حسین علیه‌السلام و سایر امامان بعد از ایشان نیز از چنین حقانیتی در حکومت برخوردارند، و از سوی خداوند برای حکومت بر مردم تعیین شده‌اند؛ چنانکه پیش‌تر ذیل آیه شریفه «اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم» بیان شد.

در خصوص امامت امام حسین علیه‌السلام به برخی روایات دیگر نیز اشاره می‌کنیم:

پیامبر گرامی اسلام درباره امام حسین علیه‌السلام می‌فرماید: «فاما الحسین فانه منی و هو خیرُ الخلقِ بعد اخیه و هو امامُ المسلمین و هو حجةالله علی خلقه امرُه امری و طاعتُه طاعتی، فمَن تبِعه فانّه منّی و من عصاه فلیس منّی.» (46)

این روایت به روشنی بر نصب امام حسین علیه‌السلام از سوی پیامبرگرامی به امامت بر خلق، و حکومت بر آنها دلالت می‌نماید.

ج- تکریم روز عاشورا: امامان همواره در عاشورا، یاد امام حسین علیه‌السلام را در عمل و گفتار زنده می‌ساختند. امام رضا علیه‌السلام می‌فرماید: «هر کس در روز عاشورا کارش را رها کند، خداوند حاجت‌های دنیا و آخرتش را برآورده می‌کند و هر کس در روز عاشورا مصیبت‎زده و گریان و محزون باشد، روز قیامت خوشحال و مسرور و شادمان است و چشمش در بهشت به دیدار ما روشن می‌شود، و هر کس در روز عاشورا چیزی ذخیره کند، خداوند او را با یزید و عبیدالله بن زیاد و عمر بن سعد - که لعنت خدا بر ایشان باد - محشور می‌کند و او را در پایین‌ترین جای جهنم جای می‌‌‌دهد

امام حسن علیه‌السلام، خود نیز آنگاه که معاویه ایشان را به خطبه خواندن بر منبر فراخواند، درباره نصب خویش برای جایگاه امامت فرمود: «نحن حزب ‌الله الغالبون و عترة نبیه الاقربون و احدُ الثقلین اللذین جعلنا رسولُ الله صلی‌ الله علیه و آله ثانی کتاب الله فیه تفصیل کل شی‌ء فاطیعونا فانَّ طاعتنا مفروضة اذ کانت بطاعة الله و رسوله مقرونه، قال الله تعالی: «اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم.» (47)

روایت دیگری که در اینجا مورد استناد قرار می‌گیرد، حدیث مشهور نبوی است که می‌فرماید: «الحسن و الحسین امامان قاما او قعدا.» (48) به این معنا که این دو بزرگوار، چه اقدام به جنگ نمایند و چه اقدام به صلح، امام مسلمانان هستند و اطاعتشان لازم است.

در روایت دیگری امام در پاسخ به عبدالله بن جعفر، همسر حضرت زینب، اساس قیام و خروج خویش را مستند به فرمان رسول خدا می‌سازد و می‌فرماید: «انی رایتُ رویاً فیها رسول‌ الله و امرت فیها بامرٍ انا ماضٍ له علی کان اوبی»؛ (49) من پیامبر را در خواب دیدم و در آن رویا به امری فرمان داده شدم که بدان اقدام می‌کنم، چه به زیانم باشد یا به سودم.

از مجموع آنچه از روایات ذکر شد، اینگونه استفاده می‌شود که امام حسین علیه‌السلام علاوه بر حقانیت و شایستگی بر این مقام، از جانب خداوند نیز نصب شده‌اند و امامت ایشان جنبه قانونیت نیز پیدا کرده است.

امام حسین علیه السلام و دعوت و بیعت کوفیان

پس از رسیدن به این دستاورد که امامان و از آن جمله امام حسین علیه‌السلام دارای مقام عصمت و حائز شایستگی و صلاحیت در زمینه حکومت بوده‌اند (و در نتیجه حقانیت آنان ثابت شد) و نیز انتصاب ایشان به ولایت حکومتی از جانب خدا بوده است (یعنی حائز ملاک قانونیت بوده‌اند) و در مجموع، مشروعیت حاکمیت آنها ثابت گردید؛ نوبت به بررسی نقش مردم در تحقق حاکمیت آنها می‌رسد. 

به عنوان مقدمه، باید گفت: تحقق یک نظام مستلزم وجود دو رکن اساسی است که عبارتند از: حاکم و مردم؛ به عبارت دیگر، اوامر حاکم و امتثال مردم. بنابراین، اگر به هر علتی یکی از این دو رکن ایجاد نشود، هیچ‌ نظام حکومتی شکل نخواهد گرفت؛ مثلا، اگر مردم بر این نکته توافق کنند که اوامر حکومت را گردن ننهند، در نتیجه جز نامی برای حکومت باقی نخواهد ماند. این در حالی است که هر حکومتی برای اعمال حاکمیت خویش و تحقق آن نیازمند اقبال و پذیرش مردم است؛ چه این که هر چند متصدیان حکومت از برترین و سزاوارترین افراد در حکومت‌داری باشند، اما تا وقتی مردم آنها را نپذیرند، هرگز حکومتی تاسیس نمی‌شود و تحقق خارجی نمی‌یابد. بنابراین، اگر چه مشروعیت حکومت در بینش اسلامی و حسینی، زاییده مقبولیت یافته است، پیامد اقبال و پذیرش مردم است.

امام حسین علیه‌السلام نیز به‌رغم آگاهی از پیامد قیام عاشورا و با توجه به این که خود را مشروع حق‎دار حاکمیت می‌‌دانستند، چون خود را با نامه‌های فراوان و اعلان بیعت‌های متعدد از سوی مردم مواجه، و زمینه اعمال حاکمیت را به صورت ظاهر فراهم می‌دیدند، درصدد برآمدند، به مدد اقبال مردمی و وجود یاوران متعدد، در سایه تشکیل حکومت به احیای ارزش‌های فراموش شده بپردازند، و جامعه اسلامی را به سوی رشد و صلاح هدایت نمایند و یا دست ‌کم، تصویر درستی از آنچه باید در مقابل ظلم صورت پذیرد، ارائه نمایند. 

جایگاه مردم از دیدگاه امام حسین علیه‌السلام

امام حسین علیه‌السلام در سخنی جامع، در نامه‌ای به بزرگان بصره به سه نکته «حقانیت و شایستگی‌های خویش»، «قانونیت» و «جایگاه مردم در تحقق حق حاکمیت» اشاره می‌فرمایند: «خداوند محمد صلی ‌الله علیه و آله را پیامبر بر خلقش برگزید... و ما اهل، دوستداران، جانشینان و وارثان او هستیم ... می‌‌‌دانیم که ما از کسانی که این امر را بر عهده گرفته‌اند، به این حقی که مستحق آینم، سزاوارتریم ... و اگر شما سخن مرا بشنوید و فرمان مرا اطاعت کنید، به راه رشد و تکامل هدایتتان می‌کنم.» (50)

همان‌گونه که مشاهده می‌شود، امام جایگاه مردم را در تحقق خارجی حق حاکمیت خویش متذکر می‌شوند، که اگر آنان امام را در تحقق و گرفتن آنچه حق اوست یاری ننمایند، این امر تحقق نمی‌یابد و آن ولایت به مرحله فعلیت نمی‌رسد. و این نکته در سخن امیرالمومنین علیه‌السلام نیز جلوه نموده است: «لا رای لمن لا یطاع»؛ (51) آن را که فرمان نبرند، سر رشته کار از دستش بیرون می‌رود.

و باز امام در نامه دیگری که برای مردم کوفه نوشتند، پس از حمد و ثنای الهی، به جایگاه مردم در تحقق فعلی حکومت اشاره کردند و فرمودند: «اما بعد، فان کتاب مسلم بن عقیل جائنی یخبرنی بحس رایکم و اجتماع ملئکم علی نصرنا و الطلب بحقنا فسالت الله ان یحسن لنا الصنع ... فانی قادم علیکم فی ایامی هذه ان شاء‌الله.» (52) اما بعد، نامه مسلم بن عقیل به دست من رسید و به من خبر داد که نظر و دیدگاه شما و اجتماع شما در یاری و طلب حق ما تحقق یافته است. پس خداوند را می‌خوانم که در کارمان نیک بخواهد... پس در همین ایام به سوی شما می‌آیم. ان‌شاء‌الله.

در این فرآیند، امام همانند پدر بزرگوارشان عمل نمودند که هنگام پذیرش خلافت، اساس قبول این مسند را به تمام شدن حجت برایشان به سبب وجود یاران در تشکیل حکومت دینی صالح، مستند نمودند: «و لولا حضور الحاضر و بلوغ الحجه بوجود الناصر ... لا لقیت حبل‌ها علی غاری‌ها.» (53)

به تعبیر برخی، «ان التکلیف الشرعی یحتم علیه الخروج الی العراق بوجود الناصر». (54) تکلیف شرعی بر امام الزام نمود که به سبب وجود یارانی به سوی عراق خارج شود.

این سخنان بر این نکته تاکید می‌ورزند که امامان، به ویژه امام حسین علیه‌السلام به جایگاه مردم در تحقق آن حق الهی و مشروع خویش توجه نموده‌اند و مردم را به عنوان رکن دوم و مهم تحقق حاکمیت فعلی به این امر مهم فرا می‌‌خوانند، و از آنان می‌خواهنند تا در این وظیفه خویش کوتاهی نکنند.

امام در خطبه‌ای که برای سپاه حرّ ایراد نمودند، ضمن یاد‌آوری حقانیت خود و گوشزد نمودن قرابتشان با پیامبر صلی ‌الله علیه و آله خود را سزاوار این مقام معرفی کردند و آن را حق مسلم خویش خواندند و نیز بر نقش مردم در تحقق عملی حکومت و ولایت تاکید فرمودند: «من بدین دلیل به سوی شما آمدم که خواستار حاکمیت من، که در این باب صاحب حق هستم، می‌باشید، ولی اگر بیعت خویش را در تمکین از اوامرم شکستید و حاضر به یاری من نیستید، من دیگر از حرکت به سوی شما صرف‌نظر می‌کنم و (به خاطر از بین رفتن مقدمات) بر می‌گردم.» (55)

و نیز در خطبه‌ای دیگر برای سپاهیان حرّ می‌فرمایند: «انی لم آتکم حتی اتتئی کتبکم و قدمت علی رسلکم «ان اقدم علینا فانه لیس لنا امام، لعل الله یجمعنا بک علی الهدی، فان کنتم علی ذلک فقد جئتکم، فان تعطونی ما اطمئن الیه من عهودکم و مواثیقکم ان اقدم مصرکم و ان لم تفعلوا او کنتم بمقدمی کارهین انصرفت الی المکان الذی جئت منه الیکم.» (56)

بنابراین، باید گفت: نه بیعت اولیه کوفیان سبب مشروعیت بخشی به حکومت امام و قیام وی گشت، و نه نقض بیعت آنان مشروعیت ایشان را سلب نمود، بلکه اگر بیعت کوفیان استوار می‌ماند، تنها زمینه‌ساز اِعمال حاکمیت دینی و مشروع توسط امام حسین علیه‌السلام می‌شد، اما با نقض بیعت و عدم تمکین مردم، تحقق خارجی حاکمیت آن حضرت با اشکال مواجه گردید.

بنابراین، اگر تمام مردم با یزید بیعت کنند، به گونه‌ای که مقبولیت فراگیر پیدا نماید، به سبب وجود نداشتن حقانیت و قانونیت در او، مشروعیت بخشی صورت نخواهد پذیرفت. علاوه بر آن، خلافت و حکومت آل‌ ابی سفیان بر خلاف نص پیامبر است که فرمودند: «انّ الخلافة محرمة علی آل ابی سفیان»؛ همانا خلافت بر آل ابی‌سفیان حرام است.

ب- مرتیه‌خوانی: در بسیاری از موارد و تا جایی ممکن، امامان علهیم‌السلام در ایام محترم، مجالس مرثیه‌خوانی بر پا می‌کردند  

مشروعیت بخشی به قیام امام حسین علیه‌السلام

به دلیل آن که حاکمان جور، پس از ماجرای کربلا سعی داشتند تا این قیام را خروج علیه خلیفه وقت قلمداد نمایند و بدین‌ وسیله، راه را بر هر قیام دیگری مسدود کنند، و از سوی دیگر، مشروعیت رفتار و قیام امامان معصوم علهیم‌السلام از مفاهیم اساسی و مورد تاکید شیعه است، امامان معصوم‌ علهیم‌السلام و پیامبر صلی‌ الله علیه و آله زمینه‌ساز پاسخگویی به این توطئه شدند و درصدد مشروعیت بخشی پیشینی (قبل از قیام) و پسینی (پس از قیام) بر آمدند.

1- مشروعیت بخشی پیشینی

به دلیل آن که روایات پیامبر اکرم در این زمینه بسیارند، تنها به بیان یک روایت بسنده می‌شود؛ حضرت رسول‌ اکرم ضمن ابراز علاقه بسیار به امام حسین علیه‌السلام در موارد گوناگون، مساله حادثه کربلا را بازگو می‌نمودند و بر مظلومیت ایشان می‌گریستند و بر قاتلان آن امام همام لعنت می‌فرستادند. این بیانات، که گاه برای مردم نیز تبیین می‌شدند، به گونه‌ای مشروعیت امام را تضمین می‌کردند، تا آنجا که برخی این روایت را در صحنه عاشورا برای دیگران نقل کردند.

امام صادق علیه‌السلام به ابی عماره شاعر فرمودند: «برایمان درباره امام حسین علیه‌السلام شعر بخوان، و سپس حضرت گریه کردند، به گونه‌ای که صدایشان از بیرون منزل شنیده می‌شد

همان‌گونه که سخن پیامبر صلی ‌الله علیه و آله در مورد عمار که «تقتله الفئة الباغیة» سبب شد که در ماجرای صفین و شهادت عمار، شاهدی بر مشروعیت امام علی‌ علیه‌السلام در یک سوی نبرد و نامشروع بودن معاویه در سوی دیگر، تلقی شود. روایت چنین است: «وقتی امام حسین علیه‌السلام دو ساله شدند، پیامبر به سفری رفتند، در میان راه ایستادند و استرجاع نمودند و از چشمانشان اشک ریخت. از ایشان سوال شد، حضرت فرمودند: جبرئیل به من خبر داد در سرزمینی به نام کربلا، نزدیک فرات، فرزندم حسین توسط فردی به نام یزید کشته می‌شود، و همه این سفر، حضرت غمگین و ناراحت بودند، وقتی که از سفر برگشتند، بر منبر رفته، در حالی که دست راستش بر سر امام حسن علیه‌السلام و دست چپش بر سر امام حسین علیه‌السلام بود، سر بر آسمان بردند و عرضه داشتند: «اللهم ان محمدا عبدک و نبیک و هذان اطائب عترتی و خیار ذریتی و قد اخبرنی جبرئیل ان ولدی هذا مقتول مخذول. اللهم فبارک له فی قتله واجعله من سادات الشهداء اللهم و لا تبارک فی قاتله و خاذله.» (57)

امام کاظم علیه‌السلام در شرایطی که امکان عزاداری نبود، وقتی که آن پیرمرد به جای هدیه در نوروز گفت: اجازه دهید برایتان شعری درباره ابی عبدالله ‌الحسین علیه‌السلام بخوانم، پس از خواندن شعر، امام تمام هدایای آن روز را به او بخشیدند.در این روایت، پیامبر گرامی اسلام ضمن بیان خبر ماجرای عاشورا از سوی جبرئیل، می‌فرمایند: امام حسین به عنوان پاک‌ترین فرد خاندان من و برگزیده فرزندان و خانواده رسالت است. در نهایت، دعا می‌کنند که خدایا، رخت شهادت را بر قامت حسین علیه‌السلام مبارک، و موجب خواری و ذلت قاتلان ایشان بگردان.

این بیان پیامبر چیزی نیست، جز اعلان حقانیت امام حسین علیه‌السلام و قیامش و نامشروع بودن شخص یزید.

من بدین دلیل به سوی شما آمدم که خواستار حاکمیت من، که در این باب صاحب حق هستم، می‌باشید، ولی اگر بیعت خویش را در تمکین از اوامرم شکستید و حاضر به یاری من نیستید، من دیگر از حرکت به سوی شما صرف‌نظر می‌کنم و (به خاطر از بین رفتن مقدمات) بر می‌گردم

2- مشروعیت بخشی پسینی

امامان معصوم علهیم‌السلام در سال‌های پس از حادثه‌ کربلا به شیوه‌های گوناگون سعی در القای این مطلب به مردم داشتند که قیام عاشورا مشروع، و سرور شهیدان صاحب حق و مشروعیت، و مورد ظلم ظالمان و ستمگران بوده است. از این‌رو، برخی روایات، گریه و زاری بر آن حضرت را مورد توصیه و تاکید قرار داده و زیارت مزار او را دارای فضایل بسیار، تربت شریف آن حضرت را موجب شفای بیماری‌ها، و تکریم روز عاشورا را سبب خشنودی و رضایت خداوند دانسته‌اند. همچنین مشروعیت امام حسین علیه‌السلام را همانند مشروعیت امیرالمومنین علیه‌السلام و نامشروع بودن یزید را نیز در ردیف عدم مشروعیت معاویه و ابی سفیان بیان نموده‌اند.

امام صادق علیه‌السلام در روایتی این مطلب را به صراحت بیان نموده است: «انا و آل ابی سفیان اهل بیتین تعادینا فی الله، قلنا صدق الله و قالوا کذب الله و قاتل ابوسفیان رسول ‌الله و قاتل معاویه علی بن ابی‌طالب و قاتل یزید بن معاویة الحسین بن علی و السفیانی یقاتل القائم علهیم‌السلام.» (58)

در این روایت، پیامبر گرامی اسلام ضمن بیان خبر ماجرای عاشورا از سوی جبرئیل، می‌فرمایند: امام حسین به عنوان پاک‌ترین فرد خاندان من و برگزیده فرزندان و خانواده رسالت است. در نهایت، دعا می‌کنند که خدایا، رخت شهادت را بر قامت حسین علیه‌السلام مبارک، و موجب خواری و ذلت قاتلان ایشان بگردان.

این بیان پیامبر چیزی نیست، جز اعلان حقانیت امام حسین علیه‌السلام و قیامش و نامشروع بودن شخص یزید

امام صادق علیه‌السلام یزید را در ردیف افرادی همچون ابی‌سفیان که به نبرد با پیامبر صلی ‌الله علیه و آله پرداخت، معاویه که به جنگ با حضرت علی علیه‌السلام رفت و نیز سفیانی که مبادرت به جنگ با امام زمان علیه‌السلام می‌کند، قرار داده‌اند. این خود سندی قطعی بر نامشروع بودن یزید از یک سو و مشروعیت مطلق امام حسین علیه‌السلام از سوی دیگر می‌باشد. آنچه امامان علهیم‌السلام پس از وقوع حماسه عاشورا در جهت تبیین حقانیت و یادآوری و زنده نگه داشتن ثمرات آن انجام دادند، افزون بر آن است که قابل بیان در این مختصر باشد. بنابراین، تنها به مواردی از آنها اشاره می‌شود:

الف- زیارت مرقد شریف حضرت: در روایات بسیاری، زیارت قبر امام حسین علیه‌السلام مورد تاکید قرار گرفته و ثواب‌های فراوانی بر آن ذکر شده است، تا آنجا که زیارت امام سبب بخشیده شدن همه گناهان می‌شود. (59)

ب- مرتیه‌خوانی: در بسیاری از موارد و تا جایی ممکن، امامان علهیم‌السلام در ایام محترم، مجالس مرثیه‌خوانی بر پا می‌کردند.

امام صادق علیه‌السلام به ابی عماره شاعر فرمودند: «برایمان درباره امام حسین علیه‌السلام شعر بخوان، و سپس حضرت گریه کردند، به گونه‌ای که صدایشان از بیرون منزل شنیده می‌شد. آنگاه امام صادق علیه‌السلام فرمودند: «هر کس برای سیدالشهدا شعر بگوید و گریه کند  مردم را بگریاند، بهشت بر او واجب می‌شود.» (60)

امام کاظم علیه‌السلام در شرایطی که امکان عزاداری نبود، وقتی که آن پیرمرد به جای هدیه در نوروز گفت: اجازه دهید برایتان شعری درباره ابی عبدالله ‌الحسین علیه‌السلام بخوانم، پس از خواندن شعر، امام تمام هدایای آن روز را به او بخشیدند. (61)

این رفتار به گونه‌ای مشروعیت بخشی به قیام و حقانیت امام حسین علیه‌السلام می‌باشد.

ج- تکریم روز عاشورا: امامان همواره در عاشورا، یاد امام حسین علیه‌السلام را در عمل و گفتار زنده می‌ساختند. امام رضا علیه‌السلام می‌فرماید: «هر کس در روز عاشورا کارش را رها کند، خداوند حاجت‌های دنیا و آخرتش را برآورده می‌کند و هر کس در روز عاشورا مصیبت‎زده و گریان و محزون باشد، روز قیامت خوشحال و مسرور و شادمان است و چشمش در بهشت به دیدار ما روشن می‌شود، و هر کس در روز عاشورا چیزی ذخیره کند، خداوند او را با یزید و عبیدالله بن زیاد و عمر بن سعد - که لعنت خدا بر ایشان باد - محشور می‌کند و او را در پایین‌ترین جای جهنم جای می‌‌‌دهد.»(‌62)

د- احترام و جایگاه تربت حسینی: امامان علهیم‌السلام درباره تربت امام حسین علیه‌السلام سخنان فراوانی فرموده‌اند. امام صادق علیه‌السلام می‌فرماید: «ان الله جعل تربة الحسین شفاء من کل داءٍ و اماناً من کل خوف»(63)؛ خداوند متعال تربت حسین علیه‌السلام را شفای هر دردی و پناه هر ترسی قرار داده است.

و در روایت دیگری، امام تربت امام حسین علیه‌السلام را شفا دهنده هر مرضی، جز مرگ معرفی کرده‌اند. (64)

همه این سخنان گرانقدر به روشنی در صدد تبیین جایگاه امام حسین علیه‌السلام و مشروعیت حکومت و قیام ایشان هستند که در عین حال، پاسخ به شبهاتی هستند که از سوی دشمنان در این زمینه طرح گردیده است.

 

پی‌نوشت‌ها: 

46- گروه نویسندگان، همان، ص 12.

47- محمد بن حسن حر عاملی، وسائل الشیعه، بیروت، داراحیاء التراث العربی، ج 18، ص 144، حدیث 45.

48- ابن شهر آشوب السروی المازندرانی، قم، مکتبه علامه، بی‌تا، ج 3، ص 394 / گروه نویسندگان، همان، ص 12.

49- تاریخ طبری، همان، ص 480.

50- محمد بن جریر طبری، همان، ص 240 / المقرم، همان، ص 159 / محمدباقر مجلسی، همان، ص 34.

51- نهج‌البلاغه، ترجمه و شرح علینقی فیض‌الاسلام، خ 27، ص 96.

52- محمد بن جریر طبری، همان، ص 289 / محمدباقر مجلسی، همان، ص 369.

53- نهج‌البلاغه، خطبه شقشقیه، (3)، ص 52.

54- گروه نویسندگان، همان، ص 13.

55- ابن اثیر، همان، ج 2، ص552/ سید بن طاووس، همان، ص 34 / محمدباقر مجلسی، همان، ص 377.

56- سید محسن امین، اعیان الشیعه، بیروت، دارالتعارف اللمطبوعات، 1404ق ، ج 1، ص 596 / محمدباقر مجلسی، همان، ص 376.

57- سید بن طاووس، همان، ص 16.

58- شیخ صدوق، معانی‌الاخبار، قم، انتشارات اسلامی، 1361، ص 346.

59- محمد بن حسن حر عاملی، همان، ج 10، ص 325، حدیث 19، حدیث 20/ مولی محسن فیض کاشانی، محجه‌البیضاء، قم، دفتر انتشارات اسلامی، ج 4، ص 45.

60- شیخ صدوق، ثواب الاعمال و عقاب الاعمال، بیروت، اعلمی، ص 84.

61- ر. ک. به: ابن شهر آشوب، المناقب، قم، علامه، بی‌تا، ج4، ص 319 / محدث قمی، نفس المهموم، قم، مکتبه بصیرتی، 1405 ق، ص 492.

62- شیخ صدوق، امالی شیخ صدوق، بیروت، اعلمی، 1980م، مجلس 27، حدیث 4 / محمدباقر مجلسی، همان، ص 284.

63- مولی محسن فیض کاشانی، همان، قم ، دفتر انتشارات اسلامی، ج 4، ص 45.

64- محمد بن حسن حر عاملی، همان، ج 10، ص 409، 412.  

 

منبع:مرکز تحقیقات علوم اسلامی

 

 

امام حسین علیه‌السلام و حکومت دینی(1)

 

 

امام حسین علیه‌السلام و حکومت دینی(1)

 

به ‌رغم ضرورت و گریزناپذیری نهاد حکومت در جوامع بشری، در مورد متولیان، شرایط و صفات آنان همواره اختلافاتی بروز کرده است. در تاریخ اسلام نیز به ‌رغم اجماع فراگیر در جمع رهبری مذهبی و سیاسی در پیامبر صلی ‌الله علیه و آله، پس از ارتحال آن حضرت، اختلافات شدیدی در مورد حاکم جدید و صفات او بروز کرد و به تعبیر شهرستانی در ملل و نحل: «بزرگ‌ترین اختلاف در میان امت اسلامی اختلاف در امامت بوده است و در مورد هیچ مساله‌‌ای همچون امامت شمشیرها برهنه نگشته و خونریزی صورت نگرفته است.» (1)

پیامد این اختلافات گسترده، پیدایش اندیشه‌های مختلف در این زمینه بود. 

اهل سنت این عقیده را انتخاب نمودند که خداوند درباره رهبری پس از پیامبر صلی ‌الله علیه و آله هیچ دستوری صادر نفرموده است، بلکه این خود مردم هستند که در تمام عصرها، هر کسی را بخواهند به عنوان رهبر جامعه خویش انتخاب می‌کنند(2)، و یا هر کس که حکومت را به دست گرفت اطاعتش واجب است.

در مقابل این اندیشه، شیعیان با اعتقاد به نصب امام از سوی خداوند متعال و ابلاغ آن توسط حضرت رسول صلی‌ الله علیه و آله، با نگرش ویژه‌ای به حکومت و مسائل سیاسی پرداختند و هیچ‌گاه و در هیچ زمان حکومت را رها شده تلقی نکرده‌اند. (3) 

بی‌شک، نگرش‌های مختلف برخاسته از شرایط زمانی و مکانی متفاوتند که هر یک از ادوار گذشته موضوعی برای پژوهش در این زمینه می‌باشند. اما عصر امام حسین علیه‌السلام به دلیل تقابل گفتاری و عملی آن حضرت با حکومت وقت، دارای ویژگی خاصی است که این پژوهش بر آن است تا رابطه امام حسین علیه‌السلام و حکومت دینی را در پرتو مشروعیت قیام عاشورایی‌اش مورد تحقیق و بررسی قرار دهد. 

و به تعبیر شهرستانی در ملل و نحل: «بزرگ‌ترین اختلاف در میان امت اسلامی اختلاف در امامت بوده است و در مورد هیچ مساله‌‌ای همچون امامت شمشیرها برهنه نگشته و خونریزی صورت نگرفته است

تعریف «حکومت» و «مشروعیت»

«حکومت» در اصطلاح، به معنای تسلط بر جامعه و به دست‌گیری اموری است که جنبه عمومی دارند. (4) و با صرف‌نظر از اختلاف‌های فراوانی که در تعریف «حکومت»، به ویژه «حکومت دینی»، رخ داده‌اند، به صورت کلی می‌توان گفت: در هر جای عالم که دولتی به آموزه‌های دینی خاصی گردن نهد و مرجعیت آن را بپذیرد و دغدغه انطباق با تعالیم آن را داشته باشد، حکومت دینی تشکیل شده است و اگر مراد از «دین»، دین اسلام باشد، مراد از «حکومت» حکومت دینی مبتنی بر قرآن و روایات است. (5)

«مشروعیت» از ریشه «شرع» است و در زبان فارسی و عربی به معنای آنچه مطابق شرع باشد و شرع آن را جایز بداند. (6)

این واژه در سیاست، به معنای قانونی بودن و مطابق قانون بودن آمده است، و در زبان انگلیسی، معادل حقانیت و بر حق بودن، طبق قانون بودن، درستی و حلال زادگی انگاشته شده است. (7) 

در اصطلاح فلسفه سیاسی نیز «مشروعیت» به معنای حق حاکمیت است.  

اما پرسش اساسی این است که چه کسی حق حاکمیت و در دست گرفتن قدرت و حکومت را دارد؟ حاکم باید دارای چه شرایط و ویژگی‌هایی باشد؟ و مردم از چه کسی یا کسانی باید پیروی کنند؟ (8) 

به دلیل آن که حق حاکمیت و آمریت مستلزم تکلیف و وظیفه مردم به اطاعت و پیروی است، بنابراین، وجود هر یک از آنها مستلزم وجود دیگری است. به عبارت دیگر: مشروعیت و حکومت رابطه دو سویه‌ای دارند که از یک سو، حق حاکمیت، فرمان و دستور را به حاکم می‌دهد و از سوی دیگر، لزوم فرمانبرداری از آن فرامین را بر عهده مردم می‌گذارد. در نتیجه، اگر حق حاکمیت را برای فردی ثابت دانستیم، باید وظیفه فرمانبرداری و تمکین از اوامر وی توسط مردم را نیز ثابت بدانیم. 

منابع مشروعیت حکومت از دیدگاه امام حسین علیه‌السلام

گونه‌های مشروعیت که در نظام‌های متعدد مشاهده می‌شوند، جدای از ملاک‌های ویژه‌ای که دارند، از منابع متفاوت و سرچشمه‌های گوناگونی به وجود می‌آیند که برخی وحی، پاره‌ای عقلانیت، گروهی سنت‌ها و عرف رایج را سر منشا ایجاد مشروعیت حکومت‌ها می‌دانند.

1- برخی، ملاک‌های مشروعیت را در آموزه‌های وحیانی و تعالیم الهی می‌‌دانند؛ چه این که بر اساس شناخت صحیح نسبت به انسان و نیازهایش، حکومت مشروع را برای او ترسیم نموده‌اند، تا آنجا که شرایط حاکم، بلکه شخص حاکم را برای تصدی امر حکومت بیان نموده‌اند. (9) 

2- برخی دیگر، باورهای سنتی را که در طول تاریخ یک ملت به صورت سنت‌های مردمی یا اسطوره‌ای شکل گرفته‌اند، منبع شناخت حاکم مشروع و تبیین ملاک‌های تعین حاکم می‌دانند. در این نوع مشروعیت، حاکم حق حکومت خود را در سابقه نژادی و خانوادگی می‌جوید که انگاره‌های پذیرفته شده در باورهای برخی جوامع هستند. این نظریه در دوران اخیر اهمیت خود را از دست داده است، اما هنوز برخی جوامع را می‌توان یافت که از این انگاره پیروی می‌نمایند و بر اساس ارزش‌های حاکم بر این باورها، حاکم خود را مشروع می‌‌دانند که از آن جمله‌، می‌توان به امپراتوری ژاپن و ملکه انگلیس اشاره کرد. (10) 

«حکومت» در اصطلاح، به معنای تسلط بر جامعه و به دست‌گیری اموری است که جنبه عمومی دارند. (4) و با صرف‌نظر از اختلاف‌های فراوانی که در تعریف «حکومت»، به ویژه «حکومت دینی»، رخ داده‌اند، به صورت کلی می‌توان گفت: در هر جای عالم که دولتی به آموزه‌های دینی خاصی گردن نهد و مرجعیت آن را بپذیرد و دغدغه انطباق با تعالیم آن را داشته باشد، حکومت دینی تشکیل شده است و اگر مراد از «دین»، دین اسلام باشد، مراد از «حکومت» حکومت دینی مبتنی بر قرآن و روایات است

3- برخی دیگر منشا مشروعیت بخشی به حاکم و نظام حکومتی را در قانون و عقلانیت جست‌وجو می‌کنند؛ به این معنا که اعتقاد به قوانین و قواعد حاکم بر جامعه مدنی، خود منبعی برای توجیه قدرت حاکم و نظام حکومتی و لزوم اطاعت از آنان می‌باشد. در این بینش، مردم به این دلیل به حکم حاکمان گردن می‌نهند که بر این باورند که حق اعمال قدرت به صورت عقلایی و از سوی قانون با قرار داد و توافق به آنان واگذار شده است. (11) 

اکنون جای این پرسش هست که در اندیشه امام حسین علیه‌السلام منبع مشروعیت و ملاک‌های حکومت مشروع چیست؟ امام حسین علیه‌السلام و همه پیروان او یگانه منبع بازخوانی مشروعیت و حق حاکمیت را در آموزه‌های وحیانی و دینی می‌بینند، که حقانیت قیام و حق حاکمیت امام نه به واسطه سنت‌های حاکم و قرارداد اجتماعی، بلکه به سبب حق امامتی است که در بیان پیامبر گرامی صلی‌ الله علیه‌ و آله مورد تاکید و تایید قرار گرفته است، تا آنجا که حتی امام قیام خود را نیز پیامد فرمان پیامبر اكرم می‌دانند.

ایشان در جواب عبدالله بن جعفر، که از امام درخواست کرد از این سفر، که سبب کشته شدن او و مصائب اهل بیت علهیم‌السلام است، صرف‌نظر کند، نوشتند: «انی رایت رویا فیها رسول الله و اموت فیما بام انا ماض له علی کان اوبی» (12)؛ پیامبر را در رویا مشاهده کردم که مرا فرمانی دادند که به دنبال اجرای آن هستم، چه به ضرر من باشد یا به نفع من.

همان‌گونه که مشاهده می‌شود، امام خروج خود را بر خلیفه وقت به امر پیامبر صلی ‌الله علیه‌ و آله منتسب می‌نماید و خود را صاحب حق می‌داند. اگر در این مقام توهم شود که رویا دارای حجیت شرعیه نیست، باید گفت: رویای امام معصوم و مصون از خطا، هیچ‌گاه با افراد معمولی مقایسه نمی‌شود و همیشه از غلط و اشتباه به دور است. 

در این نگرش، قدرت حاکمیت بر مردم از سوی خداوند تعیین و توزیع می‌شود. حاکمان قدرت حاکمیت خویش را از سوی خداوند دانسته، مالکیت ذاتی را از آن خداوند می‌دانند؛ به این معنا که همه قدرت‌های جهان و از آن جمله قدرت حاکمیت در امور سیاسی، از خداوند است. بنابراین، کسی بدون اجازه او حق دخالت در هیچ ‌یک از این امور را ندارد، مگر از سوی خداوند چنین امری به او تفویض شود، که این حقیقت چندین بار در قرآن یادآوری شده است. (13)

بر این اساس، آنچه منبع مشروعیت بخشی به حاکم است، تفویض حق حاکمیت الهی به فردی خاص است. بنابراین، با وجود ادله کافی برای واگذاری امر حکومت به فرد خاصی در زمان مشخص، دیگران حق حاکمیت نداشته و در صورت به دست گرفتن حاکمیت، غاصب محسوب می‌شوند و در باره امام حسین علیه‌السلام منبع مشروعیت حکومت و حق حاکمیت از ناحیه خداوند، و توسط پیامبر صلی‌الله علیه‌ و آله بیان شده است. 

مبانی مشروعیت حکومت از دیدگاه امام حسین علیه‌السلام

اندیشمندان و فلاسفه سیاسی مبانی گوناگونی در باب حق حاکمیت یک فرد بر جامعه ارائه داده‌اند. البته برخی عواملی چند را در عرض یکدیگر در مشروعیت‌دهی به حاکم بیان کرده، و برخی دیگر به عواملی ویژه در این زمینه اشاره نموده‌اند. برای نمونه، ژان بدن، فیلسوف فرانسوی، انتخابات و آراء مردم، وراثت، قرعه، جنگ و الهام از سوی خداوند را از عوامل مشروعیت دانسته و به دست آوردن حکومت از غیر این روش‌ها را از مصادیق ستمگری دانسته است. (14) 

اهل سنت نیز عواملی را زیربنای مشروعیت حکومت دانسته‌اند که به اختصار عبارتند از: 

1- نص الهی و پیامبر اسلام؛ 

2- تعیین فردی از سوی خلیفه، برای خلافت به صورت مستقیم یا به صورت تعیین گروهی که خلیفه را از بین خودشان انتخاب نمایند؛ 

3- اجماع اهل حل و عقد؛

4- از راه قهر و غلبه. (15) 

به دلیل آن ‌که دیدگاه‌های بیان شده در این زمینه بسیارند، عمده آنها را در این تقسیم‌بندی می‌توان این‌گونه ارائه کرد: 

مبانی مشروعیت: 

الف- ذاتی:         مشروعیت حکومت نخبگان 

                             از سوی خداوند (الهی) 

ب- اعطایی:         از سوی مردم (مردمی) 

                              نظریه عدالت  

ج- کارکردی:         نظریه سعادت و ارزش‌های اخلاق 

الف- مشروعیت ذاتی: در این اندیشه، چون حکومت بر دیگران نیازمند مهارت، دانایی و توانایی است، بنابراین، نخبگان یک جامعه، که داناترین افراد برای اداره جامعه هستند، دارای حق حاکمیت ذاتی بر جامعه هستند، بر این اساس، افلاطون حکومت را حق فیلسوفان، که نخبگان جامعه در آن عصر بودند، می‌دانست. (16) 

ب- مشروعیت اعطایی: در این تفکر، حاکمان دارای حق حاکمیت ذاتی نیستند و این حق باید از سوی کسانی که صلاحیت اعطای آن را دارند به آنان تفویض شود، و این دارای دو بخش عمده اعطای از سوی خدا و مردم می‌باشد. 

1- مشروعیت الهی: در این فرض، تنها حکومت‌هایی مشروع خواهند بود که حق حاکمیتشان منسوب به خداوند بوده باشد و این حق به گونه‌ای عام یا خاص از سوی او به کسی واگذار شده باشد. 

در این مقام، اگر فردی مورد تایید مردم قرار گیرد، ولی حکومت وی الهی نباشد، حاکمی غیرمشروع است و حکومت وی دارای حقانیت نیست. (17) 

2- مشروعیت مردمی: مبنای مشروعیت در این نظریه، خواست و اراده مردم است. در این نگرش، حکومتی نامشروع است که برخلاف رای و نظر مردم حاکمیت خویش را بر آنان تحمیل نماید. دیدگاه‌هایی همچون «قرارداد اجتماعی»(18)، «اراده عمومی»(19) و «رضایت»(20)، با وجود اندک اختلافشان، بر این نکته توافق دارند که مبنای حقانیت حکومت فرد یا گروه خواست و اراده عموم مردم است. 

در مشروعیت ذاتی نخبگان، شخص حاکم باید لایق‌ترین و سزاوارترین فرد برای امر حکومت باشد. در این سخن، امام حسن علیه‌السلام برادرشان را داناترین دانایان زمان و بردبارترین آنها می‌داند. این خود به تنهایی سندی بر صلاحیت مطلق حسین بن علی علیهما‌السلام در امر حکومت نسبت به افراد دیگر جامعه است 

ج- مشروعیت کارکردی: همانگونه که از این عنوان برمی‌آید، مشروعیت در این اندیشه نه مبتنی بر شایستگی‌های فرد است و نه مبتنی بر حق حاکمیت از جانب کسی یا کسانی، بلکه اگر چه حاکم به صورت زور و غلبه، متصدی امر حکومت شود، ولی همین اندازه که در فرایند حکومت درصدد باشد جامعه را به سوی کمالات آرمانی هدایت کند، حائز مشروعیت خواهد بود. البته این مشروعیت پسینی است و دارای دو بخش عمده می‌باشد:

1- نظریه «عدالت»: در این تلقی، اگر حکومتی برای عدالت تلاش کند، مشروع است و در حقیقت، این عدالت است که سرچشمه الزام سیاسی از سوی حاکمان و اطاعت از سوی مردمان است.  

2- نظریه «سعادت و ارزش‌های اخلاقی»: در این رویکرد، حکومتی مشروع است که درصدد برقراری ارزش‌های اخلاقی و سعادت برای افراد جامعه باشد. در غیر این صورت، حکومت دارای مشروعیت نیست. (21) 

امام حسین علیه‌السلام و مشروعیت ذاتی

با صرف نظر از دیگر مشروعیت‌ها، اگر چنین مشروعیتی را برای حکومت لحاظ کنیم، می‌توان از سخنان امام حسین علیه‌السلام نسبت به ویژگی‌های خویش و نیز سخنان امامان دیگر درباره ایشان، مشروعیت ذاتی حضرتش را، که ریشه در اوصاف کمالی آن امام همام دارد، برداشت نماییم. امام حسن علیه‌السلام  درباره اوصاف برادر بزرگوارشان می‌فرمایند: «الحسین اعلمنا علماً و اثقلنا حلماً و اقربنا من رسول‌الله صلی ‌الله علیه و آله رحماً، کان فقیهاً قبل ان یخلق و قرا الوحی قبل ان ینطق.»(‌‌‌22)

در مشروعیت ذاتی نخبگان، شخص حاکم باید لایق‌ترین و سزاوارترین فرد برای امر حکومت باشد. در این سخن، امام حسن علیه‌السلام برادرشان را داناترین دانایان زمان و بردبارترین آنها می‌داند. این خود به تنهایی سندی بر صلاحیت مطلق حسین بن علی علیهما‌السلام در امر حکومت نسبت به افراد دیگر جامعه است.  

امام حسین علیه‌السلام نیز در جایی خویشتن را نسبت به امر حکومت، صاحب حق می‌داند و حقانیت خود را نسبت به یزید اینگونه تبیین می‌فرماید: «ابی علیُّ خیرُ من ابیه ... جدّی رسول ‌الله صلی‌ الله علیه و آله خیرٌ من جدهِ، و انا خیرٌ منه و احق بهذا الامر.» (23) 

در این گفتار، امام، پیامبر را بهتر از ابی‌سفیان، امیرالمومنین علیه‌السلام را برتر از معاویه و خویش را برتر از یزید معرفی می‌کند و همین برتری و شایستگی را نیز ملاک حقانیت خود برای حکومت بیان می‌دارد. 

امام حسین علیه‌السلام و مشروعیت اعطایی

اعتقاد شیعیان در پرتو سخنان امامان معصوم علهیم‌السلام بر این بینش استوار است که امامان معصوم همانند پیامبر گرامی اسلام دارای حقانیت در حکومت داری می‌باشند و این حقانیت را در طول حق حاکمیت الهی، و تفویض شده از سوی وحی الهی می‌‌دانند؛ چنانکه روایات متواتر در ذیل آیه شریفه «اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم...» (نساء: 59)، بر این امر دلالت می‌کنند و در تفسیر المیزان در ذیل این آیه چنین آمده است: «در تفسیر برهان از ابن بابویه و وی نیز به سند خود از جابر بن عبدالله انصاری نقل کرده است؛ وقتی خداوند این آیه شریفه را بر پیامبر نازل فرمود، به آن حضرت گفتم: یا رسول ‌الله، خدا و رسولش را شناختیم، اما «اولی‌الامر» کیست که خداوند اطاعت از او را نیز دوشادوش اطاعت خدا و رسول قرار داده است؟ حضرت فرمود: ای جابر، آنان جانشینان من و امامان مسلمانان بعد هستند؛ اولشان علی بن ابی‌طالب و سپس حسن و بعد حسین و ...، که حضرت نام تک‌تک امامان را بردند.» (24)

بر اساس این روایات و بسیاری از روایات دیگر که از پیامبر صلی ‌الله علیه و آله به ما رسیده‌اند، اطاعت پیامبر در طول اطاعت خداوند و اطاعت اهل‌بیت نیز در طول اطاعت از پیامبر اکرم واجب شده است. بنابراین، امام حسین علیه‌السلام دارای حق حکومت است و این حقانیت دارای مشروعیت پیشینی می‌باشد.

بنابراین، اگر چه مردم به آنها روی نیاورند و نسبت به اوامر آنان تمکین نکنند، ولایت و حق حاکمیت آنان بر اساس مشروعیت الهی و اعطایی ثابت است. در نتیجه، اقبال و موافقت عمومی مردم در نظام سیاسی اسلام زمینه‌ساز اعمال حق حاکمیت حاکم مشروع (امام) است؛ زیرا اگر حاکم مشروعی همچون پیامبر صلی‌الله علیه و آله مورد پذیرش و تمکین از سوی مردم قرار نگیرد، مجبور است از مکه فرار کند و به غار پناه ببرد. اما همین پیامبر وقتی مورد حمایت مردم مدینه قرار می‌گیرد، قادر می‌شود مکه‌ای را که زمانی به اجبار آن را ترک کرده بود، فتح کند. ولی پیامبر اکرم در هر دو زمان مشروعیت حکومت داشتند، اما تنها پس از هجرت، این حق حاکمیت جلوه عملی پیدا کرد.

امام حسین علیه‌السلام نیز دارای مشروعیت الهی بودند که در لسان وحی و زبان پیامبر صلی‌ الله علیه و آله آمده است. امام حسن علیه‌السلام درباره امامت و حق حکومت امام حسین علیه‌السلام چنین می‌فرماید: «اما علمتَ انَّ الحسین  بن علی بعد وفاة نفسی و مفارقة روحی جسمی امام من بعدی و عندالله - عز و جل - اسمه فی الکتاب.» (25) این روایت گران‌سنگ نیز شاهدی است که امامت و ولایت امام حسین علیه‌السلام و حقانیت ایشان در حکومت، در کتاب الهی ثابت است. اکنون جای بیان این نکته است که اگر مردمی سر در گروی اطاعت وی نهادند و بر حمایت از وی بیعت کردند و نامه‌های فراوان دال بر اعلام وفاداری فرستادند و به عبارت دیگر، زمینه اعمال حاکمیت ایشان را فراهم نمودند، آیا وظیفه امام جز قیام و تلاش در این زمینه است؟

بر اساس این روایات و بسیاری از روایات دیگر که از پیامبر صلی ‌الله علیه و آله به ما رسیده‌اند، اطاعت پیامبر در طول اطاعت خداوند و اطاعت اهل‌بیت نیز در طول اطاعت از پیامبر اکرم واجب شده است. بنابراین، امام حسین علیه‌السلام دارای حق حکومت است و این حقانیت دارای مشروعیت پیشینی می‌باشد

امام حسین علیه‌السلام و مشروعیت کارکردی

گر چه با وجود مشروعیت اعطایی خداوند به امام حسین علیه‌السلام، که نشانگر مشروعیت ذاتی ایشان نیز هست، نیازی به اثبات مشروعیت‌های دیگری نیست، ولی اگر بخواهیم با دیدگاه مشروعیت کارکردی هم به قیام امام حسین علیه‌السلام بنگریم، آن را مشروع خواهیم یافت؛ زیرا خود حضرت در بسیاری از موارد، اساس قیامش را برقراری قسط و عدل تبیین، و اعلام می‌کند؛ چنان ‌که در برنامه‌ای که به اهل کوفه نگاشتند، خود را صاحب حق دانستند و در ذیل نامه، امام را کسی معرفی کردند که اقامه قسط  و عدل در سرلوحه کارهایش قرار داشته باشد: «فلعمری ما الامام الا ... القائم بالقسط.» (26) 

و در جای دیگر، حاکمان را به دلیل ظلم و جور بر مردم، غیرصالح برای تصدی منصب خلافت معرفی نمودند: «سمعت رسول ‌الله: من رای سلطانا جائراً ... یعملُ فی عباده بالائم و العدوانِ فلم یغیر علیه کان حقاً علی الله ان یدخل مدخله»؛ (27) «و نحن اولی بولایة هذا الامر علیکم من هولاء المدعین ما لیس لهم و السائرین فیکم بالجور و العدوان.» (28) و در موارد دیگر نیز حضرت ملاک قیام خویش را احیای ارزش‌های فراموش شده، رواج سیره پیامبر اکرم، از بین بردن بدعت‌ها و امر به معروف و نهی از منکر اعلان می‌نماید: «اَنا لَم اخرُج اشراً و لا بطراً و لا مفسداً و لا ظالماً و انما خرجتُ لطلبِ الاصلاحِ فی امةِ جدی، ارید ان امُرَ بالمعروفِ و انهی عن المنکر و اسیرَ بسیرةِ جدی و ابی.» (29) 

امام حسین علیه‌السلام و مراتب ولایت حکومت

اگر امور اساسی فراگیر بخواهند در جامعه به اجرا در آیند، نیازمند سه مرحله اصلی هستند؛ مثلا، اگر فردی بخواهد حایز عنوان «پزشک» شود و در جامعه به درمان افراد بپردازد، باید سه مرحله عمده را بپیماید که از آنها به مرحله «حقانیت»، «قانونیت» و «مقبولیت» تعبیر می‌شود در مرحله «حقانیت»، شخص باید با فراگرفتن راز و رمز این حرفه و کاردانی در آن، شایستگی درمان افراد را بیاید و خود را از عموم افراد جامعه در این دانش متمایز سازد. پس از این مرحله، زمانی می‌تواند به صورت رسمی به طبابت بپردازد که از سوی نهادی که متصدی بهداشت جامعه است، جواز طبابت اخذ نماید تا به مرحله «قانونیت» برسد، و در مرحله سوم و پس از احراز صلاحیت و دریافت مجوز طبابت، اگر هیچ ‌کسی به این پزشک مراجعه ننماید و طلب درمان نکند، اگر چه این شخص پزشکی شایسته و قانونی است، اما نخواهد توانست قانونیت و حقانیت خویش را در جامعه اعمال کند؛ چون دارای «مقبولیت» نخواهد بود. 

همانند این تصویر، از سوی برخی نویسندگان درباره ولایت صورت گرفته است:

1- ولایت در مرحله استعداد و صلاحیت (به مفهوم آن که شخص حاکم دارای صلاحیت‌های لازم ولایت و حکومت باشد)؛

2- ولایت در مرحله جعل و اعتبار(به مفهوم آن که منصب و مقام ولایت از ناحیه کسی که ولایت را داراست برای حاکم واجد صلاحیت اعتبار شود)؛  

3- ولایت در مرتبه سلطه و فعلیت (به مفهوم آن که قدرت و امکانات به صورت بالفعل از سوی مردم به حاکم واجد صلاحیت واگذار گردد.) (31) 

بنابراین، مراتب ولایت در حکومت دینی در تحقق خارجی آن، شامل مشروعیت و مقبولیت است که مفهوم «مشروعیت» نیز در دو مفهوم «حقانیت» و «قانونیت» می‌گنجند. (32) 

با توجه به جستاره‌های گذشته، امام حسین علیه‌السلام در تبیین مشروعیت و حقانیت خویش، همانند دیگر امامان علهیم‌السلام دارای دو ملاک عمده حقانیت و قانونیت بودند. این را هم باید توجه داشت که مقبولیت از ارکان مشروعیت محسوب نمی‌شود. 

امام حسین علیه‌السلام و ملاک‌های حقانیت

امام ملاک‌های متعدد و متفاوتی را در این زمینه بیان می‌دارند که آنها را می‌توان به سه بخش عمده تقسیم کرد: 

الف- قرابت و نزدیکی با پیامبر اکرم  

به وفور در سخنان حضرت ابی عبدالله علیه‌السلام مواردی یافت می‌شوند که حقانیت خویش را به صرف قرابت به پیامبر مستند می‌نمایند: «نحن اهل‌ُ بیتِ محمدٍ اولی بولایةِ هذاالامر علیکم من هولاءِ المدعین»(33)؛ ما اهل بیت هستیم که به حکومت بر شما از اینان که مدعی آن هستند، مقدم هستیم. 

و در جای دیگری می‌فرماید: «کنّا اهلَه و اولیائَه و اوصیائَه ورثتهُ و احقَّ الناس بمقامهِ فی الناس.»(‌34)

و باز می‌فرماید: «انا احقُّ بهذا الامر لقرابتی من رسول ‌الله.» (35) 

و در مقام درخواست از خداوند متعال عرضه می‌‌دارد: «اللهم انّا عترةُ نبیک محمد صلی ‌الله علیه و آله ... فخُذ لنا بحقّنا»(36)؛ خداوندا، ما عترت پیامبر تو محمد هستیم ... پس حق ما را بگیر.

البته تقریر این نمونه از حقانیت در سخن امام حسین علیه‌السلام به این معنا نیست که حقانیت حضرت منحصر در قرابت و نزدیکی با پیامبر اکرم است، بلکه این نکته‌ها در مقابل کسانی مانند لشکر حرّ و بزرگان و اشراف بصره گفته شده تا آنان به خود آیند، اگر چه خودشان به این ملاک‌ها واقف بودند و آن را باور داشتند. 

ب- ملاک شایستگی و فضایل

امام حسین علیه‌السلام در مواردی نیز به ملاک شایستگی و اوصاف کمالی خود اشاره نموده، آنها را ملاک حقانیت خویش بیان داشته است، «انا خیرٌ منه و احقُّ بهذا الامر»(37)؛ من بهتر از اویم و به این امر (حکومت) سزاوارترم.  

و یا فرمودند: «انا ... معدنُ الرسالةِ و مختلف الملائکةِ، بنا فتح و بنا ختم و یزیدُ رجلٌ فاسقٌ شاربُ الخمر قاتل النفس المحترقه معلنٌ للفسق ننظر و تنظرون ایُّنا احق بالخلافه»(38)؛ ما مخزن رسالت و جایگاه رفت و آمد فرشتگان هستیم، به ما آغاز و به ختم می‌شود و حال آن که یزید مردی است فاسق، شراب‌خوار و کشنده نفس محترم و آشکار کننده فسق؛ می‌بینیم و می‌بینید که کدام یک از ما به خلافت و حکومت سزاوارتریم.  

پیامبر گرامی اسلام نیز در روایتی به شایستگی امام حسین علیه‌السلام برای امامت و رهبری امت اشاره فرموده، دلیل آن را شایستگی و بهترین خلق بودن ایشان معرفی می‌کند: «خیرُ الخلقِ بعد اخیه و هو امام المسلمین و حجةُ علی خلقه.» (39) 

این تلقی مورد ارج گذاری عقل نیز قرار گرفته است که کسی می‌تواند هدایت امور جامعه را بر عهده داشته باشد که از شایستگی‌های این مهم برخوردار باشد؛ چنانکه حضرت شایستگی‌های خود را از یک ‌سو و عدم لیاقت یزید را از سوی دیگر، دلیل بر حقانیت خویش معرفی می‌کنند. نکته دلپذیر این‌گونه سخنان این است که امام این گونه ملاک‌ها را تبیین می‌کنند و حق قضاوت را نیز به دیگران وامی‌گذارند و از باب استفهام انکاری، تصدیق این‌ گزاره‌ها را بدیهی تلقی می‌نمایند.

حقانیت مطلق یا نسبی: در برخی روایات امام در تبیین حقانیت خویش، از کلمه «احق»، «خیر» و مانند آن استفاده کرده‌اند. این کلمات، که به عنوان صفت تفضیلی از آنها یاد می‌شود، ممکن است موهم این باشند که سیدالشهدا علیه‌السلام خویش را اولی‌تر، بهتر و سزاوارتر از یزید می‌‌‌دانند؛ بنابراین، یزید هم سزاوار است، اما امام سزاوارترند. پس حقانیت، نسبی است. 

این نکته توسط صاحب تفسیرالمیزان مورد توجه قرار گرفته است: «الحق اسم تفضیل است، حق «اسم تفضیل این است که همیشه معنایش با مفضلٌ علیه همراه باشد. وقتی می‌گوییم زید شجاع‌تر از عمرو است»، باید عمرو هم شجاع باشد، وگرنه این سخن غلط است.» (40) 

از آنچه گذشت، آشکار می‌شود که امام از افعل تفضیل معنای واقعی آن را اراده نفرموده‌اند، بلکه فقط در مقام اقناع مردم و فهماندن مساله به آنان، برتری‌های خویش را یادآور می‌شوند و ممکن است این بدان سبب بوده که انتقال خلافت به واسطه وراثت در اندیشه مردم تبدیل به گونه‌ای از حقانیت شده بوده و امام با این سخنان می‌خواسته‌اند، حقانیت خویش را برای آنان روشن نمایند

بر این اساس، ممکن است این شبهه مطرح شود که سخن حضرت به معنای تایید حقانیت شخصی همانند یزید در مسند خلافت است. برای برطرف شدن این شبهه، چند جواب می‌تون ارائه داد:

1- همیشه صیفه «احق» دلالت بر معنای اسم تفضیلی ندارد؛ همان‌گونه که تفاسیر معتبر قرآن اسم تفضیل وارد شده در آیه «و بعولتهن احق بردهن فی ذلک» (بقره: 228)، را به معنای اسم فاعل و صفت مشبّهه معنا نموده‌اند؛ زیرا هیچ کسی غیر از شوهر حق مراجعه ندارد تا شوهر سزاوارتر باشد، بلکه این حق منحصرا از آن همسر است. برای نمونه، تفسیر شریف لاهیجی می‌فرماید: «احق بردهن یعنی حقیقٌ بردَهنَ؛ یعنی سزاوارند به این که رجوع به آن زنان مطلقه نمایند؛ زیرا غیر زوج را در زمان عدّه حقی بر زوجه نیست تا آن که زوج احق از او باشد، و بیضاوی نیز گفته است: افعل در این‌ جا به معنای فاعل است.» (41)

بنابراین، کلمه «احق» و همانند آن در کلمات امام به معنای مطلق «ذی حق» بودن است و اسم تفضیل در آنها به معنای فاعل به کار رفته است، و امام با این بیان، تنها حقانیت خویش را اراده فرموده است.(42)

2- در مواردی که امام از صیغه افعل التفضیل استفاده نموده‌اند، قراین و شواهدی وجود دارند که ایشان از اساس حقی برای غیر خودشان برای گرفتن چنین جایگاهی، قایل نبودند؛ همان‌گونه که در نامه به بزرگان پس از اشاره به ملاک‌ها و معیارهای خویشتن برای احراز مقام حکومت می‌فرمایند: «و انا احق بذلک الحق المستحق علینا ممن تولاه» که این جمله قرینه‌ای است بر این که امام تنها خویش را مستحق چنین حقی می‌دانند، اگر چه پیش از این جمله از کلمه «احق» استفاده نموده‌اند. بنابراین، این‌گونه موارد نیز نشانگر آن است که اسم تفضیل به معنای اسم فاعل مورد استفاده قرار گرفته است. (43)

یا امام در سخن دیگری پس از گفتن این سخن که ما اهل‌بیت پیامبر «اولی به تولی این امر» هستیم، می‌فرماید: «و لیس لهم و السائرین فیکم بالجور و العدوان»؛ و برای دیگران، که به ظلم و جور در میان شما حکم می‌رانند، چنین حقی نیست. (44)

امام در این سخنان، حاکم جور را مدعی مقامی می‌‌‌داند که صلاحیت آن را ندارند و سپس می‌فرماید: «ای سپاه حر، اگر درباره حق ما، که حکومت‌داری و مقام ماست، دیدگاهی غیر از آنچه در نامه‌هایتان نوشته‌اید، دارید، من از شما منصرف می‌شوم. (45)

از آنچه گذشت، آشکار می‌شود که امام از افعل تفضیل معنای واقعی آن را اراده نفرموده‌اند، بلکه فقط در مقام اقناع مردم و فهماندن مساله به آنان، برتری‌های خویش را یادآور می‌شوند و ممکن است این بدان سبب بوده که انتقال خلافت به واسطه وراثت در اندیشه مردم تبدیل به گونه‌ای از حقانیت شده بوده و امام با این سخنان می‌خواسته‌اند، حقانیت خویش را برای آنان روشن نمایند. 

پی‎نوشت‎ها:

۱- ابی الفتح محمد بن عبدالکریم بن ابی بکر احمد الشهرستانی، الملل و النحل، تحقیق سید محمد گیلانی، بیروت، دارالصعب، 1996م ، ج 1، ص 24.

2- مجله حکومت اسلامی، سال اول، ش دوم، 226.

3- سید شریف مرتضی، الثانی فی الامامة، تهران، موسسه الصادق، 1407 هـ. ق، ج 4، ص 174.

4- محمد جعفری هرندی، فقها، و حکومت، تهران، روزنه، 1379، ص 13.

5- برگرفته از؛ احمد واعظی، حکومت اسلامی، قم، دفتر تالیف و نشر متون درسی حوزه، 1380، ص 32.

6- محمد معین، فرهنگ فارسی عمید، ج چهارم، تهران، امیرکبیر، 1360، ج 3، ص 4144.

7- مصطفی کواکبیان، مبانی مشروعیت در نظام ولایت فقیه، تهران، موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی،1378، ص9. 

8- عبدالرحمن عالم، بنیادهای علم سیاست، ج دوم، تهران، نشر لی، 1375، ص 105- 107/ محمدجواد لاریجانی، نقد دینداری مدرئیسم، تهرن، اطلاعات، 1373، ص 51.

9و 10- علی خالفی، مشروعیت قدرت از دیدگاه امام خمینی، تهران، ستاد بزرگداشت یکصدمین سال میلاد امام خمینی، 1381، ص 11، 15، 16. 

11- همان/ کاظم قاضی‌زاده، اندیشه‌های فقهی – سیاسی امام خمینی، تهران، مرکز تحقیقات استراتژیک ریاست جمهوری، 1377، ص 109- 120. 

12- محمد بن جریر طبری، تاریخ طبری، بیروت، موسسه اعلمی، ج 4، ص 280. 

13- شوری: 9و 44/ یوسف: 101 / سجده: 4/ محمد: 11.

14- و. ث. جونز، خداوندان اندیشه سیاسی، ترجمه علی رامینی، تهران، امیرکبیر، 1362، ج 2، ص 80.

15- محمد بن احمد قرطبی، الجامع لاحکام القرآن، بیروت، موسسه التاریخ العربی، 1405 ق، ج1، ص 268- 269.

16- و. ت. جونز، خداوندان اندیشه سیاسی، ترجمه جواد شیخ‌الاسلامی، ج 1، قسمت دوم، ص 148.

17- علی خالفی، همان، ص 15. 

18و 19- بهاءالدین بازارگارد، تاریخ فلسفه سیاسی، تهران، زوار، 1350، ج1، ص 84 و ج 2، ص 268 و 269 / ج 1، ص 104.

20و 21- مجله کتاب نقد، ش 7، ص 45.

22- محمد بن یعقوب کلینی، الکافی، ج سوم، تهران، اسلامیه، 1388، ج 1، ص 302.

23- محمد بن جریر طبری، همان، ج 4، ص 355.

24- سید محمدحسین طباطبائی، تفسیرالمیزان، ترجمه محمدباقر موسوی همدانی، قم، دفتر انتشارات اسلامی، 1362، ج 4، ص 653.

25- محمد بن یعقوب کلینی، همان، ص 301.

26- سید محسن امین، مقتل الحسین، ص 32 / محمدبن جریر طبری، همان، ص 235.

27- محمد بن جریر طبری، همان، ص 304. 

28- همان، ص 298/ سید محسن امین، همان، ص 81.

29- محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، بیروت، موسسه الوفا، 1403ق، ج 44، ص 329.

30- محمد بن جریر طبری، پیشین، ص 304.

31- حسینعلی منتظری، دراسات فی ولایة الفقهیة و فقه الدوله الاسلامیه، ترجمه محمود صلواتی، تهران، کیهان، 1367 ش، ج 1، ص 175.

32- مصطفی کواکبیان، پیشین، ص 40.

33- عزالدین علی بن اثیر، الکامل فی التاریخ، بیروت، داراحیاء التراث العربی، 1408 ق، ج 2، ص 552/ محمد باقر مجلسی، همان، ج 44، ص 337 / سید بن طاووس، اللهوف، نجف، مکتبه حیدریه، 1385 ق، ص 49- 54. 

34- محمدباقر مجلسی، پیشین، ص 34. 

35- همان، ص 318 / خوارزمی، مقتل الحسین، قم، مکتبه مفید، بی‌تا، ص 234. 

36- محمد باقر مجلسی، همان، ص 383 / خوارزمی، همان، ص 236. 

37- محمد بن جریر طبری، همان، ص 355. 

38- محمدباقر مجلسی، همان، ص 325 / خوارزمی، همان، ص 184. 

39- گروه نویسندگان، کلمات الامام الحسین، قم، دارالمعروف، 1373، ص 12.

40- سید محمدحسین طباطبائی، همان، ج 2، ص 348.

41- بهاءالدین محمدالشریف لاهیجی، تفسیر شریف لاهیجی، تهران، موسسه مطبوعاتی علمی، 1363، ج 1، ص 215. 

42- محمدباقر مجلسی، همان، ص 369 / محمد بن جریر طبری، همان، ج 4، ص 289.  

43- محمدباقر مجلسی، همان ص 34 / محمد بن جریر طبری، همان، ص 240/ عبدالرزاق المقرم، مقتل الحسین، قم، مکتبه بصیرتی، 1394 ق، ص 159. 

44و 45- محمدباقر مجلسی، همان، ص 382 / خوارزمی، همان، ص 236. 

منبع:مرکز تحقیقات علوم اسلامی،

چهل سیره قرآنی امام حسین علیه السلام ( قسمت هیجدهم - پایانی)

چهل سیره قرآنی امام حسین علیه السلام ( قسمت هیجدهم - پایانی)

 

39 -  علم امام به قرآن :

حضرت صادق، باقر، و سجاد، و حسين و حسن و على عليهم السلام گفتند، به خداوند سوگند ما همه آيات قرآن را كه در كجا نازل شده و در چه موردى فرود آمده ميدانيم، و همه اخبار و حوادثيكه تا روز قيامت پيش خواهد آمد در علم ما هست، و ليكن باز همه امور در دست خداست و او بعضى اخبار و حوادث را تبديل ميكند و محو و اثبات در دست پروردگار ميباشد. 

40 -  فرزندان حضرت زهراء ع فرزندان پيغمبرند 

در بعضى از كتب مناقب يافتم كه پيغمبر صلى اللَّه عليه و آله فرمود: فرزندان هر مادرى به پدر و خويشاوندان پدرى خود منسوب ميشوند غير از فرزندان فاطمه كه من پدر و خويشاوندان ايشان ميباشم. يحيى بن يعمر عامرى ميگويد: حجاج بن يوسف مرا خواست و بمن گفت: اى يحيى! تو آن كسى هستى كه گمان ميكنى: آن فرزندان فاطمه كه از على دارد فرزندان پيامبر اسلام هستند.

گفتم: اگر در امان باشم جواب تو را خواهم داد، گفت: تو در امان هستى:

گفتم: آرى، اين آيه ذيل را كه ميخوانم اين مطلب را ثابت مينمايد:

وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ كُلًّا هَدَيْنا تا آنجا كه ميفرمايد:

وَ زَكَرِيَّا وَ يَحْيى‏ وَ عِيسى‏ وَ إِلْياسَ كُلٌّ مِنَ الصَّالِحِينَ «1»

در صورتى كه عيسى روح اللَّه است و خدا او را بحضرت مريم عطا كرد

و مع ذلك خداى عليم عيسى را بحضرت ابراهيم نسبت ميدهد و او را از فرزندان ابراهيم بشمار مى‏آورد.

حجاج گفت: چه باعث شده كه تو اين موضوع را تبليغ نمانى!؟

گفتم: خدا بر اهل علم واجب كرده كه علم خود را نشر دهند، چنان كه در قرآن مجيد ميفرمايد:

لَتُبَيِّنُنَّهُ لِلنَّاسِ وَ لا تَكْتُمُونَهُ

حجاج گفت: راست ميگوئى ولى در عين حال مبادا بعدا اين موضوع را تكرار نمائى و نشر دهى!؟ (2) اين حديث را عامر شعبى مفصلتر از اين نقل كرده، چنان كه ميگويد:

يك شب حجاج مرا خواست، من وضو گرفتم و وصيت خود را كردم و نزد حجاج رفتم، وقتى نگاه كردم ديدم يك سفره چرمى گسترده و يك شمشير برهنه نزد حجاج است. من سلام كردم و او جواب داد، آنگاه بمن گفت: خائف مباش زيرا من تو را تا فردا ظهر امان داده‏ام، پس از اينكه مرا نزد خود نشانيد دستور داد تا مردى را آوردند كه وى را غل و زنجير كرده بودند و او را در مقابل حجاج قرار دادند.

حجاج گفت: اين پير مرد ميگويد: حسن و حسين عليهما السّلام فرزندان پيغمبر خدايند، اگر براى اين مدعا دليلى از قرآن نياورد گردن او را خواهم زد.

من گفتم: پس بايد اين غل و زنجير را از گردن وى باز كرد، زيرا كه او آزاد خواهد شد، و اگر دليلى از قرآن نياورد و بخواهى گردن وى را بزنى شمشير اين غل و زنجير را قطع نميكند. هنگامى كه غل و زنجير را از گردنش باز نمودند ديدم او سعيد بن جبير است. من فوق العاده محزون شدم و با خود گفتم: چگونه از قرآن دليل خواهد آورد!؟

حجاج به وى گفت: دليل خود را از قرآن بياور و الا گردن تو را خواهم زد.

سعيد بن جبير گفت: مهلتم بده، وى ساعتى صبر كرد و گفت: حجت و دليل خود را بياور! سعيد گفت: صبر كن، او ساعتى صبر كرد و گفت: دليل و برهان خويش را بياور! سعيد بن جبير گفت: اعوذ باللَّه من الشيطان الرجيم:

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ* وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ تا آنجا كه ميفرمايد: وَ كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ.

سعيد پس از خواندن اين آيه ساكت شد.

حجاج به وى گفت: ما بعد آيه را بخوان! سعيد گفت:

وَ زَكَرِيَّا وَ يَحْيى‏ وَ عِيسى‏ آنگاه سعيد گفت: اى حجاج! عيسى چه نسبتى بحضرت ابراهيم دارد؟

حجاج گفت: عيسى از فرزندان ابراهيم محسوب مى‏شود.

سعيد گفت: عيسى كه بدون پدر خلق شده و از نواده‏هاى دخترى حضرت ابراهيم بشمار ميرود، با اينكه فاصله بين عيسى و حضرت ابراهيم خيلى زياد است مع ذلك از فرزندان حضرت ابراهيم محسوب مى‏شود. پس حضرت حسنين عليهما السّلام با اينكه با رسول خدا چندان فاصله‏اى ندارند بطريق اولى فرزندان پيغمبر اكرم محسوب خواهند شد.

حجاج پس از اين گفتگوها مبلغ ده هزار اشرفى به سعيد بن جبير جايزه داد و دستور داد تا او را بخانه‏اش باز گردانيدند.

شعبى ميگويد: من با خود گفتم: بر من واجب است كه نزد اين مرد عالم يعنى سعيد بن جبير بروم و معانى قرآن را از او بياموزم، زيرا من گمان ميكردم كه معانى قرآن را ميدانم، ولى اكنون معلوم شد كه نميدانم.

لذا وقتى متوجه سعيد بن جبير شدم ديدم وى در ميان مسجد نشسته و آن اشرفى‏ها را در مقابل خود ريخته و آنها را همچنان ده اشرفى ده اشرفى صدقه ميدهدو ميگويد: اينها از بركت حسن و حسين عليهما السّلام است. اگر ما يكنفر (يعنى حجاج) را ناراحت كرديم هزار نفر را براى پرداخت اين پولها خوشحال نموديم و خدا و رسول را راضى نموديم‏

زندگانى حضرت زهرا عليها السلام(نجفى 251-253 ) 

پی‌نوشت‌ها:

1. بحار الانوار، ج 98، ص 355.

2. منبع پیشین، ج 23، ص 133: مرحوم سید هاشم بحرینى در كتاب غایة المرام این حدیث را با سى و نه سند از دانشمندان اهل تسنن و با هشتاد سند از دانشمندان شیعه نقل كرده است.

3. نهج البلاغه، خطبه‏ 154.

4. مزمل/ 20.

5. محمد/ 24.

6. تفسیر البرهان، ج 1، ص 100.

7. الفتوح، ج 5، ص 14.

8. احزاب/ 33.

9. قصص/ 21 و 22.

10. قصص/ 22 ؛ الفتوح، ج 2، ص 25.

11. تاریخ طبرى، ج 3، ص 28.

12. بحارالانوار، ج 44، ص 392 و ج 45، ص 3.

13. كهف/ 9.

14. بحار الانوا، ج 45، ص 32 و 188.

15. بقره/ 137.

16. معالى السبطین، ج 2، ص 115.

17. بقره/ 138.

18. توبه/ 111.

19. بقره/ 207.

20. حماسه و عرفان/ 247.

21. بحار الانوار، ج 44، ص 328.

22. بحارالانوار، ج 44، ص 377.

23. بقره/ 237.

24. فصلت/ 34.

25. سفینةالبحار، مادّه‏ خ ل ق، ج 2، ص 116.

26. اسراء/ 37.

27. زمر/ 72.

28. فرقان/ 63.

29. شعراء/ 215.

30. بحارالانوار، ج 44، ص 189.

31. حشر/ 9.

32. انسان/ 8 و 9.

33. پرتوى از عظمت حسین علیه السلام، به نقل از سمعوالمعنى، ص 150 - 151.

34. همان، ص 168 - 169، به نقل از سمعوالمعنى، ص 151.

35. نساء/ 86.

36. آل عمران/ 104.

37. ر.ك: «نصیحت‏گرى و خیرخواهى» در همین مقاله.

38. بحار الانوار، ج 44، ص 329.

39. بقره/ 207.

40. انسان/ 8 و 9.

41. حماسه عرفان، ص 246.

42. مجله نور دانش، سال دوم، ش 3.

43. تاریخ سیاسى اسلام، ج 1، ص 451.

44. طلاق/ 3.

45. ابراهیم/ 12.

46. بحارالانوار، ج 45، ص 6/ تاریخ‏الطبرى، ج 3، ص 318، برگرفته از آیات: اعراف‏196/ و یونس/ 71.

47. اسراء/ 79.

48. توبه/ 36.

49. دعاى عرفه، مفاتیج الجنان.

50. اعیان الشیعه/ 581.

51. بحار الانوار، ج 17، ص 213.

52. مقتل مقرم، ص 397 - 398.

53. قرآن،حسین،شهادت، ص 118.

54. بقره/ 121.

55. تنبیه الخواطر و نزهه النواظر، ج 2، ص 236، نقل از میزان الحكمه، ج 10، ص 4824.

56. كامل الزیارات، ص 371.

57. تاریخ الطبرى، ج 3، ص 315.

58. حاقه/ 51.

59. مائده‏48/.

60. بحار الانوار/ ج 100، ص 294 و 20.

61. بقره/ 185.

62. حماسه و عرفان، ص 229 - 230.

63. توبه/ 105.

64. بحارالانوار، ج 44، ص 321.

65. احزاب/ 39.

66. مفاتیح الجنان، دعاى عرفه.

67. رعد/ 28.

68. نور/ 37.

69. بحارالانوار، ج 45، ص 50.

70. بحارالانوار، ج 44، ص 379.

71. پیشین، ص 381.

72. پیشین، ج 45، ص 6.

73. بقره/ 153.

74. آل‏عمران/ 186.

75. صافات/ 102.

76. صافات/ 102.

77. حماسه و عرفان، ص 258.

78. بحارالانوار، ج 44، ص 330.

79. معانى الاخبار، ص 289.

80. مقتل مقرّم، ص 283.

81. ذاریات/ 56.

82. پرتوى از عظمت حسین علیه السلام، ص 165، به نقل از اسدالغابه، ج 2، ص 20.

83. منبع پیشین، به نقل از: ابوالشهداء/ 73.

84. پیشین.

85. فاطر/ 10.

86. بقره/ 120.

87. بقره/ 120.

88. فصّلت/ 41 - 42.

89. لهوف، ص 139، مقتل الحسین للخوارزمى، ص 9 و 10.

منبع:مجله پاسدار اسلام ـ ش 267-268 ،

 

 

 

 

چهل سیره قرآنی امام حسین علیه السلام ( قسمت هفدهم)

چهل سیره قرآنی امام حسین علیه السلام ( قسمت هفدهم)

 

 

.36 -  اشاره قرآن كريم به مظلومانه شهيد شدن امام حسين عليه السّلام و خون‏بهاى او

يكى از اصحاب امام صادق عليه السّلام مى‏گويد: از آن حضرت پيرامون آيه شريفه:

... وَ مَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِيِّهِ سُلْطاناً فَلا يُسْرِفْ فِي الْقَتْلِ ... پرسش كردم.

حضرت فرمود: اين آيه در باره امام حسين عليه السّلام نازل شده است كه اگر همه زمينيان به خاطر او كشته شوند زياده‏روى نشده است.

روضه كافى،   

37 -  تلاوت امام در کنار خیمه :

ضحاك بن عبد اللَّه گويد در آن هنگام كه حضرت امام حسين ع به تلاوت قرآن مشغول بود گروهى از لشكريان پسر سعد براى اطلاع از احوال امام حسين ع و ياوران او نزديك خيام طاهرات آمدند حسين ع اين آيه را تلاوت كرد «وَ لا يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّما نُمْلِي لَهُمْ خَيْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّما نُمْلِي لَهُمْ لِيَزْدادُوا إِثْماً وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهِينٌ ما كانَ اللَّهُ لِيَذَرَ الْمُؤْمِنِينَ عَلى‏ ما أَنْتُمْ عَلَيْهِ حَتَّى يَمِيزَ الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ» مردم كافر خيال نكنند ما بر اثر علاقه بآنها ايشان را مهلت داده‏ايم بلكه مهلت دادن ما بايشان از نقطه نظر اين بوده تا گناهشان زيادتر شود و بعذاب دردناك مبتلا شوند خداى متعال بندگان مؤمن را به وضعى كه شما هستيد وانمى‏گذارد مگر براى اينكه بد از خوب نمودار شود.

يكى از آنها بنام عبد اللَّه بن سمير كه مردى مسخره و دلاور و سواره و خونريز و پردل بود به-مجردى كه آيه شريفه را شنيد گفت بخداى كعبه سوگند ما همان خوبانيم كه از شما امتياز پيدا كرده‏ايم برير گفت اى بدكار شگفت است كه مانند تو از جمله خوبان و نمونه آنان باشى، عبد اللَّه پرسيد تو كيستى؟ جواب داد من بريرم آنگاه بيكديگر ناسزا گفتند.

بامداد: حسين ع ياران خود را براى نماز صبح آماده ساخت پس از انجام تكليف الهى به آنها كه سى و دو نفر سواره و چهل نفر پياده بودند دستور صف‏آرايى داد، زهير را در ميمنه و حبيب را در ميسره قرار داد و پرچم نصرت را بدست برادر بزرگوارش ابو الفضل مرحمت فرمود و چنانچه فرموده بود خيمه‏ها را پشت سر قرار دادند و فرمود هيزمها و نيهائى كه پشت خيمه‏ها بود در خندقى كه اطراف خيمه‏ها احداث شده بود ريخته و آنها را افروختند البته علت اين كار پيش بينى براى جلوگيرى از دشمن بود مبادا هنگام زد و خورد لشكر از پشت خيمه‏ها دستبردى بزند.

ارشاد شيخ مفيد  

38 -  مناظره‏اى از شيخ مفيد 

مردى از پيروان عقائد كرابيسى به شيخ مفيد گفت: من جسورتر از شيعيان نديده‏ام در ادعاى محالى كه مى‏كنند زيرا آنها مدعى هستند آيه إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً در باره على و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام نازل شده با اينكه ظاهر آيه در باره ازواج و زنان پيامبر صلى الله عليه و آله است. اگر ظاهر آيه را دقت كنيد مى‏بينيد سياق آيه فقط در مورد زنان پيامبر صلى الله عليه و آله است و هيچ شاهدى بر مدعاى آنها در آيه وجود ندارد.

شيخ مفيد در جواب او گفت: جسورترين مردم در ارتكاب باطل و منكرترين‏

آنها نسبت به واقعيتها و نادانترين ايشان كسى است كه ادعاى تو را بنمايد و مخالفت با اجماع كند به دليل اينكه خلافى بين امت وجود ندارد. بعضى از آيات قرآن اول آن مربوط به چيزى است و آخر آن مربوط به چيز ديگر و وسط آيه اختصاص به مطلبى دارد كه اول آن مربوط به مطلب ديگرى، موافق و مخالف، نقل كرده‏اند كه اين آيه در خانه ام سلمه نازل شده است و پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در خانه بوده با على عليه السلام و حضرت فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام كه آنها را داخل عبائى خيبرى نمود و فرمود : اللهم هؤلاء اهل بيتى‏خداوند اين آيه را نازل فرمود إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً آيه را پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله قرائت فرمود. ام سلمه گفت آيا من از اهل بيت شما نيستم؟

فرمود: تو عاقبت به خيرى. نفرمود تو از اهل بيت من نيستى. حتى اصحاب حديث نقل كرده‏اند عمر از اين آيه سؤال كرد به او گفتند از عايشه بپرس. عايشه گفت اين آيه در خانه خواهرم ام سلمه نازل شد، از او بپرسيد او بهتر از من مى‏داند. هيچ يك از ناصبيان و راويان شيعه اختلافى در مورد اين آيه به صورتى كه گفتم ندارند.

حمل آيات قرآن را به صورتى كه روايت رسيده بهتر است از اينكه توجيه و تفسير از روى ظن و گمان بكنيم با اينكه خداوند شاهدى بر صحت ادعاى ما در خود آيه قرار نداده زيرا مى‏فرمايد إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً و زدودن رجس امكان ندارد مگر با عصمت زيرا گناه از پليدترين رجس‏ها است و اين كه خداوند مى‏فرمايد اراده كرده رجس را برطرف نمايد خبر و اطلاع از وقوع اين كار است نه اراده‏اى كه به وسيله آن لفظ امر، امر مى‏شود خصوصا كه اراده را در اين آيه قديم بدانيم و اراده در اين آيه فرق دارد با اراده‏اى كه در اين آيه است يُرِيدُ اللَّهُ لِيُبَيِّنَ لَكُمْ و اين آيه يُرِيدُ اللَّهُ بِكُمُ الْيُسْرَ وَ لا يُرِيدُ بِكُمُ الْعُسْرَ زيرا اگر هر دو به يك معنى باشد ديگر معنى ندارد كه اختصاص به اهل بيت داشته باشد زيرا اراده‏اى كه مقتضاى خبر و بيان است شامل همه مردم مى‏شود چنانچه در تفسير و معنى آن ذكر شده. وقتى مى‏بينيم اين اذهاب رجس را اختصاص‏ به اهل بيت عليهم السلام داده دليل است بر اينكه اراده از بين بردن رجس به معنى انجام كار است و اين خود موجب عصمت است طبق توضيحى كه داديم و اينكه تمام امت اتفاق دارند بر اينكه زنان پيامبر معصوم نبوده‏اند خود دليل است بر اينكه آيه مربوط به زنان پيامبر نيست مضافا بر اينكه اگر كسى عارف به زبان باشد چنين ادعائى را نخواهد كرد و نه توهم آن را مى‏نمايد زيرا بين عربى زبانان هيچ اختلافى نيست كه جمع مذكر با ميم و جمع مؤنث با نون و هرگز علامت مذكر را براى مؤنث به كار نبرده‏اند نه بطور حقيقى و نه مجازى و چون مى‏بينيم خداوند ابتداى آيات را اختصاص به بانوان پيامبر صلى الله عليه و آله داده و جمع آنها را با نون مؤنث ذكر كرده و فرموده است يا نِساءَ النَّبِيِّ لَسْتُنَّ كَأَحَدٍ مِنَ النِّساءِ إِنِ اتَّقَيْتُنَّ فَلا تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَيَطْمَعَ الَّذِي فِي قَلْبِهِ مَرَضٌ تا اين قسمت آيه وَ أَطِعْنَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ بعد خطاب را از آنها برداشته بعد از اين فاصله و جمع مذكر آورده و فرموده است إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً وقتى جمع را به وسيله (ميم) ذكر نموده و (نون) را ساقط كرده مى‏فهميم خطاب متوجه اشخاص قبل نيست. به همان دليل استعمال عرب بعد باز خطاب را متوجه زنان پيامبر صلى الله عليه و آله مى‏كند و مى‏فرمايد وَ اذْكُرْنَ ما يُتْلى‏ فِي بُيُوتِكُنَّ مِنْ آياتِ اللَّهِ وَ الْحِكْمَةِ إِنَّ اللَّهَ كانَ لَطِيفاً خَبِيراً با اين تغيير خطاب توجه داده كه اين طهارت و عصمت و فضيلت عالى اختصاص به آل محمد صلى الله عليه و آله دارد و جاى هيچ ادعائى نيست كه بگوئيد در زنان پيامبر صلى الله عليه و آله مردى را هم در نظر گرفته‏اند غير از زنان ما تذكرى به حد مردى نرسيد (مثلا بچه است) منظور بوده از باب تغليب جمع را مذكر آورده‏اند. وقتى چنين ادعائى امكان نداشت و خطاب به زنان غير ممكن بود غير آنها جز اهل بيت يعنى همانهائى كه ذكر كرديم كس ديگرى نيست كه روايت هم مؤيد اين مطلب است چنانچه توضيح داده شد. 

ادامه دارد ....

 

چهل سیره قرآنی امام حسین علیه السلام ( قسمت شانزدهم)

چهل سیره قرآنی امام حسین علیه السلام ( قسمت شانزدهم)

 

 

36 -  تمام سوره‏هاي قرآن در حق آن حضرت  

در بيان يک يک از سور قرآني و آنچه از آن متعلق است به حضرت سيدالشهداء به اشاره، يا به مناسبت، يا به حسب باطن، پس مي‏گوئيم که: سوره‏ي فاتحه در مقصد سابق بيان شد.سوره‏ي بقره در آن است اول مراثي که آن جناب که آيه‏ي (اتجعل فيها من يفسد فيها و يسفک الدماء)

سوره بقره آيه 30 باشد، چنانکه در حديث است که ملاحظه نمودند ملائکه واقعه‏ي آن جناب را در کربلا، و دانستند آن را به جهت اموري که ايشان را دلالت کرد بر آن، پس چنين سخني گفتند.

سوره‏ي آل عمران در وقتي که علي‏اکبر به سوي اعداء روانه شد حضرت اين آيه را تلاوت کرد: (ان الله اصطفي آدم و نوحا و آل ابراهيم و آل عمران علي العالمين)

. بحار ج 45 ص 43 - سوره آل عمران آيه 33

سوره‏ي نساء مشتمل است بر آيه‏ي دوم، از آيات مراثي آن حضرت، يعني (المستضعفين من الرجال و النساء و الولدان لا يستطيعون حيلة و لا يهتدون سبيلا) اظهر افراد، اشخاص اصحاب و عيال و اطفال آن جناب است.

بحار ج 45 ص 95 - کافي ج 4 ص 174 -

سوره‏ي مائده، از براي آن جناب مائده بود مطابق مائده طعام، و آن از آب کوثر بود که به جهت آن حضرت و اصحابش نازل گرديد بدون اينکه عرض کنند مانند حواريين (انزل علينا مائدة): [براي ما مائده نازل کن]. بلکه تمام تشنگي و گرسنگي و زخم و زحمت و کشته شدن را بر خود قبول نموده بودند، و بر ايشان گوارا بود بيشتر از گوارائي هر طعام و شرابي.

. معاني الاخبار ص 288

سوره‏ي اعراف، آن حضرت خود اعراف است بنابر بعض تفاسير، و از جمله رجالياست که بر اعرافند بنابر تفسير ديگر

،تفسير فرات ص 47 - سوره اعرافيه 46

و از براي حسين (عليه‏السلام) معرفت مخصوصي است به سيماي زوارش، زيرا که از براي ايشان علامت مخصوصي است در روز قيامت، چنانکه در خواص زيارت ذکر شد.

.کامل الزيارات باب 88 ث 265

سوره‏ي انفال حق آن جناب و ائمه‏ي طاهرين است،

تفسير فرات ص 50 - لهوف ص77

و ايشان را منع نمودند از آن، بلکه آن جناب را از حق مشترک مابين جميع مردم منع کردند، بلکه از حق مابين جميع حيوانات منع کردند که آب باشد، که هر صاحب روحي در آن حق دارد، حتي کفار و حيوانات.

.بحار ج 71 ص 369

سوره‏ي برائت، هر چه در اين سوره از آيات جهاد است، تمام منطبق است بر جهاد اصحابش، و در آن است آيه‏ي (اشتري) يعني (ان الله اشتري من المؤمنين انفسهم و اموالهم بان لهم الجنة): [خداوند از مؤمنان جانها و مالهايشانرا خريد، که در مقابل براي آنانست بهشت[

.سوره توبه آيه 111 و هر کسي در اين بازار معامله کرده، و ليکن آن جناب را در آن معامله مخصوصي است که تسليم مثمن، و تسلم ثمن، و نقل متاع، و کيل و وزن، و حفظ و بذل آن، همه يک نحو خصوصيتي داشته، که از ملاحظه‏ي مجموع خصايصش ظاهر مي‏شود.

سوره‏ي يونس، از براي حسين (عليه‏السلام) از يونس صورت و صفت و سيرتي بوده در وقتي که بر روي خاک با بدن مجروح افتاد، ولي به عوض شجره يقطين، شمشيرها و نيزه‏ها و بال مرغها بود. .

سوره‏ي هود، آن جناب از اين سوره آيات مخصوصه تلاوت نمود، آن وقتي که در ميان ميدان ايستاده و خطبه خواند اين آيه را تلاوت کرد

لهوف ص 59 مقتل خوارزمي ج 2 ص 7

)قال اني اشهد الله و اشهدوااني بري‏ء مما تشرکون): [گفت: من خدا را گواه مي‏گيرم، شما نيز گواه باشيد که من از آنچه شما شرک مي‏ورزيد بيزارم[

سوره هود آيه 54 تا آخر.

سوره‏ي يوسف، و در بعضي روايات است از طرف عامه که اين سوره نازل گرديد بر پيغمبر (صلي الله عليه و آله) تا تسليت باشد از براي او از آن چه جاري مي‏شود بر حسين (عليه‏السلام(

سوره‏ي رعد، در حديث است که هيچ ابري نيست که برق و رعد داشته باشد مگر اينکه لعنت مي‏نمايد قاتل حسين (عليه‏السلام) را.

.بحار ج 45 ص 219

سوره‏ي ابراهيم، در اين است قضيه‏ي ساکن نمودن ابراهيم ذريه‏ي خود را در وادي بي‏ذرع، و منطبق است بر آن کيفيت ساکن نمودن حسين (عليه‏السلام) ذريه‏ي خود را در کربلا، و مطابق است تکلم کردن ابراهيم با ايشان و وداع نمودن او، با تکلم حسين (عليه‏السلام) و وداع او با اهل بيتش، که سنگ را به گريه مي‏آورد بحار ج 45 ص 47 

ادامه دارد ....

 

چهل سیره قرآنی امام حسین علیه السلام ( قسمت پانزدهم)

چهل سیره قرآنی امام حسین علیه السلام ( قسمت پانزدهم)

 

 

35 -  در مجامع صفاتي که متعلق است از قرآن به آن حضرت 

در قرآن آياتي است که از براي آنها اسماء و صفات و خواصي هست، مانند آية الکرسي، و آيه‏ي نور، و آيه‏ي تطهير، و آيات شفاء، و آيات سجده، و حسين (عليه‏السلام) در او است کرسي رفيع، که شامل است همه‏ي آسمانها و زمينها را، يعني علم او، و در اوست دو آيه:

يکي از سر مبارکش که تجلي نمود از براي جماعتي در راه شام

، لهوف ص 75

و از براي زيد بن ارقم، در وقتيکه آن سر را از مقابل غرفه‏اش عبور دادند، پس ديد شعاع او را که از روزنه داخل گرديده، و تعجب کرد، چون نظر کرد، ديد آن نور از سر انور آن حضرت است، و سوره‏ي کهف تلاوت مي‏فرمايد.

.ارشاد مفيد ج 2 ص 122

و يکي از بدن أطهرش، که آن مرد زارع از طايفه‏ي بني‏اسد در شب ديد وقتي که آمد به تماشاي کشتگان، مي‏گويد: ديدم در ميان آنها جسدي را که مي‏درخشيد مانند آفتاب، و ديدم شيري را که مي‏آيد در نزد آن جسد مي‏نشيند.

و در آن جناب است آيات شفا، از براي امراض باطنيه در محبتش، و از براي امراض ظاهريه در تربتش، و در جسد آن حضرت آيات اربعه بوده است، که مانند آيات سجده شايسته است از براي تصور آنها شخص به زمين بيفتد، و خود را به خاک آلوده سازد.

يکي: از تير سه شعبه، که بر قلب شريفش رسيد و از پشتش سر به‏در کرد.لهوف  

دوم: اثر نيزه‏ي صالح بن وهب مزني بود، که بر تهي گاهش رسيد و از اسب درغلطيد.

. لهوف

سوم: اثر شمشير مالک بن يسر بود که بر فرق مبارکش رسيد، و عمامه و کلاهش را پر از خون نمود.. لهوف

چهارم: اثر شمشيري بود که بر گلوي مطهرش رسيد، و سر را از بدن جدا نمود، ولي اثر آن از جانب قفا وارد گرديد، و اينها آياتي است که لازم مي‏کنند بر دوستان آن جناب که در وقت تصور، يا استماع آن، ارکان وجودشان متزلزل شود، و قامتشان خم گردد، و بر زمين بيفتند، و خاک بر سر کنند.

ادامه دارد ....

 

چهل سیره قرآنی امام حسین علیه السلام ( قسمت دوازدهم)

چهل سیره قرآنی امام حسین علیه السلام ( قسمت دوازدهم)

 

 

27 -  در گفتگو با حر :

در نزديکي کربلا همين که حر به امام گفت: چرا آمده اي فرمود: نامه هاي دعوت شما مرا به اينجا آورد، ولي حالا پشيمان شده ايد و اين آيه را تلاوت فرمود: (48) الفتح : 10

إِنَّ الَّذينَ يُبايِعُونَكَ إِنَّما يُبايِعُونَ اللَّهَ يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْديهِمْ فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّما يَنْكُثُ عَلى‏ نَفْسِهِ وَ مَنْ أَوْفى‏ بِما عاهَدَ عَلَيْهُ اللَّهَ فَسَيُؤْتيهِ أَجْراً عَظيماً (10)

كسانى كه با تو بيعت مى‏كنند(در حقيقت) تنها با خدا بيعت مى‏نمايند، و دست خدا بالاى دست آنهاست؛ پس هر كس پيمان‏شكنى كند، تنها به زيان خود پيمان شكسته است؛ و آن كس كه نسبت به عهدى كه با خدا بسته وفا كند، بزودى پاداش عظيمى به او خواهد داد.

در شنیدن خبر شهادت نامه رسان خود «قيس بن مسهّر صيداوي»: در مسير کربلا همين که خبر شهادت نامه رسان خود «قيس بن مسهّر صيداوي» را شنيد گريه کرد و اين آيه را تلاوت فرمودند: (33) الأحزاب : 23

مِنَ الْمُؤْمِنينَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى‏ نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْديلاً (23)

(33) الأحزاب : 23

در ميان مؤمنان مردانى هستند كه بر سر عهدى كه با خدا بستند صادقانه ايستاده‏اند؛ بعضى پيمان خود را به آخر بردند(و در راه او شربت شهادت نوشيدند)، و بعضى ديگر در انتظارند؛ و هرگز تغيير و تبديلى در عهد و پيمان خود ندادند.   

28 -  در بالای سر مسلم بن عوسجه يار فداكار امام حسين :

و نیز آن حضرت آیه فوق را برای مسلم بن عوسجه خواند:

مسلم بن عوسجه يار فداكار امام حسين ع از پاى درآمد و ياران عمرو بمحل خود بازگشتند پس از آنكه گرد و غبار فرونشست معلوم شد مسلم، آسيب ديده و بزمين افتاده.

حسين ع در حالى كه هنوز رمقى داشت ببالين او آمده براى وى آمرزش خواست و اين آيه را خواند: «فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى‏ نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِيلًا» از مردان راستگو و وفادار برخيشان درگذشتند و بعضى هنوز در انتظار مرگند و تغيير و تبديلى در كار ندادند.

پس از اين، حبيب بن مظاهر ببالين او آمده گفت مسلما مرگ تو بسيار براى من گران تمام شد اينك ترا مژده بهشت باد، مسلم گفت خدا ترا مژده خير دهاد، حبيب اظهار داشت ميدانم فاصله نخواهد شد كه منهم بتو ملحق مى‏شوم و الا حاضر بودم هر گونه وصيتى كه داشته باشى آن را كاملا انجام دهم .  

29 -  به فرماندار کوفه (ابن زياد):

 همين که فرماندار کوفه (ابن زياد) نامه رسمي براي حر فرستاد که راه را بر حسين ( علیه السلام ) ببندد و او نامه را به امام عرضه داشت، امام اين آيه را تلاوت فرمودند:

(28) القصص : 41

وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ لا يُنْصَرُونَ (41)

و آنان‏[ فرعونيان‏] را پيشوايانى قرار داديم كه به آتش(دوزخ) دعوت مى‏كنند؛ و روز رستاخيز يارى نخواهند شد!

مناقب: جابر از حضرت باقر نقل كرد كه فرمود: «خَيْرَ أُمَّةٍ» يعنى اهل بيت پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم. محمّد بن منصور گفت اهل بيت پيامبر بهترين اهل بيت هستند كه براى مردم قرار داده شده‏اند تفسير قمى: طلحة بن زيد از حضرت صادق عليه السّلام و آن جناب از پدر بزرگوار خود نقل كرد كه فرمود: ائمه در كتاب خدا دو نوع هستند: امام و رهبر عادل و پيشوا و رهبر ستمگر، خداوند در قرآن ميفرمايد: وَ جَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا از بين آنها پيشوايانى قرار داديم كه هدايت ميكنند بامر ما نه بامر مردم امر خدا را مقدم ميدارند بر كار خود و حكم خدا را بر حكم خود تقديم ميدارند.

باز در اين آيه ميفرمايد: وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ قرار داديم پيشوايانى كه دعوت بآتش ميكنند كار خود را بر خدا مقدم ميدارند و خواهش نفس خود را بكار ميبرند بر خلاف كتاب خدا. از بصائر نيز همين روايت نقل شده.

توضيح: اشكالى ندارد كه قبل از آيه ائمه واقعى ذكر موسى و بنى اسرائيل است و در جاى ديگر از ساير انبياء ياد شده و قبل از آيه پيشوايان جور فرعون و سپاهش ذكر شده در عين حال بگوئيم آيه اولى در باره ائمه عليهم السّلام و آيه دوم اشاره بدشمنان ايشان است.

زيرا بارها توضيح داديم كه قصه‏هاى قرآن براى توجه اين امت است ظاهر آيات مربوط بگذشتگان است ولى تأويل و باطن آن مربوط باين امت است چنانچه در خبر رسيده كه منظور از فرعون هامان و قارون سه مغز غاصب خلافتند زيرا آنها نظير همين سه نفر بوده‏اند در امت اسلام، اولى و دومى گوساله و سامرى اين امتند با اينكه در قرآن كريم آياتى هست كه ابتداى آن مربوط بيكدسته است و آخر آيه مربوط بدسته ديگر

بخش امامت-ترجمه جلد هفتم بحار الانوار ج‏2 132 بخش چهل و ششم ائمه عليهم السلام(خير أمة أخرجت للناس) هستند و امام در قرآن دو نوع است  

ادامه دارد ....

 

چهل سیره قرآنی امام حسین علیه السلام ( قسمت یازدهم )

 

چهل سیره قرآنی امام حسین علیه السلام ( قسمت یازدهم )

 

 

 

25 -  در شنیدن خبر شهادت مسلم: همين که در مسير کربلا خبر شهادت مسلم را شنيدند فرمودند: (2) البقرة : 156

الَّذينَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصيبَةٌ قالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ (156)

(2) البقرة : 156

آنها كه هر گاه مصيبتى به ايشان مى‏رسد، مى‏گويند: «ما از آنِ خدائيم؛ و به سوى او بازمى‏گرديم!» (156)

حضرت امام حسين در سير خود بطرف كوفه به «بطن الرمله» رسيدند و در آنجا فرود آمدند، برادر رضاعى خود عبد اللَّه بن يقطر و يا بقولى قيس بن مسهر صيداوى را بطرف كوفه فرستادند و هنوز از شهادت مسلم بن عقيل خبرى در بين نبود، سيد الشهداء توسط قاصد نامه‏اى براى مردمان كوفه نوشتند و در آن از سير خود بسوى كوفه اطلاع دادند حصين نمير كه سر راه كوفه را گرفته بود، قاصد سيد الشهداء عليه السّلام را دستگير كرد و نزد عبيد اللَّه بن زياد فرستاد، عبيد اللَّه گفت: اكنون بالاى منبر برويد و حسين ابن علي را سب كنيد، وى بالاى منبر رفت و حمد و ثناى خداوند را بجاى آورد، و پس از اين گفت: اى مردم اكنون حسين بن علي عليهما السّلام فرزند فاطمه دختر پيغمبر كه امروز بهترين مردم در روى زمين است بطرف شما مى‏آيد و من قاصد او هستم شما هر چه زودتر وى را اجابت كنيد، پس از اين عبيد اللَّه بن زياد را لعن كرد و به او نفرين نمود در اين هنگام عبيد اللَّه بن زياد امر كرد او را از بالاى دار الاماره بزمين انداختند در اثر انداختن او از پشت بام استخوان وى شكست، ناگهان مردى نزديك شد و سر او را از تن جدا كرد، و گفت: من خواستم او را از درد و عذاب راحت كنم، هنگامى كه خبر كشته شدن عبد اللَّه بن يقطر به سيد الشهداء رسيد اشك در چشمانش نمايان شد.

سيد الشهداء سلام اللَّه عليه چون به «ثعلبيه» رسيدند از شهادت مسلم بن عقيل مطلع شدند، و فرمودند: إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ و اين كلمه را چند بار تكرار كردند خدمت حضرت عرض كردند: اى پسر پيغمبر از اين جا مراجعت كنيد، زيرا معلوم است شما در كوفه ياورى نداريد ما ميترسيم مردم بر ضد شما باشند، در اين هنگام به فرزندان عقيل نظر افكند و گفت: شما چه نظر داريد؟ جواب دادند نه به خدا ما برنميگرديم با آنان جنگ ميكنيم يا خون مسلم را ميگيريم و يا مانند او كشته ميشويم.

حضرت سيد الشهداء عليه السّلام فرمود: بعد از كشتن مسلم و هانى ديگر زندگى كردن معنى ندارد، پس از اين نامه‏اى بيرون كرد و براى مردم خواند و خبر كشته شدن مسلم و هانى بن عروه و عبد اللَّه بن يقطر را به آنان اطلاع داد و فرمود: شيعيان ما را تنها گذاشتند اينك هر كدام از شما ميل داريد برگرديد آزاد هستيد.

در اين هنگام گروهى از آنان بطرف راست و چپ حركت كردند، و جز ياران آن جناب كه از ابتداء با وى حركت كرده بودند و جماعت قليلى كه بوى ملحق گرديدند كسى در اطراف سيد الشهداء نماند حضرت امام حسين عليه السّلام از اين جهت اين موضوع را ابراز داشتند كه عده‏اى از اعراب براى نفع دنيوى در خدمت او حركت ميكردند و بعضى از آنان هم خيال ميكردند سيد الشهداء بشهرى ميرود كه مردمان آن در انتظار او هستند و لذا حضرت واقع را براى اين گونه مردم روشن كرد تا آنان از جريان قضيه مطلع باشند.

زندگانى چهارده معصوم عليهم السلام متن 328 (شهادت حضرت سيد الشهداء عليه السلام)

 

ادامه دارد.....

 

 

چهل سیره قرآنی امام حسین علیه السلام ( قسمت دهم)

چهل سیره قرآنی امام حسین علیه السلام ( قسمت دهم)

 

 

24 -  در آستانه عيد قربان:

در آستانه عيد قربان که امام حسين ( علیه السلام ) از مکه به سوي کربلا حرکت کردند، نماينده يزيد در مکه راه را بر حضرت بستند، درگيري با تازيانه رخ داد، به امام حسين گفتند: مي ترسم شما ميان مردم شکاف بيفکني!! حضرت اين آيه را تلاوت فرمودند:

(10) يونس : 41

وَ إِنْ كَذَّبُوكَ فَقُلْ لي‏ عَمَلي‏ وَ لَكُمْ عَمَلُكُمْ أَنْتُمْ بَريئُونَ مِمَّا أَعْمَلُ وَ أَنَا بَري‏ءٌ مِمَّا تَعْمَلُونَ (41)

و اگر تو را تكذيب كردند، بگو: «عمل من براى من، و عمل شما براى شماست! شما از آنچه من انجام مى‏دهم بيزاريد و من(نيز) از آنچه شما انجام مى‏دهيد بيزارم!» (41)

عقبة بن سمعان» آورده است كه: پس از حركت كاروان سالار خوبان، حسين عليه السّلام از مكّه به سوى عراق فرستادگان «عمرو بن سعيد»، استاندار مكّه به رياست برادرش، «يحيى» به سرعت سر راه كاروان را گرفتند و بر آن شدند تا آن را به مكّه بازگردانند، امّا حضرت حسين عليه السّلام از بازگشت خوددارى ورزيد و بر حقّ طبيعى و انسانى و الهى خويش براى آزادى رفت و آمد در كران تا كران جهان اسلام و اصل آزادى گزينش اقامتگاه و محلّ زندگى و آزادى هجرت از شهرى به شهر ديگر پاى فشرد و سياست استاندار اموى و كار فرستادگانش را، كارى ناروا و ظالمانه و مخالف با ابتدايى‏ترين حقوق انسان شمرد.

آنان در تحميل خواست نابجاى خود، پاى فشردند و حسين عليه السّلام نيز كه پيشواى حق‏گرايان و ستم ناپذيران گيتى بود در برابر بيداد و تحميل مقاومت كرد و در نتيجه ميان آنان تندى و برخورد پديد آمد و تازيانه‏ها در برابر يك ديگر كشيده شد و براى جلوگيرى از حركت كاروان از يك سو و گشودن راه از سوى ديگر تازيانه‏ها بر چهره مركبها نواخته گرديد، امّا آنان با روبرو شدن با پايدارى و پايمردى پيشواى شهيدان و ياران فداكارش به ناگزير از سر راه كاروان كنار رفتند و حسين عليه السّلام به راه خويش ادامه داد.

آنان گفتند: هان اى حسين! آيا پرواى خدا را پيشه نمى‏سازى كه راه خود را از

گروه مسلمانان و جامعه اسلامى جدا ساخته و ميان امّت پيامبر بذر پراكندگى و اختلاف مى‏افشانى؟ آن حضرت در پاسخ پندارهاى بى‏اساس و بافته‏هاى آنان فرمود: عملكرد من از آن من خواهد بود و عملكرد شما براى شما؛ شمايان از راهى كه من براى خدا و نجات دين و آزادى بندگان در بند او در پيش گرفته‏ام بيگانه‏ايد و من نيز از عملكرد شما كه به بارگاه استبداد خدمت مى‏كنيد و آزادگى و دادخواهى را به مسلخ مى‏بريد بيزارم.

«لِي عَمَلِي وَ لَكُمْ عَمَلُكُمْ، أَنْتُمْ بَرِيئُونَ مِمَّا أَعْمَلُ وَ أَنَا بَرِي‏ءٌ مِمَّا تَعْمَلُونَ.»

و بدين‏سان، حسين عليه السّلام با هجرت شگفت‏انگيزش از حرم خدا، حرمت حرم را پاس داشت و از سوى كهن‏ترين معبد توحيد و تقوا و خانه جاودانه حق به سوى حق گام سپرد

در سوگ امير آزادى-گوياترين تاريخ كربلا 148 من از عملكرد ظالمانه شما بيزارم

 

ادامه دارد ....

 

چهل سیره قرآنی امام حسین علیه السلام ( قسمت نهم)

چهل سیره قرآنی امام حسین علیه السلام ( قسمت نهم)

 

22 -  شب جمعه سوم شعبان (قبل از حرکت به کربلا)- :

همين که امام حسين ( علیه السلام ) شب جمعه سوم شعبان (قبل از حرکت به کربلا) وارد مکه شدند، اين آيه را تلاوت فرمودند:.

(28) القصص : 22

وَ لَمَّا تَوَجَّهَ تِلْقاءَ مَدْيَنَ قالَ عَسى‏ رَبِّي أَنْ يَهْدِيَني‏ سَواءَ السَّبيلِ (22)

و هنگامى كه متوجّه جانب مدين شد گفت: «اميدوارم پروردگارم مرا به راه راست هدايت كند!» (22)

یک نکته :

آداب سفر در فرهنگ نيايش 115 فصل 1: هم راه داشتن عصاى چوب بادام تلخ در سفرها كه سبب ايمنى از خطرهاست

الأمان من أخطار الأسفار و الأزمان 46 الفصل الأول فيما نذكره من صحبة العصا اللوز المر في الأسفار و السلامة بها من الأخطار

«پيامبر خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلم مى‏فرمود: هر كس به مسافرتى برود و عصاى چوب بادام تلخ هم راه داشته باشد و اين آيات را بخواند: وَ لَمَّا تَوَجَّهَ تِلْقاءَ مَدْيَنَ قالَ عَسى‏ رَبِّي أَنْ يَهْدِيَنِي سَواءَ السَّبِيلِ ... تا: وَ اللَّهُ عَلى‏ ما نَقُولُ وَكِيلٌ خداى- عزّ و جلّ- او را از هر حيوان درنده و از هر دزد ستيزه‏گر و از گزند جانوران زهر آگين، تا هنگام بازگشت به منزل و خاندان خود، ايمن نگه مى‏دارد و هفتاد و هفت نگهبان وى را هم راهى مى‏كنند و برايش آمرزش مى‏طلبند تا آن گاه كه باز گردد و عصا را به جاى خود گذارد.»

 

23 - در مکه در گفتگو با ابن عباس :

در مکه همين که با ابن عباس گفتگو مي کردند درباره ي بني اميّه اين آيات را تلاوت فرمودند: (9) التوبة : 54

 

وَ ما مَنَعَهُمْ أَنْ تُقْبَلَ مِنْهُمْ نَفَقاتُهُمْ إِلاَّ أَنَّهُمْ كَفَرُوا بِاللَّهِ وَ بِرَسُولِهِ وَ لا يَأْتُونَ الصَّلاةَ إِلاَّ وَ هُمْ كُسالى‏ وَ لا يُنْفِقُونَ إِلاَّ وَ هُمْ كارِهُونَ (54)

(9) التوبة : 54

هيچ چيز مانع قبول انفاقهاى آنها نشد، جز اينكه آنها به خدا و پيامبرش كافر شدند، و نماز بجا نمى‏آورند جز با كسالت، و انفاق نمى‏كنند مگر با كراهت! (54)

نکته :

تفسير عياشى: يوسف بن ثابت از حضرت صادق عليه السّلام نقل كرد وقتى ما خدمت ايشان رسيديم يك نفر گفت ما شما را دوست ميداريم بواسطه خويشاوندى كه با پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله داريد و بواسطه حقى كه خداوند براى شما واجب نموده هرگز براى رسيدن بمنافع دنيوى نيست فقط براى خدا و روز قيامت و اصلاح امر دين‏مان امام صادق عليه السّلام فرمود راست ميگوئيد هر كه ما را دوست بدارد با ما خواهد آمد در روز قيامت مانند اين دو انگشت من بين نشانه خود جمع كرد و فرمود بخدا قسم اگر يك نفر روز را روزه بدارد و شب شب زنده‏دار باشد و بملاقات خدا برود بدون ولايت ما خدا از او ناراضى خواهد بود يا بر او خشم مى‏گيرد سپس فرمود! اين آيه همان مطلب را ميفرمايد وَ ما مَنَعَهُمْ أَنْ تُقْبَلَ مِنْهُمْ نَفَقاتُهُمْ إِلَّا أَنَّهُمْ كَفَرُوا بِاللَّهِ وَ بِرَسُولِهِ تا اينجا كه وَ هُمْ كافِرُونَ سپس فرمود، همين طور است ايمان كه با داشتن عملى زيان نميرساند و با نداشتن ايمان عملى سود نمى‏بخشد

و همچنين آيه ي: (4) النساء : 142

إِنَّ الْمُنافِقينَ يُخادِعُونَ اللَّهَ وَ هُوَ خادِعُهُمْ وَ إِذا قامُوا إِلَى الصَّلاةِ قامُوا كُسالى‏ يُراؤُنَ النَّاسَ وَ لا يَذْكُرُونَ اللَّهَ إِلاَّ قَليلاً (142)

منافقان مى‏خواهند خدا را فريب دهند؛ در حالى كه او آنها را فريب مى‏دهد؛ و هنگامى كه به نماز برمى‏خيزند، با كسالت برمى‏خيزند؛ و در برابر مردم ريا مى‏كنند؛ و خدا را جز اندكى ياد نمى‏نمايند! (142)

محمّد بن على ماجيلويه از على بن ابراهيم، از پدرش، از حمّاد، از حريز، از زراره، از حضرت ابى جعفر عليه السّلام حضرت فرمودند: بر تو باد كه به نماز خود روى آورده و اقبال داشته باشى زيرا از نماز همان مقدارى قبول مى‏شود كه به آن قلبا اقبال داشتى و نيز در نماز با دست و سر ريش خود بازى مكن و حديث نفس مگو، خميازه مكش، با كشيدن دستها رفع خستگى منما، دست بسته به نماز نايست چه آنكه اين از فعل مجوس و زرتشتيان است.

و هر گاه از خواندن حمد فارغ شدى، آمين مگو ولى اگر خواستى بگو: الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ.

و نيز فرمود: لثام و دهانه بر دهان خويش مگذار و شتاب و عجله در اتمام نماز منما و بر سر دو پا منشين و دو ذراع خود را در وقت سجده روى زمين فرش مكن و انگشتان را تا نكن تا با شكستن آنها صدايشان بلند شود چه آنكه تمام اين افعال منهى و موجب نقصان نماز مى‏باشند.

و نيز حضرت فرمودند: و با كسالت و حالت چرت و سنگين بودن به نماز نايست زيرا اين حالت از نشانه‏هاى نفاق مى‏باشد و حق تبارك و تعالى مؤمنين را از خواندن نماز با حالت كسالت و خواب آلوده بودن نهى فرموده و به منافقين نيز هشدار داده:

وَ إِذا قامُوا إِلَى الصَّلاةِ قامُوا كُسالى‏ يُراؤُنَ النَّاسَ وَ لا يَذْكُرُونَ اللَّهَ إِلَّا قَلِيلًا

«1» (و چون به نماز مى‏ايستند از روى بى‏ميلى و به حال كسالت نماز مى‏كنند، براى ريا كارى عبادت حق تعالى نمايند و ذكر خدا را جز به اندك نكنند)

علل الشرائع ج‏2 358 74 باب هفتاد و چهارم سرّ امر به اقبال داشتن و روى آوردن به نماز و سبب نهى از دست بسته نماز خواندن و علّت نهى از قيام به نماز در غير حال سكون و وقار

(4) النساء : 143

مُذَبْذَبينَ بَيْنَ ذلِكَ لا إِلى‏ هؤُلاءِ وَ لا إِلى‏ هؤُلاءِ وَ مَنْ يُضْلِلِ اللَّهُ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ سَبيلاً (143)

آنها افراد بى‏هدفى هستند كه نه سوى اينها، و نه سوى آنهايند! (نه در صف مؤمنان قرار دارند، و نه در صف كافران!) و هر كس را خداوند گمراه كند، راهى براى او نخواهى يافت. (143)

(3) آل‏عمران : 185

كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ وَ إِنَّما تُوَفَّوْنَ أُجُورَكُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ فَمَنْ زُحْزِحَ عَنِ النَّارِ وَ أُدْخِلَ الْجَنَّةَ فَقَدْ فازَ وَ مَا الْحَياةُ الدُّنْيا إِلاَّ مَتاعُ الْغُرُورِ (185)

هر كسى مرگ را مى‏چشد؛ و شما پاداش خود را بطور كامل در روز قيامت خواهيد گرفت؛ آنها كه از آتش(دوزخ) دور شده، و به بهشت وارد شوند نجات يافته و رستگار شده‏اند و زندگى دنيا، چيزى جز سرمايه فريب نيست! (185)

و همچنین خداوند در دو جای دیگر فرموده :

(21) الأنبياء : 35

كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ وَ نَبْلُوكُمْ بِالشَّرِّ وَ الْخَيْرِ فِتْنَةً وَ إِلَيْنا تُرْجَعُونَ (35)

(29) العنكبوت : 57

كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ ثُمَّ إِلَيْنا تُرْجَعُونَ (57)

 

ادامه دارد ....

 

چهل سیره قرآنی امام حسین علیه السلام ( قسمت هشتم)

چهل سیره قرآنی امام حسین علیه السلام ( قسمت هشتم)

 

20 -  فرار از بيعت با يزيد - :

 همين که براي فرار از بيعت با يزيد، از مدينه به سوي مکه خارج شدند (رجب)، اين آيه را تلاوت فرمودند:

(28) القصص : 21

فَخَرَجَ مِنْها خائِفاً يَتَرَقَّبُ قالَ رَبِّ نَجِّني‏ مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمينَ (21)

موسى از شهر خارج شد در حالى كه ترسان بود و هر لحظه در انتظار حادثه‏اى؛ عرض كرد: «پروردگارا! مرا از اين قوم ظالم رهايى بخش!» (21)

الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد ج‏2 35 خروج الإمام الحسين ع من المدينة و مسيره إلى مكة .

 

21 -  گروه هايي از جن و فرشته:

 شيخ مفيد (ره) مي گويد: همين که امام حسين ( علیه السلام ) به سوي مدينه رهسپار شد، گروه هايي از جن و فرشته براي ياري آن حضرت حاضر شدند، امّا امام اين آيات را تلاوت فرمودند:

الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد ج‏2 35 خروج الإمام الحسين ع من المدينة و مسيره إلى مكة

(4) النساء : 78

أَيْنَما تَكُونُوا يُدْرِكْكُمُ الْمَوْتُ وَ لَوْ كُنْتُمْ في‏ بُرُوجٍ مُشَيَّدَةٍ وَ إِنْ تُصِبْهُمْ حَسَنَةٌ يَقُولُوا هذِهِ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ وَ إِنْ تُصِبْهُمْ سَيِّئَةٌ يَقُولُوا هذِهِ مِنْ عِنْدِكَ قُلْ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ فَما لِهؤُلاءِ الْقَوْمِ لا يَكادُونَ يَفْقَهُونَ حَديثاً (78)

(4) النساء : 78

هر جا باشيد، مرگ شما را درمى‏يابد؛ هر چند در برجهاى محكم باشيد! و اگر به آنها[ منافقان‏] حسنه(و پيروزى) برسد، مى‏گويند: «اين، از ناحيه خداست.»و اگر سيّئه(و شكستى) برسد، مى‏گويند: «اين، از ناحيه توست.» بگو: «همه اينها از ناحيه خداست.» پس چرا اين گروه حاضر نيستند سخنى را درك كنند؟! (78)

. همچنين آيه ي(3) آل‏عمران : 154

قُلْ لَوْ كُنْتُمْ في‏ بُيُوتِكُمْ لَبَرَزَ الَّذينَ كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقَتْلُ إِلى‏ مَضاجِعِهِمْ وَ لِيَبْتَلِيَ اللَّهُ ما في‏ صُدُورِكُمْ وَ لِيُمَحِّصَ ما في‏ قُلُوبِكُمْ وَ اللَّهُ عَليمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ (154)

(3) آل‏عمران : 154

سپس بدنبال اين غم و اندوه، آرامشى بر شما فرستاد. اين آرامش، بصورت خواب سبكى بود كه(در شب بعد از حادثه احد،) گروهى از شما را فرا گرفت؛ اما گروه ديگرى در فكر جان خويش بودند؛ (و خواب به چشمانشان نرفت.) آنها گمانهاى نادرستى-همچون گمانهاى دوران جاهليت- درباره خدا داشتند؛ و مى‏گفتند: «آيا چيزى از پيروزى نصيب ما مى‏شود؟!» بگو: «همه كارها(و پيروزيها) به دست خداست!» آنها در دل خود، چيزى را پنهان مى‏دارند كه براى تو آشكار نمى‏سازند؛ مى‏گويند: «اگر ما سهمى از پيروزى داشتيم، در اين جا كشته نمى‏شديم!» بگو: «اگر هم در خانه‏هاى خود بوديد، آنهايى كه كشته‏شدن بر آنها مقرر شده بود، قطعاً به سوى آرامگاه‏هاى خود، بيرون مى‏آمدند(و آنها را به قتل مى‏رساندند). و اينها براى اين است كه خداوند، آنچه در سينه‏هايتان پنهان داريد، بيازمايد؛ و آنچه را در دلهاى شما(از ايمان) است، خالص گرداند؛ و خداوند از آنچه در درون سينه‏هاست، با خبر است. (154)

 

ادامه دارد ....

 

چهل سیره قرآنی امام حسین علیه السلام ( قسمت هفتم)

چهل سیره قرآنی امام حسین علیه السلام ( قسمت هفتم)

 

18 -  به نماينده يزيد در مدينه (مروان) : همين که نماينده يزيد در مدينه (مروان) تصميم گرفت که از امام حسين ( علیه السلام ) براي يزيد بيعت بگيرد، امام فرمود: «ويلک يا مروان فانّک رجس» واي برتو، تو پليد هستي و ما خانواده اي هستيم که خداوند در شأن ما فرموده است(33) الأحزاب : 33

 

وَ قَرْنَ في‏ بُيُوتِكُنَّ وَ لا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجاهِلِيَّةِ الْأُولى‏ وَ أَقِمْنَ الصَّلاةَ وَ آتينَ الزَّكاةَ وَ أَطِعْنَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ إِنَّما يُريدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيراً (33)

(33) الأحزاب : 33

و در خانه‏هاى خود بمانيد، و همچون دوران جاهليّت نخستين(در ميان مردم) ظاهر نشويد، و نماز را برپا داريد، و زكات را بپردازيد، و خدا و رسولش را اطاعت كنيد؛ خداوند فقط مى‏خواهد پليدى و گناه را از شما اهل بيت دور كند و كاملاً شما را پاك سازد. (33)

همانا خداوند مي خواهد که از شما اهل بيت هر پليدي (احتمالي، شک و شبهه اي) را بزدايد و شما را چنانکه بايد و شايد پاکيزه بدارد. 

 

19 -  پايان وصيت نامه :

 امام حسين ( علیه السلام ) در پايان وصيت نامه اي که قبل از حرکت به کربلا نوشتند، به اين آيه استناد کردند: (11) هود : 88

وَ ما تَوْفيقي‏ إِلاَّ بِاللَّهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ إِلَيْهِ أُنيبُ (88)

(11) هود : 88

گفت: )( حضرت شعیب) «اى قوم! به من بگوييد، هر گاه من دليل آشكارى از پروردگارم داشته باشم، و رزق(و موهبت) خوبى به من داده باشد، (آيا مى‏توانم بر خلاف فرمان او رفتار كنم؟!) من هرگز نمى‏خواهم چيزى كه شما را از آن باز مى‏دارم، خودم مرتكب شوم! من جز اصلاح-تا آنجا كه توانايى دارم- بازمى‏گردم! (88)

شرح امام صادق علیه السلام :

حضرت فرمود كه هر گاه بنده آنچه را كه خداى عز و جل او را بآن امر فرموده از طاعت بجا آورد كردارش با امر خداى عز و جل موافق باشد و بنده بآن موفق ناميده شود و چون بنده اراده كند كه در چيزى از معصيتهاى خدا داخل شود و خداى تبارك و تعالى در ميانه او و آن معصيت حائل و مانع شود و بنده آن معصيت را ترك كند تركش كه آن را واگذاشته و نكرده بتوفيق خداى تعالى ذكره باشد و در هر زمان كه در ميان او و آن معصيت رها كند و ميان او و آن حائل و مانع نشود تا آنكه آن را مرتكب شود بحقيقت كه او را واگذاشته و يارى نكرده و توفيق نداده.

 

التوحيد للصدوق 242 35 باب تفسير الهدى و الضلالة و التوفيق و الخذلان من الله تعالى‏

معاني الأخبار 21 باب معنى الهدى و الضلال و التوفيق و الخذلان من الله تبارك و تعالى ..... ص : 20

قِيلَ جَاءَ رَجُلٌ إِلَى ابْنِ عَبَّاسٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ فَقَالَ يَا ابْنَ عَبَّاسٍ إِنِّي أُرِيدُ أَنْ آمُرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ أَنْهَى عَنِ الْمُنْكَرِ قَالَ وَ بَلَغْتَ ذَلِكَ قَالَ أَرْجُو قَالَ إِنْ لَمْ تَخْشَ أَنْ تَفْتَضِحَ بِثَلَاثِ آيَاتٍ فِي كِتَابِ اللَّهِ فَافْعَلْ قَالَ وَ مَا هُنَّ قَالَ :

قَوْلُهُ تَعَالَى أَ تَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَكُمْ أَحْكَمْتَ هَذِهِ الْآيَةَ قَالَ لَا

قَالَ فَالْحَرْفُ الثَّانِي قَالَ وَ قَوْلُهُ لِمَ تَقُولُونَ ما لا تَفْعَلُونَ كَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللَّهِ أَنْ تَقُولُوا ما لا تَفْعَلُونَ أَحْكَمْتَ هَذِهِ الْآيَةَ قَالَ لَا

قَالَ فَالْحَرْفُ الثَّالِثُ قَالَ قَوْلُ الْعَبْدِ الصَّالِحِ شُعَيْبٍ ع ما أُرِيدُ أَنْ أُخالِفَكُمْ إِلى‏ ما أَنْهاكُمْ عَنْهُ أَحْكَمْتَ هَذِهِ الْآيَةَ قَالَ لَا قَالَ فَابْدَأْ بِنَفْسِك‏

مجموعة ورام(تنبيه الخواطر) ج‏2 11 الجزء الثاني‏

  ادامه دارد ....

 

چهل سیره قرآنی امام حسین علیه السلام ( قسمت ششم)

چهل سیره قرآنی امام حسین علیه السلام ( قسمت ششم)

 

 

16. عبادت‏  

«عبادت» پیوند مخلوق با خالق و اوج كمال انسانى و ارج بخشیدن خداوندى است كه نعمات فراوانى به ما عطا كرده است. قرآن كریم، گاه پرستش را هدف آفرینش و گاه عامل نفى سلطه‏هاى شیطانى، و گاه زمینه‏ وحى و پیامبرى و ... معرفى مى‏كند. خداوند در این زمینه مى‏فرماید: «وَ مَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنسَ إِلَّا لِیَعْبُدُون؛(81) و جن و انس را نیافریدیم جز براى آن كه مرا بپرستند.»

امام حسین علیه السلام عبد صالح خدا بود و تجسم عینى آیات الهى، در عین حال كه پهلوانى بزرگ بود، عابدى تمام عیار و عارفى كامل در پیشگاه الهى بود. از «مصعب زبیرى» روایت شده كه گفت: « حسین علیه السلام با فضیلت و متمسّك به دین بود و نماز و روزه و حج او بسیار بود.» (82)

«عقاد» نیز گوید: علاوه بر نمازهاى پنجگانه نمازهاى دیگر بجاى آورد و علاوه بر روزه‏ ماه رمضان در ماه‏هاى دیگر هم روزهائى را روزه مى‏گرفت و در هیچ سال حج خانه‏ خدا از او فوت نشد مگر آن‏ كه ناچار به ترك شده باشد. (83)

امام حسین علیه السلام انس ویژه‏اى با نماز داشت. چنان‏كه قبلاً بیان شد از برادرش حضرت اباالفضل خواست یك شب از امویان مهلت بگیرد تا در آن شب فقط به دعا، نماز، تلاوت قرآن و استغفار و راز و نیاز با خدا بپردازد.

در ظهر عاشورا نیز كه تنور جنگ به شدت گرم شده بود،به شخصى كه وقت نماز را به ایشان یادآورى كرد فرمود: «نماز را به یادمان آوردى خدا تو را از نمازگران قرار دهد، بلكه اكنون وقت آن است، از دشمنان بخواهید كه دست از جنگ بشویند تا نمازمان را بخوانیم.» و چون آنان حاضر به این امر نشدند، سعیدبن عبداللَّه حنفى و زهیر بن قین، پاسدارى از جان امام را بر عهده گرفته و در این راه شهید شدند. (84) 

17. عزت‏طلبى و ذلّت ستیزى‏  

عزّت از آن خداست و هر كس طالب عزت است باید آن را نزد خدا بجوید «مَن كَانَ یُرِیدُ الْعِزَّةَ فَلِلَّهِ الْعِزَّةُ جَمِیعًا.»(85) در قرآن كریم خطاب به پیامبر خود مى‏فرماید كه: «وَ لَن تَرْضَى‏ عَنكَ الْیَهُودُ وَلَا النَّصارى حَتَّى‏ تَتَّبِعَ مِلَّتَهُم؛ (86) یهود و نصارى‏ هرگز از تو خشنود نخواهند شد تا زمانى كه از آنان تبعیت كنى.» بنابراین در صورتى كه پیامبر ذلت تبعیت از آنان را بپذیرد تا آن‏ها از او خشنود مى‏گردند و توطئه نكنند. اما در ادامه آیه خداوند به پیامبر دستور مى‏دهد كه بگوید: «إِنَّ هُدَى اللَّهِ هُوَ الْهُدَى‏» (87) به طور قاطع و با عزت تمام سخن آنان را رد كند.

اساساً نفوذناپذیرى از صفات قرآن است، هرگونه بطلان، دروغ، تحریف، تغییر و شكست در آن راه ندارد. از این‏رو درباره‏ صفت قرآن در این كتاب مى‏خوانیم «إِنَّهُ لَكِتابٌ عَزِیزٌ * لَّا یَأْتِیهِ الْباطِلُ مِن بَیْنِ یَدَیْهِ وَلَا مِنْ خَلْفِه؛ (88) این كتاب نفوذناپذیر [و صاحب عزّت] است هیچ باطلى چه از پیشِ رو یا از پشت سر به آن راه نمى‏یابد...»

امام علیه السلام در روز عاشورا در مقابل سپاه دشمن فریاد بر آورد كه: «آگاه باشید كه زنازاده پسر زنازاده (ابن زیاد) مرا بین دو چیز مخیّر ساخته یا شمشیر كشیده آماده جنگ شوم و یا لباس ذلّت بپوشم و با یزید بیعت نمایم ولى ذلت از ما بسیار دور است.»

سیره‏ امام حسین علیه السلام نیز بر مبناى همین حبل متین الهى بود و لحظه‏اى تن به ذلت و سر به خوارى نداد و سطر سطر قیام او نشانگر عزت‏مدارى و پایدارى بر راه هدایت الهى بود.

امام علیه السلام در روز عاشورا در مقابل سپاه دشمن فریاد بر آورد كه: «آگاه باشید كه زنازاده پسر زنازاده (ابن زیاد) مرا بین دو چیز مخیّر ساخته یا شمشیر كشیده آماده جنگ شوم و یا لباس ذلّت بپوشم و با یزید بیعت نمایم ولى ذلت از ما بسیار دور است.» (89) 

ادامه دارد .....

 

چهل سیره قرآنی امام حسین علیه السلام ( قسمت پنجم )

چهل سیره قرآنی امام حسین علیه السلام ( قسمت پنجم )

 12. حضور در محضر الهى‏ 

عارف، عالَم را محضر خدا مى‏داند و او را شاهد و ناظر بر جمیع امور مى‏شمارد. در قرآن كریم مى‏خوانیم كه «قُلِ اعْمَلُواْ فَسَیَرَى اللَّهُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُون ...؛(63) و بگو [هر كارى مى‏خواهید] بكنید كه به زودى خدا و پیامبر و مؤمنان در كردار شما خواهند نگریست.»

امام حسین علیه السلام در روز عاشورا بعد از شهادت اصحاب سرش را به آسمان بلند كرد و گفت: «الَّلهُمَّ اِنّك تَرى‏ ما یُصْنَعُ بولد نبیّك؛(64) خدایا تو شاهدى كه با پسر پیغمبر تو چه مى‏كنند.» همچنان كه پس از شهادت طفل شیرخوار دست مبارك خود را زیر گلوى او گرفت وقتى كه دستش پر از خون شد آن را به طرف آسمان پاشید و گفت: «هَوّن عَلىّ ما نَزَل بىِ أنّه بعین اللَّه؛ آن ‏چه كه این مصیبت را بر من آسان مى‏كند این است كه این مصایب در محضر خدا و منظر او واقع مى‏شود.»

امام در قتلگاه و عروجگاه، عصر عاشورا در نیایشى عاشقانه با تن و بازوى زخمدار چنین عرضه مى‏دارد: «بر قضا و حكم تو صبر مى‏كنم، اى خداى من، جز تو خدایى نیست. اى فریادرس فریادگران.»   

13. خوف و خشیت الهى‏  

قرآن كریم مؤمنان را مى‏ستاید كه فقط از خدا مى‏ترسند و جز او از كس دیگر هراس ندارند:«الَّذِینَ یُبَلِّغُونَ رِسالاتِ اللَّهِ وَ یَخْشَوْنَهُ وَلَا یَخْشَوْنَ أَحَدًا إِلَّا اللَّه ...؛(65) كسانى كه پیام‏هاى خدا را ابلاغ مى‏كنند و از او مى‏ترسند و از هیچ كس جز خدا بیم ندارند... .» سیره‏ عملى امام حسین در جریان كربلا مصداق واقعى این آیه است چرا كه اگر ترس از نابودى خود و فرزندانش را داشت هرگز پاى به این صحنه‏ پرمخاطره نمى‏گذاشت. امام در زمره‏ عارفانه خود در دعاى عرفه چنین مى‏فرماید كه: «الّلهم اخشاك كأنى أراك؛(66) خدایا مرا آنچنان قرار ده كه از تو بیمناك باشم به طورى كه گویا تو را مى‏بینم.»  

14. مقام ذكر  

از دیگر اوصاف پارسایان رسیدن به مقام ذكر است. یاد خدا را در دل داشتن و همواره به یاد او بودن، یاد خدا مایه‏ آرامش است: «أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَنُّ الْقُلُوب»(67) و مؤمنان راستین آنانند كه خرید و فروش و مشغولات دنیوى آن‏ها را از یاد خدا غافل نمى‏سازد. «رِجَالٌ لَّا تُلْهِیهِمْ تَجارَةٌ وَ لَا بَیْعٌ عَن ذِكْرِ اللَّه...»(68)سرور و سالار شهیدان از جمله كسانى بود كه به این مقام شریف نائل گشته بود و همواره یاد خدا مى‏كرد موقع حمله به دشمن ذكر «لاحول ولا قوّة اِلّا باللَّه العلىّ العظیم» مى‏گفت(69) هنگام احساس خطر مرگ «اناللَّه و انا الیه راجعون» بر زبان جارى مى‏ساخت(70) هنگام رسیدن به كربلا از بلاها و مصیبت‏هاى آن به خدا پناه مى‏برد «الّلهم أَعوذُبِكَ مَنِ الكَربِ وَ البَلاء.»(71)و بالاخره دشمنان خود را سرزنش مى‏كند كه: «شیطان بر شما مسلط شده و یاد خداى بزرگ را فراموشتان ساخته، ننگ بر شما و آنچه مى‏خواهید، ما از خداییم و به سوى خدا باز مى‏گردیم.»(72) 

15. صبر و تسلیم‏

صبر در برابر مصیبت‏ها و تسلیم در برابر اراده الهى یكى دیگر از خصلت‏هاى نیك عارفان است. عارف معتقد است كه آنچه در عالم وجود واقع مى‏شود قضاى الهى است و تا چیزى از جانب او مقدّر نشده باشد واقع نمى‏شود. اگرچه حركت و تلاش براى دگرگونى وضع موجود و تغییر ناهنجارى‏هاى خود، قضا و قدر الهى و مرزى جدا از آن ندارد. امام حسین علیه السلام عبد صالح خدا بود و تجسم عینى آیات الهى. در عین حال كه پهلوانى بزرگ بود، عابدى تمام عیار و عارفى كامل در پیشگاه الهى بود. از «مصعب زبیرى» روایت شده كه گفت: « حسین علیه السلام با فضیلت و متمسّك به دین بود و نماز و روزه و حج او بسیار بود.»در قرآن كریم هفتاد بار مقوله‏ صبر مطرح شده كه ده مورد آن مرتبط با پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله است. خداوند به مؤمنان دستور داده از صبر و صلوة براى حل مشكلات كمك بگیرید. «یا أَیُّهَا الَّذِینَ ءَامَنُواْ اسْتَعِینُواْ بِالصَّبْرِ وَ الصَّلَوة»(73) و در آیه دیگر «صبر و تقوا» از استوارترین امور شمرده شده است «وَ إِن تَصْبِرُواْ وَ تَتَّقُواْ فَإِنَّ ذَلِكَ مِنْ عَزْمِ الْأُمُور.» (74) «تسلیم» نیز اگرچه از جنس صبر است اما مقامى بالاتر است در مقام تسلیم «خود»ى باقى نمى‏ماند تا انسان بگوید آنچه را جانان مى‏پسندند مورد پسند من است بلكه خود و هرچه را در اختیار دارد تسلیم مولاى خود مى‏كند.

سخن حضرت اسماعیل كه در جواب «یا بُنَىَّ إِنِّى أَرَى‏ فِى الْمَنَامِ أَنِّى أَذْبَحُك» (75) گفت: «یَأَبَتِ افْعَلْ مَا تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِى إِن شَآءَ اللَّهُ مِنَ الصَّبِرِین؛(76) مأموریت خود را انجام بده كه اگر خدا بخواهد مرا صابر خواهى یافت» نشانه‏ دست‏یابى آن حضرت به مقام تسلیم و تفویض است.» (77)

حسین علیه السلام قهرمان صبر و تسلیم است و گفتار و كردارش بر آن گواه. آن بزرگوار در وصیت‏نامه‏ خود كه به محمدبن حنفیه نوشته فرموده است: «هر كس مرا رد كند و از یارى من سر باز زند صبر مى‏كنم تا خدا بین من و قوم اموى حكم كند كه او بهترین حكم‏كنندگان است.» (78)

صبحگاه عاشورا یاران خویش را چنین به صبر فرا مى‏خواند كه: «اى كریم زادگان! صبورى كنید زیرا مرگ چونان پلى است كه شما را از سختى‏ها و آسیب‏ها عبور داده و به بهشت‏هاى پهناور و نعمت‏هاى جاودانه مى‏رساند...» (79)

در ظهر عاشورا نیز كه تنور جنگ به شدت گرم شده بود، به شخصى كه وقت نماز را به ایشان یادآورى كرد فرمود: «نماز را به یادمان آوردى خدا تو را از نمازگران قرار دهد، بلكه اكنون وقت آن است، از دشمنان بخواهید كه دست از جنگ بشویند تا نمازمان را بخوانیم.» و چون آنان حاضر به این امر نشدند، سعیدبن عبداللَّه حنفى و زهیر بن قین، پاسدارى از جان امام را بر عهده گرفته و در این راه شهید شدند.

در قتلگاه و عروجگاه، عصر عاشورا در نیایشى عاشقانه با تن و بازوى زخمدار چنین عرضه مى‏دارد: «بر قضا و حكم تو صبر مى‏كنم، اى خداى من، جز تو خدایى نیست. اى فریادرس فریادگران.» (80)

  ادامه دارد ....

 

 

چهل سیره قرآنی امام حسین علیه السلام ( قسمت چهارم )

چهل سیره قرآنی امام حسین علیه السلام ( قسمت چهارم )

 8. جاودانگى‏ 

قرآن كریم كتابى است كه با گذشت زمان رنگ كهنگى بر چهره‏ مفاهیم بلندش نمى‏نشیند و همواره ماندگار و جاودانه است. مردى از امام صادق علیه السلام سؤال كرد چگونه است كه قرآن با بحث و گفتگو در مورد آن فرسوده نمى‏شود و همواره شاداب و تازه است؟ حضرت فرمودند: «بدان جهت كه خداوند قرآن را مخصوص عصر و دورانى خاص قرار نداد. همچنان كه آن را به مردم خاصى اختصاص نداده است بلكه قرآن براى همه‏ اعصار جدید و نزد هر گروهى تا به قیامت تازه است.»(51)

از آنجا كه سرشت سیره‏ گفتارى و رفتارى امام‏حسین علیه السلام با آموزه‏هاى قرآنى عجین گشته است، شخصیت، قیام و سیره‏ او جاودانه است. حضرت زینب، شیر زن كربلا، این جاودانگى را پیش‏بینى كرده و خطاب به امام سجاد در دلدارى آن حضرت بعد از واقعه دلخراش عاشورا مى‏فرماید: «... بر فراز آرامگاه پدرت قبله‏اى ترتیب خواهد داد كه نشانه‏هایش كهنه نمى‏گردد و گذشت روزگار آن را از بین نمى‏برد، هر چه ستمگران براى نابودى آن كوشش كنند، هرگز به خواسته‏ خود نائل نمى‏شوند، پیوسته شكوه و جلال آن رو به افزایش است.»(52) 

شیخ «عبدالحسین الاعم» شاعر متعهّد عرب در سوگ شهادت آن حضرت شعرى ناظر به همین معنا دارد كه:  

«گرچه جسم مطهّر حسین علیه السلام در صحراى كربلا مدتى اندك بدون دفن باقى ماند... لیكن قبر او در درون سینه و قلب دوستدارانش تا ابد جاى دارد.»(53) 

9. حق تلاوت قرآن‏  

در قرآن، ایمان‏آورندگان به این كتاب الهى كسانى معرفى شدند كه حق تلاوت را به جاى آورند: «الَّذِینَ ءَاتَیْنَهُمُ الْكِتَابَ یَتْلُونَهُ حَقَّ تِلَاوَتِهِ أُوْلئكَ یُؤْمِنُونَ بِه؛(54) كسانى كه كتاب آسمانى به آن دادیم و آن ‏را چنان كه باید مى‏خوانند ایشانند كه بدان ایمان دارند.»  

امام صادق علیه السلام درباره‏ چگونگى رعایت حق تلاوت قرآن مى‏فرماید: «آیاتش را روشن و شمرده مى‏خوانند، سعى مى‏كنند معنایش را بفهمند، احكام و فرامینش را به كار مى‏بندند و به وعده‏هایش امیدوارند و از عذابش مى‏ترسند... به خدا سوگند كه حق تلاوت قرآن به حفظ آیات و پشت‏سر هم خواندن حروف و كلمات و تلاوت سوره‏ها و مطالعه حواشى آن نیست...»(55) 

امام حسین از كسانى بود كه در گفتار و كردار حق تلاوت قرآن را رعایت كرد از این‏رو در قسمتى از زیارت‏نامه‏اش مى‏خوانیم: «أشهد أنّكَ...تَلَوتَ الكتاب حَقَّ تِلاوَتِهِ...؛(56) گواهى مى‏دهم كه تو حق تلاوت قرآن را ادا نمودى» و نیز آن حضرت خدا را به خاطر فراگیرى معناى قرآن و رسیدن به مقام فقاهت دینى حمد و سپاس مى‏گوید:«اللهم اِنى اَحْمَدُكَ عَلى‏ ان اَكْرَمْتَنا بِالنَّبُوَّةِ وَ علَّمْتنَا القرآن و فقَّهتَنا فى الدّین.»(57)  

10. حق‏گویى‏  

قرآن كریم خود سخن حق است «وَ إِنَّهُ لَحَقُّ الْیَقِین»(58)؛«وَ أَنزَلْنَآ إِلَیْكَ الْكِتابَ بِالْحَقِ‏ّ...»(59)

امام حسین علیه السلام نیز زندگى و گفتارش بر مبناى حق و راستى بود چرا كه بر مبناى آیه‏ تطهیر امامان از هر گونه ناحق و پلیدى مبرّایند. در بخشى از زیارت آن بزرگوار كه خطاب به ایشان است مى‏خوانیم: «أَنَّ الحقَّ مَعَكَ و اِلَیْكَ وَ أنتَ أهْلُهُ و مَعْدِنُه؛(60) همانا حق با تو و به سوى توست و تو اهل حق و معدن آن هستى.»  

11. چند بُعدى بودن‏  

قرآن كریم كتابى است كه از زوایاى مختلف مى‏توان به آن نگریست هر چند همه‏ این ابعاد در یك جهت و آن هم هدایتگرى است آیةاللَّه جوادى آملى در این‏باره چنین مى‏نویسد: «آیات قرآن كه خود را هدایتگر مردم مى‏داند «هدىً للنّاس»(61) طورى تنظیم شده است كه هر كس مى‏تواند به مقدار سطح فكر خود از خرمن معارف و مآثر آن خوشه‏اى بر گیرد، هم براى عارفان، حكیمان و سایر اندیشوران برنامه‏ هدایتى دارد و هم براى توده‏ مردم و اعراب بیابانگرد. سالار شهیدان، حسین‏بن على علیه السلام همانند قرآن در چهره‏هاى گوناگون براى مردم جهان درخشید، براى عارفان در چهره‏ دعاى عرفه، براى زمامداران حامى قسط و عدل و حامى مستضعفان و محرومان در چهره‏ نهضت و قیام علیه طغیانگران امویان، براى پرهیزكارى در چهره‏ تارك دنیا و براى دیگران در چهره‏هاى دیگر...»(62)  

ادامه دارد ....

 

چهل سیره قرآنی امام حسین علیه السلام ( قسمت سوم )

چهل سیره قرآنی امام حسین علیه السلام ( قسمت سوم )

 4. امر به معروف و نهى از منكر  

امر به معروف و نهى از منكر محور تحقق یافتن حكمیت ارزش‌ها و محو پلیدی‌ها است بناى رفیع جامعه‏ اسلامى بر ستون مستحكم امر به معروف و نهى از منكر گذاشته شده و امت مسلمان بهترین امتى هستند كه براى امر به معروف و نهى از منكر برانگیخته شدند. امام حسین علیه السلام مصداق این آیه بود: «وَلْتَكُن مِّنكُمْ أُمَّةٌ یَدْعُونَ إِلَى الْخَیْرِ وَ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنكَرِ وَأُوْلَكَ هُمُ الْمُفْلِحُون؛(36) باید از میان شما گروهى به نیكى دعوت كنند و به كار شایسته وادارند و از زشتى بازدارند و آنان همان رستگارانند.»آن بزرگوار هدف قیام خود را اصلاح‏طلبى و امر به معروف و نهى از منكر معرفى كرد از اولین مراحل امر به معروف كه همان اندرز و نصیحت است آغاز كرد و بارها و بارها یزیدیان را پند داد(37) و تا آخرین مرحله كه گذشتن از جان خویش است در راه احیاى این عنصر مهم كوشا بود. آن حضرت در این‏باره چنین مى‏فرماید: «اِنَّما خَرَجْتُ لِطَلَبِ الأِصلاح فى أَمّةِ جَدّى محمد صلی الله علیه و آله اُریدُ أَن آمُرَ بِالمَعروف وَانهى عنِ المُنكر...؛ من براى اصلاح در امت جدّم محمد صلی الله علیه و آله قیام كردم و امر به معروف و نهى از منكر را طالبم...»(38)امام حسین علیه السلام در روز عاشورا بعد از شهادت اصحاب سرش را به آسمان بلند كرد و گفت: «الَّلهُمَّ اِنّك تَرى‏ ما یُصْنَعُ بولد نبیّك؛ خدایا تو شاهدى كه با پسر پیغمبر تو چه مى‏كنند.» همچنان كه پس از شهادت طفل شیرخوار دست مبارك خود را زیر گلوى او گرفت وقتى كه دستش پر از خون شد آن را به طرف آسمان پاشید و گفت: آن ‏چه كه این مصیبت را بر من آسان مى‏كند این است كه این مصایب در محضر خدا و منظر او واقع مى‏شود. 

5. ایثار  

ایثار یكى از جلوه‏هاى عرفانى قیام امام حسین علیه السلام و بلكه از زیباترین آنهاست، جلوه‏اى كه قرآن كریم بسیار بر آن تأكید كرده و در نمودهاى مختلف ظاهر گشته است، شهادت در راه خدا و انفاق مال كه آیات بسیارى درباره آن‏ها نازل شده از این جمله است؛ اوج ایثار و از خودگذشتگى را در لیلةالمبیت كه على علیه السلام به جاى پیامبر خوابید مى‏توان ملاحظه كرد و خداوند مدال «وَ مِنَ النَّاسِ مَن یَشْرِى نَفْسَهُ ابْتِغَاءَ مَرْضَاتِ اللَّه...»(39) را درباره‏ آن بزرگوار نازل كرد. در سوره‏ انسان نیز درخشش دیگرى از این فداكارى را كه ناظر بر اهل‏بیت است ملاحظه مى‏كنیم «وَ یُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَى‏ حُبِّهِ مِسْكِینًا وَ یَتِیمًا وَ أَسِیرًا * إِنَّمَا نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللَّه...»(40)اساس قیام امام‏حسین علیه السلام و یاران آن بزرگوار كه برگرفته از مكتب آن حضرت است بر محور از خودگذشتگى است. عدم قبول بیعت امام با امویان و از خود گذشتن براى اثبات حقیقت نمونه‏ بارز ایثار آن بزرگوار بود. دست‏یابى حضرت اباالفضل العباس علیه السلام به آب و نیاشامیدن آن، جان‏فشانى دو تن از یاران امام علیه السلام در ظهر عاشورا كه جهت اقامه‏ نماز تن خود را سپر بلاى آن حضرت ساختند و به شهادت رسیدند، ارادت‌هایى كه اصحاب آن حضرت در شب عاشورا ابراز كردند و در روز عاشورا تا زنده بودند نگذاشتند كه از بنى‏هاشم وارد میدان شود و بنى‏هاشم نیز تا زنده بودند نگذاشتند امام علیه السلام وارد میدان شود و (41)... همه و همه نمونه‏هایى بى‏مانند ایثارند كه در قیام امام حسین جلوه‏گر شد. «محمدعلى جناح» سیاستمدار پاكستانى در این‏باره مى‏گوید: «هیچ نمونه‏اى از شجاعت بهتر از آن‏ كه امام حسین علیه السلام از لحاظ فداكارى نشان داد در عالم پیدا نمى‏شود»(42) دانشمند اروپایى «موریس دوكبرى» نیز مى‏نویسد: «امام حسین براى حفظ شرف و ناموس مردم و بزرگى مقام و مرتبه از جان و مال و فرزند گذشت...»(43)  

6. توكّل‏ 

یكى دیگر از آموزه‏هاى ارجمند قرآنى توكل است، كارها را به خدا سپردن و دل از هر چه غیر اوست بركندن، به یك مبدأ خبیر قادر تكیه كردن و در راه او گام برداشتن است چرا كه قرآن خود فرموده است: «و مَن یَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُه؛(44) هر كس بر خدا توكل كند خدا او را كافى است»: «عَلَى اللَّهِ فَلْیَتَوَكَّلِ الْمُتَوَكِّلُون.»(45)امام‏حسین علیه السلام در طول سفر خود به كربلا، خدا را تنها تكیه گاه خود مى‏داند، در دومین سخنرانى خود در روز عاشورا پس از آن‏ كه هر دو سپاه آماده‏ نبرد شدند خطاب به سربازان عمر سعد فرمود: «سخن مرا بشنوید و عجله نكنید... پس [در] كارتان با شریكان خود همداستان شوید تا كارتان بر شما مشتبه ننماید پس درباره من تصمیم گرفته مهلتم ندهید»؛ «بى‏تردید سرور من آن خدایى است كه قرآن را فرو فرستاده و همواره دوستدار شایستگان است.»(46) 

7. جامع اضداد 

عده‏اى چنین مى‏پندارند كه انسان‏هایى كه اهل عبادت و تهجّد، عرفان و خلوت گزینى‏اند در صحنه‏ اجتماع حضورى مؤثر نداشته و بالعكس انسان‏هاى حماسى و قاطع، از روحیه لطیفى برخوردار نیستند. اما انسان قرآنى در عین صلابت و قاطعیت، رؤوف و در عین تهجّد شبانگاهى چون شیر در روز، بر دشمنان مى‏غرّد قرآن رهبانیت را نمى‏پذیرد و در عین حال قطع ارتباط با خالق را نیز رد مى‏كند. از یك‏سو بر جهاد و شهادت، هجرت و امر به معروف و نهى از منكر به عنوان عناصر كلیدى شجاعت و حضور مؤثر در جامعه تأكید مى‏كند و از دیگر سو مؤمنانى را مى‏ستاید كه شب‌ها به نجواى با معبودشان مى‏پردازند. قرآن از یك سو نجواى «وَ مِنَ الَّیْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نَافِلَةً لَّك»(47) سر مى‏دهد و از سوى دیگر بانگ «وَ قَاتِلُواْ الْمُشْرِكِینَ كَآفَّة»(48) بر مى‏آورد و حسین علیه السلام نیز چنین بود، آمیزه‏اى از حماسه و دلاورى و شجاعت و عرفان و معنویت، دعاى عرفه‏ امام حسین علیه السلام سراسر زمزمه‏هاى عارفانه او با معبود خویش است: «اِلهى مَنْ كانَتْ مَحاسِنُهُ مساوىِ فكیف لایكون مساویه مساوى؛(49) خدایا كسى كه خوبى‏هایش بدى است چگونه بدی‌هایش بدى نباشد»جملات عارفانه‏ امام تنها یك روى سكه‏ شخصیت است اما روى دیگر شخصیت حماسى و قهرمانى است كه با سلاح خون به دیدار شمشیر مى‏رود و چنین مى‏سراید كه:«اِنْ كانَ دینُ مُحَمَّدٍ لَمْ یَسْتَقِم اِلاَّ بِقتلى یا سیوف خذینى؛(50) اگر دین محمد صلی الله علیه و آله جز با كشتن من پایدار نمى‏ماند پس اى شمشیرها مرا دریابید.»سرور و سالار شهیدان از جمله كسانى بود كه به این مقام شریف نائل گشته بود و همواره یاد خدا مى‏كرد موقع حمله به دشمن ذكر «لاحول ولا قوّة اِلّا باللَّه العلىّ العظیم» مى‏گفت. هنگام احساس خطر مرگ «اناللَّه و انا الیه راجعون» بر زبان جارى مى‏ساخت. هنگام رسیدن به كربلا از بلاها و مصیبت‏هاى آن به خدا پناه مى‏برد «الّلهم أَعوذُبِكَ مَنِ الكَربِ وَ البَلاء.» 

ادامه دارد ....

 

چهل سیره قرآنی امام حسین علیه السلام ( قسمت دوم )

  چهل سیره قرآنی امام حسین علیه السلام ( قسمت دوم )

 

 

2. اخلاص و رضایت الهى‏  

اكسیر حیات‏بخشى كه به كارها و افكار، رنگ جاودانگى مى‏بخشد اخلاص و انجام عمل براى رضاى الهى است خداوند در قرآن از بندگان مؤمن خویش خواسته است كه كارها را فقط براى رضاى او انجام دهند. 

«صِبْغَةَ اللَّهِ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ صِبْغَة؛(17) رنگ الهى بگیرید و چه چیز از رنگ الهى نیكوتر است.»و در آیه‏ دیگر خداوند به پیامبر مى‏فرماید: «أَن تَقُومُواْ لِلَّهِ مَثْنَى‏ وَ فُرَدَى؛ دو به دو و به تنهایى براى خدا به پا خیزید.»قرآن در ستایش طبقه‏اى از مجاهدان راه حق و تشویق آن‏ها مى‏فرماید: «إِنَّ اللَّهَ اشْتَرَى‏ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُم بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّة؛(18) در حقیقت خدا از مؤمنان جان و مالشان را به [بهاى]این كه بهشت براى آنان باشد خریده است»چنان‏كه ملاحظه مى‏شود خداوند در این آیه بهشت را بهاى جان و مال مؤمنان جهادگر مى‏شمارد اما در آیه‏اى دیگر در ستایش تعدادى از انسان‏هاى بلند پرواز مى‏فرماید: «وَ مِنَ النَّاسِ مَن یَشْرِى نَفْسَهُ ابْتِغَاءَ مَرْضَاتِ اللَّه»(19) در این آیه آنان كه جانشان را با عشق به خدا مى‏فروشند هدفشان در بهشت فقط رضاى الهى است.(20)امام حسین علیه السلام هدف اصلى سفر به كربلا را تحصیل رضاى الهى مى‏داند از این‏رو در آغاز سفر و كنار قبر جدّ بزرگوارش صلی الله علیه و آله از خداوند مى‏خواهد كه او را به این همه موفق بدارد و راهى در پیش رویش بگذارد كه رضاى او و رضاى رسولش در آن است.(21)این معنا در خطابه‏هاى دیگر آن بزرگوار نیز كاملاً مشهود است.(22)  

3. اخلاق كریمانه  

سخاوت، عفو و گذشت، احسانگرى و دستگیرى بینوایان نمودهایى از اخلاق كریمانه‏اى است كه در جاى جاى قرآن مى‏توان آنها را جست و امام حسین، شاگرد مكتب قرآن تجسم عینى این صفات و اوصاف دیگر قرآنى است و ما در این‏جا به عنوان نمونه به ذكر پاره‏اى از آن‏ها مى‏پردازیم.  

3-1. گذشت‏

گذشت عالى‏ترین كرامت انسانى است به ویژه آن كه آدمى قدرت بر انتقام نیز داشته باشد. آموزه‏هاى قرآنى نه تنها به عفو در مقابل بدى تأكید دارند بلكه در سطحى بالاتر توصیه مى‏كند كه جواب را با خوبى پاسخ دهید «وَ أَن تَعْفُواْ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَى‏؛(23) گذشت كردن شما به تقوى‏ نزدیك‏تر است.» «وَلَا تَسْتَوِى الْحَسَنَةُ وَلَا السَّیِّئَةُ ادْفَعْ بِالَّتِى هِىَ أَحْسَن؛(24) و نیكى با بدى یكسان نیست [بدى را] به آنچه بهتر است دفع كن.» «عصام بن المصطلق» گوید: وارد مدینه شدم، حسین بن على علیه السلام را مشاهده نموده و خوش‏نامى و مقام و منزلتش مرا به شگفت آورد به گونه‏اى كه حسدى كه در سینه نسبت به پدرش داشتم مرا به شدت برانگیخت به او گفتم: تو پسر ابوتراب هستى؟ ایشان فرمود: آرى. شروع كردم به شتم و سب او و پدرش، حسین علیه السلام نگاهى رئوفانه به من كرد و فرمود: «اعوذ باللَّه من الشیطان الرجیم. بسم اللَّه الرحمن الرحیم * خُذِ الْعَفْوَ وَأْمُرْ بِالْعُرْفِ وَأَعْرِضْ عَنِ الْجاهِلِین.»آنگاه فرمود: آرام باش و براى من و خودت از خداوند طلب مغفرت كن اگر از ما یارى مى‏خواستى ما تو را كمك مى‏كردیم و اگر طالب حمایت بودى، تو را پشتیبانى مى‏نمودیم و اگر هدایت و ارشاد طلب مى‏كردى تو را رهنمون مى‏شدیم... عصّام مى‏گوید آثار ندامت و پشیمانى در چهره‏ام نقش بست. آنگاه امام فرمود: سرزنشى بر تو نیست خداوند تو را مى‏بخشاید كه مهربان‏ترین مهربانان است. آیا تو اهل شامى؟ گفتم: بلى، گفت: خداوند ما و تو را زنده نگه دارد، هر حاجت و نیازى داشتى با ما در میان بگذار، امیدوارم كه به خواست خدا هر چه مى‏خواهى به بهترین وجهى آن را بیابى. عصّام گوید: زمین با تمام وسعتش بر من تنگ شد. دوست داشتم كه مرا در خود فرو برد. در همان لحظه ناگهان فكر كردم كه در سرتاسر زمین محبوب‌تر از او و پدرش نزد من هیچ كس وجود ندارد.»(25)دست‏یابى حضرت اباالفضل العباس علیه السلام به آب و نیاشامیدن آن، جان‏فشانى دو تن از یاران امام علیه السلام در ظهر عاشورا كه جهت اقامه‏ نماز تن خود را سپر بلاى آن حضرت ساختند و به شهادت رسیدند، ارادت‌هایى كه اصحاب آن حضرت در شب عاشورا ابراز كردند و در روز عاشورا تا زنده بودند نگذاشتند كه از بنى‏هاشم وارد میدان شود و بنى‏هاشم نیز تا زنده بودند نگذاشتند امام علیه السلام وارد میدان شود و ... همه و همه نمونه‏هایى بى‏مانند ایثارند كه در قیام امام حسین جلوه‏گر شد. 

3-2. تواضع و فروتنى‏  

تواضع صفت ارزشمند مردان الهى است و آنان كه پیشواى مردمند و الگوى آنان، وجود این صفت در آنان لازمتر است. تواضع در مقابل بندگان خوب و انسان‏هاى ستم‏كشیده نوعى جوانمردى، صبر و شجاعت، اما در مقابل مستكبران و كافران نشانه‏ ذلت است. قرآن‏كریم از یك سو به نكوهش تكبر مى‏پردازد: «وَلَا تَمْشِ فِى الْأَرْضِ مَرَحًا؛(26) در روى زمین با تكبّر راه مرو»؛ «فَبِئْسَ مَثْوَى الْمُتَكَبِّرِین؛(27) بد جایگاهى است جایگاه متكبران» و از سوى دیگر لزوم تواضع را گوشزد مى‏كند «وَ عِبَادُ الرَّحْمَنِ الَّذِینَ یَمْشُونَ عَلَى الْأَرْضِ هَوْنًا؛(28) بندگان خداى رحمان كسانى‏اند كه در روى زمین به نرمى [و بدون تكبّر] گام بر مى‏دارند»؛ «وَ اخْفِضْ جَنَاحَكَ لِمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤْمِنِین»(29) امام حسین علیه السلام نیز صاحب این سیره‏ ارزشمند قرآنى بود. «مسعده» گوید: گذر امام‏ حسین علیه السلام به فقیرانى افتاد كه گلیم خود را پهن كرده و خود را بر آن افكنده بودند (و غذا مى‏خوردند) و حضرت را دعوت نمودند، حضرت به زانو، نشست و با آنان هم خوراك شد. سپس این آیه فوق را تلاوت نمود. آن‏گاه فقرا را به منزل خویش دعوت نمود. پس برخاستند و همراه حضرت به منزل او آمدند. حضرت به كنیز خود فرمود: «آنچه را ذخیره مى‏كردى بیرون بیاور.»(30)

3-3. سخاوت‏  

«جود و سخاوت» از فضایل مهم اخلاقى است، هر اندازه «بُخل» نشانه‏ پستى و حقارت و ضعف ایمان و فقدان شخصیت است «جود و سخاوت» نشانه‏ ایمان و شخصیت والاى انسانى است. در آیات قرآن هر چند واژه‏ى «جود» و «سخاوت» به كار نرفته اما تعبیراتى دیده مى‏شود كه بر این دو مفهوم منطبق است، انفاق اموال در راه خدا، ایثار اموال و جان‏ها، انفاق از آنچه خود به آن نیازمندیم یا آن را دوست داریم، و... از جمله تعبیرات قرآن براى توصیف سخاوت است كه اكنون به چند مورد آن اشاره مى‏كنیم: «یُحِبُّونَ مَنْ هَاجَرَ إِلَیْهِمْ وَلَا یَجِدُونَ فِى صُدُورِهِمْ حَاجَةً مِّمَّا أُوتُواْ وَ یُؤْثِرُونَ عَلَى‏ أَنفُسِهِمْ وَ لَوْ كَانَ بِهِمْ خَصَاصَة...؛(31)[انصار]... هر كس را كه به سوى آنان كوچ كرد. دوست دارند و نسبت به آن‏چه به ایشان داده شده در دل‌هایشان حسد نمى‏یابند، هر چند در خودشان احتیاجى، [مبرم ]باشد.»«وَ یُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَى‏ حُبِّهِ مِسْكِینًا وَ یَتِیمًا وَ أَسِیرًا * إِنَّمَا نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ لَا نُرِیدُ مِنكُمْ جَزَاءً وَ لَا شُكُورًا؛(32) و غذاى (خود) را با این كه به آن، علاقه (و نیاز) دارند به مسكین و یتیم و اسیر مى‏دهند (و مى‏گویند) ما شما را به خاطر خدا اطعام مى‏كنیم و هیچ پاداش و سپاسى از شما نمى‏خواهیم.»امام حسین علیه السلام اسوه‏ سخاوت بود. روایت شده كه «ابوهشام قناد» از بصره براى امام حسین علیه‌السلام كالا مى‏آورد و آن حضرت از جاى برنخاسته همه را به مردم مى‏بخشید.(33)«ابن عساكر» روایت كرده است: گدایى، میان كوچه‏هاى مدینه قدم بر مى‌داشت و گدایى مى‏كرد تا به در خانه‏ امام رسید در را كوبید و این چنین سرود «ناامید بر مى‏گردد امروز آن كسى كه به تو امیدوار باشد و حلقه‏ درخانه تو را حركت دهد. تو صاحب جود و معدن بخششى و پدرت كشنده‏ فاسقان بود.»امام حسین علیه السلام مشغول نماز بود. نماز را به زودى به جاى آورد و بیرون آمده و در سیماى اعرابى اثر تنگدستى را مشاهده كرد. برگشت و قنبر را صدا زد. قنبر جواب داد (لبیّك یابن رسول‏اللَّه) فرمود: از پول مخارج ما چه قدر مانده است. عرض كرد دویست درهم كه فرمودى در بین اهل‌بیت تقسیم كنم. فرمود: آن را بیاور، كسى آمده كه از آن‏ها به این پول سزاوارتر است... اعرابى پول‏ها را گرفت و رفت در حالى كه مى‏گفت: «اللَّهُ اَعْلم حَیْثُ یجعل رسالَتَهُ؛(34) خداوند داناتر است به این كه رسالت خویش را نزد چه كسى قرار دهد.» 

3-4. احسان‏گرى‏  

«أنس» گوید نزد امام حسین علیه السلام نشسته بودم در این هنگام یكى از كنیزان آن حضرت وارد شد و با دسته‏ ریحانى كه به آن حضرت هدیه كرد سلام و تحیّت گفت، حضرت نیز به او فرمود: تو در راه خدا و براى خدا آزادى. أنس مى‏گوید: من به آن حضرت عرض كردم: این كنیز با چند شاخه‏ ریحان كه اهمیتى ندارد به شما تحیّت گفت، حال شما او را آزاد مى‏كنید؟ حضرت فرمود: حق‏تعالى ما را چنین تربیت كرده و فرموده است: «وَ إِذَا حُیِّیتُم بِتَحِیَّةٍ فَحَیُّواْ بِأَحْسَنَ مِنْهَا أَوْ رُدُّوهَا؛(35) و چون به شما درود گفته شد شما به [صورتى‏] بهتر از آن درود گویید یا همان را [در پاسخ‏] بر گردانید.»  

 ادامه دارد ......

 

 

چهل سیره قرآنی امام حسین علیه السلام ( قسمت اول )

چهل سیره قرآنی امام حسین علیه السلام ( قسمت اول )

 

 

مقدمه : سیره قرآنى امام حسین علیه السلام

 

امام حسین علیه السلام گوهر تابناك و چراغ درخشانى است كه هماره بر تارك تاریخ درخشیده و خواهد درخشید. طالبان هدایت و انسان‏هاى خسته از ظلم و تبعیض و ذلت و ستیزه، نامردمى و ناجوانمردى را به حق رهنمون ساخته و بیدار نموده است. عنصر جاودانه‏اى كه به یقین رمز ماندگاریش را در الهى بودنش باید جُست. سیره‏ ارجمندش را در قرآن باید نگریست تا به حقیقتش یا شمه‏اى از حقیقتش دست یافت. امام حسین علیه السلام نه تنها شاگرد مكتب قرآن كه عِدْل و شریك قرآن است از این‏ روست كه در فرازى از زیارتنامه‏ شریفش مى‏خوانیم: «السَّلامُ عَلَیكَ یا شریكَ القُران؛(1) سلام بر تو اى شریك قرآن» و در حدیث «ثقلین» نیز همدوشى امام به عنوان قرآن ناطق و قرآن به عنوان امام صامت گردیده است.

اُنس امام با قرآن به دوران حیات جسمى محدود نمى‏شود بلكه بعد از شهادت نیز ادامه دارد: «منهال بن عمرو» گوید، چون سر مطهّر امام علیه السلام را به دمشق آورده بر نى حمل مى‏كردند، من پیش روى او بودم. شخصى سوره‏ كهف را مى‏خواند تا رسید به آیه‏ شریفه‏ «أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَابَ الْكَهْفِ وَ الرَّقِیمِ كَانُواْ مِنْ ءَایَتِنَا عَجَبًا؛ آیا پنداشتى كه داستان اصحاب كهف و رقیم از آیات شگفت ماست؟!» به خدا سوگند ناگاه آن سر مطهر به سخن آمد و با زبان فصیح فرمود: «شگفت‏تر از اصحاب كهف، واقعه‏ شهادت و بردن من بر نى است.»

رسولُ اللَّه صلی الله علیه و آله فرمودند: «انى تاركٌ فیكُمُ الثَّقَلَیْنِ كتابَ اللَّه و عترَتى اهلَ بَیْتى فَأِنَّهُمَا لَنْ یَفتَرِقا حتَّى‏ یَردِا عَلَىّ الحوض.»(2) حال كه ائمه علیهم السلام چنین نسبت و خویشاوندى محكمى با قرآن دارند باید تفسیر قرآن را در آنان جُست كه در «وجود آنها كرامت‏ها و فضیلت‏هاى قرآن و گنج‏هاى الهى نهفته است.»«فیِهْم كوائِمُ القرآن و هُمْ كُنوُز الرَّحمان.»(3) در این نوشتار بر آنیم كه فرازهایى از آیات نورانى قرآن را در سیره‏ علمى و عملى آن امام همام جستجو كنیم و آیات این كتاب صامت را با نور وجود این پرتو درخشنده به نطق آوریم.

اگر چه ما را هرگز یاراى آن نیست كه عمق شخصیت آن دریاى علم و معرفت و اخلاق و معنویت را بپیماید ولى از باب عرض ارادات به پیشگاه آن شفیع روز محشر چند جمله‏اى را به تحریر در مى‏آوریم.   

1. انس با قرآن‏

انس آدمى با هر چیز ریشه در ارج و اهمیتى دارد كه انسان براى آن چیز قائل است ره‏پویان راه یقین و سالكان وادى علم و معرفت از آن ‏جا كه محبوب‌ترین محبوب را ذات اقدس خداوند مى‏دانند و فقط دل در گرو او دارند، كتاب او را كه پرتوى از ذات او و واسطه سخن خداوند با بندگان است - پر منزلت و تنها طریق هدایت مى‏دانند از این‏رو با آن انس ویژه‏اى داشته و قلب و جان و اعمال خویش را با آن گوهر حیاتبخش خدایى مى‏كنند.

قرآن كریم به لزوم این انس اشاره كرده است. از مؤمنان مى‏خواهد با تلاوت آیات آن، اولین مرحله‏ انس را بپیمایند. «فَاقْرَءُواْ مَا تَیَسَّرَ مِنَ الْقُرْءَان؛(4) هر آنچه برایتان امكان دارد قرآن بخوانید.»

در آیه‏ دیگر آنان‏ كه در قرآن اندیشه نمى‏كنند مورد نكوهش قرار داده، مى‏فرماید: «أَفَلَا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْءَانَ أَمْ عَلَى‏ قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا؛(5) آیا به آیات قرآن نمى‏اندیشند؟ یا بر دل‌هایشان قفل‏هایى نهاده شده است؟»

امام حسین علیه السلام انس ویژه‏اى با قرآن داشت چون منزلتى بزرگ براى آن قائل بود. نمونه‏اى از این منزلت را مى‏توان در حكایت زیر مشاهده كرد:

«عبدالرحمان» به فرزند امام حسین علیه السلام «الحمدللَّه رب العالمین» را آموخت، وقتى كه آن را بر پدر خواند، حضرت هزار دینار را به او بخشید و دهان او را پر از طلا كرد. از آن حضرت دلیل آن سؤال شد. حضرت پاسخ دادند: «چگونه مى‏توان كار او را [تعلیم قرآن] با این پاداش مقایسه كرد؟!»(6)

امام هدف قیام خود را اصلاح‏طلبى و امر به معروف و نهى از منكر معرفى كرد از اولین مراحل امر به معروف كه همان اندرز و نصیحت است آغاز كرد و بارها و بارها یزیدیان را پند داد و تا آخرین مرحله كه گذشتن از جان خویش است در راه احیاى این عنصر مهم كوشا بود. آن حضرت در این‏باره چنین مى‏فرماید: من براى اصلاح در امت جدّم محمد صلی الله علیه و آله قیام كردم و امر به معروف و نهى از منكر را طالبم...»

انس امام حسین با قرآن را مى‏توان در تمام زوایاى زندگیش ملاحظه كرد، نصایح و مواعظش، سیره‏ى علمى و عملى‏اش و حماسه خونینش همه و همه در قرآن و الهام گرفته از آن بود. بنابراین كوته‏بینانى كه شخصیت حماسى و قیام مردانه‏اش را زیر سؤال مى‏برند و گاه بر چسب خشونت‏طلبى، عدم توجه به مصالح، بى‏سیاستى، انتقام‏جویى و ... را به آن حضرت نسبت مى‏دهند اگر ریشه‏هاى قرآنى عمل آن بزرگوار را بدانند و واقعاً در پى حق و یقین باشند نه بهانه‏جویى، به حقیقت رهنمون خواهند شد.

آرى، اهل‏بیت و به ویژه امام حسین علیه السلام فرزندان پیامبر و شاگرد مكتب قرآنند پس چگونه گفتار و مواعظشان متكى به قرآن نباشد حركت و قیام حسینى از همان آغاز بر مبناى قرآن همراه بود. نه تنها ریشه‏هاى این حماسه را مى‏توان با قرآن به دست آورد بلكه امام علیه السلام خود با استناد به آیات قرآن حركت خود را الهام گرفته از آن مى‏دانست كه نمونه‏هایى از آن را ذكر مى‏كنیم.

الف) در نخستین برخورد با والى مدینه، خود و اهل‏بیت را معدن رسالت و... معرفى مى‏كند و مى‏فرماید: «در حالى ‏كه یزید مردى فاسق و شرابخوار و ... است پس چگونه امام را شایسته است كه با او بیعت كند.»(7)

ب) هنگامى كه مروان اصرار مى‏كند كه والى مدینه از امام حسین علیه السلام بیعت بگیرد امام علیه‌السلام او را پلید و خود را با استناد به قرآن «مُطهّر» بیان مى‏دارد: «اِلَیك عَنّى، أَنا مِنْ بَیْتِ الطَّهارةِ الّذین أنْزلَ اللَّهُ فیهم عَلى‏ نَبیّه: «إِنَّمَا یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَكُمْ تَطْهِیرًا.»(8)

ج) آنگاه كه با كاروان خود از مدینه بیرون آمد این آیه را تلاوت فرمود: «رَبِ‏ّ نَجِّنِى مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِین»(9)

و این همان دعایى است كه حضرت موسى علیه السلام به هنگام خروجش با بنى‏اسرائیل آن را بر زبان جارى ساخت.

د) آنگاه كه به مكه رسید این آیه را تلاوت نمود: «وَ لَمَّا تَوَجَّهَ تِلْقَاءَ مَدْیَنَ قَالَ عَسَى‏ رَبِّى أَن یَهْدِیَنِى سَوَاءَ السَّبِیل»(10)

به این ترتیب هجرت خود را به هجرت موسى‏ كه هر دو در جهت كوبیدن بیداد و ظلم بود تشبیه مى‏كند.

ه) پس از ورود به مكه نامه‏اى براى سران قبایل بصره نوشت و آنان را به كتاب خدا دعوت كرد: «وَ اَنا ادعوكم اِلى‏ كتابِ اللَّه و سُنة نبیّهِ.»(11)

و) وقتى كه عصر پنج‏شنبه نهم محرم عمر بن سعد فرمان حمله داد و لشكر به حركت در آمد از برادرش اباالفضل علیه السلام درخواست مى‏كند كه یك شب از امویان مهلت بگیرید تا در آن شب فقط دعا، نماز، تلاوت قرآن، استغفار و راز و نیاز با خدا داشته باشد:

«فَهُوَ یَعْلَمُ أنّى كُنتُ قَدْ اُحِبُّ الصَّلوة و تلاوة كتابِهِ و كثرة الدَّعاء و الاستغفار»؛ وخداوند مى‏داند كه مننماز براى خدا و تلاوت قرآن و بسیارى دعا و استغفار را دوست مى‏داشتم.» امام آن شب به خیمه باز مى‏گردد و تمام شب را چنین مى‏كند.(12)

اُنس امام با قرآن به دوران حیات جسمى محدود نمى‏شود بلكه بعد از شهادت نیز ادامه دارد: «منهال بن عمرو» گوید، چون سر مطهّر امام علیه السلام را به دمشق آورده بر نى حمل مى‏كردند، من پیش روى او بودم. شخصى سوره‏ كهف را مى‏خواند تا رسید به آیه‏ شریفه‏ «أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَابَ الْكَهْفِ وَ الرَّقِیمِ كَانُواْ مِنْ ءَایَتِنَا عَجَبًا؛(13)

آیا پنداشتى كه داستان اصحاب كهف و رقیم از آیات شگفت ماست؟!» به خدا سوگند ناگاه آن سر مطهر به سخن آمد و با زبان فصیح فرمود: «شگفت‏تر از اصحاب كهف، واقعه‏ شهادت و بردن من بر نى است.»(14)

«سلمة بن كهیل» گوید: سر مطهّر را دیدم كه بر نى این آیه را مى‏خواند «فَسَیَكْفِیكَهُمُ اللَّهُ وَ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیم؛(15)

خداوند شما را از شر ایشان نگه خواهد داشت و او شنواى داناست.»(16)

امام‏حسین علیه السلام در طول سفر خود به كربلا، خدا را تنها تكیه گاه خود مى‏داند، در دومین سخنرانى خود در روز عاشورا پس از آن‏ كه هر دو سپاه آماده‏ نبرد شدند خطاب به سربازان عمر سعد فرمود: «سخن مرا بشنوید و عجله نكنید... پس [در] كارتان با شریكان خود همداستان شوید تا كارتان بر شما مشتبه ننماید پس درباره من تصمیم گرفته مهلتم ندهید»؛ «بى‏تردید سرور من آن خدایى است كه قرآن را فرو فرستاده و همواره دوستدار شایستگان است.»

 

ادامه دارد .....

 

 

فرهنگ عاشورا

فرهنگ عاشورا

 

امام سوم شیعیان،شهید کربلا و خون خدا،که نهضت عاشورا بر محور فداکاری و جانفشانی آن حضرت شکل گرفت و تاریخ بشری را سرشار از حماسه و ایثار کرد و درس آزادگی و عزت به انسان داد و با خون خویش که در کربلا ریخت،درخت اسلام آبیاری شد و امت مسلمان بیدار گشت. 

در معرفی آن امام،باید کتابی قطور نوشت،لیکن در اینجا فشرده‏ای از زندگی آن حضرت را می‏خوانید:امام حسین«ع»در سوم شعبان سال چهارم هجری در مدینه به دنیا آمد.رسول خدا«ع»نام این فرزند زهرا«ع»را«حسین»نهاد.وی مورد علاقه شدید پیامبر خدا«ع»بود و آن حضرت در باره او فرمود:«حسین منی و انا من حسین...»و در آغوش پیامبر بزرگ شد.هنگام رحلت رسول خدا،شش ساله بود.در دوران پدرش علی بن ابی طالب«ع»نیز از موقعیت والایی برخوردار بود،علم،بخشش،بزرگواری،فصاحت، شجاعت،تواضع،دستگیری از بینوایان،عفو و حلم و...از صفات برجسته این حجت الهی بود.در دوران خلافت پدرش،در کنار آن حضرت بود و در سه جنگ«جمل»، «صفین»و«نهروان»شرکت داشت.

پس از شهادت پدرش که امامت به حسن بن علی«ع»رسید،همچون سربازی مطیع رهبر و مولای خویش و همراه برادر بود.پس از انعقاد پیمان صلح،با برادرش و بقیه اهل بیت«ع»به مدینه آمدند .با شهادت امام مجتبی«ع»در سال 49 یا 50 هجری،بار امامت به دوش سید الشهدا قرار گرفت .در آن دوران دهساله که معاویه بر حکومت مسلط بود، امام حسین«ع»همواره یکی از معترضین سرسخت نسبت به سیاستهای معاویه و دستگیریها و قتلهای او بود و نامه‏های متعددی در انتقاد از رویه معاویه در کشتن حجر بن عدی و یارانش و عمرو بن حمق خزاعی که از وفاداران به علی«ع»بودند و اعمال ناپسند دیگر او نوشت.در عین حال،حسین بن علی«ع»یکی از محورهای وحدت شیعه و از چهره‏های برجسته و شاخصی بود که مورد توجه قرار داشت و همواره سلطه اموی از نفوذ شخصیت او بیم داشت.با مرگ معاویه در سال 60 هجری،یزید به والی مدینه نوشت که از امام حسین«ع»به نفع او بیعت بگیرد.اما سید الشهدا که فساد یزید و بی‏لیاقتی او را می‏دانست،از بیعت امتناع کرد و برای نجات اسلام از بلیه سلطه یزید که به زوال و محو دین می‏انجامید،راه مبارزه را پیش گرفت.از مدینه به مکه هجرت کرد و در پی نامه نگاریهای کوفیان و شیعیان عراق با آن حضرت و دعوت برای آمدن به کوفه،آن امام ابتدا مسلم بن عقیل را فرستاد و نامه‏هایی برای شیعیان کوفه و بصره نوشت و با دریافت پاسخ کوفیان در بیعتشان با مسلم بن عقیل،در روز هشتم ذیحجه سال 60 هجری از مکه به سوی عراق،حرکت کرد. 

پیمان شکنی کوفیان و شهادت مسلم بن عقیل،اوضاع عراق را نامطلوب ساخت و سید الشهدا که همراه خانواده،فرزندان و یاران به سوی کوفه می‏رفت،پیش از رسیدن به کوفه در سرزمین«کربلا»در محاصره سپاه کوفه قرار گرفت.تسلیم نیروهای یزیدی نشد و سرانجام در روز عاشورا در آن سرزمین،مظلومانه و تشنه کام،همراه اصحابش به شهادت رسید،از آن پس،کربلا کانون الهام و عاشورا سرچشمه قیام و آزادگی شد و کشته شدن وی،سبب زنده شدن اسلام و بیدار شدن وجدانهای خفته گردید.فضایل این امام شهید،بیش از آن است که در این مختصر بگنجد،چرا که او آویزه عرش الهی و پرورده دامن رسول خداست.پیامبر خدا«ص»در باره‏اش فرمود:قسم به آنکه مرا بحق به پیامبری فرستاد،حسین بن علی در آسمان بزرگتر از زمین است و بر سمت راست عرش الهی نوشته است«مصباح هدی و سفینة نجاة».(1) 

ای که آمیخته مهرت با دل‏

کرده عشق تو مرا دریا دل‏ 

بذر عشقی که به دل کاشته‏ام‏ 

جز هوای تو ندارد حاصل‏ 

از می عشق تو،عاقل مجنون‏ 

و زخم مهر تو مجنون،عاقل‏ 

کربلا سر زد و پیدا شد حق‏ 

جلوه‏ای کردی و گم شد باطل‏ 

تویی آن کشتی دریای حیات‏ 

هر که را مانده جدا از ساحل‏ 

گر شود کار جهان زیر و زبر 

نشود عشق تو از دل زایل 

پی نوشتها: 

1ـسفینة البحار،ج 1،ص 257.برای آشنایی بیشتر با آن حضرت،باید به کتابهای مفصلتر مراجعه کرد،از جمله:

 

موسوعة کلمات امام الحسین(در باره سخنان او)،حیاة الامام الحسین بن علی،باقر شریف القرشی (در باره زندگانی او)

 

در اربعين با اربعين

در اربعين با اربعين

 

مقدمه:

همه ساله بیستم صفر، سفره دل حسینی ها گشوده و در حسینیه ها باز می شود و مشک های پر اشک سقا به دنبال جان های تشنه ی تازه از اسارت برگشته می گردد تا سیرابشان سازد. این روز عظیم معروف به اربعین است. اربعین یا چهلم در تاریخ شیعه فقط یکبار اتفاق افتاد و آن بازگشت اسرا از شام بود که مصادف شد با حضور صحابی بزرگ، جابر بن عبدالله انصاری بر مزار سالار شهیدان. این تقارن در اربعین واقعه عاشورا واقع شد و از آن پس جابر، اولین زائر امام حسین ـ علیه السلام ـ نام گرفت و زیارت اربعین هم به او تعلیم داده شد.[1] این واژه بهانه ای شد تا گشتی به تاریخ انسان بزنیم و سرّ این عدد را کشف کنیم. عددی که در خیلی جاها به چشم می خورد از خلقت تا قیامت این عدد همراه آدمی هست حتی عرف امروز مراسم چهلم را جزو فرهنگ پذیرفته است. آیا تا به حال از خود پرسیده ایم که چرا در میان انبیاء و امامان هیچ کدام از ایشان حتی پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ مراسم اربعین ندارد، اما امام حسین ـ علیه السلام ـ این چنین مراسمی دارد و هم زیارت مخصوصه؟!! و آیا اربعین پیامی دارد که از آن بی خبریم؟ پس لازم است از اول سرگذشت انسان شروع و بگردیم تا سری در سرّ خدا در آوریم.

خدا و اربعین

خالق بزرگ جهان به خلق جهانش مشغول بود و گل وجود آدمی چون خمیری به ید قدرت الاهی در انتظار ... و بالاخره انسان پس از چهل روز، صلاحیت حضور در جمع مخلوقین را دریافت کرد.[2] از آن پس به مادران مأموریت داده شد که فرزندان آدم را در رحم خود نگهداری و پس از تکمیل، تحویل عالم خاکی بدهد.[3] و قرار شد که سیر تکاملی هم چهل روزه باشد. یعنی از هر مرحله ای به مرحله دیگر و از شکلی به شکل دیگر چهل روز طول بکشد تا آماده زندگی چندین ساله در کره خاکی باشد.[4] بشر از وقتی پا به عرصه وجود نهاد کتابچه ی راهنما در دست داشت به او یاد دادند: هر چیزی را تا دید، لب نزند به هر چیزی نگاه نکند. چون انسان هر غذایی را می خورد تا چهل روز آثارش باقی است.[5]

انسان و اربعین

انسان، گاه چنان خویش را در نور می بیند که انگار از نور پدید آمده است و تا چهل روز در نور است، و گاه خود را در تاریکی مطلق می بیند و تا چهل روز در سیاهی. بعد ها می فهمد که آن نورانیت و شادابی چهل روزه معلول تناول طعام حلال و پاک بوده است و اگر خدای نکرده لبی از می، نجس کند تا چهل روز در تاریکی است و حتی نمازش هم نمی تواند نجاتش دهد. نمازی که نورانیتش تردید نیست برای شراب خوار، فقط ظلمت است.[6] با سپری شدن دوره کوتاه مدت آدم ـ علیه السلام ـ در بهشت، پا به دنیا گذاشت. و هنوز چند صباحی از هبوط اش نگذشته بود که قابیل بر هابیل قد برافراشت و در جنگی نا برابر و خصمانه کاری کرد که نبایست اتفاق می افتاد. هابیل کشته شد پدر در غم پسر چهل شبانه روز گریست و این اولین عزادار و اولین اربعین بود که تاریخ ثبت کرد. پاداش این اشک و صبر فرزندی به نام هبه الله نصیب آدم ـ علیه السلام ـ شد.[7]

انسان ها پس از یکدیگر آمدند و آمدند ... تا جمعیت جهان به قدری زیاد شد که حرفها در دلها اثر نکرد نوح ـ علیه السلام ـ با آن همه عظمت هر قدر تلاشش مضاعف می شد، کمتر نتیجه می گرفت. آن گاه در پی بی ثمر ماندن تبلیغ اش، خداوند تا چهل سال مرد ها را عقیم کرد و زنان را نازا.[8] و کم کم آژیر خطر نواخته شد و تنها عده کمی از مردم در کشتی نشسته و نجات پیدا کردند. نا اهلان قوم نوح با پسرش که در جهالت خود غرق بودند و کوچکترینشان چهل ساله بود، در آب غرق شدند. دریایی از آب، که به ظاهر آب بود، اما قهر خدا بود. و باز هم تکرار ـ آن قدر تکرار می شد که تا این انسان خاک نشین، عرش نشان شود. بار دیگر نبوت یونس پیامبر شد، امتحانش را پس داد و چهل روز در شکم ماهی زندانی شد. در آن جا بود که ذکر یونسیه را تعلیم اش دادند.[9] از آن پس انسان یاد گرفت اگر چهل روز ذکر یونسیه را بخواند، از ظلمت به نور می رسد. همانطور که یونس آن ذکر را گفت و نجات یافت نبی دیگری اربعین دیگری را به یادگار گذاشته است. داود ـ علیه السلام ـ به نقل از علی ـ علیه السلام ـ مورد خطاب و ندای خدا قرار گرفت. ای داود تو خوب عبدی هستی اگر از بیت المال برداشت نمی کردی و از دست رنج خود می خوردی. این سخن بر داود سنگین آمد تا چهل روز گریست تا خداوند آهن را در اختیارش قرار داد.[10] موسی کلیم الله هم یک اربعین را تجربه کرد. او ابتدا سی روز روزه گرفت و در پایان مناجاتش خطاب رسید ده روز دیگر باید صبر کنی و آن را به چهل روز رسانی. وی برای گرفتن رسالت رفته بود اما قومش با هارون سر ناسازگاری نهاده و گوساله پرست شدند.[11] با عبور از گذار پر مخاطره ی انسان این بیم می رود که نکند روزی من هم دچار ظلمت شوم؛ که خاتم پیام رسانان، آخرین نسخه را چنین داده اند:

هر کس چهل روز خویش را برای خدا خالص کند، سرچشمه حکمت و عرفان از وجودش، به جوش آید و بر زبانش جاری شود.[12] از این پس چله نشینی ها رونق گرفت و جویبار حکیمان پر آب و جاری شد. البته این راه بی همرهی خضر قطعا تاریک و ظلمات است به همین خاطر دو راهنما برای انسان گذاشتند. در برون و درون انسان دو چراغ هدایت تعبیه شد. عقل از درون و امام ـ علیه السلام ـ از برون، ناظر انسان شد. این راهنمای بیرونی همچنان با انسان هست تا گام به گام او را به جنت رهنمون کند. راهنمای بیرونی هر آن چه زیبنده این راه است را در سبد بشر به یادگار نهاده است که نام او حدیث است. باید ها، نباید ها، شایسته ها و غیر آن، همه و همه در این سبد وجود دارد پیامبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ فرمودند: هر کس از سخنان ما چهل سخن حفظ کند (و به کار گیرد) کنت له شفیعا. شفاعتش می کنم. [13] چیزی نیست که نگفته باشند حتی درباره انار خوردن فرموده اند: انار بخورید (میوه ای بهشتی) انار در قلب شما نورانیت می آورد و تا چهل روز شیطان را کر می کند.[14] ربا را از زندگی دور کنید که ربا، با چهل بار عمل زشتی که از بردن نامش عرق شرم بر جبین می نشیند، برابری می کند.[15] بی تردید انسان در کوران زندگی به لحاظ خواهش های نفسانی و نداشتن سد سکندری، به چاله هایی می افتد که نیاز به نردبان ترقی دارد کار نیک غذای روح و زشتکاری فرسایش آن است. گناه در زندگی انسان مثل خوره، دار و ندار آدمی را از بین می برد. طعام، قوت بدن و اطعام خورش روح است. هر دو نیاز انسان است حال اگر با گناه حرمانی پدید آمد و دشت سرسبز به کویر تبدیل شد، این جا است که پیامبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ نسخه پیچیده اند که: چهل بار سوره توحید، بخوانید تا خداوند گناهان شما را ببخشد.[16] سوره توحید بارانی است که روح در آن شسته می شود.

پیامبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ و اربعین

آدمی در افتان و خیزان زندگی است که رشید می شود و تا صبر و حوصله، و گذشت زمان نباشد این مهم به منزل مقصود نمی رسد. پیامبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ به سفارش خداوند به غاری برای عبادت رفتند و چهل روز لب فرو بسته و به دستور خداوند طعام و خوراک می خورد و پس از گذشت چهل روز غذایی بهشتی آوردند و میل نمودند که فرمودند : ثمره آن غذای بهشتی، فاطمه ـ سلام الله علیها ـ شد. و حضرت با تمام جمال و کمال، و جوانی که داشتند با زنی با کمال و متمکن ازدواج کردند. گرچه همسرش به لحاظ سنی از حضرت بزرگتر بود اما جوانی 25 ساله با زنی چهل ساله به راحتی کنار هم زندگی خوبی را شروع کردند.[17] پیامبر ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ در سن چهل سالگی بود که به غار حرا رفت و با پرونده ای عظیم به نام دین، به خانه برگشت و این خدیجه بود که درک می کرد پیامبر چه انبان پرقیمتی بر دوش دارد. به شوی خویش گفت: قدری استراحت فرما. ملحفه ای بر وی انداخت. حضرت رسول هم با اندیشه ای ژرف و شیرین به خواب نوشین فرو رفت. خستگی سفر، چشمانش را بر هم گذاشت اما قلبش را نه. پیامبر در دل پرونده ای را مرور می کرد که سرنوشت انسان های پیرامونش در آن ثبت شده بود. برخی از صحنه های دهشت انگیز و پر مخاطره که خواب را از هر آدم بیداری سلب می کند. خاطراتی چون واقعه عاشورا. پر حزن و اندوه و اشک. واقعا این چه عزایی است که تاریخ نمونه اش را سراغ ندارد. آن جا که آسمان و زمین و خورشید و کوه ها و دریا ها و فرشتگان چهل روز بر این واقعه اشک بریزند، تکلیف همه روشن است.[18] آفتاب به هنگام طلوع و غروب چنان سرخ می شد که چون سیلاب خون از دیدگان خورشید می چکید.[19] و آخرین حجت خدا در زیارت خویش بفرماید: گریه بر تو ای حسین؛ هر صبحگاه و شام گاه باد که به جای اشک، خون باید گریست.[20] بالاخره بنا بر قول و قرار آن چه بود اتفاق افتاد. چون دین بر عهده امامان یکی پس از دیگری انجام گرفت.[21] و امام حسین ـ علیه السلام ـ را در عصر عاشورا با لبان تشنه شهید کردند. به راستی در میان این همه وقایع مهم چرا عدد «چهل» این قدر خود نمایی می کند؟ سرّ این مطلب چه چیزی می تواند باشد؟ به نظر می رسد که این عدد در عالم تکوین نشان از رسیدن هر پدیده ای به مرحله تکامل است نظام هستی بر اساس قرار دادی که خداوند تنظیم کرده است می­بایست مسیر هدایت را به گونه ای طراحی کرد که موجودات پس از عبور از دالان «چهل» به آن هدف اصلی برسند.

--------------------------------------------------------------------------------

[1]. ابن سعد ترجمه الامام حسین ـ علیه السلام ـ ، ص 59، جزء 8، از الطبقات الکبیر چاپ موسسه آل البیت.

[2]. ابن ابی جمهور احسایی عوالی اللئالی، ج 4، ص 98... کماورد «خمر طینه آدم بیده اربعین صباحاً»

[3]. قرآن می فرماید: یخلقکم فی بطون امهاتکم ... زمر/6.

[4]. در سوره مومنون/ 14 به مراتب رشد جنین اشاره می کند. از نطفه تا علقه چهل روز و تا مضغه چهل روز و تا عظام چهل روز و تا لحم چهل روز است. از کتاب عده الداعی ابن فهد حلی، پاورقی، ص 218.

[5]. الحر العاملی الفصول المهمه، ج3، ص 341.

[6]. علامه حلی، مختلف الشیعه، ج9، ص 198. المقفع، ص 153. ... من شربها حبست صلاته اربعین یوما.

[7]. راوندی، قصص الانبیاء، ص 65.

[8]. الحر العاملی، الفصول المهمه، ج1، ص 277.

[9]. قرآن کریم سوره انبیاء آیه 88 و ابن شهر آشوب، مناقب آل ابی طالب، ج3، ص 381.

[10]. نراقی، محمد مهدی، جامع السعادات، ج2، ص 15.

[11]. سوره بقره، آیه 51 و سوره اعراف، آیه 142.

[12]. ابن فهد حلی، عده الداعی، ص 218.

[13]. نیشابوری، روضه الواعظین، ص 7.

[14]. علامه حلی، مختلف الشیعه، ج9، ص 198.

[15]. وسائل الشیعه، ج 24، ص 396.

[16]. علامه حلی، تذکره الفقهاء، ج1، ص 72.

[17]. استاد سبحانی، فروغ ابدیت، ج1، ص 198.

[18]. ابن قولویه، کامل الزیارات.

[19]. همان، ص 183.

[20]. علامه مجلسی، بحار الانوار، کتاب المزار، زیارت ناحیه مقدسه.

[21]. علامه طبرسی، مشکاه الانوار و بحار الانوار مجلسی، ج 72. 

 

ارزش گريستن بر امام  حسين (عليه السلام)

 ارزش گريستن بر امام  حسين (عليه السلام)

 

گريستن و مرثيه‌خوانى بر امام حسين (عليه السلام) از باب پيروى از پيامبر خدا (صلي الله عليه و آله) و خاندان پاكش، مستحب مؤكّد و از لوازم ايمان به پيامبر(صلي الله عليه و آله) است .

 

سيّد شرف الدّين عاملى در مقدمه كتاب "المجالس الفاخره" گويد:

 

«به مقتضاى اصل عملى، گريه، مرثيه‌خوانى، ذكر مناقب و مصائب و به سوگ نشستن بر همه درگذشتگان مؤمن و دادن خيرات و مبرّات به نيابت آنان مباح است. هيچ دليلى بر خلاف اين اصـل وجـود ندارد، بلكه رفتار و گفتار پيامبر(صلي الله عليه و آله) و امامان نيز آن را تاييد مى‌كند. حتى از برخى روايات، مستـحب بودن اين كارها نيز به ويژه در صورتى كه متوفّا، داراى آثارى سودمند باشد استفاده مى‌شود.

 

اين امر با مبانى مدنيـّت و اصـول عمران نيز مطابقت دارد. زيرا بزرگداشت شايستگان موجب تشويق ديگران است و اداى حقوق آنان سبب افزايش نظايرشان مى‌شود؛ و ذكر اخبار مربوط به آنان جهانيان را به پيروى از آنان رهنمون مى‌گردد. يادمان مصايبى كه پيشوايان در راه تعالى ملّت مى‌كشند، روح ايمان و هدايت را در آنان برمى‌انگيزد و مردم را سرسپرده و دلبرده آنان مى‌گرداند، هر چند روزگارى دراز بـر آن گـذشته باشد. در اين زمينه پنج موضوع در خور بررسى است؛ گريستن، مرثيه‌خوانى، يادكرد فضايل و مصايب، سوگوارى و مال بخشيدن از سوى متوفّا در راه خير؛ و اينها دقيقا همان امورى هستند كه شيعيان در مجالس حسينى(عليه السلام) بدانها مى‌پردازند.»(1)

 

در اين مقدمه در پى آنيم كه استحباب شرعى اين امور را اثبات كنيم و نشان دهيم كه شيعه در ايـن موارد پـيـرو خاندان عصمت و طهارت است، همچنين بيان كنيم كه اين قضيّه درباره مرد و زن يكسان است؛ و سوگوارى‌هاى شيعيان مبانى عقلى و فلسفى استوارى دارد.

 

مستحب بودن گريه بر گذشتگان

 

در جايز بودن گريه بر مؤمن هيچ ترديدى نيست زيرا اين امر در موارد متعدّدى از سيره پيامبر ديده مى‌شود و در اينجا فهرست‌وار به آنها اشاره مى‌گردد:

 

1- هنگام فوت عمو و سرپرستش، حضرت ابوطالب.(2)

 

2- هنگام شهادت عمويش، حضرت حمزه، در جنگ احد.(3)

 

3- هنگام شهادت پسر عمويش جعفر و شهادت زيد بن حارثه و عبدالله بن رواحه در جنگ موته. (4)

 

4 - هنگام وفات پسرش، ابراهيم .

 

«نقل است كه با مشاهده گريه پيامبر(صلي الله عليه و آله) عبدالرّحمان بن عوف گفت: اى پيامبر خدا شما هـم؟! حضرت فرمود: "اى پسر عوف! اين اشك مهر است." سپس به گريستن ادامه داد و فرمود: "چشم مى‌گريد و دل مى‌سوزد، امّا آنچه پروردگار نمى‌پسندد، بر زبان نمى‌آوريم. اى ابراهيم! از جدايى تو بسيار اندوهناكيم.» (5)

 

5- آن حـضرت در زيارت قبر مادرش، آمنه، به اندازه‌اى گريست كه اطرافيان را به گريه انداخت.(6)

 

6- در وفات يكى از دخترانش چشمانش غرق اشك شد.(7)

 

دربـاره اين كه پيامبر خدا(صلي الله عليه و آله) بر گذشتگان گريسته‌اند، روايات بسيارى وجود دارد كه در بـيشتر آنها ديگران نيز به گريستن تشويق شده‌اند. از اين روايت‌ها چنين نتيجه مى‌گيريم كـه گريه سنّت آن حضرت بوده است؛ و بدين لحاظ در جاى جاى سيره امامان (عليهم السلام) به چشم مى‌خـورد. آن بـزرگـواران بـه ويـژه در سـوگـوارى حـضـرت امـام حسين (عليه السلام) سفارش كرده‌اند كه دوسـتـانـشـان نـسـل بـعـد از نـسل، به عزادارى بپردازند. ميان صحابه پيامبر(صلي الله عليه و آله) نيز حالت طـبـيعى گريستن بر اموات، يك سنّت جارى بود. مرثيه‌سرايى و خواندن شعرهاى حزن انگيز براى گذشتگان نيز ميان آنان رايج بوده است.

7- آن حـضـرت در وفـات يـكـى از نوادگان دختريش مى‌گريست. سعد كه چنين ديد. گفت: "اى پـيـامـبـر خـدا! ايـن چـه اشكى اسـت؟" حـضـرت فـرمـود: "مِهرى است كـه خـدا در دل بـنـدگـان قـرار داده اسـت. همانا خداوند از مـيـان بـنـدگـان خـود، بـه مـهـرورزان مـهر مى‌ورزد."(8)

 

8- در بـيمارى سعد بن عباده، آن حضرت با شمارى از صحابيان به عيادت وى رفت. حضرت گـريـسـت و يـاران نـيـز گـريـسـتـنـد. آنگـاه فـرمود: "خدا كسى را به خاطر اشك چشم و سوز دل عذاب نمى‌كند."(9)

 

9- هـنـگـامـى كـه رقـيـّه دخـتـر پـيـامـبر درگذشت، زنان بر وى مى‌گريستند و عمر آنها را با تـازيـانـه مـى‌زد و منع مى‌كرد. پيامبر(صلي الله عليه و آله) كه خود به آنان اجازه گريستن داده بود، فرمود: "بـگـذار تا بگريند."

 

سپس فرمود: "هر چه از دل و چشم باشد از خدا و از مهر است." سپس كنار قبر نشست . حضرت فاطمه (سلام الله عليها) نيز در كنارش بود و مى‌گريست و پدر اشك‌هاى وى را از سر مهر با جامه خويش پاك مى‌كرد.(10)

 

10- هـنـگامى كه عثمان بن مظعون درگذشت. پيامبر(صلي الله عليه و آله) چنان گريست كه اشك بر گونه‌هاى آن حضرت جارى شد.(11)

 

11- هنگام درگذشت دخترش ام كلثوم، بر قبرش نشسته بود و مى‌گريست.(12)

 

12- هنگامي كه فاطمه دختر اسد بن هاشم، مادر حضرت على(عليه السلام) درگذشت، پيامبر خدا، با پيراهن خود وى را كفن كرد و بر او نماز گزارد و بر وى هفتاد تكبير گفت و درون قبر رفت و بـه اطـراف آن بـه گـونه‌اى اشاره مى‌كرد كه گويا آن را فراخ و صاف كند؛ و چون از قبر بيرون آمد چشمانش اشكبار بود.(13)

 

دربـاره اين كه پيامبر خدا(صلي الله عليه و آله) بر گذشتگان گريسته‌اند، روايات بسيارى وجود دارد كه در بـيشتر آنها ديگران نيز به گريستن تشويق شده‌اند. از اين روايت‌ها چنين نتيجه مى‌گيريم كـه گريه سنّت آن حضرت بوده است؛ و بدين لحاظ در جاى جاى سيره امامان (عليهم السلام) به چشم مى‌خـورد. آن بـزرگـواران بـه ويـژه در سـوگـوارى حـضـرت امـام حسين (عليه السلام) سفارش كرده‌اند كه دوسـتـانـشـان نـسـل بـعـد از نـسل، به عزادارى بپردازند. ميان صحابه پيامبر(صلي الله عليه و آله) نيز حالت طـبـيعى گريستن بر اموات، يك سنّت جارى بود. مرثيه‌سرايى و خواندن شعرهاى حزن انگيز براى گذشتگان نيز ميان آنان رايج بوده است.

 

 

 

سوگوارى و گريستن بر امام حسين (عليه السلام)

ابن عباس گويد: هنگام ولادت حـسين بن على (عليهماالسلام) قابله‌اش يعنى صفيّه دختر عبدالمطّلب، او را نزد پيامبر آورد. حـضرت فرمود: "اى عمّه! فرزندم را به من ده." عرض كرد: "پدران و مادران به قربانت، چـطـور او را به تو بدهم در حالى كه هنوز او را پاكيزه نساخته‌ايم؟" فرمود: "به آن كسى كـه جـان مـحـمـّد(صلي الله عليه و آله) در دسـت اوسـت سـوگـنـد! كـه خـداى مـتـعـال او را از عـرش خود پاكيزه ساخته است." پس دست‌ها را جلو آورد و گرفت و سر را سوى نـوزاد بـرد و شـروع بـه بـوسـيـدن چـشـمـان و گـونه‌هايش كرد و زبانش را مى‌مكيد چنان كه گويى دارد عسل يا شير مى‌مكد. سپس حضرت براى مدّتى گريست و چون به خود آمد گفت: خدا قاتلان تو را بكشد. صفيّه گويد: گفتم: "محمّد عزيزم! چه كسانى خاندان پيامبر(صلي الله عليه و آله) را مى‌كشند؟" فرمود: گروه ستمگر بنى اميه.(14)

 

پيامبر براى مدّتى گريست و چون به خود آمد گفت: خدا قاتلان تو را بكشد. صفيّه گويد: گفتم: "محمّد عزيزم! چه كسانى خاندان پيامبر(صلي الله عليه و آله) را مى‌كشند؟" فرمود: گروه ستمگر بنى اميه.

اسماء دختر عميس گويد:

 

يك سال پس از ولادت امام حسن (عليه السلام)، امام حسين (عليه السلام) به دنيا آمد و پيامبر(صلي الله عليه و آله) نزد من آمد و فرمود: اى اسـمـاء! پـسـرم را بـيـاور. مـن نوزاد را كه در قنداقه‌اى سفيد پيچيده بود به ايشان دادم. حـضـرت در گـوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه گفت و سپس او را بر دامن نهاد و گريست! گـفـتـم: پدر و مادرم فدايت! چرا مى‌گريى؟ گفت: بر فرزندم. گفتم: او نوزاد است و بـايـد شـادمـانى كرد. چرا بر او مى‌گريى؟ فرمود: اى اسماء! او را گروه ستم پيشه - كه خـدا از شـفـاعـتم محروم‌شان كند- خواهند كشت. و افزود: اى اسماء! اين خبر را به فاطمه مگو، زيرا تازه فرزند به دنيا آورده است.(15)

 

همچنين همسر عباس بن عبدالمطّلب گويد:

 

حـضـور پيامبر خدا(صلي الله عليه و آله) رسيدم و گفتم: يا رسول الله! ديشب خواب بدى ديدم. فرمود: چه خوابى؟ گفتم: خوابى سخت! فرمود: چه خوابى؟ گفتم: ديدم كه گويا پاره‌اى از تن شـمـا بـريـده و در دامـن من نهاده شد.

 

پيامبر فرمود: "خوب خوابى ديده‌اى، فاطمه - به خواست خدا - پسرى مى‌آورد كه در دامن تو قرار خواهد گرفت." همان شد. حضرت فاطمه (عليهاالسلام)، حـسـيـن (عليه السلام) را بـه دنـيـا آورد و او چـنـان كـه پـيـامـبر(صلي الله عليه و آله) فرموده بود، در دامن من قرار گرفت .(16)

 

 

 

مواردي در باب سوگوارى امام حسين عليه السلام

ائمه اطهار در دوران زندگى‌شان بر آن حضرت مى‌گريستند و مجلس عزا بر پا مى‌كردند.

 

پيامبر(صلي الله عليه و آله) فرموده است:

 

"پـسـرم حـسين پشت كوفه كشته خواهد شد. واى بر كشنده‌اش و واگذارنده‌اش و هر كسى كه از يارى او دست بردارد." (17)

 

ابن عباس گفته است:

 

مـا و هـمـه خاندان پيامبر(صلي الله عليه و آله) هيچ شكى در اين نداشتيم كه حسين (عليه السلام) فرزند على (عليه السلام) در" طَفّ" كشته خواهد شد.(18)

 

در روز رسـتـاخـيـز، خـدا هـمـه گـذشـتگان و آيندگان را در دشتى گرد مى‌آورد و ندا مى‌دهد كه چـشـمـانتان را فرو ببنديد و سرهاتان را به زير افكنيد، تا فاطمه (عليهاالسلام)، دختر محمّد(صلي الله عليه و آله) از صـراط بـگـذرد. پـس چشمانشان را مى‌پوشانند و فاطمه (عليهاالسلام)، بر مركبى از مركب‌هاى رهوار بـهـشـت مـى‌آيـد و در آن حـال هـفـتاد هزار فرشته او را همراهى مى‌كنند و در جايى بلند از جايگاه رستاخيز مى‌ايستد. سپس از مركب پياده مى‌شود و مى‌گويد: "پروردگارا! اين پيراهن فرزند من است. كه تو مى‌دانى چه بر سرش آورده‌اند." پس از سوى خداى - عزّوجلّ - خطاب مى‌رسد كه اى فـاطـمـه! مـن تـو را خشنود مى‌سازم.

 

مى‌گويد: "پروردگارا! از قاتلش انتقام مرا بگير." خـداى مـتـعـال بـه شعله‌اى از آتش امر مى‌فرمايد و آن شعله از دوزخ زبانه مى‌كشد و چنان كه پـرنـده دانـه بـرمى‌چيند قاتلان حسين بن على را بر مى‌چيند و سپس آنها را با خود به دوزخ بـاز مى‌گرداند تا به انواع عذاب شكنجه شوند. سپس حضرت فاطمه (عليهاالسلام) بر مركبش سوار مـى‌شـود، تـا به بهشت مى‌رسد. در اين حال فرشتگان و فرزندان و دوستانش از چپ و راست او را همراهى مى‌كنند.(19)

 

جبرئيل به پيامبر خـبـر داد كـه حـسـيـن (عليه السلام) در ساحل فرات كشته خواهد شد. و گفت: آيا مى‌خواهى كه بوى تربتش را به مشامت برسانم؟ گـفـتـم: بـله. پـس دسـت دراز كـرد و مـشتى خاك برگرفت و به من بخشيد. از اين رو است كه توان خوددارى از ريختن اشكم را ندارم.

ابوحِبره گفته است :

 

هنگام آمدن على (عليه‌السلام) به كوفه با وى همراه بودم. حضرت به منبر رفت و پس از حمد و ستايش خـداونـد، فـرمود: هنگامى كه تبار پيامبرتان ميان شما فرود آيند، چگونه رفتار خواهيد كرد؟

 

گفتند: از آزمون خداوند درباره ايشان به خوبى بيرون خواهيم آمد.

 

فرمود: سوگند بدان كسى كـه جانم در دست اوست، به يقين آنان ميان شما فرود خواهند آمد و شما هم به سوى آنان خواهيد شتافت. سپس شعر زير را زمزمه كرد:

 

هُمْ اءَوْرَدُوهُمْ بِالْغُرُورِ و عَرَّدُوا                                 احَبُّوا نَجاةً لا نَجاةً و لاعُذْرٍ(20)

 

آنان با فريب واردشان ساختند و گريختند. نجاتى را دوست داشتند كه نه نجاتى باقى ماند و نه پوزشى.

 

عبدالله حضرمى از پدرش كـه در جنگ صفّين پيشكار حضـرت عـلى (عليه السلام) بـوده، چـنـيـن نقل مى‌كند:

 

چـون عـلى (عليه السلام) در راه صـفـّيـن بـه نـيـنـوا رسـيـد، فـريـاد بـرآورد: اى ابوعبدالله! در سـاحـل فـرات شكيبا باش.

 

گفتم: منظور شما از ابوعبدالله كيست؟

 

فرمود: روزى به خدمت پـيـامـبـر خـدا رسـيـدم و ديـدم كـه چـشـمـانش اشكـبار اسـت. گـفـتـم: يـا رسـول الله! آيـا كـسـى شـمـا را بـه خـشـم آورده اسـت؟ فـرمـود: نـه! بـلكـه جـبـرئيـل انـدكـى پـيـش، از نـزدم بـرخـاسـت. او بـه مـن خـبـر داد كـه حـسـيـن (عليه السلام) در ساحل فرات كشته خواهد شد. و گفت: آيا مى‌خواهى كه بوى تربتش را به مشامت برسانم؟ گـفـتـم: بـله. پـس دسـت دراز كـرد و مـشتى خاك برگرفت و به من بخشيد. از اين رو است كه توان خوددارى از ريختن اشكم را ندارم. (21)

 

همچنين حضرت على (عليه السلام) در دوره حضور در كوفه به دخترش زينب فرمود:

 

دختركم! سخن همان است كه امّ ايمن به تو گفته است. گويى تو و زنان خاندانم را در همين شـهـر اسير و خوار و سرگردان و از بيم ربوده شدن در هراس مى‌بينم. پس بسيار بسيار شكيبا باشيد. (22)

 

نقل شده است كه روزى امام حـسين (عليه السلام) بـه ملاقات برادرش امام حسن (عليه السلام) رفت. چون به وى نگريست، شروع بـه گريستن كرد. امام حسن (عليه السلام) گفت: اى ابوعبداللّه! چرا مى‌گريى؟

 

پـاسخ داد: به خاطر بلايى كه بر سر تو مى‌آورند. امام حسن (عليه السلام) فرمود: بلايى كه بر سر من مى‌آورند، اين است كه مرا با خوراندن زهر مى‌كشند. ولى اى اباعبدالله هيچ روزى همچون روز تـو نيست! سى هزار تن كه خود را از امّت جدّمان محمّد(صلي الله عليه و آله) مى‌خوانند و به اسلام منسوب مى‌دانند گروه گروه سوى تو مى‌شتابند و براى كشتن و ريختن خونت و بى احترامى به حَرَمت و اسارت زن و فرزندت و چپاول اموال ارزشمندت اجتماع مى‌كنند. آن هنگام است كه فرزندان اميّه بـه لعـنـت خـدا گـرفـتـار مـى‌شـونـد و از آسمان خاكستر و خون فرو مى‌بارد و همه چيز، حتّى حيوانات بيابان و ماهيان دريا بر تو مى‌گريند.(23) همچنين به گزارش مسعودى (24) و ديگران .(25)

 

حضرت على (عليه السلام) در دوره حضور در كوفه به دخترش زينب فرمود:

 

دختركم! سخن همان است كه امّ ايمن به تو گفته است. گويى تو و زنان خاندانم را در همين شـهـر اسير و خوار و سرگردان و از بيم ربوده شدن در هراس مى‌بينم. پس بسيار بسيار شكيبا باشيد.

 

 

 

امام رضا(عليه السلام) ضمن حديثى فرموده‌اند:

 

گـريـه كنندگان، بايد بر مثل حسين (عليه السلام) بگريند، زيرا گريه بر او گناهان بزرگ را مى‌شويد.

 

نيز آن حضرت فرموده است:

 

«هـرگـاه مـاه مـحـرم فـرا مـى‌رسـيـد، پـدرم موسى بن جعفر(عليهماالسلام)، خندان ديده نمى‌شد و پيوسته انـدوهناك بود، تا ده روز سپرى مى‌گشت و روز دهم، روز مصيبت و اندوه و گريه‌اش بود و مى‌گفت: عاشورا روز شهادت حسين (عليه السلام) است.» (26)

 

همچنين آن حضرت فرموده است:

 

«مـحـرم مـاهـى اسـت كه مردم دوران جاهليّت هم جنگ را در آن حرام مى‌شمردند، ولى (برخى از) اين امـّت، در ايـن ماه، ريختن خون ما را حلال شمردند و احترام ما را هتك كردند و زن و فرزندان ما را بـه اسـارت بـردنـد و چـادرهـامـان را آتـش زدنـد و اشياى قيمتى ما را به غارت بردند و احترام پيامبر خدا (صلي الله عليه و آله) را درباره ما ناديده گرفتند. روز شهادت حسين (عليه السلام)، پلك‌هامان را خست و اشك ما را روان سـاخـت و عـزّت‌مـان را در سـرزمـيـن كـرب و بـلا(اندوه و گرفتـارى) بـه خـوارى مبدّل ساخت و براى هميشه، روزگار اندوه و گرفتارى را براى ما به ارث گذارد؛ بنابراين گـريـه كنـنـدگـان، بـايد بر مثل حسين (عليه السلام) بگريند؛ زيرا گريستن بر آن حضرت گناهان بزرگ را مى‌شويد. (27)

 

 

 

پي‌نوشت‌ها:

 

1- المجالس الفاخره، سيد شرف الدين عالمى، 12، دار النعمان، نجف، 1386 ق .

 

2- السيرة الحلبيّه، حلبى، على بن برهان الدين، 1/382، مكتبه تجارى كبرى، مصر، 1382 ق ؛ السيرة، دحلانى، سيد احمد زينى، 1/97، مكتبه تجارى كبرى، مصر، 1382 ق .

 

3- همان، 2/268؛ السـيـرة، دحـلانى، 2/71 ؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، 3/395، دار احياء التراث العربى، بيروت؛ مـسند، ابن حنبل، 2/40 ؛ الطّبقات الكبرى، ابن سعد، 3/11 ؛ المستدرك ، حاكم ، 3/159؛ مجمع الزوائد، هيثمى، 6/118؛ ذخائر العقبى، 180.

 

4- مغازى، واقدى، 2/766، نشر دانش، اسلامى، 1405 ق؛ تاريخ الاسلام، 2/488، 496، 884 ؛ مـختـصـر تـاريـخ دمـشـق، ابن منظور، 6/73، 12/73، 9/357 ؛ صحيح، بخارى،2/92، دار احـيـاء التـراث العربى، بيروت؛ الاسـتـيـعـاب، ابـن عـبـدالبـر، 2/546، دار الجيل، اول، 1412 ق .

 

5- المـنـتـخـب مـن مـسـنـد، عـبـد بـن حـمـيـد، 309، عـالم الكـتـب، بـيـروت، اول، 1408 ق؛ مـسـنـد، ابـويـعـلى، 6/42؛ مـسـنـد، ابـن حـنـبـل، 2/273، 3/194، 147؛ سنن، ابوداوود، 3/193، تحقيق: محمد محيى الدين، عبدالحميد، دار احـيـاء السـنـّة النـبـويـّة؛ صـحـيـح، بـخارى، 1/155 ؛ الطّبقات الكبرى، 1/137 ؛ فتح البارى، ابن حجر، 3/173، اشراف: عبد العزيز بن عبداللّه، دارالمعرفة، بيروت .

 

6- صـحيـح، مـسلم، 1/359، 2/671؛ مـسنـد، ابـن حـنـبـل، 359 ؛ الطـّبـقـات الكـبـرى، ابـن سـعـد، 1/116 ؛ دلائل النبوة، بيهقى، 1/188؛ مختصر تاريخ دمشق، 15/31 ؛ سنن النسائى، سيوطى، 4/90 ؛ السنن الكبرى، نسائى 1/654.

 

7- صـحـيـح، بـخـارى، 2/100 ؛ مـسـنـد، ابـن حـنـبـل ، 45/132، 157، 5/41، 204 ؛ السـنـن، ابـن مـاجـه، 1/505، 06 ؛ السـنـن الكبرى، نسائى، 1/605 ؛ صحيح، مسلم، 2/635 ؛ مجمع الزوائد، هيثمى، 3/17-18.

 

8- صحيح، بخارى، 2/100 ؛ صحيح، مسلم، 1/340 .

 

9- همان، 2/106؛ صحيح، مسلم، 1/341، 2/636 .

 

10- مـسـنـد، ابـن حنبل،1/335،5/41؛ الطّبقات الكبرى، ابن سعد، 3/290؛ مجمع الزوائد، 3/17،9/302،سنن، ابوداوود،3/192.

 

11- هـمـان، 6/43، 55، 206 ؛ المـعـجـم الكـبـير، 10/405، 25/146؛ سير اعلام النبلاء، 5/481.

 

12- الطّبقات الكبرى، 8/38؛ الغدير، علامه امينى، 8/231، مكتبة الا مام اميرالمؤمنين (عليه السلام)، تـهـران، چهارم، 1396ق؛ مسند، ابن حنبل، 3/126؛ المستدرك، حاكم، 4/47؛ السنن الكبرى، 4/53.

 

13- مـسـتـدرك، حـاكـم، 3/108؛ المـعجم الاوسط، 1/151، مجمع الزوائد، 9/256؛ مختصر تـاريـخ دمـشـق، 12/73 ؛ تـاريـخ المـديـنـة المـنـورة، ابن شبّه، عمر، 1/123، دار الفكر، قم،1410ق؛ وفـاء الوفـاء، سـمـهـودى، عـلى بـن احـمـد، 3/797، دار احـيـاء التـراث العربى، بيروت، چهارم، 1404ق ؛ مغازى واقدى، 2/766؛ تاريخ الا سلام، ذهبى، 2/489 - 488.

 

14- مناقب اميرالمؤمنين (عليه السلام)، محمّد بن سليمان، (متوفاى 320ق )، 2/234 .

 

15- عـيـون اخـبـار الرضـا(عليه السلام)، صـدوق، مـحـمد بن على، 2/28، مؤسسه اعلمى، بيروت، اول ،1404ق .

 

16- ام الفضل از شير فرزندش، به امام حسين (عليه السلام) نيز مى‌داد.

 

17- ترتيب الا مالى، المرشد باللّه، 177، 183، 184.

 

18- المـسـتـدرك، حـاكـم نـيـشـابـورى، 3/179 ؛ مـقـتـل الحـسـيـن، خـوارزمـى، فصل 8 ؛ الخصائص الكبرى، سيوطى، عبدالرحمن بن ابى بكر، 2/126، دار الكتب العلمية، بيروت .

 

19- المعجم الكبير، 3/117 ؛ ترتيب الامالى، 2/82 ؛ مجمع الزوائد، 9/191.

 

20- همان .

 

21- المـسـنـد، ابـوبـكـر البـّزار، 3/101، مـؤسـسـة عـلوم القـرآن، بـيـروت، اوّل، 1409 ق ؛ كـشـف الاستار، 3/231 ؛ ترتيب الا مالى، 1/184؛ المصنّف، 15/97 ؛ المسند، ابـن حـنـبل، 1/85 ؛ الملاحم و الفتن، ابن طاووس، على بن موسى، 93، مطبعه حيدريه، نجف، سوم، 1382 ق؛ مجمع الزوائد، 9/187.

 

22- بحارالانوار، علامه مجلسى ، 45/383.

 

23- الامالى، شيخ صدوق، 101، مؤسسة الاعلمى، بيروت، پنجم، 1410 ق .

 

24- اثبات الوصية، مسعودى، على بن حسين، 135، مطبعه حيدريه، نجف .

 

25- بحارالانوار، 44/331 ؛ اللهوف، 21.

 

26- وسائل الشيعه، 5/394 ؛ علل الشرائع، 2/225.

 

27- همان، 5/392؛ أمالى، صدوق، 64.

 

برگرفته از كتاب سرشك خوبان،‌ محمدباقر محمودي، با تصرف

 

 آنچه در دوران امام حسین (ع) اتفاق افتاد

 

  آنچه در دوران امام حسین (ع) اتفاق افتاد

 

 

 

 نقش امام حسین(ع)با نقش امام حسن(ع)متفاوت است.در دوران‏امام حسین(ع)،تردید مسلمانان در صحت جنگ و مشروع بودن آن از میان‏رفت.درین مرحله،مسلمانان با تجربه امام علی(ع)به عنوان نمونه اعلای‏حکومت عدل اسلامی،به سر می‏بردند و میدانستند که پیروزی بنی امیه،پیروزی‏اشرافیت جاهلی بوده است که با رسول اکرم(ص)و یارانش دشمنی عمیقی‏داشتند.اشرافیتی که رسول خدا کوشید تا آن را از میان بردارد و پایه‏های‏اسلام را بر ویرانه‏های آن بنیاد گذارد.پس نباید از کراهتی که مسلمانان ازبنی امیه داشتند،و از تجاوز طلبی و نخوت و بلند پروازی و کینه جوئی‏شان که‏حاصل روحیه جاهلیت آنها بود حیرت کرد.

 

امویان به اسلام گردن ننهادند مگر برای مصالح و منافع شخصی خود (1) و نخستین کسانی بودند که آشکارا در تاریخ اسلامی،رسوم و آداب غیر اسلامی‏را بدعت گذاشتند و کوشیدند تا از شاهنشاهان ایران و بیزانس تقلید کنند و خلافت را به امپراطور کسری و قیصر تبدیل سازند (2).

 

این حقایق بتدریج نزد مسلمانان روشن گردید و سبب آن شد که درمشروعیت نبرد،شک و تردید از بین برود و ذهنها روشن گردد و زان پس که‏در فساد و ستم بنی امیه سوختند،خط مشی بنی امیه و بی مبالاتی آنها را در عمل‏به ارزشهای اسلامی،و استفاده از آن در راه هدفهای خصوصی تشخیص دهند.

 

چنانکه یزید،آشکارا اصول و مبادی اسلامی را به استهزاء میگرفت و سخنان‏دوران جاهلیت را به شعر،اینچنین نقل میکرد: «بنی هاشم با ملک بازی کردند،اما نه خبر آمد نه وحی نازل گردید.

 

اگر من از کارهائی که فرزندان احمد کردند،انتقام نستانم،از مردان‏جنگ خندق نباشم (3) »اما نظر امام حسین(ع)در مورد اسلام و واقعیت جامعه اسلامی به حقیقت‏در این خلاصه بود:«امت پس از پیغمبر گرامی(ص)،آگاهی عقیدتی نداشت.حداکثر وتنها فایده‏ای که از آن آگاهی به دست آورد،عاطفه مکتبی بود که پس از وفات‏پیامبر اکرم در نتیجه خطاها و کوتاهیهای پیاپی و پیوسته که مسلمانان از گذرگاه‏زندگانی علمی و عملی خود مرتکب شدند،به تدریج از کف رفت.

 

شدت هیچیک ازین خطاها و کوتاهیها به تنهائی احساس نمیشد،اما وقتی‏بر هم انباشته شد،به فساد تحول یافت و فساد به فتنه تغییر قیافه داد (4).»چنانکه در زمان یزید برای امام حسین(ع)روی نمود.امام حسین(ع)در پنجسال حکومت پدر با او همکاری میکرد و در پی چاره می‏گشت که پیش ازآنکه امت نفس واپسین را برآورد،او را دریابد.به این امید که شاید امت زندگانی خویش را بازیابد و نفخه حیات در او دمیده شود و او را بر انگیزدتا در تاریخ خود طرحی نو درافکند که او را درمان باشد.

 

سال ششم به پایان نرسیده بود که امام حسین(ع)دید امت در مقابل‏برادرش امام حسن(ع)از نفس افتاده و هر چه از باقیمانده مکتب در او موجودبوده ازو دور شده است و توده مردم خود را در گلوی گشاد بنی امیه‏انداخته‏اند (5).

 

این حقایق،امام حسین(ع)را واداشت تا در جنگی بی امید-یعنی جنگی‏که امید پیروزی فوری نظامی در آن نبود-غوطه ور گردد.زیرا با حسابی‏ساده مسلم بود که این جنگ به شکست منجر میگردد.

 

اما هدف امام(ع)ازین کار آن بود که وجدان امت را به حرکت درآوردو فرد مسلمان که تا گلو در لجه منافع حقیر غرقه شده بود،همت عمیق مکتبی‏را بازگرداند.پس امام حسین(ع)دید که باید راه خود را از میان امت‏بگشاید و با تغذیه خویش و یاران و اهل و عیال و کسانش روح یک فداکاری‏آتشین را بدمد.آتش جنگ را ولو به خون امت و خون او نیاز داشته باشدبر افروزد.

 

اما امویان میکوشیدند با امام حسین(ع)به بدرفتاری عمل نکنند.چه،مصالح او ارجمند و مقام او والا بود و منزلتی پر اهمیت داشت و همه اسباب‏سعادت و آسایش برای او به وفور موجود بود.اما امت میدید که زندگانی‏برای او تنگ شده است و درهای سعادت،به علت پایداری در برابر ستمکاران‏و حفظ مکتب اسلام و نگاهداری آن از انحراف،به روی او بسته است.

 

در آن هنگام،اگر اوضاع همچنان ادامه می‏یافت،چیزی نمیگذشت‏که این انحراف امت در تجربه اسلامی او را از پای درمی‏آورد.امام حسین(ع)با همه صفات و شرایط مناسب و ملایم که داشت،احساس کرد که برای بحرکت‏در آوردن امت، دیگر خطابه و سخنرانی حماسی کافی نیست‏بلکه باید اراده‏شکست‏خوده امت را به پذیرفتن فداکاری وا دارد و درستی نظریه خود را باخون خود مبرهن گرداند و با فداکاری منحصر به فرد خود،برای حال و آینده‏معیاری ارزشمند و ابت‏بجای گذارد.

 

امام حسین(ع)برمی‏خیزد

از آن پس که امام حسین(ع)بیقین دانست که مفاهیم مکتب رسالت زیرپرده روشهای گمراه کننده دینی که بنی امیه برای جلوگیری از سقوط حکومت‏فاسد خود کشیده بودند،از نظرها پنهان است،نظر خود را در برابر مردم‏به مرحله اجرا درآورد.

 

امام حسین(ع)پس از آنکه دانست،جامعه تحت تاثیر اوضاع و احوال‏زمان و تاثیر شدید تخدیر دینی و بیم از سرکوبی مادی و تسلیم طولانی در برابرفرمانروایان مستبد قرار گرفته است و دیگر ممکن نیست از راه مناظره و گفتگوو اقناع آنان-که آخرین چیزی بود که امکان تاثیر داشت-تغییری در مردم‏حاصل شود،با شتاب زمام کار را بدست گرفت و به عمل آغاز کرد.توضیح‏آنکه،بطوریکه گفتیم،امت در عصر امام حسن(ع)در رهبری دچار شک وتردید شده بود پس صلح روشی بود که بوسیله آن وثوق و اطمینان برهبری‏باز می‏گشت.

 

اما در عصر امام حسین(ع)امت دچار بی ارادگی شده بود و تصمیم‏به مبارزه در او،از بین رفته بود و روح او خوار شده بود و مردم،مستضعف‏و ذلیل محسوب میشدند.اما همه مردم دور بودن خلیفه اموی را از اسلام‏بخوبی فهمیده بودند و میدانستند که حسین(ع)رهبری حقیقی است لیکن اراده‏آنان برای یاری دادن به او(ع)ناتوان بود.«دلهاشان با حسین اما شمشیرهاشان بر او بود (6) ».

 

این سخن تصویر دقیق و تفسیر جامع از جامعه‏ای بود که بنی امیه با همه‏وسائل قدرت،از قبیل نهب و تبعید و کشتن،بر آن حکومت میکردند وسرکوبی و جور و ستم بر جامعه حاکم بود و وسایل گوناگون و مجوزات‏بسیار برای نشستن و سکوت اختیار کردن وجود داشت (7).

 

در وضعی چنین،حسین(ع)پای فشرد و هفتاد مرد با زنان و کودکان‏آن امام(ع)با او به استقامت‏برخاستند امام(ع)وضع را تشخیص داده بودو میدانست که لشگریان عبید اللّه زیاد مانع حرکت او خواهند شد در این صورت،پایان کار فرا رسیده بود،امام حسین(ع)میدانست که او ناچار باید به فداکاری‏بزرگ و خونینی دست زند (8) و او تنها کسی بود که می‏توانست چنین فداکاری‏را بظهور رساند و امت اسلامی را از نو بحرکت در آورد.

 

برای اینکه اراده منهزم امت‏به جنبش درآید و وجدانهای مرده بیدارگردد تنها روش مناسب اقدام آن امام بود...

 

او(ع)میدانست که جنگ عادلانه او و شهادت مصیبت‏بارش،چیزی‏است که هر فرد مسلمان را به تجدید نظر کردن و اندیشه جدی در زندگانی‏واقعی خود برخواهد انگیخت و در عین حال،در مجتمع تیره روزی واقعی‏و افلاس مجتمع را از میان می‏برد و خطرهای آینده و بیم ناشی از آن را زایل‏میکند و در ایام حال و مستقبل،با فداکاری منحصر و بی همتای او، صدق‏نظرش آشکار خواهد شد (9).

 

پس حسین(ع)با شهادت مصیبت‏بار خویش،اراده خفته جامعه را که‏در زیر تاثیر اعمال بدعت آمیز و من درآوردی مذهبی قرار گرفته بود،بیدارساخت تا مانند تازیانه‏ای آتش انگیز،بر شانه حکمفرمایان فرود آید و آن نفوس‏غافل و بیخبر را بیدار سازد تا خویشتن را در پیشگاه مکتب محاکمه‏ای‏آگاهانه کنند و با رهبری حکیمانه،اراده آنانرا از اضطراب و تشویش و تردیدفکری و اوج شک و تردید برهاند و به این ترتیب آنان را وا دارد تا در قبال‏چهار چوب شریعت اسلامی، موقفی استوار گیرند و در برابر انحراف،موضعی‏قاطع اتخاذ کنند.

 

تلاشهائی رویاروی انقلاب امام حسین(ع)صورت گرفت و نصیحتهاشد که با انحراف به نبرد برنخیزد،در مقابل پافشاری امام(ع)در پهنه‏انقلاب،گفتگوهای بسیار صورت گرفت و عده‏ای کوشیدند تا حسین(ع)رابا نصیحت از اقدام به هر گونه عمل که آتش رویاروئی با یزید را بر افروزد،باز دارند و دلیلشان این بود که نتایج‏برخورد و رویاروئی احتمالی نظامی، شکست قطعی است.

 

اما امام(ع)با بینش آمیخته به عصمت‏خود،هدف خویش را به خوبی‏می‏شناخت و میدانست که با شهادت دردناک خود، در حقیقت پیروز میگرددو درین فکر نبود که سود نظامی فوری به دست می‏آید یا نه.به علاوه آگاه‏بود که عده جنگجویانش اندکند و یاران او درین نبرد از بین میروند.

 

اگر کسی بخواهد حسین(ع)را در انقلاب و قیامی که به آن دست زدبشناسد،باید هدفهای او و نتایج ظاهرا ناموفق او را در کوتاه مدت با توجه‏به اینکه هدف آن قیام رسیدن به حکومت و قدرت نبود،مورد بحث قرار دهد.

 

مدارک فراوانی که موجود است‏به روشنی دلالت دارد بر اینکه حسین(ع)به چگونگی آینده‏ای که در انتظارش بود،آگاهی داشت او به کسانی که او رابه خاموشی و متارکه اندرز میگفتند و از مرگ بیم میدادند،چنین پاسخ میگفت که:«همانا که دست از زندگی شسته‏ام و به اجرا در آوردن دستور الهی،تصمیم گرفته‏ام‏»اینک،برادر امام یعنی محمد بن علی که از سر اندرز به اوگفت:«ای برادرم تو نزد من محبوبترین مردم و عزیزترین کسی،من جز به توبه هیچکس چندین نصیحت و غمخواری ندارم و تو بیش از همه شایسته آنی.

 

چندان که می‏توانی از بیعت‏یزید و از بیعت‏شهرها منصرف شو». (10) و او(ع)به محمد،برادرش چنین پاسخ گفت:«خدا میخواهد مرا کشته بیند و پرده گیانم را اسیر مشاهده فرماید» (11) عبد اللّه بن عمر بن خطاب،از امام حسین(ع)خواست که در مدینه بماندو او(ع)این خواهش را نپذیرفت.عبد اللّه بن زبیر به او گفت:«اگر بخواهی‏در حجاز بمانی از تو پشتیبانی میکنیم و غمخوار توایم و با تو بیعت می‏کنیم‏و اگر نمی‏خواهی که در حجاز بیعت گیری،رخصت ده تا برای تو بیعت گیریم.

 

همه ترا فرمان می‏برند و از آن سر نمی‏پیچند». (12) و احنف بن قیس که یکی از سران پنجگانه در بصره بود به حسین(ع) نوشت:«اما بعد،شکیبا باش.همانا وعده خدا حقیقت است و گفتار کسانی‏که به قیامت‏یقین ندارند نباید ترا دچار بیم کند». عبد اللّه بن جعفر طیار و دو پسرش عون و محمد به او نوشتند:«...امابعد،من از خدا میخواهم هنگامی که این نامه مرا (13) میخوانی ازین کار که هلاکت‏تو و درماندگی خاندانت در آن است منصرف گردی.من دلسوز توام.اگرامروز از بین بروی و هلاک گردی،روشنی زمین به تاریکی گراید.چه،تو درفش‏هدایت‏شدگان و امید اهل ایمانی،پس در حرکت مشتاب‏». (14) اما امام حسین(ع)سرنوشت‏خود را میدانست و چنین پاسخ گفت:«اگر در لانه حشره‏ای ازین حشرات باشم مرا از آنجا بیرون خواهندکشید تا مقصود خود را انجام دهند». (15)

 

عمر بن لوذان نزد او به پند گفتن رفت و از بد فرجامی کار،وی را بیم دادو به او گفت:«ترا به خدا ای فرزند رسول خدا(ص) ،چرا از راهت منصرف‏نمیگردی.بخدا سوگند که پیش نمیروی مگر بر پیکان سر نیزه‏ها و بر لبه‏شمشیرها.اگر کسانی که بتو پیام فرستاده‏اند،برای جنگ در رکابت آماده‏باشند و شمشیرهای خود را در خدمت تو بکار برند،پس بسوی آنان حرکت‏کن که در نظرت بخطا نرفته‏ای‏» (16) و امام حسین(ع)قاطعانه به او پاسخ فرمود:«به خدا سوگند که این نکته بر من پنهان نیست اما بر فرمان خدای‏نمی‏توان چیره شد و اینان تا خون مرا نریزند از من دست نمیکشند» (17) همه این دلایل به علم امام و به یقین او اشارت است که میدانست درروزی موعود،در زمین کربلا به قتل خواهد رسید.

 

آیا کسیکه خطبه امام(ع)را در مکه،هنگامیکه از آنجا به عراق اراده‏سفر فرمود،شنیده باشد درین مساله تردید خواهد کرد؟امام در آن خطبه چنین فرمود:«از چیزی که بر قلم گذشته است نمی‏توان گریخت.خشنودی ما اهل‏بیت در خشنودی خدا است‏بر آزمایش او می‏شکیبم و پاداش شکیبایانرادر می‏یابیم‏» (18).

 

قیام در چه هنگام مشروع است؟

از خلال مدارک قطعی دلایلی که گفتیم،حسین(ع)مشروع بودن قیام‏خود را در رویاروئی با امویانی که معاصر او بودند و از دشمنان اسلام شمرده‏میشدند،اعلام فرمود.

 

پس قیام و قانونی بودن آن با مفهوم اسلامی و حکم شرعی آن درواقعیت مسلم،و با انحراف آن از مبادی اسلام،پیوند دقیق و بستگی‏کامل داشت.

 

ازینرو،مفهوم اسلام اگر بر این مقیاس نباشد و اگر با تغییر حکمی به‏حکمی،و از وضعی که حاکم است‏به وضعی دیگر در آید،تباین و اختلاف‏دارد.واقعیت‏حکومت‏باید بناچار دارای یکی از صورتهای مشروح در زیرباشد:1-حکومت‏بر اساس قاعده و تشریح اسلامی بنا شود و همه احکامش‏را ازین قاعده استخراج کند و کیفیت آن قاعده را رعایت کند و نظریه اسلامی‏را در زندگی،پایه کار بشناسد و آنرا زیر بنا داند و اسلام را در همه جنبه‏های‏زندگانی اساسی و قانونگذاری و تشریعی،اعمال کند.

 

2-نظر دیگر این است که از اسلام به منزله قاعده قانونگذاری برای‏حکومت استفاده نشود و به احکام اسلامی برای اداره کردن زندگانی انسان‏و تنظیم آن اهمیتی ندهد.بر این اساس،چنین حکومتی،حکومت دینی نیست‏بلکه حکومت کافری است.خواه آن کس که حکومت میکند و متصدی زمامداری‏است،مسلمان باشد یا کافر.چه،در این صورت بین مسلمان بودن زمامدارو حکومت اسلامی،هیچگونه پیوندی نیست.پس،حکومت کافر است اگر چه‏حاکم مسلمان باشد.بنابر این حکومت را می‏توان بر دو گونه اساسی تقسیم‏کرد.

 

قسم نخست:

این است که حکومت‏به سرپرستی خدا در مورد انسان و تسلیم انسان درمقابل آئین آسمانی قائم باشد.در چنین صورتی، حاکم مؤمن و مسلمان است‏و در پیشگاه الهی شرایط بندگی به جای می‏آورد.

 

این هنگامی است که قاعده حکومت،اسلامی باشد.در اینجا سه فرض‏ممکن است:الف:ممکن است‏شخص حاکم که مسئولیت زمامداری را بر دوش‏دارد،با در نظر گرفتن این قاعده معصوم باشد یا در روش و گفتار و کردار بانظریه حکومتی اسلام هماهنگ باشد.چنانکه در مورد امامان علیهم السلام‏چنین است.

 

ب:یا شخص حاکم(جانشین معصوم)باشد،یا با نظریه حکومت دراسلام سازگار باشد.

 

ج:شخصی که نماینده زمامداری است نه معصوم باشد نه شخصی مشروع(جانشین معصوم)،بلکه انسانی باشد که شخصا به این اساس روی آوردبی آنکه به مقیاسهای این اصول و اساس آن در حکومت معترف باشد.

 

در اینجا با سه حالت روبرو میگردیم:حالت اول:کسی که رهبری امت‏با اوست معصوم باشد.در چنین‏حالت،فرض انحراف ممکن نیست زیرا شخص مسئولی که رهبری جامعه وتطبیق نظریه اسلامی را بر عهده دارد معصوم است.پس او در سلوک و قول وفعل،با همه هدفهای مکتب در حد اعلای امکان همکاری است و به علت عصمت‏او،ممکن نیست عملی انحرافی ازو سر بزند.در نتیجه امت دارای اختیاری‏نیست مگر اینکه در همه امور در خدمت زمامدار باشد و فرمان او را بنیوشدو ازو فرمان برد تا در راه اسلام برای وصول به هدفهای کرامتمند آن عروج کند.حالت دوم:هماهنگی زمامدار است‏با مقیاسهای قاعده اسلامی.پس‏در چنین صورت،زمامدار قانونی است امام معصوم نیست.پس تا وقتی حاکم‏به مقیاسهای اسلامی ملتزم باشد تصور نمیرود که انحرافی صورت پذیرد.

 

زیرا انحراف،حاکم را از صفت مشروعیت‏برای بر پای داشتن زمامداری‏و حکومت عاری میسازد.

 

اما فرض ما در مورد حاکم مزبور این است که بسا مصلحت اسلامی رابر خلاف واقع تشخیص دهد یعنی در موضوعی اسلامی اجتهاد کند اما اجتهاداو با واقعیت منطبق نباشد،که در چنین حالت اگر از حاکم خطائی سربزند،ناچار باید او را چندان که می‏توان به خطائی که کرده است متوجه ساخت ووجهه نظر دیگری را که به صواب نزدیک است‏برای او توضیح داد و بایدچیزی را که با واقعیت اسلام تناسب بیشتر دارد و نیازهای مکتب و امت رادر چنان هنگام تعبیری به جاتر و درست‏تر باشد به او گفت.

 

البته این در صورتی است که بتوان دستگاه حاکم یا زمامدار را به خطائی‏که روی داده است توجه داد اما اگر این کار ممکن نباشد و حاکم در نظرناصواب خود پافشاری کند،ناچار امت‏باید از نظر حاکم پیروی کند،خواه‏به خطای او معترف باشد یا نباشد.زیرا معنای حاکمیت،اجرا کردن آنچیزی‏است که زمامدار در امور و مسائل ابراز میدارد.صرف ارزیابی او در امت‏نافذ است‏بی‏آنکه هر فرد از افراد امت‏بتواند بر حسب ارزیابی خاص خود،در هر موضعی عمل کند.و هر کس به جز حکمی که حاکم مقرر کند،به حکم‏شرعی دیگر عمل کند،گناهکار است.زیرا پس از فرمان حاکم،حکمی درحق مسلمانان معتبر است که حاکم بر آن امر کرده باشد و غیر از آن حکم شرعی،در حق مسلمانان قابل اجرا نیست.زیرا در یک مساله و در یک مورد،حکم‏شرعی نباید متعدد باشد.

 

حالت‏سوم:ممکن است‏حاکم بر اساس قاعده اسلامی اقامه حکم کند اما شخص حاکم متصف به انحراف باشد.چنانکه در خلفای سه گانه که‏خلافت را از امام(ع)و بعد از او از فرزندان او(ع)،غصب کردند،حال‏چنین بود.

 

پس،زمامداری خلفای سه گانه که عهده‏دار خلافت‏شدند،حکومتی‏بر وفق قاعده اسلامی بود و نظریات آن قاعده در حکومت رعایت میگردید اماوضع آن خلفا و وجودشان(از وجهه نظر اسلامی)مبارزه جوئی با مقیاسهاو اعتبارهای اساسی، و با اصول اسلامی آن در تعیین زمامدار بود.یعنی درتعیین زمامدار،قواعد اسلام،بکار نرفته بود.

 

پس درین مورد،انحراف در شخص حاکم بود نه در قاعده‏ای که‏حکومت‏بر آن استقرار داشت.از خلال این حالت دو مورد قابل طرح است:گاهی،بعضی از انواع انحراف و توطئه‏های خطرناک آن به قاعده واساس کار لطمه میزند و آسیب وارد می‏آورد،گاهی امتداد خطر به معالم‏اساسی جامعه اسلامی متوجه میگردد.

 

اگر انحرافی که از طرف حاکم سر می‏زند،قاعده و معالم اصلی جامعه‏اسلامی را تهدید کند،در چنین حالت‏بر عهده امت است که بحرکت در آیدو انحراف را در سطح امر بمعروف و نهی از منکر از بین ببرد و امت ناچارباید این مفهوم اسلامی را طبق همان شرایط منصوصی که در کتب فقه موجوداست عمل کند.

 

نیز از طرفی دیگر به عهده امت است که در دفاع از حقوق مشروع خود،برخیزد و حق خویش را باز ستاند.البته این در صورتی است که دست انحراف‏به سوی امت دراز شود.مثل دفاع کسی که از طرف دیگران در معرض ستم‏قرار گرفته باشد چنین شخصی باید در دفاع مشروع از نفس خویش،حق‏خود را تضمین کند.

 

اما اگر انحراف(فرضی)خطری علیه اساس قاعده اسلامی محسوب شود،و شامل معالم اساسی و مشخص اسلامی گردد، در چنین حالت،مفهوم‏جهاد تحقق می‏یابد و باید مکتب را از خطر عظیمی که به آن روی می‏نهد رهائی‏بخشید.

 

زمانی که مکتب در معرض آسیب قرار گیرد،مسلمانان ناچارند در برابرانحراف حاکم،هر جا که امر تکلیف کند،پایداری کنند.

 

این کار در حدودی صورت میگیرد که برای بقا و رهائی بخشیدن قاعده‏اسلامی و نظریه‏های آن از خطر انحراف،عمل شود.

 

قسم دوم:

حکومت‏بر اساس قاعده بیدینی یا کافری استوار باشد و عهده‏دار شدن‏زمامداری از خلال(نظریه‏ای از نظریات اهلیت‏بشری)به عمل آید.

 

پس چنین حکومتی،خطری بسیار بزرگ علیه اسلام دارد و در چنین‏هنگامی دو وضع پیش می‏آید:

 

1-وضعی که نظریه اسلام و مبادی آنرا تهدید میکند.

 

2-صورتی دیگر که نظریه اسلام از انحراف دور باشد.

 

اما هیچیک ازین دو فرض امکان وقوع ندارد.زیرا وقتی حکومت درقانونگذاری بر اساس جاهلیت‏بنا شده باشد،یعنی قاعده و نظر حکومت‏برای‏زندگانی مردم بر مبانی جاهلیت‏بنیان گرفته باشد و از مفاهیم و افکار جاهلیت‏دفاع کند و با طرح و ساخت جاهلیت همه امکانات و قدرتهای خود را بسیج‏کند تا امت را از مکتبش دور سازد و از مفاهیم دینی‏اش جدا سازد،در چنین‏حالتی خطر مسلم و شدید،اساس وجود اسلام را تهدید میکند.

 

در پرتو حقایقی که گفتیم،ناچار باید برای درک قیام حسینی کوشید،بخصوص پس از آنکه حقیقت کناره گیری موقت امام حسن را از معرکه‏سیاست دانستیم و از اعلام پیمان صلح او با معاویه آگاهی یافتیم،حقیقتی که نتیجه عدم توفیق کامل اقدامات آن امام(ع)برای ادامه تجربه اسلامی و برنامه‏آن بود.موجبات این عدم توفیق را نیز دیدیم.همچنین بحران شدید و افزونی‏شک امت را نزد پایگاه‏های مردمی که تجربه امام علی(ع)بر آنها تکیه داشت‏و مشکل آن در مدت رهبری امام حسن(ع)(بنابر موجباتی که گفتیم)دو چندان‏گردید.تا آنجا که پیش از آن که موفق شود دشمنان خود را رسوا سازد، قدرت ادامه جهاد را از دست داد.

 

این حقایق،امام حسن(ع)را واداشت که بطور موقت کار سیاسی ونظامی را رها سازد تا بتواند دوباره اعتماد توده‏ها و رهبری خود را بازیابدو نقش معاویه و روش جاهلی او را در نظر امت روشن سازد.معاویه در اواخرعمر،همه اعتبارهای معنوی که کوشیده بود در نظر مسلمانان ایجاد کند از دست‏داده بود بطوری که حتی یزید که پسر و ولیعهد او بود نتوانست‏برای او مجلس‏ترحیم بر پا کند و حتی نتوانست‏یک کلمه درباره او بگوید و یاد خیری ازوکند.هنگامی که‏«ضحاک بن قیس‏»،بر منبر رفت تا خبر مرگ معاویه را به‏مردم بدهد،نتوانست از معاویه و از کارهای او ستایش کند و از مرگ اوابراز تاثر و تاسف نماید.او تنها به این کلمه بسنده کرد که بگوید:«معاویه مرد و باکردار خود رفت‏».

 

معاویه که در اثر متارکه جنگ با امام حسن(ع)زمام امور را بدست‏گرفت،کوشید که عادت رهبری جاهلیت‏خود را از دو دیدگاه ادامه دهد:

 

الف-در سطح نظری:

بنی امیه به نابودی نظریه یا ایده‏ئولوژی اسلامی و وارونه جلوه دادن آن‏دست زدند.مهمترین پیروزی بنی امیه این بود که وجدان انقلابی اسلامی رادرهم شکستند و تسلط روحی اهل بیت پیامبر را نزد مسلمانان از میان بردندو احساسات مذهبی مسلمانان را از حساسیت انداختند و به وسیله تسلط مذهبی‏بنی امیه،یا دست کم،مهار کردن توده‏های مردم برای جلوگیری آنان ازانقلاب و قیام به وسیله انگیزه داخلی،و ایجاد کردن مجوز شرعی برای‏حکومت‏خود یعنی کومت‏بنی امیه،شعور مردم را تخدیر کردند.

 

روشهای آنان در محو کردن روش نظری(ایدئولوژی)اسلامی و دگرگون‏سازی نظریات آن و فریفتن مردم به امید آینده چنین بود:1-احادیث جعلی به وجود آوردند و دروغهای کسانی را که در بدگوئی‏از امام علی(ع)و تبری جستن از آن بزرگوار،استعدادی خاص داشتند،خریداری کردند.این کار از راه جعل و تهدید و تطمیع و خریداری دروغها ونقل آن از زبان پیامبر اکرم(ص)و دگرگون جلوه دادن احادیث نبوی عملی‏میشد.مانند واقعه سقیفه و حوادثی که در پی آن روی داد.

 

بنی امیه میکوشیدند تا نظریات صحیح اسلامی در نظر مردم پوشیده بماندو نیز میکوشیدند در احکام اسلام توجیهاتی هر چند ضعیف بیابند و آنها را دربرابر اسلام صحیح قرار دهند و میکوشیدند تا اسلام را از پشت نقابی که جاهلیت‏و رسوبات آن بر چهره اسلام انداخته بود،به مردم نشان دهند.

 

بنی امیه سعی میکردند کسانی را که در مورد رسول گرامی(ص)مرتکب‏دروغ و جعل نمی‏شدند با تهدید و فشار خاموش سازند تا مفاهیم و اندیشه‏های رهبری صحیح را بر زبان نیاورند.معاویه پس از قحطسال به همه فرمانداران‏خود نوشت که از هر کس که در باب فضائل علی(ع)و اهل بیت او سخنی‏بر زبان آورد،دوری جویند و تبری کنند.هر خطیبی بر منبری در هر کوی و برزن‏به امام علی(ع)دشنام میداد و از آن بزرگوار تبری می‏جست.

 

در کوفه که شیعیان علی(ع)فراوان بودند مصیبت مردم بیشتر بود.زیادبن سمیه حکومت آنجا را ضمیمه حکومت‏بصره کرد و شیعیان را سخت تعقیب‏می‏نمود و می‏کشت و یا دست و پایشان می‏برید و یا چشمانشان را کور می‏کردو آنان را به دار می‏آویخت و یا از عراق آواره می‏کرد (19).

 

احادیث عمرو بن عاص و ابو هریره و مغیرة بن شعبه و عمرو بن زبیر،افکار مردم را زهر آگین می‏ساخت و نتیجه آن، تسلیم و تبعیت تمام و کمال‏و اطاعت کورکورانه از حکومت‏بنی امیه بود (20).

 

2-ایجاد کردن فرقه‏های مذهبی(سیاسی)به نام اسلام،برای توجیه‏حکومت و بیان تفسیرهای دینی گمراه کننده و اسلامی ساختگی به نام‏«مرجئه‏»و گاهی‏«جبریه‏».در پشت این اعمال پست و پلید،هدف این بود که انقلاب‏و قیام برای توده مردم حرام و ممنوع وانمود شود.

 

«نخستین کس که از جبر سخن گفت و از آن دفاع کرد (21) معاویه بود.اومیخواست چنین وانمود کند که هر پیشامدی از جانب خدا است.و این فکر راوسیله و بهانه کار خود قرار داد تا به مردم چنین بفهماند که خداوند او را خلیفه‏و ولی امر خود قرار داده است.

 

معاویه اغلب به این آیه کریمه استناد می‏جست که:یؤتی الملک لمن یشاء(خداوند حکومت را بهر کس که بخواهد عطامیفرماید.)بر این اساس،می‏خواست قانونی بودن حکومت‏خود را اعلام‏کند.

 

اما مرجئه همکار و تکیه‏گاه خلافت معاویه بودند.نظریات آنان درتوجیه خلافت و قانع ساختن مسلمانان به وجوب اطاعت از او دور می‏زد.

 

هر چند معتقد بودند که در معاصی کبیره نباید حکم داد و باید آنرا بخداوندواگذاشت (22).

 

اینان میگفتند:«ایمان یعنی تصدیق به زبان نه به عمل (23) ».

 

حسان بن بلال المزنی نخستین کس بود که مردم را در بصره به این مذهب‏دعوت کرد (24).بصریان گمشده خود را درین دعوت یافتند و از آن استقبال کردند.مردم بصره از جنگ خسته شده بودند و در اثر مصیبتهای جنگ جمل و صفین‏و نخیله،از صلح و سازش طرفداری میکردند.پس نظریات‏«مرجئه‏»از نظرآنان،نظریه‏ای بود که خواستهای آنان را منعکس میساخت و آسایش آنان راتامین میکرد (25).

 

پس،ناچار بیشتر آنان به مرجئه گرویدند و به امور داخلی خود پرداختند (26) و توجهی به نوع سلطه و حکومت که به نظرشان حکومتی جابر و گمراه نبود،نداشتند.در مذهب اینان،اندیشه زندگانی به هنگام فتنه،مستند به حدیثی‏ادعایی بود که از زبان پیامبر(ص)نقل میکردند:«ستکون فتن القاعد فیها خیر من الماشی و الماشی فیها خیر من الساعی،الا فان نزلت او وقعت،فمن کان له ابل فلیلحق باللّه و من کان له غنم‏فلیلحق بغنمه،و من کانت له ارض فلیلحق بارضه‏».

 

(بهنگام فتنه،نشستگان از کسانی که راه میروند بهترند و آنان که راه میرونداز آنان که میکوشند بهترند.هان،وقتی فتنه‏ای برخاست،هر کس شتری داشته‏باشد در پی شتر خویش رود و اگر گوسپندی او را باشد،در پی گوسپند خودرود و آن را که زمینی باشد به زمین خویش باز گردد.)یکی از اصحاب پرسید:آنکس که زمین و گوسفند و شتر نداشت چه‏کند؟ و رسول خدا جواب داد:«بر شمشیر خود تکیه کند و آنرا بزیر سنگ بگذارد و اگر می‏تواند خود را نجات بخشد (27) ».

 

آنان مساله حکومت‏بر ملتها را بر عهده خداوند میگذاشتند (28).

 

ب-در سطح امت:

معاویه در حکومت‏خود انواع نیرنگها را به کار برد تا مردم را خوارسازد و شخصیت امت را از میان ببرد و آتش کینه‏های قبیله‏ای و قومی را درجهان اسلام برافروزد.مسلمانان که با طاغوت کسری می‏جنگیدند و در برابرآن مردانه می‏ایستادند و حماسه می‏آفریدند،در مدتی کم به صورت افرادی‏درآمدند که جز سود شخصی چیزی در نظرشان اهمیت نداشت.بنی امیه به کمک‏همه وسایل قلع و قمع،دشمنان خود را سرکوب کردند و با روشهای زیر آنان راوادار به سکوت ساختند:1-به وسیله ترور.

 

به هر کس سوء ظن می‏بردند او را میگرفتند.روش ابن زیاد هنوز از یادتاریخ نرفته است.او خطاب به مسلمانان گفت: بیگناه را به جای گناهکارتعقیب خواهم کرد.حجر بن عدی در پاسخ او به فرموده خدا استناد کرد که:«هیچکس به تاوان خطای دیگری تعقیب نمیگردد»و لا تزر وازرة وزر اخری‏اما واقعه حجر و یارانش مشهور است (29).

 

2-بوسیله گرسنگی دادن.

 

سیاست معاویه کاستن مستمری مردم عراق (30) و افزایش مستمری اهل شام‏بود.عذر او این بود که میگفت‏«زمین به خداوند تعلق دارد و من خلیفه خدایم‏و هر مالی را که بردارم از آن من میشود و مالی را هم که برندارم تصرف آن‏بر من رواست.»3-بوسیله زنده کردن اختلافات نژادی و قبیله‏ای.

 

او اختلافات را دامن میزد.نخست‏به منظور تضمین و جلب دوستی‏قبایل نسبت‏بخود و هنگامیکه از قدرت قبیله بیمناک میگردید،آنان را به دست‏قبیله‏ای دیگر سرکوب میکرد و تعصب نژادی عرب را علیه مسلمانان غیر عرب‏که مورخان به آنان موالی اطلاق میکنند،بر می‏انگیخت (31).

 

4-راندن و تبعید دسته جمعی.

 

زیاد بن سمیه والی عراق،پنجاه هزار تن از مردم کوفه را جبرا به خراسان‏کوچ داد تا مخالفان را در هر دو ایالت‏سرکوبی کرده باشد (32).

 

موضع حسین(ع)در برابر توطئه‏های جاهلی معاویه

در خلال توطئه‏هائی که معاویه برای سلب شخصیت امت انجام میداد،حسین(ع)ناچار بود در مقابل آن توطئه‏ها در دو سطح موضع گیرد:در مورد وارونه جلوه دادن افکار نظری اسلام،حسین بن علی(ع)،باقیمانده میراث حضرت رسول(ص) یعنی یاران و انصار و تابعین وی را دردشوارترین لحظات گرد آورد.آنان دعوتش را پذیرفتند و در عرفات فراهم‏آمدند و هر یک هر چه حدیث از حضرت پیامبر اکرم(ص)می‏دانستند نقل کردند.

 

این احادیث‏بسیار ارزشمند بود و در زمانی نقل شد که شمشیر و قدرت معاویه‏زندگیشان را تهدید میکرد.

 

حسین(ع)در پرتو اقدامی چنین دلیرانه،اصول و نظریات مشروح درزیر را تثبیت کرد و به مردم آموخت که باقیماندگان اخیار و صالحان،اخبارپیامبر گرامی را با شجاعتی تمام حفظ کنند و خط صحیح اسلام را در قبال قدرت‏طاغوت بیان دارند.

 

و اقدام امام در سطح امت،نادیده گرفتن حکومت معاویه بود.حسین(ع)تشخیص داد که باید به امت فرصت داد تا خود حدود و وسعت توطئه را کشف‏کند و به اندیشه‏ها و مفاهیم مربوط به جاهلیت که با اسلام ارتباطی نداشت،پی برد.در چنین صورتی بود که امت،واقعیت انحراف را احساس میکرد و بااشتیاق به حکومت امام(ع)روی می‏آورد.

 

امت از بیماری شک و تردید بهبودی یافته بود و در آنوقت هیچکس‏نبود که پندارد که امام علی(ع)برای خویش میکوشد و برای رهبری شخصی‏خود کار می‏کند.به این ترتیب روشن شد که نبرد امام علی(ع)با معاویه مانندنبرد حضرت رسول(ص)با جاهلیت،جنگی است که از اسلام جامه‏ای تهیه‏کرده است تا از نو در صحنه مبارزه‏های سیاسی ظاهر گردد، بی‏آنکه احساسات‏مسلمانان را علیه خود بر انگیزد.

 

اما امت‏با توطئه‏های معاویه به بیماری خطرناکتری نیز دچار شده بودو آن از دست دادن اراده بیان بود.امت درک میکرد اما نمی‏توانست‏خود رادگرگون سازد و آن بیماری را درمان کند.

 

رنج میکشید اما نمی‏توانست آن رنج را از خود دور کند و همه چیز درنظرش بی‏ارزش بود جز حیات محسوسش،حیاتی که در آن با ذلت و بندگی‏و زاری می‏گذرانید.

 

و از اینجا،حسین(ع)مشاهده کرد همه چیز برای اعتلای اسلام در میان‏انبوه غفلتها که همه جا را پوشانیده،آماده است. حسین نخستین کسی بود درمیان امت که راه خود را گشود و با تمام قدرت به اصلاح موجودیت درونی‏ملت پرداخت و درین راه از بذل هیچ چیز حتی از خون خود و رنجها و خون‏امت دریغ نفرمود.

 

موضع حسین(ع)پس از مرگ معاویه

وقتی پس از مرگ معاویه،یزید پسر او از امام حسین(ع)طلب بیعت‏کرد،امام چهار راه در پیش داشت که می‏توانست عمل کند:1-نخست‏بیعت‏با یزید،هم آن سان که پدرش با ابوبکر و عثمان وعمر کرد.

 

2-خودداری از بیعت و باقی ماندن در مکه یا مدینه در حرم پیامبر(ص)تا خدا چه پیش آورد.

 

3-پناه بردن به یکی از نقاط جهان اسلام همانطور که محمد بن حنفیه‏توصیه میکرد که به یمن عزیمت فرماید و در آنجا بکمک دیگران،جامعه‏ای‏اسلامی تشکیل دهد و از آن ببعد اعلام جدائی کند.

 

4-رد کردن بیعت و رفتن به کوفه و پذیرفتن دعوت کسانی که او را به‏کوفه دعوت میکردند و رسیدن به درجه شهادت.

 

امام ناچار بود یکی ازین چهار راه را برگزیند.منظور ما این است که‏بگوئیم چرا امام طریق چهارم را برگزید.امام از آنجا که شرایط زمان خودرا درک میکرد باید راهی بر می‏گزید تا به آن وسیله درد عده‏ای از افراد امت‏را چاره میکرد و آن دسته‏ها عبارت بودند از:دسته اول:که قسمت عمده مردم را تشکیل میداد،کسانی بودند که درمقابل فساد معاویه،اراده خود را از دست داده بودند و به پستی و خواری‏ناشی از فسادی که پیرامون خلافت اسلامی را فرا گرفته بود و آنرا به صورت‏بدترین نوع حکومت امپراطوریهای ایران و روم کسری و هراکلیوس درآورده‏بود،تن در داده بودند و میدانستند که حکومتی که از همه صفات و مختصات‏جاهلیت‏برخوردار است،زمام ملت اسلام را در دست گرفته است (33).

 

امت‏برای واکنش در برابر این انحراف،اراده خود را از دست داده‏بود و زبان و عملش در خدمت هوسرانیها قرار گرفته بود و فاقد عقل و قلب‏شده بود.بنابر این نمی‏توانست اوضاع فاسد را تغییر دهد.امام(ع)قول‏شاعر معروف،فرزدق را که گفته بود:«دلهاشان با تست و شمشیرهاشان برتست (34) »قبول داشت.افراد امت فهمیده بودند که بنی امیه شب و روز حرمت‏اسلام را لکه‏دار میکنند اما برای آشکار کردن این معنی و استدلال در این باب،قدرت خود را از دست داده بودند.

 

دسته دوم:کسانی بودند که آن علاقه‏ای را که به منافع خصوصی خودداشتند،به رسالت و پیامبر(ص)نداشتند.بطوری که هدفهای عظیم رسالت‏بتدریج اهمیت‏خود را از دست داده و هدفهای خصوصی و شخصی جای آنراگرفته بود.

 

تفاوت این دسته با دسته اول این بود که دسته اول در اساس،ستم وانحراف بنی امیه را درک میکردند،اما قدرت نداشتند که با آن بمقابله برخیزند.اما دسته دوم اساسا فارغ از این مصیبت و فاجعه بودند و آنرا احساس نمیکردند.دسته سوم: ساده‏لوحانی بودند که فریب فرمانروایان بنی امیه در آنان‏مؤثر افتاده بود.اگر چه پس از رحلت پیامبر اکرم(ص)خلافت اسلامی کم کم‏از مفهوم صحیح و شرعی خود منحرف میگردید.اما مفهوم خلافت از هر گونه‏تغییر اساسی بر کنار مانده بود.لیکن در دوران معاویه،در مفهوم خلافت‏تغییرات اساسی پدید آمد و خلافت اسلامی شکل سلطنت استبدادی کسری وقیصر را گرفت (35).

 

معاویه با انواع وسایل کوشید تا در برابر مسلمانان،به حکومت‏خودلباس قانونی بپوشاند و اگر با مقاومت اصحاب پیامبر روبرو نمیشد،این‏نقشه،ساده‏لوحان را به آسانی بسیار می‏فریفت زیرا آنان میگفتند اگر این کارهاصحیح و قانونی نبود، صحابه رسول خدا(ص)خاموش نمی‏نشستند.

 

دسته چهارم:این عده مسئله را از لحاظ واگذاری حق خلافت از طرف‏امام حسن(ع)به معاویه و عقد قرار داد صلح با او می‏نگریستند و به نظرشان‏این تنها راهی بود که امام حسن(ع)و اوضاع و احوال پیچیده آنروز به عنوان‏رهبر و حافظ منافع آینده رسالت از هر گونه نابودی پیش گرفته بود.

 

به نظر می‏رسد که این حقیقت اساسی که امام حسن(ع)در برابر معاویه‏پیش گرفت‏برای این گروه کاملا روشن نبود زیرا موضع امام حسن(ع)تنهابرای آن محافل اسلامی مانند مردم کوفه و عراق،که از نزدیک شاهد ماجرابودند،آشکار بود.اما مسلمانانی که در اکناف جهان اسلامی آنروزگار پراکنده‏بودند،مانند مردم خراسان که فرصت درک مشکلات روزمره حوادث را نداشتندو از دور دستی بر آتش داشتند و از رنج و سختیهائی که امام حسن(ع)در کوفه‏میکشید بی‏اطلاع بودند و اخبار مبارزات را از این و آن می‏شنیدند،ابعاد مساله‏را نمی‏دانستند.

 

از اینرو،امام حسین(ع)موقعیت را ارزیابی میکرد تا به مسلمانانی که‏از دور ماجرای کناره گیری برادرش امام حسن(ع)را از خلافت و صلح بامعاویه شنیده بودند،ثابت کند که کناره گیری و صلح برادرش به معنای آن نیست‏که اهل بیت پیامبر(ص)از رسالت‏خود دست کشیده و آنرا در بست تحویل معاویه‏داده باشند.

 

امام حسین در برابر این آزمایش قرار نداشت که تمام شرایط را در نظرگیرد و درد این چهار دسته امت را چاره کند، حسین(ع)برای رسیدن به این‏هدف جز این چاره‏ای نداشت که عزیمت‏به عراق را انتخاب کند.

 

موضع اول،که امام با یزید بیعت کند،همانطور که پدرش با خلفای‏سه گانه که استحقاق منصب خلافت را نداشتند،بیعت کرد،امکان نداشت زیرااین روش درد چهار دسته امت را که شرح دادیم چاره نمیکرد.موقعیت‏یزیدبا موقعیت‏سه خلیفه فرق داشت زیرا تغییرات بنیادی که یزید در مفهوم خلافت‏اسلامی داده بود،تغییراتی نبود که شخصی رفته باشد و شخصی دیگر جانشین‏او شده باشد.بلکه قصد یزید و بنی امیه این بود که مفهوم خلافت را عوض کنندو به پایه‏های اساسی خلافت تجاوز نمایند و زان پس سرور و صاحب اختیارمسلمانان گردند.

 

بنابر این،قیام و برخورد مسلحانه برای امام حسین(ع)و اصحاب،اهل بیت او برای درهم شکستن این توطئه ضرورت پیدا کرد.

 

موضع دوم،که امام حسین(ع)در حجاز یعنی مکه یا مدینه باقی بماندو بیعت‏با یزید را رد کند تا آنچه را که خدا خواسته است پیش آید.شرایط آنروزبی تردید نشان میداد که اگر امام در مکه و مدینه باقی می‏ماند،اگر چه به پرده‏کعبه در می‏آویخت و پناهنده می‏شد،بنی امیه او را تعقیب می‏کنند و به کشتن یاترور او دست می‏زنند.امام(ع)بارها این مساله را عنوان کرده بود.زیرامامور کردن سی نفر برای ترور امام(ع)هنگام حج،موضوع را تایید میکردو امام ناچار شده بود مراسم حج را قطع کند و عمره مفرده بجای آورد و ازمکه خارج شود تا بدانوسیله احترام مکه و خانه خدا محفوظ مانده باشد.

 

اینگونه کشته شدن برای امام و برای چهار دسته یاد شده از مسلمانان،فایده‏ای نداشت.بین این نوع کشته شدن یا کشته شدن در راه خدا به علت امتناع‏از بیعت‏با یزید و شعله‏ور ساختن احساسات مسلمانان و برانگیختن آنان درراه مکتب پیامبر(ص)و برگرداندن شرف و اراده به آنان،تفاوت بسیار بود.

 

معمولا مردم زان پس که شعله ایمان در نهادشان رو به خاموشی نهاد،به هر عقیده یا دین از روی احساس پای بند می‏مانند.برای اینکه احساس به‏ایمان و عقیده تبدیل گردد باید جنبش و حرکتی در میانشان به وجود آید و چنین‏جنبشی را نمی‏توان با یک حادثه کشته شدن ساده بر انگیخت‏بلکه باید به تمام‏کارهائی که موجب بیداری و برانگیختن در وجودشان میشود متوسل شد.

 

امام این برانگیختن را چنان انجام داد که می‏بینیم شخصی مانند عمر بن‏سعد فرمانده سپاهیان ابن زیاد که تمام قتل و کشتار و غارت‏ها و اسارتها به‏دستور او انجام گرفت‏به گریه درآمد.

 

اما موضع سوم،آنکه امام بیکی از مرزهای دور دست اسلامی مانندیمن برود و در آنجا جامعه اسلامی بوجود آورد.اگر امام این راه را انتخاب‏میکرد،نه تنها به هدف خود نمی‏رسید،بلکه از صحنه حوادث آنروز شام وعراق و مدینه و مکه جدا میشد.

 

لیکن امام می‏خواست قیام و انقلاب خود را در صحنه حوادث رهبری‏کند تا بتواند سراسر جهان اسلامی را در بر گیرد و در میان همه مسلمانان تاثیرروحی و تربیتی و اخلاقی بر جای گذارد.چرا به یمن میرفت و برای تشکیل‏دادن یک جامعه اسلامی از صحنه فعال حوادث بر کنار می‏ماند؟چنین جامعه‏ای‏در زمان پدرش در کوفه به وجود نیامد پس چگونه ممکن بود شرایط اجازه‏دهد که چنین جامعه‏ای در یمن دور افتاده از مرکز جهان اسلامی بوجود آید؟چنان وضعی با هدف امام که عبارت بود از ایجاد تغییرات روحی ونهادی در امت اسلام،تعارض داشت.

 

بهمین علت،امام موضع چهارم را برگزید تا بتواند در نهاد همه دسته‏های مسلمان آنروزگار،دگرگونی بوجود آورد و عواطف و احساس آنان رادر زندگانی،در توسل به اهداف شریف رسالت و مکتب معطوف دارد.

 

حسین(ع)و فرار مردم از همراهی با او

شمه‏ای از کوششهائی را که حاوی پند و اندرز بود و در برابر امام حسین‏و قیام او بعمل می‏آمد و بر سبیل نصیحت،او را از روبرو شدن و جنگیدن باانحراف بر حذر میداشتند گفتیم.باید دانست کسانی که اینگونه سخنان میگفتندو او را در مقابل انحرافات به سکوت و نرمش دعوت میکردند،تنها بعضی‏از عوام مسلمانان نبودند بلکه از سوی بزرگان امت،حتی از طرف بعضی ازنزدیکان و خویشان نیز درین مورد با او گفتگو میشد.

 

این سخنان نصیحت آمیز همه تعبیری روشن ازین واقعیت‏بود که بنیادروانی و اخلاقی درهم فرو ریخته و ویران شده بود و این ویرانی شامل رهبران‏مسلمانان و بزرگان آنان و توده مردم شده بود که با اخلاق و روشی که بطوروحشتناک درهم ریخته بود زندگانی میکردند.امام(ع)پی برد که یگانه درمان‏آن حالت‏بیمار گونه که در مجتمع مسلمانان مورد قبول واقع شده بود اراده‏و فعالیت اوست،و سرعت در بذل جان.و باید با کمی عده و نداشتن یارو یاور،عزم آن کند که به قصد قربانی شدن خروج نماید.

 

«هان که من با خاندان خود،با اندک بودن عده و نداشتن یار و یاور،افتان و خیزان به سوی دشمن روانه شده‏ام‏».

 

مقتضی چنین بود که به نسبت عمق بیماری در روان امت،فداکاری نیزعمیق باشد.

 

دیری نگذشت که اخلاق هزیمت و فرار در دست کسانی که آن روحیه رابوجود آوردند،بصورت نیروئی عظیم درآمد تا با آن نیرو مردم را به این خصلت‏عادت دهند که بیکدیگر یاری نکنند و این صفت را در مردم استمرار دهند وتوسعه بخشند. در آن روزگار تفکر در کارهای مسلمانان را شتابزدگی و کم‏تاملی محسوب می‏نمودند و همت گماشتن برای از میان بردن بدبختیها ومصیبتهای جهان اسلام و مسلمانان را نوعی سبکسری و بیعقلی وانمود میکردند.

 

امام(ع)می‏خواست آن خلق و خوی را دگرگون سازد و از بنیاد و پی برکندو خلق و خوئی در روح امت‏بدمد که با قدرت امت در تحرک و اراده هماهنگ باشد.

 

دلایل فراوان به رواج این خلق خوی منفی در دست داریم و می‏بینیم‏که امام در دشوارترین و خطرناکترین وقت متعرض این معنی شد.

 

حبیب بن مظاهر اسدی از امام رخصت طلبید تا برود و عشیره خود«بنی اسد»را دعوت کند تا به قیام بپیوندند و به آنان یاری کنند.نتیجه این شدکه عشیره مزبور خیانت کردند و در همان شب نبرد،منطقه را خالی گذاردندو در پی کار خود رفتند.ابن زیاد توانست در خلال دو هفته پس از قتل مسلم‏بن عقیل،هزاران سپاهی از آنان که پیوسته در آن هنگام از حاملان مکتب‏امام علی(ع)و از دوستان او بودند،بسیج کند و در خط تسلط بنی امیه قرار دهد.

 

مشکل‏«مسلم بن عقیل‏»و«هانی‏»،چیزی دیگر بود و بوضوح بما نشان‏میدهد که این خلق و خوئی که گفتیم،در جامعه مسلمین چه مشکلاتی بوجودآورده بود.

 

ابن زیاد،زان پس که دانست هانی بن عروة،مسلم بن عقیل را در خانه‏خود پنهان کرده است و با او برای خروج بر کومت‏بنی امیه،توطئه نموده‏است،کس نزد هانی فرستاد تا به دیدار او آید.هانی تقاضای او را پذیرفت‏اما از کار مسلم هیچ آگاهی نداشت و از آن تهمت مبرا بود.ابن زیاددر گفته خود پافشاری کرد و این بار با پرخاش بسیار گفت:باید او را به ماتسلیم نمائی.این بار،هانی با کمال دلیری چهره درهم کشیده و به پاسخ اوگفت:«اگر مسلم در دست منهم باشد او را تسلیم نمیکنم‏».هانی می‏پنداشت‏که پایگاهی بس نیرومند در اختیار دارد و دهها هزار تن پشت‏سر او هستندو مدافعان اویند و ازو پشتیبانی میکنند.

 

وقتی خشم ابن زیاد بالا گرفت،به حبس هانی فرمان داد و خبر زندانی‏کردن و بعد به قتل رسانیدن او را در کوفه منتشر ساخت.هنوز ساعتی چندنگذشته بود که عمرو بن حجاج با چهار هزار کس از عشیره خود برای خبر یافتن‏از حقیقت این امر آمدند و بر در کاخ امارت خبر گرفتند که آیا هانی زنده است‏یا نه.در آن وقت،ابن زیاد از شریح قاضی خواست که واسطه کار شود و واردغرفه‏ای گردد که هانی در آنجا زندانی شده بود.سپس در مقابل تظاهر کنندگان‏گواهی دهد که هانی زنده است و شایعه قتل او صحت ندارد.

 

وقتی‏«هانی‏»با شریح روبرو شد فریاد برآورد و گفت:مسلمانان کجارفتند؟اگر ده تن از آنان به کاخ حمله می‏آوردند مرا رها میکردند.زیرا در کاخ‏نه سپاهی وجود دارد و نه پاسبانی.

 

منظور هانی این بود که اگر ده تن در راه خدا آماده مرگ شده بودند،قیافه کوفه دگرگون میشد.شریح قاضی بیرون رفت تا مردم را مطمئن کندو با عمروبن حجاج سخن گوید و توضیح دهد که او زنده است.او در مقابل‏مردم شهادت داد که هانی زنده است و به قتل نرسیده.شریح میگوید:«دوباره‏بازگشتم تا به عمرو بن حجاج بگویم که هانی در زندان ازو چه تقاضائی داشت‏و میخواست که فقط ده تن به کاخ حمله‏ور شوند و او را از چنگ ابن زیادبرهانند.اما همینکه خواستم مطلب را بگویم،به پهلوی خود نگریستم و دیدم‏یکی از جاسوسان ابن زیاد در آنجا ایستاده است.پس زبان را نگاه داشتم‏و به ادای شهادت مطلوب بس کردم‏».

 

عمرو بن حجاج و همراهانش بازگشتند زیرا منظور آنان تنها این بود که‏بدانند هانی زنده است‏یا به قتل رسیده است. وقتی شریح قاضی زنده بودن‏او را گواهی کرد،عمرو با کسان خود بازگشت و روز بعد ابن زیاد،هانی رادر زندان بقتل رسانید.

 

اما روز بعد از آن مسلم بن عقیل با چهار هزار نفر خروج کرد و پیرامون‏کاخ را گرفت.ابن زیاد با عده‏ای قلیل از پاسبانان خود که از سی تن بیش‏نبودند در کاخ بود و بهنگام شدت گرفتن واقعه،لشکریان مسلم همه فرار کردندو یک تن از آنان بر جای نماند زیرا قصد جنگ نداشتند.

 

این واقعیات متناقض که عواطف امت را در بر گرفته بود در گفته فرزدق‏با دقیقترین تعبیر آمده است:«دلهاشان با تست و شمشیرهاشان بر تو».

 

شخصی که مالک اراده خود نباشد ممکن است دستش بر خلاف دلش وعاطفه‏اش حرکت کند ازین روست که می‏بینیم پس از آنکه حسین(ع)را به شهادت‏رسانیدند،گریستند و پشیمان شدند.زیرا دانستند که کشته شدن امام(ع)به دست‏آنان به این معنی است که بزرگواری و آرزوی منحصر خود را در زندگانی‏آزاد و کریمانه به قتل رسانیده‏اند...با اینهمه هم آنان بر حسین(ع)،زار گریستند.

 

حسین در راه کوشش تبدیل اخلاق گریز و هزیمت‏به اخلاق جدید،با دقیقترین مرحله عمل خود روبرو گردید.او در آن هنگام بر آن بود تااخلاق جدید را در چشم امت و در وجدان ضمیر او جایگزین سازد و بر آن‏بود تا از خلق و خوی تقلیدی امت که نتیجه شکست روحی او بود،رها گردد.

 

زیرا امام نمی‏توانست ضمیر امت را به کاری برانگیزد و به جنبش در آورد مگروقتی که در مسیر و در برنامه ریزی خود، اخلاق فعلی امت را ریشه کن سازدتا در نظر مسلمانانی که اخلاقشان نابود شده و مقیاسهای اسلامی‏شان دگرگون‏گردیده بود،کار خود را در شکل‏«شرعی‏»حفظ کند.

 

ازینرو،امام حسین(ع)در نخستین لحظه تصمیم گرفت وارد جنگ‏شود و هر جا که انجام تکلیف او با فداکاری ملازمه داشت تا آخرین قطره‏خون پاک خویش را برای حفظ آینده اسلام از آن انحرافها نثار کند»پس قیام‏حسینی و جنبش او(ع) در نتیجه تفکر مثبت و مستقل نبود،بلکه برای ایجادکردن شرایط و واکنشهای مناسب برنامه ریزی شده بود تا جنبش از خلال آن‏پدید آید.ازینرو امام(ع)نیز چنان شعاری را که در آغاز جنبش داده بودموکدا ادامه داد و در آن هنگام،مساله امام، اقناع به بازگشت و انصراف‏از مبارزه نبود.چه،او هنوز در اثر خواهش پایگاهها و توده‏های مردم به‏حرکت در نیامده بود،او در بین راه از کیفیت‏خیانت مردم کوفه و کشته شدن‏مسلم بن عقیل-فرد مورد اعتماد خاندان خود-اطلاع یافته بود.با اینکه‏امام(ع)ازین رویدادها اطلاع یافته بود،سفر خویش را ادامه داد.زیراشعاری که او اعلام کرده بود در مقابل اخلاقیاتی که امت‏با آن به سر می‏برد،وفای به عهد(وفا به نامه‏های اهل کوفه)را ایجاب میکرد.همچنین از جمله‏روشهائی که امام(ع) برای بدست آوردن اخلاقیات مزبور به کار برد این بودکه همه نیرو و امکانات خویش را برای مبارزه تجهیز فرمود و به این بس‏نکرد که خود شهید گردد بلکه همه یاران و فرزندان و اهل بیت‏خود را درین‏راه فدا کرد تا راه را بر اخلافیات شکست‏بر بندد.زیرا روحیه شکست هر اندازه‏در مشروع بودن آن قیام تردید میکرد،باز نمی‏توانست در رفتار وحشیانه‏سپاهیان بنی امیه در مورد خاندان نبوت که با هیچ مقیاس و معیاری صحیح‏نبود شک کند.

 

اینجاست که امام حسین(ع)با خون پاک خویش و خون پاک فرزندان‏و یاران خود و با همه اعتبارات احساسی و تاریخی، حتی شمشیر و عمامه‏جدش پیامبر اکرم(ص)وارد مبارزه گردید تا همه روزنه‏ها را و راههای‏تعبیر را بر اخلاق و اعتقاد به شکست‏یا مشروع بودن آن نبرد فرو بندد.

 

این سان،امام(ع)با برنامه‏ای جالب و شگفت آور و دقیق اراده ووجدان امت‏شکست‏خورده را به او بازگردانید و او(ع)نشان داد که اخلاق‏امت را نمیتوان بوسیله رویاروئی ساده دگرگون ساخت.چه،رویاروئی‏بی پرده و صریح با اخلاق فاسد امت‏به معنای جدا شدن از او و دوری ازهر گونه قیام برای کار قانونی به سود ملت‏بود.

 

این کار،کاری بود که امام حسین(ع)هنگامیکه مسلمانان رفته رفته به‏حالت و سطح جدید اخلاقی وارد شدند،انجام داد و با اخلاق شکست‏خوردگی،تفاوت داشت.

 

چنین است مایه انگیزش وجدان انسان مسلمان از آن روزگاران تابه امروز.

 

نتایج و آثار انقلاب

اینک،پس از آگاهی از قیام و معنای آن،این پرسش پیش می‏آید:آیا قیام،نتایج‏خود را به بار آورد و واقعیتی را دگرگون ساخت؟آیا پیروزی‏ببار آورده و دشمنان را درهم کوفت؟بسا که بسیاری از تاریخ دانان،مدعی‏اند که قیام شکست‏خورد.

 

زیرا،پیروزی سیاسی فوری که واقعیت جهان اسلام را به وضعی بهتر از حالتی‏که پیش از قیام داشت در آورد،در بر نداشت (36).

 

برای اینکه انقلاب حسین(ع)را بهتر درک کنیم،باید هدفها و نتایج‏آنرا خارج از پیروزی فوری و سریع و در دست گرفتن زمام امور جستجو کرد (37).

 

نباید این انقلاب را مانند سایر انقلابات ملحوظ داشت‏بلکه باید نتایج آنرادر صحنه‏های زیر در نظر گرفت:1-درهم شکستن چهار چوب ساختگی دینی که امویان و یارانشان تسلطخود را بر آن استوار ساخته بودند و رسوا ساختن روح لا مذهبی جاهلیت که‏روش حکومت آن زمان بود.

 

زان پس که روح بی دینی که به آن اشارت کردیم در همه طبقات اجتماع‏پراکنده گردید،بی آنکه پرده از آن برداشته شود، و بی آنکه ساختگی بودن‏آن و دور بودن آن از دین در میان مردم بر ملا شده باشد،امام حسین(ع)تنهاکسی بود که در دل همه مسلمانان احترام و محبتی مخصوص داشت و می‏توانست‏حکام را رسوا سازد و دوری بسیار آنان را از اسلام آشکار نماید.ازاینرو،قیام او حد فاصل بین اسلام و حکومت اموی بود و می‏توانست قیافه‏حقیقی و آلودگی آنرا نشان دهد.

 

2-احساس گناه-شهادت فجیع امام حسین(ع)در کربلا موجی شدیداز احساس گناه در وجدان هر مسلمانی برانگیخت. آنان پی بردند که‏می‏توانستند او را یاری دهند.اما زان پس که با او برای قیام پیمان بستند،او را یاری نکردند.این احساس گناه دو جنبه داشت:از یکطرف انسان راوادار میساخت که گناهی را که مرتکب شده با کفاره بشوید و از طرف دیگر نسبت‏به کسانی که او را به ارتکاب چنین گناهی واداشته بودند،احساس کینه و نفرت‏کند.به طوری که انگیزه انقلابهای متعددی که در اثر قتل امام(ع)بر پا شد،همان کفاره یاری نکردن به حضرت او،و انتقام گرفتن از امویان بود.

 

مقدر چنین بود که آتش این احساس گناه،پیوسته بر افروخته ماند وانگیزه انتقام از بنی امیه در هر فرصت‏به انقلاب و قیام بر ضد ستمگران‏منتهی گردد.

 

3-اخلاق جدید.قیام امام(ع)موجب آن گردید که در جامعه،نوعی‏اخلاق بلند نظرانه پدید آید و نظر آدمی را به زندگانی خود و دیگران،دگرگون‏سازد تا بتواند بدینوسیله جامعه را اصلاح کند.

 

امام(ع)و فرزندان و یارانش در قیام بر ضد بنی امیه،اخلاق عالی‏اسلامی را با همه صفات و طراوت آن نشان دادند.این اخلاق را بر زبان‏نیاوردند بلکه با خون خود و با زندگی خود آنرا نوشتند.

 

مردم عادی قبایل عادت کرده بودند که ببینند رهبرانشان-قبیله و دین را و وجدان خود را به پول بفروشند و در برابر ستمکار گردن خم کنند تا از عطاهای‏او بهره‏مند گردند.مردم عادی،رهبران خود را چنین دیده بودند.هدف مسلمان‏عادی زندگی خصوصی خود او بود.به خاطر آن زحمت میکشید و تنها برای‏زندگانی خویش می‏اندیشید.در مردم عادی،دردهای اجتماعی تاثیری نداشت‏و احساسشان را بر نمی‏انگیخت.تنها کوشش آنان این بود که دسترنج‏خویش راحفظ کنند و از توجیهات رهبران اطاعت نمایند،مبادا نامشان از فهرست‏حقوق بگیران حذف شود.لذا در مقابل جور و ستمی که می‏دیدند،خاموشی‏می‏گزیدند و هم آنها تنها این بود که مفاخر قبیله‏ای خود را بازگو کنند و ازغیر آن بدی گویند.

 

اصحاب حسین(ع)مردمی دیگر بودند و گروهی که در سرنوشت‏باامام همراه شدند مردمی عادی بودند و هر کدام دارای زن و فرزند و خانواده‏و دوستانی بودند و از بیت المال مقرری دریافت میداشتند و زندگانی بالنسبه‏راحتی داشتند و می‏توانستند از لذت‏های حیات برخوردار گردند.

 

اما از همه اینها چشم پوشیدند و برای نثار جان در راه حسین(ع)بااجتماع خود به ستیز برخاستند.برای بیشتر مسلمانان آن روز،این نکته بسی‏جالب بود که یک انسان،بین زندگانی راحت و ثروت و نفوذ و استفاده ازآنها که مستلزم اطاعت از یک جابر ستمگر بود،و انتخاب مرگ،مخیر گرددو مرگ را برگزیند.برای مردم،این نمونه‏ای عالی و شگفت‏انگیز بود و می‏گفتند اینان بشر نیستند.چنان خصلتی وجدان هر مسلمانی را تکان میداد و اورا از خوابی سنگین و طولانی بیدار میکرد تا زندگانی اسلامی شکل دیگر گیرد.

 

شکلی که سالها پیش از قیام حسین(ع)از میان رفته بود.جامعه اسلامی به‏وسیله مردی عادی علیه حاکمان ظالم،انقلابها و قیامها بخود می‏بیند.اما روح‏کربلا در نهاد کسانی که به این کار دست زدند،شعله‏ای برافروخت که همه آماده‏بودند در راه چیزی که آنرا حق تشخیص می‏دادند جان فدا کنند.

 

روح مبارزه جوئی

قیام حسین(ع)پس از دیری خاموشی و تسلیم،از نو موجب برانگیختن‏روح مبارزه جوئی در انسان مسلمان گردید.این قیام همه سدهای روحی واجتماعی را که مانع قیام و انقلاب میشد درهم فرو ریخت.

 

مسلمانان به صلح طلبی و معامله دعوت میشدند.به آنها گفته میشد که‏جان خود را و موقعیت اجتماعی و مال خود را حفظ کنید.درین وقت قیام‏حسین(ع)روی داد تا به انسان مسلمان اخلاق جدیدی بیاموزد و به او بگوید:تسلیم مشو! انسانیت‏خود را مورد معامله قرار مده،با نیروی اهریمنی بجنگ‏و همه چیز را در راه اصول فدا ساز!اما خودخواهی مانع ازین بود که مسلمان به قیام و انقلاب دست زند.

 

قیام حسینی در وجدان گروه بسیاری از مردم این اندیشه را برانگیخت که با حمایت‏نکردن از حسین(ع)مرتکب گناه شده‏اند.

 

باری،این احساس آنان را برانگیخت و آماده قیام ساخت.روح مبارزه‏جوئی در زندگی ملتها و فرمانروایانشان تاثیر فراوان دارد.هنگامیکه این‏شعله به خاموشی گراید و ملت تسلیم فرمانروایان خود شود،فرمانروایان،هر چه بخواهند انجام میدهند و هر اندازه زمان بگذرد با خاموش شدن روح‏مبارزه جوئی،تسلط بر ملت آسانتر میگردد و در آن ملت،ایجاد تحول دشوارترمیشود.برای اینکه از میزان تاثیر قیام حسینی در برانگیختن روح انقلابی درجامعه اسلامی اندیشه‏ای روشن نشان دهیم،باید بگوئیم که جامعه اسلامی پس‏از قتل امام علی(ع)تا هنگام قیام حسینی آرام بود و در آن مدت هیچگونه‏اعتراض و انقلاب جدی اتفاق نیفتاده بود.با همه انواع کشتارها و سرکوبهاو غارت اموال به وسیله امویان و همدستانشان،بیست‏سال تمام،توده‏هاحالت تسلیم و اطاعت داشتند و این وضع از سال چهلم تا شصت هجری به‏درازا کشیده بود.

 

اما پس از قیام حسین(ع)،در مکتب،روح انقلاب دمیده شد و توده‏هادر انتظار رهبری بودند و هرگاه رهبری می‏یافتند علیه حکومت‏بنی امیه دست‏به انقلاب می‏زدند.در همه این انقلابها،شعار انقلابیان خونخواهی حسین(ع)بود.

 

انقلابهای مزبور عبارت بود از: 1-انقلاب توابین‏این انقلاب در کوفه بر پا گردید و واکنش مستقیم‏قتل امام بود،و انگیزه آن،احساس گناه به علت‏یاری نکردن به امام-پس ازآنکه کتبا ازو دعوت کردند که به کوفه آید-بود.کوفیان خواستند ننگی را که‏مرتکب شده بودند با انتقام از قاتلان امام حسین(ع)بشویند.این واقعه در سال‏65 هجری روی داد (38).

 

2-انقلاب مدینه-این انقلاب با انقلاب توابین تفاوت داشت.زیرا هدف‏آن انتقام خون حسین(ع)نبود بلکه انقلابی بود علیه حکومت‏ستمکار بنی امیه.

 

اهل مدینه علیه امویان شوریدند و عامل یزید را از مدینه راندند.شرکت‏کنندگان درین قیام یکهزار تن بودند.این انقلاب با دست‏سپاهیان شام و بانهایت وحشیگری سرکوب گردید (39).

 

3-قیام مختار ثقفی،در سال 66 هجری-مختار بن عبیده ثقفی در عراق‏به خونخواهی حسین و انتقام قاتلان امام قیام کرد و در یک روز دویست و هشتادتن از آنان را به قتل رسانید (40).

 

4-انقلاب مطرف بن مغیره در سال 77 هجری-مطرف بن مغیره علیه‏حجاج بن یوسف شورید و عبد الملک بن مروان را از خلافت‏خلع کرد (41).

 

5-انقلاب ابن اشعث در سال 81 هجری-عبد الرحمن بن محمد بن اشعث‏بر حجاج شورید و عبد الملک مروان را از خلافت‏خلع کرد.این شورش تا سال‏83 به طول انجامید.در آغاز پیروزیهای نظامی به دست آورد اما بعدا،حجاج‏به کمک ارتش شام بر او غلبه کرد (42).

 

6-انقلاب زید بن علی بن حسین-در سال 122 هجری زید بن علی درکوفه به شورش برخاست اما آن شورش بیدرنگ به وسیله سپاهیان شام که درآن هنگام در عراق بودند سرکوب گردید (43).

 

این بود نمونه‏هایی از انقلابها که آشکارا از روح قیام حسینی در میان‏ملت مسلمان حاصل گردید و در تمام مدت کومت‏بنی امیه ادامه یافت.

 

باری قیام بنی عباس به حکومت‏بنی امیه پایان داد و آن انقلاب با الهام ازانقلاب حسینی و استفاده از خشنودی و رضای اهل بیت پیامبر(ص)بود که‏پایه‏های مردمی یافته بود و مورد توجه توده‏ها واقع شده بود.

 

انقلابها با منحرفان به مقابله برخاست و هرگز خاموش نگردید.بلکه انسان‏مسلمان پیوسته انسانیت‏خود را که حکومت کنندگان خفه کرده بودند،بیان میکردو آن قیامها به فضل روحیه‏ای بود که قیام حسینی در کربلا گسترد و گسترش داد.

 

همانا که قیام حسین(ع)،سر آغاز جنگ و قیام در تاریخ انقلاب بود وآن نخستین قیامی بود که طریق مبارزه جوئی را به مردم آزاده که آن روحیه رااز دست داده بودند آموخت.

 

  منابع مقاله:

 

زندگی تحلیلی پیشوایان ما ، ادیب، عادل؛

 

پی‏نوشتها:

 

1.تاریخ اسلام د-حسن ابراهیم.ج 1 ص 278-279.

 

2.رساله جاحظ درباره معاویه و امویان،اثر جاحظ 16-عزت عطار.

 

3.نثر اللالی علی نظم الدراری-از«آلوسی‏».

 

4.کامل بن اثیر ج 3 ص 264.

 

5.شیخ علی کورانی در مقدمه‏«چنین گفت‏حسین‏»از محمد عفیفی ص 8.

 

6.گفته فرزدق.رک به طبری ج 4 ص 290 و به کامل ابن اثیر ج 3 ص 286.

 

7.قیام حسین(ع)در واقعیت تاریخی و وجدان مردمی از محمد مهدی شمس الدین‏ص 21.

 

8.چپ و راست در اسلام ص 162.

 

9.قیام حسین در واقعیت تاریخی ص 21.

 

10.مقتل حسین(ع)،از عبد الرزاق المقرم-ص 149.

 

11.مدرک سابق ص 55.

 

12.ابو الشهداء از عقاد ص 63.

 

13.مقتل حسین-ص 160.

 

14.مدرک سابق ص 196 و طبری ج 4 ص 287 و کامل ج 3 ص 275.

 

15.مدارک سابق و طبری ص 54-289-296 و کامل ص 275 و 286.

 

16.اعلام الوری با علام الهدی از طبرسی ص 232.

 

17.طبری ج 2 ص 300-301 و کامل ج 3 ص 278.

 

18.مقتل حسین.

 

19.قیام حسینی و اوضاع و احوال آن،محمد مهدی شمس الدین ص 164.

 

20.جنبشهای پنهانی در اسلام از محمود اسمعیل ص 93.المغنی فی آداب التوحید والعدل از قاضی عبد الجبار ج 8 ص 4.

 

21.چپ و راست در اسلام ص 158.

 

22.مقالات الاسلامیین از اشعری ص 141.

 

23.تهذیب التهذیب از ابن حجر عقلانی-46-47.

 

24.حرکات الشیعه المتصرفین فی العصر العباسی.محمد جابر عبد العال ص 175 و 176.

 

25.همان مدرک.

 

26.گلدزیهر-ص 76.

 

27.نظم الاسلامیه.صبحی صالح-ص 144.

 

28.التبصیر فی الدین از اسفراینی ص 90.

 

29.قیام حسین و شرایط آن.محمد مهدی شمس الدین-ص 52.

 

30.دولت عربی و سقوط آن،ژولیوس ولهاوزن-ص 158.

 

31.قیام حسین و شرایط آن.ص 63.

 

32.قیام حسین در واقعیت تاریخی.محمد مهدی شمس الدین-ص 13.

 

33.رژیمهای اسلامی-صبحی صالح ص 269.

 

34.طبری ج 4 ص 290.

 

35.رساله جاحظ در مورد معاویه و امویان.تحقیق عزت بیطار ص 16.

 

36.قیام حسینی و شرایط آن-محمد مهدی شمس الدین ص 154.

 

37.در باب این نتایج،علامه مهدی شمس الدین در کتاب خود«اوضاع و احوال قیام‏حسینی‏»ص 162 و 228 مطلبی دارد که خواننده را به آن تفصیلات حواله میدهیم‏زیرا در این مختصر،از بیان تمام این نتایج معذوریم.

 

38.تاریخ طبری-انقلاب توابین ج 4 ص 426-436.

 

39.تاریخ طبری-انقلاب مدینه ج 4 ص 366 و 381.

 

40.تاریخ طبری-انقلاب مدینه ج 4 ص 424.

 

41.تاریخ طبری-انقلاب مطرف.

 

42.تاریخ طبری و نیز«اشعث و دولت عربی‏»از و مهاوزن ص 189 و 203.

 

43.مقاتل الطالبین،اصفهانی.ص 139.

      

آثار و نتايج نهضت عاشورا

 آثار و نتايج نهضت عاشورا

 

شهادت مظلومانه سيدالشهدا و يارانش در كربلا، تأثير بيدارگر و حركت آفرين داشت و خونى تازه در رگ هاى جامعه اسلامى دواند، جو نامطلوب را شكست و امتداد آن حماسه، در طول تاريخ ، جاودانه ماند. حتى در همان سفر اسارت اهل بيت عليهم السلام  نيز، تأثيرات سياسى اين حادثه در انديشه‏ هاى مردم آشكار شد. گروهى از اسرا را كه به شام مى ‏بردند، چون به "تكريت" رسيدند، مسيحيان آنجا در كليساها جمع شدند و به نشان اندوه بر كشته شدن حسين عليه السلام، ناقوس نواختند و نگذاشتند آن سربازان وارد آنجا شوند. به شهر" لينا" نيز که رسيدند، مردم آنجا همگى گرد آمدند و بر حسين(ع ) و دودمانش سلام و درود فرستادند، امويان را لعن كردند و سربازان را از آنجا بيرون كردند. چون خبر يافتند كه مردم " جهينه" هم جمع شدند تا با سربازان بجنگند وارد آن نشدند. به قلعه " كفر طاب " رفتند، به آنجا نيز راهشان ندادند. به "حمص" كه وارد شدند، مردم تظاهرات كردند و شعار دادند:" اكفرا بعد ايمان و ضلالا بعد هدى؟" و با آنان درگير شدند و تعدادى را كشتند. برخى از تأثيرات حماسه عاشورا از اين قرار است:

 

1ـ قطع نفوذ دينى بنى اميه بر افكار مردم‏ .

 

2ـ احساس گناه و شرمسارى در جامعه، به خاطر يارى نكردن حق و كوتاهى در اداى تكليف‏.

 

3ـ فرو ريختن ترس و رعب ها از اقدام و قيام بر ضد ستم‏.

 

4ـ رسوايى يزيديان و حزب حاكم اموى.

 

5 ـ بيدارى روح مبارزه در مردم‏.

 

6ـ تقويت و رشد انگيزه‏ هاى مبارزاتى انقلابيون‏.

 

7ـ پديد آمدن مكتب جديد اخلاقى و انسانى ( ارزش هاى نوين عاشورايى و حسينى ).

 

8ـ پديد آمدن انقلاب هاى متعدد با الهام از حماسه كربلا.

 

9ـ الهام بخشى عاشورا به همه نهضت هاى رهايى بخش و حركت هاى انقلابى تاريخ‏ .

 

10ـ تبديل شدن "كربلا" به دانشگاه عشق، ايمان ، جهاد و شهادت براى نسل هاى انقلابى شيعه‏.

 

11ـ به وجود آمدن پايگاهي نيرومند، عميق و گسترده تبليغى و سازندگى در طول تاريخ ، بر محور شخصيت و شهادت سيد الشهدا عليه السلام.

 

از نهضت هاى شيعى پس از عاشورا، مى‏توان "انقلاب توابين"، "انقلاب مدينه" ، " قيام مختار"، " قيام زيد" ،... و حركت هاى ديگر را نام برد. تأثير حماسه عاشورا را در انقلاب هاى بزرگى كه در طول تاريخ، بر ضد ستم انجام گرفته، چه در عراق و ايران و چه در كشورهاى ديگر، نبايد از ياد برد. " فرهنگ شهادت" و انگيزه جهاد و جانبازى كه در انقلاب اسلامى ايران و هشت سال دفاع مقدس در جبهه‏ ها جلوه‏ گر بود، گوشه‏ اى از اين تأثير پذيرى است. يكى از نويسندگان محقق، نتايج نهضت كربلا را عبارت مى‏داند از:

 

1ـ پيروزى مسأله اسلام و حفظ آن از نابودى‏ .

 

2ـ هزيمت امويان از عرصه فكرى مسلمين‏.

 

3ـ شناخت اهل بيت (ع ) به عنوان نمونه‏ هاى پيشوايى امت‏.

 

4ـ تمركز شيعه از بُعد اعتقادى بر محور امامت‏.

 

5ـ وحدت صفوف شيعه در جبهه مبارزه‏.

 

6ـ ايجاد حس اجتماعى در مردم‏.

 

7ـ شكوفايى موهبت هاى ادبى و پديد آمدن ادبيات عاشورايى.

 

8 ـ منابر وعظ و ارشاد، به عنوان وسيله آگاه کردن مردم‏.

 

9ـ تداوم انقلاب به صورت زمينه سازى نهضت هاى پس از عاشورا.

 

حادثه كربلا، گشاينده جبهه اعتراض عليه حكومت امويان و سپس عباسيان شد، چه به صورت فردى كه روح هاى بزرگ را به عصيان و افشاگرى واداشت، و چه به شكل مبارزه‏ هاى گروهى و قيام هاى عمومى در شهرى خاص يا منطقه‏اى وسيع.

 

خون او تفسير اين اسرار كرد    ملت خوابيده را بيدار كرد

 

 

 

 

پى‏نوشت ها:

1. کليات اقبال لاهوري، ص 75.

 

2. برگرفته از کتاب فرهنگ عاشورا، جواد محدثي، ص 21.

 

 

شكست قامت‏خورشيد ...

شكست قامت‏خورشيد ...

 

و اينك، بوى قافله عشق، مشام جاده‏ها را نوازش مى‏دهد و حجم اشتياق، قلب انتظار را مى‏آشوبد و تپه‏ها پشت‏به پشت، سرك مى‏كشند و در آرزوى به آغوش كشيدن قدم‏هاى قافله عشق انتهاى جاده را مى‏پايند و قلب كوير در هرم نگاه آسمان، تبدار است و در عطش ديدار قافله سالار عشق، سر به دامن گذاشته است و آسمان، چشم در چشم كوير، راه سپيد مردان حماسه و عشق را دنبال مى‏كند . خورشيد، حياتش را در آينه چشمان خورشيد حقيقت مى‏جويد .

 

مردان پر غرور و سرافراز، هم قدم با نسيم و هم نفس با شن‏هاى تفتيده، راه بى انتها را مى‏پيمايند . نبض زمين در التهاب رويش حادثه‏اى عظيم مى‏تپد . اسبان مفتخر به هم گامى خداوندگاران شرف و عزت و آزادگى، نجيب و با وقار گام برمى‏دارند و روح آزاده شان را در زير پاى آزاده‏ترين آزادگان عالم قربانى مى‏كنند و به آن مى‏بالند .

 

و شتران به نرمى حرير راه مى‏پيمايند تا سختى راه بر لطيف‏ترين روح‏هاى پاك، گران نيايد و جسم عزيز زيباترين حوريان زمينى، مغموم نگردد .

 

و فرزند معرفت، ماه بنى هاشم، بال در بال ملائك، چشم به افق نگاه خورشيد امامت دوخته و از پنجره نگاه حسين ( عليه‏السلام)، افق‏هاى دوردست‏حيات با عزت را نظاره مى‏كند و اهل بيتش را از تيررس نگاه هر حادثه‏اى دور مى‏سازد و جان در سر قدومشان مى‏نهد . و تاج عزتش، شرف خدمتگزارى به فرزندان فاطمه ( عليهاالسلام) است .

 

هرم نگاهت دل شيطان شكست

 

آب ز عمق شرفت، مست گشت

 

آب، شرمنده از حجم شرم تو، در آخرين تبسم چشمانت‏به اهل بيت‏حسين ( عليه‏السلام)، و مشك شرمنده از ارتفاع آه تو در آخرين ترنم لبهايت‏براى اهل بيت‏حسين ( عليه‏السلام)، و خاك شرمنده، آنگاه كه صورت مه جبين تو را در خود ديد، و چشمه‏هاى عطش خشكيد، چون دست‏هاى تو بر ساحل ديد، و شكست قامت‏خورشيد در آخرين قيام صدايت: «يا اخا ادرك اخا» و ... .

آيات اخلاق در سيماى حسينى (ع)

آيات اخلاق در سيماى حسينى (ع)

 

به حُسن خُلق و وفا، كس به يار ما نرسد  ترا در اين سخن، انكار كارما نرسد  اگرچه حسن فروشان به جلوه آمده‏اند  كسى به حُسن و ملاحت، به يارما نرسد  هزار نقد به بازار كائنات آرند  يكى به سكّه صاحب عيار ما نرسد  هزار نقش برآيد ز كِلْك صُنع و يكى  به دلپذيرى نقش نگار ما نرسد  بسوخت «حافظ» و ترسم كه شرح قصّه او  به سمع پادشه كامكار ما نرسد  

زيبايى هاى صفاتش دلربا و روح‏نواز است و نگاه و رفتارش ظهور آيات حقّ، و مكارم اخلاقش تجلّى‏بخش فلسفه بعثت پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم است كه فرمود: «بعثتُ لاُِتَمِّمَ مَكارِمَ الاَخْلاقِ»1 عصمت و قداست او در آيه تطهير با جلوه‏اى پرفروغ انعكاس يافته و برعشق الهى و ايثار او كريمه «ويطعمون الطعام على حُبّه»شاهد و گواه است. زيبايى و جمال روح و اعتدال جسمانى‏اش با نام حسين عليه‏السلام شكوهى افزون يافته است؛ زيرا كه «حسين» يعنى زيبايى و براساس روايت، نامى است كه خداوند آن را برايش برگزيده است. او چنان است كه خود فرمود:

 

سَبَقْتُ العالمين الى المعالى؛  بحُسنِ خليقةٍ و علوّ همّة  و لاح بحكمتى نورالهدى فى  ليالٍ فى الضلالة مُدْلَهِمَّة  يُريد الجاهدون ليُطْفئوه  و يأبى اللّه الاّ ان يُتمَّه2  

با اخلاق نيك و همت بلند، از همه جهانيان به قلّه‏هاى فضيلت پيشى گرفتم و با حكمت من، نور هدايت در شب‏هاى تاريك و ديجور گمراهى درخشيد. منكران مى‏خواهند اين نور را خاموش كنند؛ ولى خداوند نخواسته كه اين نور خاموش شود.

 

اكنون جلوه‏هاى آيات الهى را در چهره پرفروغش مرور مى‏نماييم و نظاره‏گر پرتوى از شكوهمندى زيبايى‏هاى اخلاقى‏اش مى‏گرديم.

 

1. همنشينى با تهى‏دستان

قرآن، تقوا را معيار ارزشمندى و كرامت انسان‏ها را در برخوردارى هرچه بيشتر از آن مى‏داند و با انديشه اصالت قدرت و ثروت، مبارزه گرده و آن را در نظام ارزشى خويش مُلغى ساخته است. قرآن كريم مى‏فرمايد:

 

«وَاصْبِرْ نفسَكَ مَعَ الّذين يَدعُون ربَّهُم باِلْغَداوة وَالْعشِىِّ يُريدون وَجْهَهُ و لاتَعْدُ عيناك عَنْهُمْ تُريدُ زينةَ الحيوةِ الدُّنْيا وَ لاتُطِعْ مَنْ اَغْفَلنا قَلْبَهُ عَن ذِكرنا وَاتَّبَعَ هَويهُ وَ كانَ اَمرُهُ فُرُطاً»3 با كسانى باش كه پروردگار خود را صبح و شام مى‏خوانند و تنها رضاى او را مى‏طلبند. و هرگز به خاطر زيورهاى دنيا، چشمان خود را از آنها برمگير و از كسانى كه قلبشان را از ياد خود غافل ساختيم. اطاعت مكن؛ همان‏ها كه از هواى نفس پيروى كردند و كارهايشان افراطى است.

 

مفسّران در شأن نزول آيه، نوشته‏اند كه:

 

عدّه‏اى از ثروتمندان مغرور به حضور پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم رسيدند و در حالى كه به «اصحاب صفّه» و تهى‏دستان پاك‏سيرت همانند سلمان، ابوذر، عمّار و صهيب اشاره مى‏كردند، گفتند:

 

اگر تو در بالاى مجلس بنشينى و اين‏گونه افراد را كه بدنى بدبو و جامه‏هايى پشمينه برتن دارند، از خود دور كنى با تو همراه خواهيم شد و به سخنانت گوش خواهيم داد. تنها وجود اين افراد است كه مانعى عمده براى حضور ما در مجلس شما شده است.

 

در اين زمان آيه فوق نازل شد و جايگاه متعالى صفّه‏نشينان تهى‏دست را كه قلبى مالامال از عشق و اخلاص داشتند، بيان داشت. پس از آن پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم به جست‏وجوى آنان برخاست و در حالى‏كه آنان را در آخر مسجد يافت، فرمود:

 

«الحمدللّه الّذى لم يَمُتْنى حتّى اَمَرَنى اَنْ اَصْبِرَ نفسى مع رجالٍ من امّتى معكم المحيا و معكم الممات4؛ حمد خدا را كه مرا نميراند تا اين كه به من دستور داد با شما باشم. زندگى‏ام باشما و مردنم نيز با شما خواهد بود.»

 

گذشتگانِ اين مستكبران نيز همين ايراد را با نوح پيامبر عليه‏السلام در ميان گذاشتند كه قرآن مى‏فرمايد:

 

«اشراف كافر قومش (در پاسخ نوح) گفتند: ما تو را جز بشرى همچون خودمان نمى‏بينيم و كسانى را كه از تو پيروى كرده‏اند، جز گروهى پست و ساده‏لوح مشاهده نمى‏كنيم و براى شما فضيلتى نسبت به خود نمى‏بينيم؛ بلكه شما را دروغگو تصوّر مى‏كنيم».

 

سپس قرآن كريم پاسخ نوح عليه‏السلام را بيان مى‏كند و مى‏فرمايد:

 

«وَ ما انَا بِطارِد الّذين آمنوا اِنّهم مُلاقوا ربّهم»5

 

من آنها را كه ايمان آورده‏اند، از خود دور نمى‏كنم، چرا كه آنها پروردگارشان را ملاقات خواهند كرد. (اگر آنها را از خود برانم، در دادگاه قيامت خصم من خواهند بود.)

 

در راستاى همين تفكّر مادّى جمعى از بنى‏اسرائيل پس از برگزيده شدن طالوت به فرماندهى، گفتند: چگونه او بر ما حكومت كند با اين‏كه ما از او شايسته‏تريم و او ثروت زيادى ندارد؟! قرآن كريم پاسخ اشموئيل پيامبر عليه‏السلام را اين‏چنين بيان مى‏دارد: «قالَ اِنَّ اللّهَ اصْطَفيهُ عَلَيْكُمْ و زادَهُ بِسْطَةً فىِ‏الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ»6

 

گفت: خداوند او را بر شما برگزيده و او را در علم و (قدرت) جسم، وسعت بخشيده است.

 

با دقت در سيره اخلاقى ابى‏عبداللّه عليه‏السلام نيز همين جلوه‏هاى متعالى و مفاهيم بلند را مشاهده مى‏كنيم كه دو نمونه از آن ذكر مى‏شود:

 

الف) انسان‏هاى وارسته از هر طبقه و نژاد، گرد هم آمده‏اند تا عاشقانه‏ترين نظام عزّت وكرامت انسانى را در كربلا تجسّم بخشند. يكى از آنها «جون» است كه قبلاً غلام ابى‏ذرغفارى بوده است. با گوهر محبت و ولايت در كربلا حضور يافته است و بى‏اعتنا به تحقير دنياگرايان، عزّت خويش را در همراهى سيدالشهدا عليه‏السلام ديده است.

 

هريك از ياران ابى‏عبداللّه عليه‏السلام به سوى نبرد حركت مى‏كند و مدتى نمى‏گذرد كه بدنش نقش زمين مى‏شود و به ملكوت اعلى پر مى‏كشد. او نيز خود را آماده مى‏كند تا در صف بلاجويان دشت كربلا قرار بگيرد؛ پس به حضور امام حسين عليه‏السلام مى‏رسد و مى‏گويد:

 

بدنم بدبو و رنگم سياه و بى‏بهره از نسب و قبيله هستم؛ امّا شوق بهشت، بى‏تابم كرده است. پس بهشت را ارزانى من‏دار تا بوى بدنم خوش و حسب و نسب من شرافت يابد و صورت من سفيد گردد. به خدا سوگند! از شما جدا نخواهم شد تا خون من با خون پاك شما مخلوط گردد.

 

سپس از امام حسين عليه‏السلام رخصت طلبيد و به ميدان شتافت؛ مبارزه‏اى شگفت نمود تا اين‏كه بر زمين افتاد. اگرچه سراسر وجودش عشق و محبّت به امام بود و تنها آرزوى او از اين دنيا، اين بود كه يك‏بار ديگر نگاهش بر چهره پرمهر ابى‏عبداللّه عليه‏السلام نقش بندد، اما تصوّرات پيشين او، كه در پيشگاه حضرت آن را اظهار كرد، به او اجازه نمى‏دهد كه از ابى‏عبداللّه عليه‏السلام بخواهد تا بربا لينش حاضر گردد. ولى بر خلاف اين تصوّرات، مشاهده مى‏كند كه امام بر بالين او حاضرگشته و دعاى خويش را بدرقه راه آخرتش مى‏نمايد و مى‏فرمايد:

 

«اللّهُمَّ بِيِّضْ وَجْهَهُ، و طَيِّبْ ريحَهُ وَاحْشُرْهُ مَعَ الاَبْرارِ و عَرِّفْ بَيْنَه و بَيْنَ محمّد و آل محمّد7؛ بارالها! روى او را سفيدگردان و بوى او را خوش كن و بين او و محمد و آل محمد آشنايى و شناسايى ده.»

 

اكنون او ظهور قرآن ناطق را با ديدگان خويش مشاهده نموده و عزّت و افتخار انسانى خويش را در پناه او، متحقّق ديده و خويش را در كاروانى از نور مى‏بيند كه دور از امتيازات مادّى و فخر فروشى‏هاى ناپسند، به سوى كمال انسانى گام مى‏نهد و در استمرار حركت بلال، جُوَيبر، سلمان و صُهيب، خود را با جامعه برين كه اينك رهبرش سيدالشهدا عليه‏السلام است، رو به رو مى‏بيند.

 

ب) روزى امام حسين عليه‏السلام از كنار جمعى از فقرا گذشت، كه عباى خود را پهن و نان خشكى را بر آن نهاده و مى‏خوردند. چون آن حضرت را ديدند، او را دعوت كردند، حضرت نزد ايشان نشست و فرمود: اگر اين مال صدقه نبود، آن را مى‏خوردم. سپس فرمود: برخيزيد به سوى خانه من آييد. آنان را با خود به خانه برد و ميهمان كرد و لباس به آنها هديه كرد و دستور داد تا پول نيز به آنان بدهند.8

 

2. رضا و تسليم

يكى از صفات انسان‏هاى شايسته و كامل، رضا به مقدّرات الهى و تسليم در برابر آن است و آن، عبارت است از ترك اعتراض و انكار در قلب و در ظاهر؛ بدانسان كه در نزد او فقر و غنا، راحت و رنج، بقا و فنا، عزّت و ذلّت، مرض و صحّت و مرگ و حيات مساوى بوده و «پسندد آنچه را جانان پسندد». برخلاف انسان صابر، كه چه بسا در باطن ناخشنود بوده و تنها در ظاهر اعتراضى نمى‏كند.

 

در روايتى پيامبر گرامى اسلام صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم از قول جبرئيل درباره تفسير «رضا» فرمودند:

 

انسان راضى از آقاى خويش ناخشنود نيست؛ چه از دنيا بهره‏مند باشد و چه بى‏بهره، و به عمل اندك بسنده نمى‏كند.9

 

اين صفتى است كه از اعتقاد عميق به خداوند و حكمت او نشأت مى‏گيرد؛ زيرا در اين صورت مى‏داند كه هيچ يك از حوادث بدون مصلحت نيست و براساس اراده متقن و نظام احسن اداره مى‏شود.

 

در بلاهم مى‏چشم لذّات او  مات اويم، مات اويم، مات او  

و از سويى ديگر چون دوستدار خداوند متعال است، مقدّرات او نيز برايش شيرين و خوشايند خواهد بود.

 

عاشقم بر لطف و بر قهرش به جِدّ  وى عجب من عاشق اين هردو ضدّ  

قرآن كريم مى‏فرمايد:

 

«والسّابقون الاوّلون من المهاجرين والانصار و الذّين اتَّبعُوهم بِاِحْسان رَضِىَ اللّه عَنْهُمْ و رَضُوا عَنْهُ»10

 

پيشگامان نخستينى از مهاجران و انصار و كسانى كه به نيكى از آنها پيروى كردند؛ خداوند از آنها خشنود گشت و آنها (نيز) از او خشنود شدند.

 

در آيه ديگر مى‏فرمايد:

 

هيچ قومى را كه ايمان به خدا و روز رستاخيز دارند، نمى‏يابى كه با دشمنان خدا و رسولش دوستى كنند؛ هرچند پدران يا خويشاوندان آنها باشند. آنان كسانى هستند كه خدا ايمان را در صفحه دل هايشان نوشته و با روحى از ناحيه خودش آنها را تقويت كرده و آنها را در باغهايى از باغهاى بهشت وارد مى‏كند كه نهرها از زير درختانش جارى است؛ جاودانه در آن مى‏مانند. «رضى اللّه عنهم و رضوا عنه اولئك حزب اللّه الا انّ حزب اللّه هم المفلحون»11؛ خدا از آنها خشنود است و آنان نيز از خدا خشنودند. آنها «حزب اللّه» اند؛ بدانيد حزب اللّه پيروز و رستگارند.

 

امام حسين عليه‏السلام نمونه متعالى و كامل اين صفت است و در رفتار و گفتارش، رضايت و تسليم حق موج مى‏زند. امام صادق عليه‏السلام سوره والفجر را سوره حسين مى‏نامد،12 زيرا كه او جلوه تام و تمام اين آيه است كه مى‏فرمايد: «يا ايّتها النفس المطمئنّة ارجعى الى ربّك راضيةً مرضيةً»13 آن حضرت همان روح آرامش يافته در سايه ياد خداست كه فرمود: «الابذكر اللّه تطمئنّ القلوب»14 و در حالى به سوى ملكوت اعلى پركشيد كه رضايت و تسليم خويش را با همه وجود به اثبات رساند. در دعاى عرفه مى‏فرمايد:

 

«وَخِرْلى فى قضائك و بارِك لى فى قدرك حتّى لا اُحِبُّ تعجيل ما اَخَّرْتَ ولاتأخيرَ ما عَجَّلْتَ15؛ قضا و قدرت را بر من خير و مبارك ساز تا آنچه دير مى‏خواهى بر من، زودتر دوست ندارم و آنچه زودتر مى‏خواهى، ديرتر مايل نباشم».

 

در جمله‏اى ديگر مى‏فرمايد:

 

«رضا اللّه رضانا اهل البيت نصبر على بلائه16؛ رضايت و خشنودى خدا مورد رضايت ما اهل‏بيت است و بر بلاى رسيده از جانب او، صبر مى‏كنيم».

 

و در آخرين لحظات عمر شريفش در قتلگاه فرمود:

 

«رضاً بقضائك و تسليماً لاَِمرك و لامعبود سواك يا غياث المُستغيثين17؛ خشنود به قضاى تو و تسليم امر و فرمانت هستم و معبودى غير تو نيست اى فرياد رس فريادجويان!»

 

3. جوانمردى

جوانمردى خصلتى ارزشمند است كه زيربناى بسيارى از ملكات اخلاقى همانند بخشش، گذشت و دورى از تهمت و خيانت، بوده و موجب مى‏شود كه فرد حتى در سخت‏ترين شرايط بر ارزش‏هاى انسانى و اصول اخلاقى تأكيد ورزد. قرآن كريم در باره اصحاب كهف مى‏فرمايد: «نحن نقصّ عليك نَبَأهم بالحقّ انّهم فِتْيَةٌ آمَنُوا بربّهم و زدناهم هدى»18؛ ما داستان آنها را به‏حق براى تو بازگو مى‏كنيم. آنها جوانانى بودند كه به پروردگارشان ايمان آوردند و ما بر هدايتشان افزوديم.

 

در يكى از تفاسير آمده است: «فتيه» جمع «فَتى» به معناى جوان شاداب است؛ اما از آن‏جا كه در سنّ جوانى بدن نيرومند و احساسات پرجوش و عواطف پرخروش است و از نظر جنبه‏هاى روحى، قلب جوان آماده پذيرش نور حق و كانون محبّت، سخاوت، عفو و گذشت است، بسيار مى‏شود كه كلمه «فتى و فتوّت» به معناى مجموعه اين صفات به كار مى‏رود؛ هر چند سنين بالا باشد؛ همان گونه كه از كلمه جوانمردى و فتوّت در فارسى امروز نيز اين مفاهيم را مى‏فهميم.19

 

مرحوم طبرسى قدس‏سره نيز مى‏نويسد: براى اين جوانان تعبير «فتيه» به كار برده شده است؛ زيرا سرچشمه و اصل جوانمردى، ايمان است و بعضى گفته‏اند: فتوّت عبارت از جود و بخشش و خوددارى از اذيّت ديگران و ترك شكايت از مشكلات است و بعضى ديگر گفته‏اند: فتوّت پرهيز از گناهان و به كاربستن فضائل اخلاقى و انسانى است.20

 

اين صفت در اهل بيت عليهم‏السلام به شكل تكامل يافته، متجلّى بوده است. در جنگ صفّين لشكر معاويه بر اصحاب امام على عليه‏السلام پيشى جسته و آب فرات را تصرّف كرده و آنان را از برداشتن آب باز داشتند. امام خطابه‏اى ايراد نمود؛ تأثير حماسى اين خطبه چنان شور و غيرت ايجاد كرد كه در مدّت اندكى توانستند دشمن را از شريعه فرات دور كنند. ياران امام على عليه‏السلام به حضرت گفتند: آنان را از آب محروم كن، چنان كه آنان انجام دادند.

 

فرمود: نه، بين آنان و فرات را باز كنيد. من از آنچه نادان‏ها انجام دادند، پرهيز مى‏كنم. به زودى حكم قرآن را بر آنان عرضه مى‏داريم و آنان را به سوى هدايت فرا مى‏خوانيم. اگر قبول كردند، چه خوب و اگر امتناع كردند، به خواست خدا تيزى شمشير از اين كار، بى‏نياز خواهد ساخت.21

 

اين همان اصل آزادگى و جوانمردى است كه با دشمن نيز بر اساس ارزش‏هاى والاى الهى و انسانى برخورد مى‏كند.

 

امام حسين عليه‏السلام نيز همانند مولى الموحّدين بود. در تاريخ نهضت آن حضرت، مى‏خوانيم: زمانى كه به منزل «شراف» رسيدند، در موقع حركت به هنگام سحرگاهان دستور داد تا جوانان آب بسيار بردارند. پس از نصف روز حركت به سپاه حرّ برخورد كردند. حضرت وقتى آثار تشنگى را در لشكريان ديد، به اصحاب دستور داد تا آنها و اسب‏هاى‏شان را سيراب سازند. علىّ‏ابن طعان مُحاربى مى‏گويد:

 

من آخر كسى بودم از لشكر حرّ كه آن جا رسيدم و تشنگى بر من و اسبم بسيار غلبه كرده بود. حضرت به من فرمود كه شترى را كه آب، بار اوست بخوابانم. شتر را خوابانيدم. به من فرمود: آب بياشام. مشك آب را گرفتم، ولى آب از دهن مشك مى‏ريخت. فرمود لب مشك را برگردان. من نتوانستم؛ خود آن بزرگوار برخاست و لب مشك را برگرداند و مرا سيراب ساخت.22

 

در كلمات آن حضرت نيز اين اصل، درخششى دارد؛ امام در يكى از سخنان خويش مى‏فرمايد:

 

«انّ جميع ما طلعت عليه الشمس فى مشارق الارض و مغاربها بَحرِها و بَرِّها و سَهْلِها و جَبَلها عند ولىٍّ مِن اولياء اللّه و اهلِ المعرفة بحقّ اللّه كَفى‏ءِ الظّلال... اَلاحُرٌّ يَدَعُ هذه اللُّماظة لاَِهلها؛ تمامى آنچه كه خورشيد بر آن مى‏تابد، در مشرق و مغرب زمين و دريا و خشكى و دشت و كوه، نزد ولىّ خدا و اهل معرفت به‏حقّ خداوند، چون سايه‏اى بيش نيست. آيا آزادمردى پيدا نمى‏شود كه از غذاى باقى‏مانده لاى دندان‏ها دست بردارد؟» در اين‏جا حضرت با تعبير «لُماظه» كمال بى‏اعتنايى خويش را به دنيا و مظاهر آن اعلام مى‏دارد و سپس مى‏فرمايد:

 

براى شما جز بهشت بهايى نيست؛ خود را به غير بهشت نفروشيد كه هركس از خدا به دنيا راضى شود، به چيز پستى راضى گشته است.23

 

جمله‏اى كه حضرت بر بالين حرّ فرمود، تأكيد بر همين اصل است. زمانى‏كه اصحاب بدن خونين او را به حضور ابى‏عبداللّه عليه‏السلام آوردند و او آخرين لحظات عمر خويش را سپرى مى‏كرد، در حالى‏كه امام دست به صورت حرّ مى‏كشيد، فرمود: تو آزاده‏اى همان‏گونه كه مادرت نام نهاد. تو آزاده دنيا و آزاده آخرت هستى.

 

در جملاتى ديگر مى‏فرمايد: «واللّه لا اُعطيكم بيدى اعطاء الذّليل و لا اُقِرُّ لكم اقرار العبيد24؛ به خدا سوگند! دست ذلّت به سوى شما دراز نخواهم كرد و چون بندگان، تسليم شما نخواهم شد».

 

«اَلا انّ‏الدّعى ابن الدّعى قد ركزببين اثنتين بين القلّة (السلّة) و الذّلة و هيهات ما آخذُ الدنيّة... و انوفُ حميّة و نُفوسٌ ابيّة لا تُؤ ثِرُ مَصارعَ اللِّئام على مَصارع الكرام25؛ زنا زاده پسر زنا زاده مرا بين دو كار مخيّر گذاشته: مبارزه با كمى اصحاب و يا ذلّت؛ هيهات، من پستى و ذلّت را انتخاب نخواهم كرد. انسان‏هاى غيرتمند و روح‏هاى با عزّت، مكان‏هاى ذلّت و پستى را بر جايگاه كرامت و عزّت ترجيح نخواهند داد».

 

در سخنى ديگر فرمود:

 

«انّى لا اَرَى الموتَ الاّ سعادة و لاَ الحيوةَ مع الظالمين الاّ بَرَما26؛ من مردن را براى خويش سعادت و زندگى با ستمگران را مايه ملامت و سرزنش مى‏بينم».

 

در اين زمينه، كلمات بسيارى از آن حضرت به ما رسيده است كه مى‏تواند براى همه عاشقان و انسان‏هاى آزاده و جوانمرد، الگو باشد.

 

4. شجاعت

شجاعت حدّ اعتدال روحيه تهوّر و ترس، موجب صيانت از اعتقادات، جان و مال است، و مانع تسلّط ستمگران مى‏شود. آرامش نفس، عزّت، منزلت و نام نيك، از ديگر آثار شجاعت است. قرآن كريم انسان‏هاى برخوردار از اين صفت را مى‏ستايد و مى‏فرمايد:

 

«الّذين يبلّغون رسالات اللّه و يخشونه و لا يخشون احداً الاّ اللّه»27؛ آنان (پيامبران پيشين) كسانى بودند كه تبليغ رسالت‏هاى الهى را مى‏كردند و (تنها) از او مى‏ترسيدند واز هيچ كس جز خدا بيم نداشتند و همين بس كه خداوند، حسابگر است.

 

خداوند در باره جنگجويان اُحُد كه هنوز زخم‏هاى آنان التيام نيافته بود و به سوى سرزمين «حمراء الاسد» حركت كردند، مى‏فرمايد:

 

آنان كسانى بودند كه (بعضى از مردم) به آنها گفتند: مردم (لشكر دشمن) براى حمله به شما اجتماع كرده‏اند، از آنها بترسيد؛ اما اين سخن بر ايمانشان افزود و گفتند: خدا ما را كافى است و او بهترين حامى ماست.28

 

در آيه ديگر آمده است:

 

«فلاتخشوُا النّاس واخشونِ»29؛ از مردم نهراسيد و از من بترسيد. و انسان‏هاى ترسو را مذمّت مى‏كند و مى‏فرمايد:

 

آيا نديدى كسانى را كه (در مكه) به آنها گفته شد: (فعلاً) دست از جهاد بداريد و نماز را بر پا كنيد و زكات بپردازيد. (اما آنها از اين دستور ناراحت بودند) ولى هنگامى كه (در مدينه) فرمان جهاد به آنها داده شد، جمعى از آنان از مردم مى‏ترسيدند، همان گونه كه از خدا مى‏ترسند، بلكه بيشتر و گفتند: پروردگارا! چرا جهاد را بر ما مقرّر داشتى؟ چرا اين فرمان را اندكى به تأخير نينداختى؟30

 

اهل‏بيت عليهم‏السلام تمثّل دل‏انگيز صفت شجاعت بوده و در زندگى و سيره عملى خويش ثابت كرده‏اند كه از هيچ قدرتى غير خداوند، هراسى ندارند. امام على عليه‏السلام مى‏فرمايد:

 

به خدا سوگند! اگر تمام عرب‏ها براى جنگ بامن همداستان شوند، من پشت نخواهم كرد.31

 

امام زين العابدين عليه‏السلام در خطبه‏اى كه در مسجد شام ايراد نمود، فرمود:

 

به ما اهل بيت، شش صفت عطا شده است: دانش، بردبارى، سخاوت، فصاحت، شجاعت و محبّت در دل‏هاى مؤمنان.32

 

براى بعضى از اين بزرگواران موقعيّت‏هايى پيش آمده است كه اين صفت، ظهور بيشترى داشته است. «كربلا» يكى از اين موقعيّت هاست. فردى از راويان دشمن مى‏گويد:

 

«واللّه ما رأيتُ مَكثوراً قَطُّ قَدْ قُتِلَ اهلُ بيته وَ ولده و اصحابه اَرْبَطَ جَأشاً مِنه33؛ به خدا سوگند كه دل شكسته‏اى اين چنينى كه تمام اصحاب و اهل بيت و فرزندانش كشته شده باشد و اين گونه برخوردار از قوّت قلب باشد، نديده‏ام».

 

و زمانى كه حضرت جنگ تن به تن را آغاز كرد، هريك از نيروهاى دشمن را كه در مقابل او قرار مى‏گرفت، به هلاكت مى‏رساند. عمربن سعد كه احساس كرد كسى را ياراى هماوردى او نيست، بر سپاهيان خويش نهيب زد كه: واى بر شما! آيا مى‏دانيد با چه كسى جنگ مى‏كنيد؟ اين، فرزند آن پدرى است كه شجاعان عرب و دليران آنان را به هلاكت رسانده است. روح على در پيكر اوست. كه در اين زمان از هر طرف به امام هجوم آوردند.34

 

شجاعت ابى‏عبداللّه عليه‏السلام به گونه‏اى است كه حتّى مورّخان غير مسلمان را تحت تأثير قرار داده است و در باره آن سخن گفته‏اند. يكى از آنها «جيمز كارگرن» هندو مسلك است كه محدّث نورى در كتاب «لؤلؤ و مرجان» كلام او را نقل نموده است. وى در آغاز مى‏گويد: مَثَل مشهور است كه «دواى يكى، دو باشد»؛ يعنى از آدم تنها كار برنمى‏آيد، مگر دومى برايش مدد كار باشد. مبالغه بالاتر اين‏كه در حقّ كسى گفته شود كه دشمن، او را از چهار طرف احاطه كرده است؛ ولى حسين عليه‏السلام و يارانش را هشت قِسم دشمن محاصره نموده بود و در عين حال، ثابت قدمى خويش را از دست ندادند. سپس هشت نوع دشمن را چنين مى‏شمارد:

 

از چهار طرف، ده هزار فوج يزيد بود كه بارش نيزه و تيرشان مثل بادهاى تيره، طوفان ظلمت برانگيخته بود. دشمن پنجم، گرمى و حرارت آفتاب عرب بود كه گفته‏اند: «تمازت و گرمى عرب، غير از عرب يافت نمى‏توان شد». دشمن ششم، ريگ تفتيده ميدان كربلا بود كه در گرماى آفتاب شعله زن و مانند خاكستر تنور گرم، سوزنده و آتش افكن بود؛ بلكه درياى قهّارى بود كه حُباب‏هايش آبله‏هاى پاى بنى فاطمه بودند. دو دشمن ديگر كه از همه ظالم‏تر بود، تشنگى و گرسنگى بود كه مثل سربازان دشمن باز ساعتى جدا نبودند. خواهش و آرزوى اين دو دشمن همان وقت كم مى‏شد كه زبان‏ها از تشنگى چاك چاك مى‏گرديد. پس كسانى‏كه در چنين معركه، هزارها كافر را مقابله كرده باشند، نهايت شجاعت براى ايشان مى‏باشد.

 

محدّث نورى پس از نقل اين كلام، مى‏نويسد: سزاوار است كه در ستايش او، گفته شود: «به خال هندويش بخشم سمرقند و بخارا را» كه با امور محسوسه و معلومه، اشجعيّت آن حضرت، بلكه ساير انصار را بر تمام شجاعان روزگار ثابت كرد.35

 

امام جواد عليه‏السلام از پدران خويش حالت امام حسين عليه‏السلام و ياران خاصّ وى را پس از سخت شدن كارزار، اين‏چنين نقل مى‏كند:

 

«و كان الحسين عليه‏السلام و بعضُ مَنْ مَعَهُ مِنْ خَصائصه تَشْرقُ الوانُهُم و تَهْدئُى جوارحهم وتسكُن نفوسهم فقال بعضهم لبعض انظروا لايُبالى بالموت».36

 

حسين عليه‏السلام و ياران مخصوص وى چهره‏هايشان مى‏درخشيد و اعضا و جوارح آنها ساكن و آرام و روحشان استوار و با آرامش بود. سپس هريك به ديگرى مى‏گفت: نگاه كنيد كه چگونه از مرگ باكى نداشته و بدان اعتنا نمى‏كند.

 

سلام و صلوات خدا بر سيدالشهداء عليه‏السلام در آن هنگام كه متولّد شد و جبرئيل و ملائك تبريك گويان به استقبالش شتافتند و آن هنگام كه مقام وصايت را عهده‏دار گشت و آن زمان كه با چهره برافروخته به سوى لقاى حقّ شتافت و جهان را شيفته صفات زيباى خويش نمود و «كوثر ولايت» را در نسل خويش تداوم بخشيد.

 

پى‏نوشت‏ها:

1 ـ ميزان الحكمه، ج 9، ص 321، باب النبوّة.

 

2 ـ بحارالانوار، ج 44، ص 194، به نقل از مناقب، ج 4، ص 73 و 75.

 

3 ـ كهف/ 28.

 

4 ـ مجمع البيان، ج 3، ذيل آيه.

 

5 ـ هود/ 27 و 28.

 

6 ـ بقره/ 247.

 

7 ـ بحارالانوار، ج 45، ص 22 و 23.

 

8 ـ همان، ج 44، ص 191.

 

9 ـ ميزان الحكمه، ج 4، ص 145، باب الرّضا.

 

10 ـ توبه/ 100.

 

11 ـ مجادله/ 22.

 

12 ـ مجمع البيان، ج 9 و 10، ذيل سوره والفجر و تفسير صافى، ج 2، ص 818.

 

13 ـ والفجر/ 27 و 28.

 

14 ـ رعد/ 28.

 

15 ـ مفاتيح الجنان، دعاى عرفه.

 

16 ـ بحارالانوار، ج 44، ص 367.

 

17 ـ مقتل الحسين، مقرّم، ص 357.

 

18 ـ كهف/ 13.

 

19 ـ تفسير نمونه، ج 12، ص 360.

 

20 ـ مجمع البيان، ذيل آيه.

 

21 ـ بحارالانوار، ج 32، ص 443، به نقل از كتاب وقعة صفّين، نصربن مزاحم.

 

22 ـ ارشاد مفيد، ص 207 و 208.

 

23 ـ انوارالبهيّه، ص 45.

 

24 ـ بحارالانوار، ج 45، ص 6.

 

25 ـ همان، ص 9.

 

26 ـ تحف العقول، ص 176 و تاريخ طبرى، ج 6، ص 229.

 

27 ـ احزاب/ 39.

 

28 ـ آل عمران/ 173.

 

29 ـ مائده/ 44.

 

30 ـ نساء/ 77.

 

31 ـ نهج البلاغه، فيض الاسلام، نامه 45، ص 971.

 

32 ـ بحارالانوار، ج 45، ص 138.

 

33 ـ تاريخ طبرى، ج 6، ص 259.

 

34 ـ بحارالانوار، ج 45، ص 50 و 51.

 

35 ـ لؤلؤ و مرجان، ص 196 ـ 198.

 

36 ـ بحارالانوار، ج 44، ص 297، به نقل از معانى الاخبار، ص 288، باب معنى الموت.

 

 

اعمال ماه محرم

اعمال ماه محرم

 

چرا محرم؟!

 

پيش از اسلام عرب، جنگ در اين ماه را حرام مي‌دانست و ترك مخاصمه مي‌كرد؛ لذا از آن زمان اين ماه بدين اسم نامگذاري شد.(1) و روز اول محرم را اول سال قمري قرار دادند.(2) در توضيح اين كه چرا ماه‌هاي ديگر كه جنگ در آنها حرام است، محرم ناميده نمي‌شود مي‌توان گفت: چون ترك جنگ از اين ماه شروع مي‌شد به آن محرم گفتند.

 

اين ماه در مكتب تشيع يادآور نهضت حضرت سيدالشهدا و حماسه‌ جاودان كربلاست.

 

اين ماه، يادآور دلاورمردي‌هاي ياران با وفاي اباعبدالله الحسين(عليه السلام)، فداكاري‌هاي زينب كبري(سلام الله عليها)، حضرت سجاد(عليه السلام)، و همه‌ اسراي كاروان امام حسين(عليه السلام)، است. اين ماه، يادآور خطبه‌ها و شعارهاي آگاهي‌بخش سالار شهيدان، نطق آتشين حضرت زينب(سلام الله عليها) و خطابه‌ غرّاي زين العابدين(عليه السلام)، است.

 

اين ماه، يادآور استقامت حبيب بن مظاهر و شهادت عون و جعفر است.

 

آري اين ماه، ماه پيروزي حق بر باطل است.

 

 

محرم از منظر ائمه(عليهم السلام)

شيعيان از امام رضا(عليه السلام)، چنين نقل شده است:

 

«وقتي محرم فرا مي‌رسيد، پدرم خندان ديده نمي‌شد، حزن و اندوه تا پايان دهه‌ اول بر او غالب بود و روز عاشورا، روز حزن و مصيبت و گريه ايشان بود.»(3)

 

همچنين حضرت امام رضا(عليه السلام) درباره‌ عاشورا مي‌فرمايد:

 

«كسي كه عاشورا روز مصيبت و اندوه و گريه‌اش باشد، خداوند قيامت را روز شادماني و سرور او قرار خواهد داد.»(4)

 

 

 

اعمال شب اول ماه محرم

1ـ نماز: اين شب چند نماز دارد كه يكي از آنها به شرح ذيل است:

 

دو ركعت، كه در هر ركعت بعد از حمد يازده مرتبه سوره‌ توحيد خوانده شود.

 

در فضيلت اين نماز چنين آمده است:

 

«خواندن اين نماز و روزه داشتن روزش موجب امنيّت است و كسي كه اين عمل را انجام دهد، گويا تمام سال بر كار نيك مداومت داشته است.»(5)

 

2ـ احياي اين شب.(6)

 

3ـ نيايش و دعا.(7)

 

 

 

روز اول محرم

اول محرم هر سال اولين روز سال قمري است. از امام محمدباقر(عليه السلام) روايت شده است: «آن كس كه اين روز را روزه بدارد، خداوند دعايش را اجابت مي‌كند، همانگونه كه دعاي زكريا(عليه السلام) را اجابت كرد.»(8)

 

دو ركعت نماز خوانده شود و پس از آن سه بار دعاي زير قرائت گردد:

 

«اللّهم انت الاله القديم و هذه سنةٌ جديدةٌ فاسئلك فيها العصمة من الشيطان و القوَّة علي هذه النّفس الامّارة بالسُّوء»(9)؛ بارالها! تو خداي قديم و جاوداني و اين سال، سال نو است، از تو مي‌خواهم كه مرا در اين سال از شيطان حفظ كني و بر نفس اماره (راهنمايي كننده) به بدي پيروز سازي.

 

 

 

روز دوم محرم

در چنين روزي كاروان امام حسين(عليه السلام) در سال 61 ه‍ .ق وارد سرزمين كربلا شد و با ممانعت لشكر حرّ مجبور به توقّف در آنجا گرديد.(10)

 

 

 

روز سوم محرم

از پيامبر اكرم(صلي الله عليه و آله) نقل شده است:

 

«هر كس در اين روز روزه بگيرد، خداوند دعايش را اجابت كند.»(11)

 

در آن روز سپاه عمر بن سعد وارد كربلا شد.

 

 

 

روز چهارم محرم

بي‌نتيجه بودن مذاكره حضرت سيدالشهداء(عليه السلام)، با عمر بن سعد براي وادار كردن لشكر وي به ترك جنگ و دعوت او و لشكرش جهت ملحق شدن به سپاه اسلام.

 

 

 

روز هفتم محرم

روزه گرفتن مستحب است.

 

 

 

روز نهم محرم

تاسوعاي حسيني، روز محاصره‌ امام حسين(عليه السلام) و اصحابش در سرزمين كربلا توسط سپاه شمر.(12)

 

 

 

اعمال شب عاشورا

1ـ چند نماز براي اين شب در روايات آمده است كه يكي از آنها چنين است:

 

چهار ركعت نماز كه در هر ركعت بعد از سوره‌ حمد، 50 بار سوره‌ توحيد خوانده مي‌شود. پس از پايان نماز، 70 بار «سبحان الله والحمدالله و لا اله الاّ الله و الله اكبر ولا حول ولا قوة الاّ بالله العليّ العظيم» خوانده شود.(13)

 

2ـ احياي اين شب كنار قبر امام حسين(عليه السلام).(14)

 

3ـ دعا و نيايش. (15)

 

 

روز عاشورا

1ـ عزاداري بر امام حسين(عليه السلام) و شهداي كربلا، در اين مورد از امام رضا(عليه السلام) نقل شده است:

 

هر كس كار و كوشش را در اين روز، رها كند، خداوند خواسته‌هايش را برآورد و هر كس اين روز را با حزن و اندوه سپري كند، خداوند قيامت را روز خوشحالي او قرار دهد. (16)

 

2ـ زيارت امام حسين(عليه السلام).(17)

 

3ـ روزه گرفتن در اين روز كراهت دارد؛ ولي بهتر است بدون قصد روزه، تا بعد از نماز عصر از خوردن و آشاميدن خودداري شود. (18)

 

4ـ آب دادن به زائران امام حسين(عليه السلام).(19)

 

5ـ خواندن سوره توحيد هزار مرتبه.(20)

 

6ـ خواندن زيارت عاشورا. (21)

 

7ـ گفتن هزار بار ذكر «اللّهم العن قتلة الحسين(عليه السلام).»(22)

 

 

 

روز دوازدهم محرم

ورود كاروان اسيران كربلا به كوفه و شهادت حضرت سجاد(عليه السلام) در سال 94 ه‍ .ق.

 

 

 

روز بيست و يكم محرم

1ـ روزه‌ اين روز مطلوب است. (23)

 

 

 

پي‌نوشت‌ها:

 

1- مصباح كفعمي، ص 509.

 

2- فرهنگ عاشورا، ص 405، جواد محدثي.

 

3- وسائل الشيعه، ج 5، ص 394، حديث 8.

 

4- همان، حديث 7.

 

5- بحارالانوار، ج 98، ص 333؛ وسائل الشيعه، ج 5، ص 294، حديث 1؛ مفاتيح الجنان، ص 286.

 

6- مصباح المتهجد، ص 783.

 

7- بحارالانوار، ج 98، ص 324.

 

8- عروة الوثقي، ج 2، ص 243؛ وسائل الشيعه، ج 7، ص 347، حديث 3.

 

9- بحارالانوار، ج 98، ص 334.

 

10- فرهنگ عاشورا، ص 406.

 

11- عروة الوثقي، ج 2، ص 242؛ وسائل الشيعه، ج 7، ص 348.

 

12- وسائل الشيعه، ج 7، ص 339، حديث 1.

 

13- همان، ص 295، حديث 4 و 5.

 

14- بحارالانوار، ج 98، ص 340.

 

15- همان، ص 338.

 

16- بحارالانوار، ج 98، ص 43، حديث 5.

 

17- كامل الزيارات، ص 174، حديث 5 و 6.

 

18- وسائل الشيعه، ج 7، ص 338، حديث 7.

 

19- كامل الزيارات، ص 174، حديث 5.

 

20- وسائل الشيعه، ج 7، ص 339، حديث 8.

 

21- كامل الزيارات، ص 174.

 

22- مفاتيح الجنان، ص 298.

 

23- بحارالانوار، ج 98، ص 345، حديث 1

علت نامگذاری ماه محرم

علت نامگذاری ماه محرم

 

 

تاسیس تاریخ برای مسلمانان در زمان خلافت خلیفه دوم مسلمین و با مشورت حضرت علی (علیه‌السلام) در سال شانزدهم هجری صورت گرفته است. مبدا تاریخ را هجرت پیامبر و ماه نخست آن را محرم، سالی كه هجرت روی داده بود گرفتند.(1) علت نامگذاری این ماه آن بود كه در ایام جاهلیت، جنگ در این ماه را حرام می‌دانستند.

 

ـ در دوم ماه محرم الحرام سال 61 هجری كاروان حضرت امام حسین (علیه السلام) وارد كربلا شد و سپاهیان دشمن كه هر روز بر تعدادشان افزوده می‌شد در روزهای تاسوعا و عاشورا كه روز نهم و دهم محرم می‌باشد او و یارانش را به شهادت رساندند.

 

امام هشتم شیعیان امام رضا(علیه السلام) در خصوص این ماه فرمود: در جاهلیت، حرمت این ماه نگاه داشته می‌شد و در آن نمی‌جنگیدند ولی در این ماه، خون‌های ما را ریختند و حرمت ما را شكستند و فرزندان و زنان ما را اسیر كردند و خیمه‌ها را آتش زدند و غارت كردند و حرمت پیامبر را دربارة ذریه‌اش رعایت نكردند.

 

آیت الله میرزا جواد ملكی تبریزی در «مراقبات» نوشته است: «كودكانم را می‌دیدم كه در دهه نخست ماه محرم غذا نمی‌خوردند و به نان خالی اكتفا می‌كردند كسی هم به آنان نگفته بود ماه محرم شروع شده است گمان می‌كنم عشقی درونی آنان را برمی‌انگیخت.» (2) به همین دلیل ماه محرم با حادثه عاشورا عجین شده است و فرا رسیدن آن دلها را پر از غم می‌سازد و پیروان و شیفتگان امام حسین (علیه السلام) از اول محرم، محافل و مجالسی را سیاهپوش كرده، به یاد آن امام شهید به عزاداری می‌پردازند.(3)

 

 

 

پی‌نوشت‌ها:

 

1- تاریخ تحلیلی اسلام، دكتر سیدجعفر شهیدی، ص130.

 

2- پیام‌آور عاشورا، مهاجرانی، ص 11.

 

3- با اندكی دخل و تصرف، فرهنگ عاشورا جواد محدثی، ص 406 .

 

سلام بر محرم الحرام

 سلام بر محرم الحرام

 

ای ماه خدا! در تقویم دل ما خاطره هیچ ماهی به سرخی تو نیست! سلام خدا بر تو و بر ستارگانی که بر گردت حلقه زده‎اند! و سلام خدا بر خورشید فروزانی که در خود جای داده‎ای! ای ماه خون! بار دیگر از راه می‎رسی و با نسیم گرم کربلایی، قصه آلاله‎های سرخ را به گوش جان می‎رسانی. دوباره سکوت تاریخ را در هم می‎شکنی و بغض ناله را از تنگنای حنجره‎ها آزاد می‎کنی. بانگ چاووش کاروانت به گوش می‎رسد و شیدائیان را دوباره به مهمانی شور و حماسه فرا می‎خواند و جان عشاق را از جام گریه سرمست می‎کند.

 

و سلام بر محرم الحرام، ماه آغازین سال هجری قمری!

 

محرم راز دل بلاجویان و حرم مصفای اهل دل است، محرم نقطه پرگار اهل ولایت، محرم کتاب خون و شهادت، شور و شعور و کتاب عشق و شکوه شقایق شیدایی و کتاب غلبه نور بر ظلمت و جهل و نادانی است.

 

محرم ماه حماسه و شجاعت و جوانمردی، ماه ظلم‎ستیزی و مبارزه با تبعیض و ذلت است. محرم ماه امر به معروف و نهی از منکر و جمیع منکرات است.

 

و سلام بر حسین! سید و سالار شهیدان، سید اولیاء و شقایق سرخ روئیده در نینوا و سلام بر حسین! نور دیده بندگان خدا، گلبوته سرخ باغستان سبز توحید، عطیه بزرگ سرمدی و راهنمای راه رشد و شرف و فضیلت و هدف.

 

سلام بر حسین! که دلیری و آزادگی از قامت بلندش روئید و عشق از نامش حرمت یافت. سلام بر حسین! سالار همه ناشران عقیده و جهاد، و سلام بر حسین، سرو بلند و آزادی و معرفت که از ذلت بیزار است و عاشق آزادی است.

 

حسین، عاشورا را آفرید و عاشورا حسینیان زمانه را، حسین خود را در بلا افکند تا ولا و ولایت به معنا بنشیند «البلاء للولا» با خون حسین تفسیر شد و مسجدالاقصی و کعبه هدی با خون حسین بقا یافت. حسین چون کتابی بی‎شیرازه، جسمش را به دم تیغ جباران سپرد تا شیرازه قرآن را مستحکم گرداند. حسین با خون خود عدالت، مظلومیت و عبودیت را عاشقانه تعبیر کرد.

 

 

حسین همه را به تلاش و مبارزه برای دستیابی به حقیقت زندگی فرا خواند. چرا که پیام کربلا و عاشورا پیام حریت، عدالت، عزت و سرافرازی است و نباید این اهداف بزرگ در مکتب حسین فراموش شود. اگر این اهداف نادیده گرفته شود فلسفه عزاداری و به تبع آن راه حسین (علیه السلام) فراموش خواهد شد. حسین بر ما آموخت که چگونه، عقیده را پاس بداریم. او راه جاودانگی معنوی و مردی را از راه درست و اصولی ترسیم کرد. پس بر او سلام باد.

 

با کاروان عشق(7)

با کاروان عشق(7)

 

 

(پس از پنجاه سال، پژوهشی تازه پیرامون قیام امام حسین علیه‌السلام)

 

‌‌‌‌‌ولو بسط الله الرزق لعباده لبغو فی الارض

 

 

(شوری: 26)

 

سالی که محمد (ص) مکه را ترک گفت و مدینه را مرکز نشر دعوت خود ساخت، بیشتر مسلمانان که پیش از او و یا پس از او بدین شهر هجرت کردند تهی‌دست بودند. در آن روزها اسلام نه سازمان مالی داشت، نه بیت‌المالی نه درآمدی که هزینه مهاجران تهی‌دست را فراهم سازد. انصار- مسلمانان مدینه -  این مهمانان را که جایی و مکنتی نداشتند به خانه‌های خود بردند و شریک زندگی خود کردند. از زندگی اصحاب صفه و تهی‌دستی آنان همگی آگاهند و نیازی به تفصیل ندارد. در سال‌های بعد جنگ‌های پراکنده و متشکل سبب شد تا اندک مال و یا تعدادی چارپا نصیب جنگجویان گردد. با این درآمدها هر چند مختصر گشایشی در کار آنان پدید آمد. اما چنان نبود که کفاف همگی تامین گردد. حکم زکات فطر در سال دوم هجرت تشریع شد. اما این رقم درآمد که یک نوبت در سال و مبلغ آن بسیار ناچیز بود، مسلما اثری چشم‌گیر در بهبود زندگی این مستمندان ننهاد. جنگ‌های پس از سال پنجم هجری تا حدی رقم درآمدها را بالا برد و مجاهدان از غنیمت سهم بیشتری دریافت کردند، اما چنان نبود که آن مال‌ها کفاف زندگی آنان باشد.

پس از مرگ پیغمبر تا اندی سال از خلاقت عثمان که هنوز انضباط دینی بر جامعه مسلمانان حاکم بود گاه‌گاه از جانب خلیفه یا شخصیت‌های مهم اسلام، به مال اندوزان هشدار داده می‌شد و غالبا موثر می‌افتاد.

«صدقات» در سال نهم هجری تشریع گردید. و پیغمبر عاملان خود را برای جمع‌آوری آن به قبیله‌ها فرستاد. متاسفانه تاریخ، رقم درآمدهای سالانه عصر پیغمبر را به‌طور دقیق ضبط نکرده است. از اشارت‌های مختصر که در کتاب‌های اموال آمده است معلوم می‌شود این درآمدها چندان مهم نبوده است. بالاترین رقم اموال موجود عصر پیغمبر را از شتر و اسب و جز آن 40000 درهم برآورد کرده‌اند.

در خلافت عمر با فتح ایران و مصر و متصرفات امپراتوری روم ناگهان درآمد مسلمانان افزایش یافت. پیدا شدن این ثروت عمر را به فکر انداخت چه کند؟ همه مال را به مسلمانان تقسیم کند یا به تدریج بین آنان توزیع نماید؟. سرانجام با مشورت صحابه نوعی بودجه‌بندی به وجود آورد. نام هر یک از مسلمانان را در دفتری ثبت کردند و با رعایت سبقت وی در اسلام و یا نزدیکی او به پیغمبر برای او مقرری نوشتند.

دیری نگذشت که تنی چند از بزرگان صحابه با همین درآمد به تجارت و مضاربه پرداختند. و از این راه ثروتی سرشار اندوختند. به موازات این درآمد از غنیمت‌های جنگی هم که پیاپی افزایش می‌یافت نصیب بیشتری به آنان رسید. نتیجه آن شد که طبقه‌ای تازه در اسلام پدید گشت که اشرافیت معنوی و مادی را با هم در آمیخت. عمر پس از آنکه دفتر مقرری را ترتیب داد، تا آنجا که می‌توانست کوشید تا نگذارد این دسته به خرید خانه و مزرعه بپردازند، چه می‌ترسید به مال اندوزی عادت کنند و فاسد گردند. اما قریش فراموش نکرده بودند که پیش از اسلام واسطه  تجارت جهان بودند، تجارتی که آسیا و اروپا را به هم می‌پیوست. آنان از این راه ‌مالی بسیار، و بهتر از مال، تجربه‌ای فراوان در استثمار بدست آورده بودند. عمر می کوشید این دسته را در مدینه نگاه دارد. علاوه بر آن مراقب بود بزرگان این طایفه شغل‌های مهم را به‌عهده نگیرند. چنانکه تاریخ نشان می‌دهد، تنها تنی چند از ایشان به ولایت شهرهای بزرگ منصوب گشتند. عمر هرگاه می‌خواست حاکمی را به شهری بفرستد نخست می‌گفت تا دارائی او را صورت می‌گرفتند پس از مدتی به حساب او رسیدگی می‌شد. نوشته‌اند عمر اموال ابوهریره حاکم بحرین را رسیدگی کرد و معلوم شد مال‌هایی اندوخته است. از وی پرسید روزی که تو را به بحرین می‌فرستادم جز کفش پایت چیزی نداشتی. حالا می‌شنوم چند اسب به هزاروششصد دینار خریده‌ای. بگو این پول‌ها از کجاست؟ ابوهریره برای اینکه خود را از بازخواست برهاند گفت: اسبانی داشتم که زائیدند پولی هم داشتم سود‌آور. عمر گفت: «ما که مخارج تو را از بیت‌المال می‌‌دهیم. این پول‌ها برای تو زیاد است و آن مال‌ها را از وی گرفت و به بیت‌المال برگرداند.»

پس از مرگ پیغمبر تا اندی سال از خلاقت عثمان که هنوز انضباط دینی بر جامعه مسلمانان حاکم بود گاه‌گاه از جانب خلیفه یا شخصیت‌های مهم اسلام، به مال اندوزان هشدار داده می‌شد و غالباً موثر می‌افتاد.

گفته‌اند روزی کاروان عبدالرحمان بن‌عوف به مدینه رسید. این کاروان چندان بزرگ بود که ولوله در شهر افکند. عایشه پرسید چه خبر است؟. گفتند شتران عبدالرحمان رسیده است. عایشه گفت از پیغمبر شنیدم عبدالرحمان بن عوف بر صراط افتان و خیزان می‌رود چنانکه گویی به دوزخ خواهد افتاد. چون این خبر به عبدالرحمان رسید، گفت شتران و آنچه بر پشت دارند در راه خدا باشد. شمار آن شتران پانصد نفر بود.

همچنین نوشته‌اند روزی مالی برای عمر آورده بودند و او به قسمت کردن آن پرداخت. سعدابی وقاص ‌صف مردم را شکافت و خود را به عمر رسانید. عمر تازیانه خود را بر سر او بلند کرد و گفت «پیش آمدن تو نشانه آن بود که از قدرت خدا در زمین نمی‌ترسی خواستم به تو بیاموزم که قدرت خدا نیز از تو نمی‌ترسد.» سیاست خشن‌مالی که عمر پیش گرفت بر قریش ناگوار افتاد، و سرانجام خلیفه در توطئه‌ای که ظاهراً چندتن از سران این طایفه ترتیب دادند کشته شد. متاسفانه این قسمت از تاریخ زندگی وی هنوز در پرده‌ای از ابهام نهفته است که اینجا مجال برداشتن آن نیست. همین که عمر کشته شد، بار سنگینی از دوش اشراف مال‌اندوز برخاست، آسودگی خاطر آنان وقتی به کمال رسید که پس از عمر، عثمان زمامدار مسلمانان گشت. سیاست مالی عثمان، قریش و جز قریش را بردست‌اندازی ‌گشت. سیاست مالی عثمانی، قریش و جز قریش را بر دست‌اندازی به مال مسلمانان گستاخ کرد. او نه تنها بر مقرری‌ها افزود، بلکه برای نخستین‌بار مردم شهرها را نزد خود طلبید و به آنان جایزه بخشید چنین کار تا عصر او سابقه نداشت. علاوه بر پرداخت جایزه و مقرری دستور داد در ماه رمضان سفره‌ها ترتیب دهند تا مسافران و نیازمندان بر سر آن بنشینند. طعام خوراندن به مستمندان، اگر چه از بیت‌المال باشد، کار خوبی است اما به گفته طه حسین چه کسی تضمین می‌کرد که همه آنان که سرچنان سفره‌ای می‌نشینند مستمند باشند. عثمان بدین بخشش‌ها. بس نکرد بلکه مقرری آنان را که عمر مخصوصا برایشان سخت می‌گرفت بالا برد. به روایت ابن سعد به زبیرابن عوام ششصد هزار درهم و به طلحه دویست هزار بخشید و مروان ابن حکم را ششصد هزار دینار داد.

گفته‌اند روزی کاروان عبدالرحمان بن‌عوف به مدینه رسید. این کاروان چندان بزرگ  بود که ولوله در شهر افکند. عایشه پرسید چه خبر است؟. گفتند شتران عبدالرحمان رسیده است. عایشه گفت از پیغمبر شنیدم عبدالرحمان بن عوف بر صراط افتان و خیزان می‌رود چنانکه گویی به دوزخ خواهد افتاد. چون این خبر به عبدالرحمان رسید، گفت شتران و آنچه بر پشت دارند در راه خدا باشد. شمار آن شتران پانصد نفر بود.

ابن نوشته است هنگامی که زبیر مرد خانه‌ها  و سرزمین‌ها در مصر و اسکندریه و کوفه و بصره بجای گذاشت. ترکه زبیر جهان میلیون و از آن طلحه سی میلیون بود.

از نامه‌هایی که علی به فرمانداران خود نوشته و از خطبه‌های او آشکار است که او پس از عثمان با چه مشکلاتی روبرو شده است، و چگونه از اینکه می‌دید سنت پیغمبر و سیرت ابوبکر و عمر دگرگون شده است رنج می‌برد. او تا آنجا مراقب رعایت مساوات بین مسلمانان بود که  چون شنید فرماندار او به مهمانی یکی از اشراف رفته است بر وی خرده گرفت که چرا برخوانی می‌نشینی که تنها توانگران را بدان خوانده و مستمندان را از آن محروم کرده‌اند.

 

ادامه دارد ...

 

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

 

منبع:

پس از پنجاه سال، زنده یاد سید جعفر شهیدی

 

با کاروان عشق(6)

با کاروان عشق(6)

 

 

(پس از پنجاه سال، پژوهشی تازه پیرامون قیام امام حسین علیه‌السلام)

... بسیاری از بزرگان شهر مکه نیز هیچ‌گاه از ته دل مسلمان نشدند. شبی که سپاهیان مدینه نزدیک مکه رسیدند، عباس عموی پیغمبر از اردو بیرون آمد و به جستجو پرداخت. می‌خواست پیش از آنکه پیغمبر به مکه در آید مردم شهر را خبر دهد تا چاره‌ای بیاندیشند و تسلیم شوند. در آن شب به ابوسفیان دشمن سرسخت پیغمبر برخورد و او را پناه داد و نزد محمد برد سپس برای آنکه به او بفهماند که راهی جز تسلیم ندارد وی را در جائی نگاهداشت تا سربازان اسلام از پیش روی او بگذرند.

 

در چنین وقت ابوسفیان به عباس گفت پادشاهی برادرزاده‌ات بزرگ شده است! عباس به او هشدار داد که کلمه پادشاهی معنی ندارد. این شکوه پیغمبری است ابوسفیان هم بظاهر پذیرفت، ولی آیا دل او با آنچه بزبان آورد یکی بود یا نه، رفتار او پس از مرگ پیغمبر، تا اندازه‌ای حقیقت را نشان می‌دهد. به هر حال پس از فتح مکه چنانکه می‌دانیم قریش تسلیم شد. روز فتح شهر خانه مهتر این خاندان- ابوسفیان- پناهگاه گردید. پس از مرگ پیغمبر این تیره چنانکه دیدیم بالاترین امتیاز را بدست آورد و مقام رهبری مسلمانان خاص قریش گشت در دوران کوتاه ابوبکر بیشتر کوشش وی و سران اصحاب پیغمبر در کار سرکوبی متمردان یا اهل رده بکار رفت. در نتیجه قریش و دیگر بزرگانی که با امیدی به مسلمانی گرویده بودند مجال خودنمائی نیافتند و ناچار با خلیفه و مشاوران او همکاری کردند، تا از درهم ریختن اساس نوبنیاد جلوگیری شود. در آن سال‌ها چون هنوز دستگاه اداری حکومت سادگی خود را حفظ کرده بود یا به عبارت بهتر چنانکه در فصل آینده خواهیم دید چون هنوز درآمدهای سرشار به بیت‌المال نرسیده بود تا طمع‌ها را برانگیزد با یکپارچگی کامل- تا آنجا که توانستند- در راه حفظ وحدت کلمه مسلمانان و تقویت مرکز خلافت ایستادگی کردند.

نشانه‌های خطر در دوره عمر آشکار شد. در عصر عمر سربازان اسلام از شبه جزیره فراتر رفتند و دو امپراتوری مجاور خود ایران و روم را در هم شکستند و از سوی دیگر مصر را گشودند. این فتوحات آن‌چنان که اسلام را از رنگ محیط عربی داشتن درآورد و به جهانی شدن آن تحقق بخشید، زبان‌هایی را برای حوزه اسلامی ببار آورد که در آغاز چندان محسوس نبود. اما چند سالی نگذشت که خلیفه وقت خطر را احساس کرد.

بزرگترین زیان که در صدر اسلام دامن‌گیر مسلمانان شد از جانب تیره قریش بود. چنانکه در فصل‌های آینده خواهم گفت این تیره در جاهلیت برای خود امتیازهایی بوجود آورده بود. نگاهبانی خانه کعبه و نگاهداری زائران را بعهده داشت. بدین جهت برای خود نوعی شرافت معنوی قائل شده بود. به هنگام حج وقتی حاجیان از عرفات حرکت می‌کردند قریش از مزدلفه بار می‌بست، و از جایی که همه مردم به راه می‌افتادند نمی‌رفت.

دیگر اینکه مردم معتقد بودند باید کعبه را با جامه پاک طواف کرد و جامه وقتی پاک است که آن را از یکی از تیره‌های قریش بستانند. حال اگر این قبیله از روی حسد یا بخل به کسی جامه نمی‌داد، طواف کننده ناچار خانه کعبه را برهنه طواف می‌کرد. با ظهور اسلام این امتیاز و امتیازهای دیگر لغو شد و مردم دیدند، محمد (ص) که مردی قرشی است خود را با دیگر مردمان یکی دانست. هر چند سران قبیله ناچار از تحمل بودند، اما قریش خودخواه و متکبر به مساوات گردن نمی‌نهاد، و چنانکه دیدیم نخست امتیاز را پس از مرگ پیغمبر از راه بدست گرفتن سرنوشت مسلمانان بچنگ آورد.

پس از آنکه عمر دیوان مقرری تاسیس کرد و برای مسلمانان به ترتیب سبقت در اسلام راتبه معین ساخت، و پس از آنکه زمین‌های فتح شده بین سربازان فاتح تقسیم گردید، این طبقه که در جاهلیت در کار بازرگانی بینایی خاص داشت، همین که در اسلا به مال دست یافت روش پیشین خود را از سرگرفت.

عمر از حال آنان به‌ خوبی آگاه بود و تا آنجا که قدرت داشت کوشید تا این مردم را تحت نظر قرار دهد. وقتی یکی از مهاجران نزد او می‌آمد و اجازه شرکت در جهاد می‌خواست می‌گفت برای تو بهتر از این نیست ‌که در خانه‌ات بنشینی، نه تو دنیا را ببینی و نه دنیا تو را! اما همین که عثمان به خلافت رسید اینان در شهرها پراکنده شدند و با اقوامی جز عرب در آمیختند و با زندگانی جز آنچه بدان خو گرفته بودند روبرو گشتند. در نتیجه اندک‌اندک روح انضباط اسلامی عصر پیغمبر و ابوبکر و عمر در آنان ضعیف شد. تا آنجا که بعضی از آنان می‌کوشیدند، اجرای احکام اسلامی را به سود خود متوقف سازند. برای نمونه باید گفت: قصاص یکی از احکام صریح اسلام است، در قرآن کریم آمده است که «ولکم فی القصاص حیوة یا اولی الالباب» پیغمبر (ص) در واپسین روزهای عمر خود به منبر رفت و گفت: «مردم ! اکنون وقتی است که هر کس از شما بر من حقی دارد، بگیرد. اگر بر پشت کسی از شما تازیانه زده‌ام اینک پشت من، اگر عرض شما را دشنام داده‌ام اینک عرض من! بیائید از من قصاص کنید».

در سفری که عمر به شام کرد مردی به او شکایت برد که: حاکم او را به ناحق زده است. چون ستمکاری حاکم معلوم گردید. عمر گفت: «مظلوم باید از ظالم قصاص کند.» بعض اطرافیان از او خواستند تا حاکم را از قصاص معاف بدارد، می‌گفتند قصاص از هیبت حاکم می‌کاهد و رعیت را بر او چیره می‌کند. عمر نپذیرفت و گفت: «من پیغمبر را دیدم که از خود قصاص می‌کرد.» اما آن روز که عبیدالله پسر عمر، هرمزان و جفینه را به تهمت شرکت در توطئه قتل پدر خویش کشت، و مسلمانان پاک دین پای فشاری کردند که عبیدالله باید به خون این کشته‌شدگان قصاص شود، قریش گفتند چگونه چنین چیزی ممکن است، دیروز پدر را کشتند و امروز پسر را بکشیم! و عثمان به مشورت عمروبن عاص، عبیدالله را از حد معاف داشت و زیاد بن لبید را که شعرهایی بدین مضمون سروده بود: «عبیدالله باید به خون هرمزان کشته شود. اگر او را ببخشی، بخششی به ناحق کرده‌ای.» آزرد، که دیگر از این مقوله سخن نگوید.

تتبع در زندگانی بسیاری از مهاجران و انصار نشان می‌دهد که با اینکه این دسته در راه اسلام سختی‌ها دیدند و شکنجه‌ها تحمل کردند، و با آنکه قرآن در جای جای، خشنودی خدا و رسول را از ن اعلام داشته و با این تفضیل و اظهار رضایت نوعی امتیاز برای آنان قائل شده است، آنها هیچ‌گاه خود را از دیگران برتر نمی‌دانستند، و می‌‌خواستند با دیگر مسلمانان در یک ردیف بشمار آیند. همین فروتنی بود که محبت پیغمبر خدا را به ایشان افزون می‌ساخت و ارج آنان را در دیده مسلمانان بالا می‌برد. اما چون پیغمبر از جهان رفت و ابوبکر اعلام داشت رئیس مسلمانان باید از قریش باشد، و همین که در بودجه‌بندی، عمر پرداخت رقم بالاتر را به این طبقه مخصوص گردید، همین که مال فراوانی زیر دست و پای آنان ریخته شد، اشرافیت معنوی با اشرافیت مادی درهم آمیخت و رفته‌رفته اصل مساوات اسلامی از میان رفت، تا آنجا که در پایان خلافت عثمان قریش نه تنها از جهت تصدی مقامات مهم دولتی بر غیر قریش برتری یافت، بلکه مقدمات برتر شمردن عنصر عرب از دیگر نژادهایی که مسلمانی را پذیرفته بودند فراهم گردید. در دوره معاویه این برتری فروشی آشکار گشت. معاویه و علامان او تا آنجا که توانستند از تحقیر موالی فروگذار نکردند و با اعتراف به برتری نژاد عرب بر غیر عرب، اصل دیگری از اصول مسلمانی نادیده انگاشته شد، و اجتماع اسلامی که بر پایه مساوات استوار بود، به دوره پیش از اسلام که در آن نسب بیش از هر عامل دیگر بحساب می‌آید، نزدیک‌تر گردید.

 

ادامه دارد...

 

منبع:

پس از پنجاه سال، دکتر سید جعفر شهیدی

 

با کاروان عشق(5)

با کاروان عشق(5)

 

 

حسین بن علی(ع) :

 

الناس عبید الدنیا و الدین لعق علی السنتهم یحوطونه مادرت به معائشهم

 

... چنانکه دیدیم‌ گروهی- نه چندان بسیار- از مردم مکه به اسلام گرویدند. دسته‌ای از اینان برای رهایی از ستم بزرگان قریش روانه حبشه شدند. گروه مانده نیز سرانجام به مدینه رفتند. اینها کسانی بودند که اسلام را از روی دل وصمیم ایمان پذیرفتند، و در راه رضای خدا و پیغمبر هر دشواری را بر خود هموار داشتند. از مردم مدینه نیز گروهی بسیار- چه آنان که در دو بیعت عقبه پیمان بستند و چه آنان که مهاجران را به خانه‌های خود بردند- به محمد (ص) ایمان داشتند و او را فرستاده خدا می‌دانستند و چندانکه توانستند در راه پیشرفت دین خدا کوشیدند و جانفشانی کردند. اما نمی‌توان گفت آنان که پس از نبردهای پیروزمندانه مسلمانان و گسترش اسلام در قبیله‌های اطراف مدینه تا فتح مکه و پایان زندگی محمد مسلمان شدند، با مهاجران و انصار که در ساعت‌های سخت به‌یاری دین آمدند در یک درجه از ایمان‌اند. این حقیقی است که مسلمانان آن روز هم آن را می‌دانستند و قرآن و سنت هم‌چنین حقیقتی را تایید کرده است. اسلام بسیاری از بیابان‌نشینان تابع اسلام رئیس قبیله بود، و اسلام بسیاری از این رئیسان به خاطر بیم یا طمع، و خدا می‌‌داند چند تن از این شیوخ از ترس شمشیر، اسلام آوردند و چند تن به طمع غنیمت و سروری خود را مسلمان خواندند. چیزی که هست به حکم ظاهر، پیغمبر با آنان مانند مسلمان رفتار می‌‌کرد، یعنی همین که کلمه توحید بر زبان می‌آوردند خون و مال آنان محترم شمرده می‌شد. اما قرآن و همچنین سنت پیغمبر با تنبیه و گاهی با تهدید به آنان هشدار می‌داد محمد (ص) درون بسیاری از این مردم را می‌دانست، اما نمی‌خواست پرده حرمت ایشان را بدرد. گاه‌گاه به زبان وحی به آنان گفته می‌شد که خداو رسول از آنچه در دل این مردم در رو می‌گذرد آگاهند. و می‌پندارند که محمد را فریب می‌دهند. به مسلمانان هشدار می‌داد که از اینان بر حذر باشید و آنان را دوست خود مشمارید. «این منافقان انتظار می‌برند تا پایان کار چه باشد. اگر بر شما شکستی رسید می‌گویند چه خوب شد که با آنان نبودیم و اگر پیروزی یافتید می‌گویند کاش با شما بودیم و پیروزی می‌یافتیم.»

 

بسیاری از بزرگان شهر مکه نیز هیچ‌گاه از ته دل مسلمان نشدند. شبی که سپاهیان مدینه نزدیک مکه رسیدند، عباس عموی پیغمبر از اردو بیرون آمد و به جستجو پرداخت. می‌خواست پیش از آنکه پیغمبر به مکه در آید مردم شهر را خبر دهد تا چاره‌ای بیاندیشند و تسلیم شوند. در آن شب به ابوسفیان دشمن سرسخت پیغمبر برخورد و او را پناه داد و نزد محمد برد سپس برای آنکه به او بفهماند که راهی جز تسلیم ندارد وی را در جائی نگاهداشت تا سربازان اسلام از پیش روی او بگذرند.

 

ادامه دارد...

 

امام حسین علیه السلام از دیدگاه دکتر شریعتی

امام حسین علیه السلام از دیدگاه دکتر شریعتی

 

 

دكترعلى‏ شریعتى متفكر و اندیشمندى بود كه در یك دوره تاریخى، تأثیر فزاینده‏اى بر روى نهضت اسلامى گذاشت. شهید دكتر بهشتى با اشاره بدین موضوع، حق مطلب را ادا مى‏كند:

«دكتر در طول چند سال حساس، هیجان مؤثرى در جوّ اسلامى و انقلاب اسلامى به وجود آورد و در جذب نیروهاى جوان درس خوانده و پر شور و پر احساس به سوى اسلام اصیل، نقش سازنده‏اى داشت و دل‏هاى زیادى را با انقلاب اسلامى همراه كرد. این انقلاب و جامعه باید قدردان این نقش مؤثر باشد.»(1)

آثار دكتر شریعتى از فراز و فرودهاى بسیارى برخوردار است؛ برخى آثار وى همچون «اسلام‏شناسى متعهد با مخاطب‏هاى آشنا» و «تشیع علوى، تشیع صفوى» داراى ضعف‏هاى ساختارى و اساسى مى‏باشد، و برخى از آثار وى از جمله «على‏علیه السلام»، «فاطمه، فاطمه است» و «نیایش» را باید در رده كتاب هاى خوب و تأثیرگذار وى محسوب كرد.

برخى از سخنرانى‏ها و نوشته‏هاى دكتر شریعتى در مورد شهادت امام حسین‏علیه السلام و حادثه كربلا، از جمله آثار خوب وى به شمار مى‏رود. در این نوشتار سعى خواهیم نمود به حدّ وسع خود، دیدگاه دكتر شریعتى را در این موارد به تصویر كشیم:

 

شهید در لغت، به معناى حاضر، ناظر، به معناى گواه و گواهى دهنده و خبر دهنده راستین و امین و هم چنین به معنى آگاه و نیز به معنى محسوس و مشهود، كسى كه همه چشم‏ها به او است و بالاخره به معنى نمونه، الگو و سرمشق است.

 

1. شهید

نوع فهم دكتر شریعتى از مفهوم عالى شهید، برداشتى خالص، عمیق و ناب از فرهنگ اصیل اسلامى است. وى در تعریف كلمه «شهید» مى‏گوید:

"شهید در لغت، به معناى حاضر، ناظر، به معناى گواه و گواهى دهنده و خبر دهنده راستین و امین و هم چنین به معنى آگاه و نیز به معنى محسوس و مشهود، كسى كه همه چشم‏ها به او است و بالاخره به معنى نمونه، الگو و سرمشق است."(2)

«شهید» زنده، جاوید، حماسه ساز، عارف، آگاه، انتخاب‏گر و روزى خوار نعم الهى است و این اصیل‏ترین دریافت از متون و فرهنگ اسلامى به شمار مى‏رود، چنانچه قرآن كریم نیز بدان اشاره مى‏كند. دكتر شریعتى در جاى دیگر مى‏نویسد:

"شهید، قلب تاریخ است؛ هم چنان كه قلب به رگ هاى خشك اندام، خون، حیات و زندگى مى‏دهد، جامعه‏اى كه رو به مردن مى‏رود، جامعه‏اى كه فرزندانش ایمان خویش را به خویش، از دست داده‏اند و جامعه‏اى كه به مرگ تدریجى گرفتار است، جامعه‏اى كه تسلیم را تمكین كرده است، جامعه‏اى كه احساس مسئولیت را از یاد برده است و جامعه‏اى كه اعتقاد به انسان بودن را در خود باخته است و تاریخى كه از حیات و جنبش و حركت و زایش بازمانده است؛ شهید همچون قلبى، به اندام‏هاى خشك مرده بى‏رمق این جامعه، خون خویش را مى‏رساند و بزرگترین معجزه شهادتش این است كه به یك نسل، ایمان جدید به خویشتن را مى‏بخشد. شهید حاضر است و همیشه جاوید؛ كى غائب است؟"(3)

بخش فوق بیشتر رویكردى كربلایى دارد، بدین معنا كه دكتر با نگاه به شهیدان كربلا و فضاى حاكم بر آن، به وصف شهید پرداخته است و الا همیشه اینگونه نیست كه در جامعه‏اى منحط و رو به عقب، سیماى تابناك شهید رخ نماید. شهداى جهادهاى نبى ‏اكرم ‏صلى الله علیه و آله و امام على‏علیه السلام شاهد این ادعاست. البته مرحوم شریعتى بدین موضوع پرداخته است كه در جاى دیگر بدان اشاره مى‏كنیم.

 

یكى از بهترین و حیات بخش‏ترین سرمایه‏هایى كه در تاریخ تشیع وجود دارد، شهادت است.

 

2 -شهادت‏

شهادت، بُرنده‏ترین سلاحى است كه هیچ دشمنى را یاراى مقاومت در برابر آن نیست، مرحوم شریعتى در این باره بحث‏هاى مبسوطى دارد كه براى رعایت اختصار، به گزیده‏هایى از آن اشاره مى‏كنیم.

"یكى از بهترین و حیات بخش‏ترین سرمایه‏هایى كه در تاریخ تشیع وجود دارد، شهادت است."(4)

"در فرهنگ ما شهادت، مرگى نیست كه دشمن ما بر مجاهد تحمیل كند. شهادت مرگ دلخواهى است كه مجاهد با همه آگاهى و همه منطق و شعور و بیدارى و بینایى خویش، خود انتخاب مى‏كند!... شهادت، در یك كلمه - بر خلاف تاریخ‏هاى دیگر كه حادثه‏اى است و درگیرى است و مرگ تحمیل شده بر قهرمان است و تراژدى است - در فرهنگ ما، یك درجه است، وسیله نیست؛ خود هدف است، اصالت است؛ خود یك تكامل، یك علو است؛ خود یك مسئولیت بزرگ است؛ خود یك راه نیم ‏بُر به طرف صعود به قله معراج بشریت است و یك فرهنگ است."(5)

امروز این سخنان با پشتوانه سرمایه عظیم انقلاب، جنگ تحمیلى و اندیشه‏هاى ناب حضرت امام ‏قدس سره براى نسل جدید، عادى و جا افتاده شده است؛ لیكن در اواخر سال 50 كه این سخنرانى‏ها ایراد شده، فضاى فكرى جامعه دست خوش تحولات اساسى بود و لزوم ارائه مفاهیم «حماسى اسلامى» به زبان روز و متناسب با زمان، به شدت احساس مى‏شد.

علاوه بر این، خفقان و امنیت پلیسى حاكم بر آن دوره تاریخى، بیانگر شهامت و شجاعت سخنران است؛ به طورى كه بعد از سخنرانى «پس از شهادت» در مسجد جامع نارمك، حاضران تظاهرات با شكوهى برپا كردند.

مرحوم شریعتى شهادت را به دو بخش حمزه‏اى و حسینى تقسیم مى‏كند. شهید مطهرى نیز از منظرى دیگر، بدان مى‏پردازد؛ وى در این مورد مى‏نویسد: "جناب حمزه، سیدالشهداى زمان خودش است و امام حسین‏علیه السلام سیدالشهداى همه زمان‏ها است."(6)دكتر شریعتى در این باره مى‏گوید: "ما دو نوع شهید داریم؛ سمبل یكى حمزه سیدالشهداء، و سمبل دیگرى امام حسین‏علیه السلام است."(7)

براى روشن شدن تقسیم بندى فوق، مستقلاً به هر كدام مى‏پردازیم.

 

در شهادت حسینى، شهید با خوب مردن پیروز مى‏شود و در شهادت حمزه‏اى، با خوب كشتن. در شهادت حسینى، شهید با شكست ظاهرى از دشمن پیروز مى‏شود و در شهادت حمزه‏اى، شهید با پیروزى بر دشمن. در شهادت حسینى، وظیفه اولیه شهید، شهادت است و در شهادت حمزه‏اى، وظیفه اولیه شهید، مجاهدت و تلاش براى شكست دشمن است.

 

شهادت حمزه‏اى‏

«حمزه یك قهرمان مجاهد است كه براى پیروزى و شكستن دشمن رفته، شكست خورده و كشته و شهید شده است... حمزه و سایر مجاهدان براى پیروزى آمده بودند - البته با احتمال این كه اگر هم مرگ شده، شد - و هدفشان پیروزى و شكستن دشمن بود... بنابراین شهید حمزه‏اى و شهادت حمزه‏اى، عبارت است از مردى و كشته شدن مردى كه آهنگ كشتن دشمن كرده است."(8)

دكتر شریعتى شهداى حمزه‏اى را مجاهدانى مى‏داند كه نه براى شهید شدن، كه كشتن و شكست دادن دشمن به میدان جهاد شتافته‏اند و شهادت، آنها را انتخاب كرده و روزى آنها شده است. به عبارتى وظیفه اولیه اسلامى شهداى حمزه‏اى، شكست دشمن و حفظ اردوگاه اسلام است، لیكن قضاى الهى بر سرنوشت ایشان، شهادت نوشته است. بنابراین، شهید حمزه‏اى آرزومند شهادت است ولى در پى آن نمى‏باشد؛ چرا كه وظیفه اولیه خود را شكست دادن دشمن مى‏داند. و در صورت لزوم، از شهادت استقبال مى‏كند.

 

شهادت حسینى‏علیه السلام‏

"شهادت حسینى كشته شدن مردى است كه خود براى كشته شدن خویش قیام كرده است... امام حسین‏علیه السلام از مقوله دیگرى است؛ او نیامده است كه دشمن را با زور شمشیر بشكند و خود پیروز شود، و بعد موفق نشده و یا در یك تصادف یا ترور توسط وحشى، كشته شده باشد. این‏ طور نیست، او در حالى كه مى‏توانسته است در خانه‏اش بنشیند و زنده بماند، به پا خاسته و آگاهانه به استقبال مردن شتافته و در آن لحظه، مرگ و نفى خویشتن را انتخاب كرده است... امام حسین‏علیه السلام یك شهید است كه حتى پیش از كشته شدن خویش به شهادت رسیده است؛ نه در گودى قتلگاه، بلكه در درون خانه خویش، از آن لحظه كه به دعوت ولید - حاكم مدینه - كه از او بیعت مطالبه مى‏كرد، «نه» گفت، این، «نه» طرد و نفى چیزى بود كه در قبال آن، شهادت انتخاب شده است و از آن لحظه، حسین شهید است."(9)

سمبل شهادت حسینى در این تعریف، تنها سلاح پیروز است. البته شهادت حسینى شرایط ویژه خود را مى‏طلبد. وقتى ظلم، انحطاط و انحراف همه گیر مى‏شود و ارزش‏هاى والاى اسلامى مسخ مى‏گردد و موعظه‏ها بر گوش‏هاى سنگین كارگر نمى‏افتد؛ حسین با همه دانایى به عدم توانایى خود در پیروزى ظاهرى بر دشمن، علناً به پیشواز مرگ مى‏رود و با انتخاب شهادت، بزرگترین كارى را كه مى‏شد كرد، انجام مى‏دهد.

ثمره شهادت امام حسین‏علیه السلام آگاهى و بازگشت مردم به هویّت اصیل اسلامى و زدن داغ رسوایى كُشتن فرزند رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم بر پیشانى كریه حكومت یزید است.

در شهادت حسینى، وظیفه اولیه اسلامى براى یارى دین خدا، شهادت است؛ در این جا مجاهد فى‏سبیل‏الله با شهادت خود، دین خدا را یارى مى‏كند. شهادت عمار یاسر نیز از این قبیل است؛ لیكن انعكاس شهادت اباعبدالله الحسین‏علیه السلام به دلایلى گسترده و خارج از ظرف زمان است.

در شهادت حسینى، شهید با خوب مردن پیروز مى‏شود و در شهادت حمزه‏اى، با خوب كشتن. در شهادت حسینى، شهید با شكست ظاهرى از دشمن پیروز مى‏شود و در شهادت حمزه‏اى، شهید با پیروزى بر دشمن. در شهادت حسینى، وظیفه اولیه شهید، شهادت است و در شهادت حمزه‏اى، وظیفه اولیه شهید، مجاهدت و تلاش براى شكست دشمن است.

 

3. امام حسین‏علیه السلام‏

تأثیر اباعبدالله الحسین‏علیه السلام بر روى اندیشه‏هاى دكتر شریعتى و خلق روح حماسى و نگاه حسینى وى، در همه آثارش به وضوح دیده مى‏شود. بازتاب حماسه حسینى در جولان فكر و روحیه وى بسیار گسترده، شورانگیز و عمیق مى‏باشد؛ به طورى كه بسیارى از جریانات سیاسى و اجتماعى و رویدادهاى تاریخى را با رویكرد به «حادثه كربلا» تحلیل و ارزیابى مى‏كند. پرداختن به عاشوراى حسینى از منظر دكتر شریعتى بیشتر انعكاس یك قریحه قوى، احساس شورانگیز و ترجمان روح حماسى و بى‏تاب اوست. این بخش در زوایاى مختلفى قابل مدح است، كه اختصاراً به چند مورد از آن مى‏پردازیم:

 

 

الف) شرایط نهضت امام حسین‏علیه السلام‏

"شكل مبارزه‏اى كه حسین انتخاب كرده، قابل فهمیدن نیست مگر این كه اوضاع و شرایطى كه حسین در آن شرایط، قیام خاصّ خودش را آغاز كرد، فهمیده بشود... اكنون حسین مسئول نگاهبانى انقلابى است كه آخرین پایگاه‏هاى مقاومتش از دست رفته است و از قدرت جدش و پدر و برادرش، یعنى حكومت اسلام و جبهه حقیقت و عدالت، یك شمشیر برایش نمانده و حتى یك سرباز! سال‏هایى است كه بنى‏امیه همه پایگاه‏هاى اجتماعى را فتح كرده است."(10)

اسلام در این زمان، چون پوستین وارونه شده است؛ ارزش‏هاى اسلامى رنگ باخته و دین با حاكمیت افراد فاسد و غاصب، رو به انحطاط و انحراف مى‏رود. امام حسین‏علیه السلام در چنین شرایطى براى اصلاح دین جدش قیام مى‏كند؛ از یك سو، نیرویى براى تغییر وضع موجود ندارد و از دیگر سو، در سكوت خود مشعل امیدى نمى‏بیند. بنابراین، با تنهاترین و برنده‏ترین سلاح، سلاح شهادت، به رویارویى با یزید، مظهر باطل مى‏شتابد و با شهادت خویش بر آنها پیروز مى‏شود.

این كه حسین فریاد مى‏زند - پس از این كه همه عزیزانش را در خون مى‏بیند و جز دشمن كینه توز و غارتگر در برابرش نمى‏بیند - فریاد مى‏زند كه: «آیا كسى هست كه مرا یارى كند و انتقام كشد؟» «هل من ناصر ینصرنى؟»؛ مگر نمى‏داند كه كسى نیست كه او را یارى كند و انتقام گیرد؟ این «سؤال»، سؤال از تاریخ فرداى بشرى است و این پرسش، از آینده است و از همه ماست و این سؤال، انتظار حسین را از عاشقانش بیان مى‏كند و دعوت شهادت او را به همه كسانى كه براى شهیدان حرمت و عظمت قائلند، اعلام مى‏نماید.

 

ب) بایستن و نتوانستن‏

"فتواى حسین این است: آرى! در نتوانستن نیز بایستن هست؛ براى او زندگى، عقیده و جهاد است. بنابراین، اگر او زنده است و به دلیل این كه زنده است، مسئولیت جهاد در راه عقیده را دارد. انسان زنده، مسئول است و نه فقط انسان توانا. و از حسین، زنده‏تر كیست؟ در تاریخ ما، كیست كه به اندازه او حق داشته باشد كه زندگى كند؟ و شایسته باشد كه زنده بماند؟ نفس انسان بودن، آگاه بودن، ایمان داشتن، زندگى كردن، آدمى را مسئول جهاد مى‏كند و حسین مَثَلِ اعلاى انسانیت زنده، عاشق و آگاه است. توانستن یا نتوانستن، ضعف یا قدرت، تنهایى یا جمعیت، فقط شكل انجام رسالت و چگونگى تحقق مسئولیت را تعیین مى‏كند نه وجود آن را."(11)

«بایستن» یعنى براى انجام دادن وظیفه مسئولیت دینى و شرعى، تلاش نمودن و تا حد توان براى پیشبرد آن، به تناسب زمان و شرایط، اقدام كردن. گویاترین كلام براى اداى این مفهوم، فرمایش حضرت امام‏ قدس سره است؛ ایشان در پیامى فرمودند:

"ما مأمور به اداى تكلیف و وظیفه‏ایم، نه مأمور به نتیجه."(12)

هر مسلمانى در هر شرایطى، وظیفه‏اى دارد كه باید بدان عمل نماید؛ لیكن اقتضاى زمان، شكل انجام وظیفه را به تناسب خود، دستخوش تغییر مى‏سازد. عمل به وظیفه در بستر زمانى خاص، «جهاد» و در شرایطى «فقه» و در برهه‏اى «پرداختن به مسایل علمى» است؛ لیكن آنچه با تحول زمان دگرگون نمى‏شود، اصل اداى تكلیف و انجام وظیفه است.

 

ج) هنر خوب مردن‏

"او (امام حسین‏علیه السلام) فرزند خانواده‏اى است كه هنر خوب مردن را در مكتب حیات، خوب آموخته است... آموزگار بزرگ شهادت اكنون برخاسته است تا به همه آنها كه جهاد را تنها در توانستن مى‏فهمند و به همه آنها كه پیروزى بر خصم را تنها در غلبه، بیاموزد كه شهادت نه یك باختن، كه یك انتخاب است؛ انتخابى كه در آن، مجاهد با قربانى كردن خویش در آستانه معبد آزادى و محراب عشق، پیروز مى‏شود و حسین «وارث آدم» - كه به بنى‏آدم زیستن داد - و «وارث پیامبران بزرگ» - كه به انسان چگونه باید زیست را آموختند - اكنون آمده است تا در این روزگار به فرزندان آدم چگونه باید مردن را بیاموزند."(13)

شهادت، هنر مردان خداست؛ چنان كه خوب زیستن و خوب زندگى كردن، هنر مردان الهى مى‏باشد. خوب مردن نیز هنرى است كه در درجه اول، شهدا آن را به ارث مى‏برند. شهدا شمع‏هاى فروزانى هستند كه با نثار هستى و وجود خود در محضر حق تعالى، پیروز مى‏شوند. سیدالشهداء سمبل و الگوى خوب مردن (شهادت) در همه اعصار است. مقتدایان امام حسین‏علیه السلام كسانى هستند كه از مایه جان خویش در راه خدا نثار مى‏كنند و به راستى حسین آموزگار بزرگ شهادت است كه هنر خوب مردن را در جان بى‏تاب انسان‏هاى عاشق، تزریق می كند.

 

د) آثار شهادت امام حسین‏علیه السلام‏

"برخى درباره آثار شهادت حسینى تردید كردند! و آن را قیامى خوانده‏اند كه شكست خورده است؛ شگفتا! كدام جهاد و كدام جنگِ پیروزى بوده است كه دامنه فتوحاتش در سطح جامعه در عمق اندیشه و احساس و در طول زمان و ادوار تاریخ، این همه گسترده و عمیق و بارآور باشد؟... حسین با شهادت «ید بیضاء» كرد، از خون شهیدان «دم مسیحائى» ساخت كه كور را بینا مى‏كند و مرده را حیات مى‏بخشد... اما نه تنها در عصر خویش و در سرزمین خویش، كه «شهادت» جنگ نیست، رسالت است؛ سلاح نیست، پیام است؛ كلمه‏اى است كه با خون تلفظ مى‏شود."(14)

 

تأثیر حادثه كربلا، هم در بستر زمان خود و هم در طول تاریخ، عمیق و فراگیر بوده است. نهضت‏هایى كه با فاصله كمى با الهام‏گیرى از قیام خونین كربلا شكفتند - مانند قیام توابین و ابومسلم خراسانى - و جان‏هاى مردمى كه از ترنم خون‏هاى گرم شهیدان كربلا زندگى یافتند، معدود نیستند؛ انقلاب اسلامى شاهد و مثالى زنده در عصر حاضر است كه هم در شروع نهضت، پیروزى انقلاب، ثبات نظام و ادامه آن تا هم اكنون همواره زیر درخشش پرتو عشق به اباعبدالله الحسین‏علیه السلام جریان یافته است. به راستى كدامین عشق و ایمان جوشان براى پیشبرد انقلاب اسلامى مى‏توانست به اندازه عشق و ایمان حسینى مؤثر باشد؟

 

ه) زندگان جاوید

"آنها كه تن به هر ذلتى مى‏دهند تا زنده بمانند، مرده‏هاى خاموش و پلید تاریخند و ببینید آیا كسانى كه سخاوتمندانه با حسین به قتلگاه خویش آمده‏اند و مرگ خویش را انتخاب كرده‏اند - در حالى كه صدها گریزگاه آبرومندانه براى ماندنشان بود و صدها توجیه شرعى و دینى براى زنده ماندن شان بود - توجیه و تأویل نكرده‏اند و مرده‏اند، اینها زنده هستند؟ آیا آنها كه براى ماندن‏شان تن به ذلت و پستى، رها كردن حسین و تحمل كردن یزید دادند، كدام هنوز زنده‏اند؟ هر كس زنده بودن را فقط در یك لَشِ متحرك نمى‏بیند، زنده بودن و شاهد بودن حسین را با همه وجودش مى‏بیند، حس مى‏كند و مرگ كسانى را كه به ذلت‏ها تن داده‏اند تا زنده بمانند، مى‏بیند."(15)

شهدا زنده‏اند و سیدالشهداء زنده‏ترین شهید تاریخ است. نام او، یاد او، خاطره او و داستان شگرف كربلاى او، همه و همه در طول تاریخ براى همه نسل‏ها نیروبخش، حیات آفرین، امیدزا و انقلاب گستر است. به راستى كدامین ملت را مى‏توان سراغ گرفت كه با روح و خون حسین همگرایى كنند و به افتخار یكى از دو پیروزى نرسند؟ خون حسین، مایه حیات‏ بخشى است كه در گذر زمان بر كالبد ملت‏ها دمیده مى‏شود و آنها را به زندگى فرا مى‏خواند و حسین‏علیه السلام زنده جاویدى است كه هر سال، دوباره شهید مى‏شود و همگان را به یارى جبهه حق زمان خود، دعوت مى‏كند.

 

و) ساعات آخر شهادت‏

"عصر عاشورا، امام حسین‏علیه السلام با آن دقت نظافت مى‏كند، با آن دقت آرایش مى‏كند، بهترین لباس‏هایش را مى‏پوشد و بهترین عطرهایش را مى‏زند، در اوج خون و در اوج مرگ و در اوج نابودىِ همه كسانش و در آستانه رفتن خودش، هر ساعتى كه مى‏گذشت و شهدا هم بر هم انباشته مى‏شدند، چهره او گلگون‏تر و برافروخته‏تر و قلبش بیشتر به تپش مى‏آمد، كه مى‏دانست فاصله حضور، اندك است؛ چه «شهادت» حضور نیز هست."(16)

حضور شایسته در محضر خدا، آرزوى سرشار از اشتیاقى است كه مردان خدا همواره براى آن، لحظه شمارى مى‏كنند و شهادت، شایسته‏ترین وسیله حضور در پیشگاه الهى است. آرایش با دقّت امام ‏حسین‏علیه السلام در عصر عاشورا نیز به خاطر شایسته‏ترین حضورى است كه یك امام مى‏تواند در محضر الهى داشته باشد.

 

ز ) مسئولیت ما

"این كه حسین فریاد مى‏زند - پس از این كه همه عزیزانش را در خون مى‏بیند و جز دشمن كینه توز و غارتگر در برابرش نمى‏بیند - فریاد مى‏زند كه: «آیا كسى هست كه مرا یارى كند و انتقام كشد؟» «هل من ناصر ینصرنى؟»؛ مگر نمى‏داند كه كسى نیست كه او را یارى كند و انتقام گیرد؟ این «سؤال»، سؤال از تاریخ فرداى بشرى است و این پرسش، از آینده است و از همه ماست و این سؤال، انتظار حسین را از عاشقانش بیان مى‏كند و دعوت شهادت او را به همه كسانى كه براى شهیدان حرمت و عظمت قائلند، اعلام مى‏نماید."(17)

امام حسین‏علیه السلام مظهر و سمبل حق است كه در همه عصرها، چون نمادى زنده و خروشان، ظهور پیدا مى‏كند و همه كسانى را كه از پاسدارى حقیقت زمان خود طفره مى‏روند، به یارى مى‏طلبد و در واقع یارى طلبیدن امامِ عشق در كربلا، انعكاس موج اندیشه اسلامى براى كمك به حق در همه زمان‏هاست. «هل من ناصر ینصرنى»، یعنى آیا كمك كننده‏اى هست كه حق را یارى كند؟

 

4. حضرت زینب‏علیها السلام‏

نمى‏توان از كربلاى حسین نوشت و در آن، از كار بزرگ زینبى یادى نكرد؛ چرا كه حادثه كربلا با نقش مكمّل و بى‏بدیل حضرت زینب‏علیها السلام كامل مى‏شود. مرحوم شریعتى در این مورد مى‏گوید:

"رسالت پیام از امروز عصر، آغاز مى‏شود. این رسالت بر دوش‌هاى ظریف یك زن، «زینب» - زنى كه مردانگى در ركاب او جوانمردى آموخته است و رسالت زینب دشوارتر و سنگین‏تر از رسالت برادرش. آنهایى كه گستاخى آن را دارند كه مرگ خویش را انتخاب كنند، تنها به یك انتخاب بزرگ دست زده‏اند؛ اما كار آنها كه از آن پس زنده مى‏مانند، دشوار است و سنگین. و زینب مانده است، كاروان اسیران در پى‏اش، و صف‌هاى دشمن تا افق در پیش راهش، و رسالت رساندن پیام برادر بر دوشش. وارد شهر مى‏شود، از صحنه بر مى‏گردد. آن باغ‏هاى سرخ شهادت را پشت سر گذاشته و از پیراهنش بوى گل‌هاى سرخ به مشام مى‏رسد. وارد شهر جنایت، پایتخت قدرت، پایتخت ستم و جلادى شده است؛ آرام و پیروز، سراپا افتخار؛ بر سر قدرت و قساوت، بر سر بردگان مزدور و جلادان و بردگان استعمار و استبداد فریاد مى‏زند: «سپاس خداوند را كه این همه كرامت و این همه عزت به خاندان ما عطا كرد، افتخار نبوت، افتخار شهادت...» اگر زینب پیام كربلا را به تاریخ باز نگوید، كربلا در تاریخ مى‏ماند."(18)

بدون شك حضور حضرت زینب‏علیهاالسلام در كربلا به عنوان پیام رسان شهیدان، حیاتى‏ترین عنصر در ماندگارى «حماسه حسینى» است. اگر زینب نبود، كربلا در كربلا مى‏ماند و حماسه درخشان حسینى اسیر حصار زمان خود مى‏شد. حضرت زینب‏علیها السلام خود سرود حماسه‏اى بود كه درخشید و حماسه سترگ كربلا را در همه زمان‏ها سارى و جارى ساخت.

 

پى‏نوشت‏ها:

1. دكتر شریعتى جستجوگرى در مسیر شدن، آیةالله دكتر بهشتى، ص 108، چاپ دوم.

2. حسین وارث آدم، مجموعه آثار، 19، «شهادت» دكترعلى شریعتى، ص 171.

3. همان، «پس از شهادت»، ص 204.

4. همان، ص 202.

5. همان، «شهادت»، صص 192 و 195.

6. قیام و انقلاب مهدى (عج) به ضمیمه شهید، استاد شهید مطهرى، ص 109.

7. حسین وارث آدم، مجموعه آثار 19، (بحثى راجع به شهید، ص 116.)

8. همان، صص 216، 217 و 223.

9. همان، صص 216، 222 و 223.

10. همان، ص 136.

11. همان، صص 166 و 167.

12. صحیفه امام، ج 21، ص 284.

13. حسین وارث آدم، ص 171.

14. همان، صص 187 و 188.

15. همان، صص 203 و 204.

16. همان، ص 195.

17. همان، ص 203.

18. همان، ص 206

 

با کاروان عشق (4)

با کاروان عشق (4)

 

 

(پس از پنجاه سال، پزوهشی تازه پیرامون قیام امام حسین علیه‌السلام)

...حقیقت این است که تاریخ نویسان قدیم نمی‌خواسته‌اند و یا نمی‌توانسته‌اند هر حادثه‌ای را- هر چند هم اهمیت بسیار داشته باشد- از جهت اسباب و علت‌های اجتماعی، اقتصادی، و مردم‌شناسی تحلیل کنند. آنان بیشتر به جنبه سیاسی و نظامی رویدادها می‌نگریسته‌اند، آن هم برای نشان دادند اصل حادثه. اگر تاریخ‌نویسان گذشته وظیفه خود را مانند مورخان امروز انجام داده بودند اگر تنها به نقل روایت اکتفا نمی‌کردند، مسلما امروز تاریخ اسلام صورت دیگری داشت.

 

 

حادثه محرم سال 61 هجری از جمله حادثه‌هایی است که باید علت یا علت‌های اصلی آن را جستجو کرد، آن هم نه در آن سال یا چند سال پیش از حادثه. ممکن است پی‌گیری داستان موجب شود که ما به سال‌هایی پیش از خلافت ابوبکر و پیش از ظهور اسلام و بلکه سال‌ها بیش از تولد پیغمبر اسلام بازگردیم، چه این حادثه‌ها مانند حلقه‌های زنجیز یکی به دیگری بسته است، و نمی‌توان آنها را از هم جدا کرد. برای همین است که می‌خواهم در این کتاب این حادثه را از جهت‌های مختلف بررسی کنم و به نتیجه‌ای برسم که خود راضی شوم.

 

در آن صورت ممکن است خوانندگان هم با من موافق گردند. اگر در چنین کاری توفیق یابم پاسخ درست آن چرا هم داده می‌شود.

 

برای اینکه پاسخ درستی برای این پرسش‌ها بیابیم نخست باید اجتماع اسلامی را درست و در دو مرحله از تاریخ بشناسیم:

 

یکی اجتماعی که در سال بازدهم هجرت شکل گرفته بود، اجتماعی که محمد چند ماه پیش از مرگ خود با خواندن این آیه به آنان مژده داد که «امروز کافران از دین شما نومید شدند پس از آنان مترسید و از من بترسید».

 

اجتماعی که بدان‌ها گفت: «مردم! من می‌روم و دو چیز مهم را برای شما می‌گذارم. کتاب خدا و عترت من.

 

باید نخست عناصر تشکیل دهنده آن اجتماع را بشناسیم، سپس آن اجتماع را با اجتماع مسلمانان در سال شصتم هجری (سال مرگ معاویه) مقایسه کنیم و ببینیم عنصرهایی که اجتماع نیم‌قرن پیش از تشکیل می‌داد پیشرفت کرده بود یا در حرکت توقف به سر می‌برد یا ضعیف گردیده بود. مسلمانان پایان عصر معاویه در قیاس  با مسلمانان آغاز عصر ابوبکر چه نسبتی داشتند؟ مومن‌تر؟ متزلزل و یا بی‌ایمان شده بودند. اگر متزلزل و یا بی‌ایمان شده بودند چه عاملی سبب تزلزل و بی‌ایمانی آنان شد؟ آیا این عوامل را معاویه و عصر او پدید آورد یا زمینه آن از بیشتر در اجتماع مسلمانان وجود داشت و امکان رشد نمی‌یافت. و چون محیط پرورشی مناسبی دید رشد کرد و بقوت کافی رسید اینها نکات تا روشنی  است که باید تحلیل گردد.

 

ادامه دارد...

 

منبع: پس از پنجاه سال، دکتر سید جعفر شهیدی

 

با کاروان عشق (3)

با کاروان عشق (3)

 

 

(پزوهشي تازه پيرامون قيام امام حسين عليه‌السلام)

شورش مردم مدينه در سال شصت و سوم هجرت که به جنگ معروف حره منتهي شد بيشتر اعتراض بر رفتار شخصي يزيد بود تا انکار بر قتل پسر دختر پيغمبر. وقتي نمانيدگان مدينه از شام بر گشتند و گفتند ما از نزد مرد فاسقي مي‌آييم که شايسته خلافت نيست، مردم مدينه به فکر افتادند که بايد يزيد را بردارند.

 

 

شگفت اينکه سپاهيان کوفه که گرد حسين را فرا گرفتند و او را کشتند در پنج وقت به قبله اسلام نماز مي‌خواندند و در هر اذان شهادت به پيغمبري محمد (ص) جد حسين مي‌دادند. شگفت‌تر اينکه از نخستين برخورد حسين (ع) با طليعه سپاهيان کوفه دو لشکر با حسين ابن علي نماز خواندند، يعني او را مسلمان و اهل قبله و لايق امامت مي‌دانستند بين اين سپاهيان کساني بودند که در جنگ‌هاي اسلامي شجاعت و از خود گذشتگي نشان دادند. اما سرانجام ظرف چند ساعت طومار همه اين سوابق بهم آمد. همه چيز در پرده فراموشي پنهان شد، مسلمان و امام ديروز با گذشت يک شب کافر به حساب آمد، چرا؟

 

ممکن است بگويند او را براي آن کشتند که با يزيد بيعت نکرد. درست است او تا واپسين نفس حاضر براي بيعت با يزيد نشد. اما سرپيچي از بيعت با خليفه وقت جرم نيست، و اگر هم جرم باشد کيفر آن کشتن نيست. تخلف از بيعت در اسلام سابقه داشت.

 

در روز حديبيه وقتي پيغمبر شنيد که قريش با عثمان مکر ورزيده‌اند، از ايشان پرسيد چه بايد کرد. آنان با وي با مرگ بيعت کردند. اگر کسي نمي‌خواست مي‌توانست بيعت نکند. در قرآن آياتي هست که مسلمانان را به جهاد امر مي‌کند و در ضمن اين آيات اشارت به کساني رفته است که از شرکت در جهاد معذور بودند و عذر آنان پذيرفته شد. کساني هم به دروغ عذر آوردند و عذر آنان پذيرفته نشد، اما پيغمبر نه تنها ايشان را نکشت بلکه رفتاري هم که ناخوشايند آنان باشد با آنان نکرد. کار آنها را به خدا واگذاشت، تا اگر خواهد به بخشد و اگر خواهد کيفر دهد.

 

چون ابوبکر به خلافت رسيد به روايتي علي (ع) و سران بني‌هاشم تا شش ماه با او بيعت نکردند هنگامي که علي از مردم به خلافت بيعت گرفت باز مي‌بينيم چند تن از بيعت با وي سرباز زدند و علي متعرض آنان نشد.

 

پس بيعت نکردند با خليفه در اسلام سابقه داشته و جرم نبوده است. ممکن است بگويند حسين (ع) مقابل خليفه ايستاد، و اين قيام نوعي شورش داخلي به حساب مي‌آمد. درست است، حسين بر يزيد خرده‌ها گرفت، بر خلافت او، بر صلاحيت اخلاقي او، بر مسلماني او. او دعوت‌نامه‌هاي مردم عراق را گرفت. نماينده خود را نيز به عراق فرستاد تا آنچه را در آنجا مي‌گذرد از نزديک به بيند و بد و گزارش دهد. او از حجاز به عراق رفت. در عراق با سپاهيان پسر زياد به جنگ برخاست.

 

اما فاسق خواندن يزيد و پذيرفتن دعوت مردم عراق و جنگ با سپاهيان کوفه هيچ يک قيام برضد مصالح مسلمانان نيست. اگر مسلم شود مسلماني با گروهي از مسلمانان در مقابل گروهي ديگر برخاسته‌اند، قرآن مي گويد چندانکه مي‌توانيد کار را به مصالحت پايان دهيد. اگر قيام کننده در مخالفت خود استوار ايستاد و جنگ برپا کرد چندان با او به جنگيد که به حکم خدا گردن بنهد. حال ببينيم حسين (ع) چه مي‌خواست و کوفه با او چه معامله‌اي کرد، آيا او بود که جنگ را آغاز کرد؟

 

آيا او در ادامه‌ جنگ اصرار داشت؟ نه! او در آغاز قيام در پاسخ دعوت‌هاي مردم کوفه، در پاسخ پرسش از علت قيام، در خطبه‌ها و سخنان خود پيوسته مي‌گفت حلال خدا حرام و حرام خدا حلال شده است. ما مي‌دانيم وظيفه هر مسلماني است که براي تجديد حيات سنت و ميرانيدن بدعت برخيزد.

 

او هنگامي به عراق آمد که دعوت‌نامه‌هاي فراوان به دست وي رسيد. او از روزي که با طليعه سپاهيان کوفه برخورد و فرمانده اين دسته از وي پرسيد چه مي‌خواهي؟ گفت مردم اين سرزمين از من خواستند نزد آنان بيايم تا بياري ايشان دين را زنده کنم. اکنون اگر از سخن خود برگشته‌اند من به حجاز باز مي‌گردم.

 

او پس از اينکه ديد سپاهيان کوفه از طاعت پسر زياد بر نمي‌گردند و به وي نمي‌پيوندند تا آنجا که توانست کوشيد که کار به جنگ نکشد. حتي در واپسين گفتگوها با پسر سعد از وي خواست تا يکي از دو پيشنهاد او را بپذيرد. اگر فرماندار کوفه يکي از اين درخواست‌ها را مي‌پذيرفت کار رنگ ديگري مي‌بافت.

 

اما پسر زياد جز اين نمي‌خواست که او را خوار سازد و به حکم خود در آورد، و اين چيز بود که آن آزاد مرد هرگز نمي‌پذيرفت. چنانکه گفت: من هرگز مانند بندگان خود را تسليم شما نخواهم کرد. پس چنانکه مي‌بينيم هنوز آن چرا بي‌پاسخ مانده است. 

 

 

منبع:

پس از پنجاه سال، دکتر سيد جعفر شهيدي

 

 

با کاروان عشق (2)

با کاروان عشق (2)

 

 

(پزوهشي تازه پيرامون قيام امام حسين عليه‌السلام)

 

اشاره:

 

از چندي پيش بر آن شديم  تا با فرا رسيدن ايام سوگواري حضرت سيد الشهدا عليه السلام، شما را با سلسله مقالاتي  از کتاب گرانسنگ "پس از پنجاه سال" نوشته تاريخ پژوه فرزانه، دکتر سيد جعفر شهيدي ميهمان کنيم.

 

در اين ايام جانگداز، با کمال تاسف و حسرت با خبر شديم که اين استاد فاضل و محقق انديشمند که از مدتي پيش در بستر بيماري به سر مي بردند در پي تحمل رنج بسيار، عاقبت به ديار حق شتافتند.

 

بدون ترديد اين ضايعه اسف بار و تاثر انگيز براي جهان اسلام خسران و ثلمه اي بزرگ خواهد بود.

 

رو حشان شاد و سعيشان در پيشگاه حق ماجور باد.

 

مقاله نخست از سلسله مقالات حاضر را از اينجا مشاهده نماييد.

 

-----------------------------------------------------------------

 

ولا تقتلوا النفس التي حرم الله الا با لحق

 (بني اسرائيل: 32)

 

 

...‌‌‌‌کسي که چگونگي حادثه کربلا را به دقت مي‌خواند و از کشتار دسته‌جمعي خاندان پيغمبر اسلام- آنهم با چنان وضع دلخراش- آگاه مي‌گردد، و مي‌بيند مردم به ظاهر مسلمان کوفه با فرزند پيغمبر خود و ياران او همان کردند که با کافران مي‌کردند اگر از احکام حقوقي و جزائي اسلام مطلع باشد براي او اين سوال پيش مي‌آيد که:

اگر يزيد براي حفظ حکومت خود اصل مسلم اسلامي را ناديده گرفت، اگر عاملان يزيد در شام و حجاز و عراق گوش به فرمان حاکم بودند، و به مسلماني و آيين اين دين اهميتي نمي‌دادند، اگر کوشش حاکم کوفه منحصر بدين بود که دمشق را راضي نگاه دارد تا دو روزي بيشتر در شغل خود باقي بماند، و يا گرفتار بازخواست نشود، اگر سپاهيان سه ايالت شام، حجاز و عراق تا آن درجه به حکومت وفادار بودند که دين خود را در پاي او قرباني مي‌کردند- همان ديني که آنچه داشتند از آن داشتند.

 

بدون شک در سال شصت و يکم هجري عده‌اي که شمار آنان اندک نبود در کوفه، بصره، مدينه، مکه و دمشق بسر مي‌بردند که خود در آن انجمن حاضر و سخنان محمد (ص) را بگوش خويش شنيده بودند. حسين و ياران او چه جرمي مرتکب شده بودند که فقه مسلماني کيفر آن را قتل مي‌دانست؟

ديني که آنان را از کهتري به مهتري بالا برده بود- چه شد که اجتماع مسلمان آن روز در مقابل اين حادثه تا آن حد خونسردي و بي‌اعتنايي نشان داد؟

 

چرا مردم اين سرزمين‌هاي پهناور و پرجمعيت حالت تماشاگر صحنه را بخود گرفتند؟

 

چه شد که پس از گذشت نيم قرن آن اندازه از فقه اسلام و احکام دين بي‌اطلاع ماندند که ندانستند چگونه منکري مي‌کنند و چه تنگي دامن‌گيرشان مي‌شود؟

 

منکري که به نص قرآن حرام است. چرا قتل نفس به ناحق در ديده آنان بي‌مقدار گرديد؟

 

 هنوز بيش از نيم قرن از انجمن کذايي حجة‌الواع نمي‌گذشت، انجمني که مردمان مختلف از سراسر حجاز در آن حاضر بودند.در اين انجمن پيغمبر اسلام به مردم گفت:

 

 «سخن مرا بشنويد زيرا نمي‌دانم سال ديگر شما را خواهم ديد يا نه. مردم! خون و مال شما بر يکديگر حرام است تا روزي که پروردگار خود را ملاقات کنيد!»

 

بدون شک در سال شصت و يکم هجري عده‌اي که شمار آنان اندک نبود در کوفه، بصره، مدينه، مکه و دمشق بسر مي‌بردند که خود در آن انجمن حاضر و سخنان محمد (ص) را بگوش خويش شنيده بودند. حسين و ياران او چه جرمي مرتکب شده بودند که فقه مسلماني کيفر آن را قتل مي‌دانست؟ اگر جرمي نداشتند چرا مسلمانان دست روي دست نهادند تا سپاهيان کوفه آنان را بکشند. در کوفه هنوز عده‌اي از صحابه پيغمبر مي‌زيستند که شمار آنان در خور توجه است اينها مي‌توانستند با همکاري گروه بزرگي از تابعين و سران شهر، حاکم کوفه را مجبور کنند تا راه ديگري جز آنچه پيش گرفت اختيار کند ولي چنين نکردند، چرا؟

 

کوفه مدت پنچ سال مرکز خلاقت علي بود. مردم کوفه در جنگ جمل و صفين و نهروان پدرحسين را ياري کردند پيش روي او کشتند و کشته شدند، اما در چنين حادثه بزرگ چنان خاموش گشتند که گويي گرد مرگ بر سر آنان پاشيده بودند، چرا؟ از کوفه که بگذريم در سال شصت ويکم عده‌اي از ياران پيغمبر در شام به سر مي‌بردند و بعضي از آنان در نظر يزيد مقامي والا داشتند. چرا در اين حوزه مسلماني هيچ‌گونه اقدامي براي مخالفت با اين فاجعه به عمل نيامد؟

 

درست است که وسايل ارتباطي آن روز چنان نبود که مردم بسرعت از حوادثي که مي‌گذشت با خبر شوند، اما مردماني از اين ايالت‌هاي بزرگ که دست در کار سياست بودند از چند ماه پيش مي‌دانستند پايين‌ اين ماجرا چه خواهد بود. پيش از حرکت حسين به عراق و نيز در بين راه عراق عده‌اي  به او برخوردند و خطر را تذکر دادند، اما اين تذکر، هيچ‌گونه عملي را همراه نداشت و از حد راهنمايي دلسوزانه فراتر نرفت.

 

از کوفه که بگذريم در سال شصت ويکم عده‌اي از ياران پيغمبر در شام به سر مي‌بردند و بعضي از آنان در نظر يزيد مقامي والا داشتند. چرا در اين حوزه مسلماني هيچ‌گونه اقدامي براي مخالفت با اين فاجعه به عمل نيامد؟

 مي‌توان گفت گزارش گونه‌اي بود از آنچه اين سياحت‌گران ديده بودند. آنان که در حجاز بسر مي‌بردند مي‌ديدند شام و حاکم کوفه با چه شتابي نيروي خود را بسيج مي‌کند، مي‌دانستند که پيکاري خونين در پيش خواهد بود، ولي آنچه از عکس‌العمل اين دسته در تاريخ مي‌بينيم سخناني است که از حدود پناه بر خدا، يا خدا نکند که چنين شود، فراتر نمي‌رود. اينان نه تنها براي جلوگيري از جنگ اقدامي نکردند، بلکه پس از کشته شدن پسر دختر پيغمبرشان ماه‌ها و سال‌ها دست روي دست گذاشتند و تا مرگ يزيد بخاموشي گراييدند. مهمترين عکس‌العملي که پس از حادثه در اين ايالت ديده شده دريغ خوردن و احيانا شيون و گريه بود.

 

ادامه دارد ...

 

با کاروان عشق (1)

با کاروان عشق (1)

 

 

اشاره:

 

سنت عاشورا پژوهی در پیشینه تاریخی ما ریشه ای دیرینه دارد. هزار و اندی سال است که محققان و تاریخ پژوهان اسلام، واقعه سترگ قیام امام حسین را نسل به نسل روایت کرده اند. هر یک از این مورخان حادثه بزرگ عاشورا را از ظن خود و از منظره ای خاص نگریسته اند. اما حقیقت این رخداد بشری چندان که باید فرا چنگ تاریخ پژوهان عالم در نیامده است. دلیل این مدعا آن است که حادثه ای بدین بزرگی که وسعتی به اندازه تمام تاریخ دارد را نمی توان با روی آورد حصرگرایی تحلیل کرد، به دیگر سخن، قیام امام حسین علیه السلام اگرچه در بستر تاریخ روی داده است، اما دارای ابعاد گسترده فرهنگی، اجتماعی، عرفانی، و... است وبدینسان نمی توان و نباید آنرا صرفا با رویکرد تاریخی کاوید.

در میان انبوه اندیشمندانی که در باره چیستی و چگونگی این حادثه سخن گفته اند؛ دکتر سید جعفر شهیدی از معدود مورخانی است که کوشیده است با رهیافتی نو، که همان رهیافت تاریخی است اما با نظر داشت شرایط اجتماعی، اقتصادی و حتی جغرافیایی حاکم بر این رویداد شگفت،  به تحلیل آن بپردازد.

حاصل این تلاش ارزنده کتابی است با عنوان "پس از پنجاه سال پژوهشی تازه پیرامون قیام امام حسین علیه السلام" که اگر عنایت حضرت شامل حال شود، هر روز شما را به خواندن پاره ای از آن میهمان می کنیم.

اینک اولین مقاله از این نوشتار پیش روی شماست.

سایت تبیان

ابوالقاسم شکوری

 

--------------------------------------------------------------------------------

 

"اگر کسی بخواهد تنها با تتبع در سی سال تاریخ اسلام، حادثه سال شصت و یکم هجری را تحلیل کند، ممکن است به چنین نتیجه ای برسد:

از نیمه دوم خلافت عثمان تا پایان دوران حکومت معاویه بتدریج، اصول و یا بعضی از اصول رژیم حکومت اسلامی دگرگون شد و به اصطلاح مسلمانان بدعتها در دین پدید گشت. در حکومت معاویه این دگرگونی به نقطه اوج رسید، از آن جمله عدالت که رکن اصلی این دین است، تقریبا منسوخ گردید. قتلها، تبعیدها، مصادره اموال بدون مجوز شرعی یا به استناد مجوزهای قابل انتقاد، شکنجه و آزار بخاطر گرویدن به مذهبی خاص، یا داشتن طرز تفکری مخصوص، رواج یافت. ظهور این بدعتها سبب پدید آمدن و رشد سریع مردم ناراضی شد و جامعه عربستان آن روز را مهیای شورش ساخت. اما در سراسر زندگانی معاویه مانعی بزرگ مجال نمی داد ناخشنودان، با وی یا با عاملان وی درافتند.

 

این مانع، قدرت مرکزی شام در سایه زیرکی و کاردانی زمامدار از یک سو و هشیاری و شدت عمل حاکمان و ماموران آشکار و مخفی آنان از سوی دیگر بود. تسلط دستگاه بر اوضاع، هر اجتماع مخالفی را در هم می ریخت و هر توطئه را در کوتاهترین مدتی سرکوب می کرد.

 

مرگ معاویه و زمامداری یزید دریچه ای به روی مردم ناراضی گشود. آنان فرصتی یافتند تا گرد هم آیند و یزید را که گذشته از نداشتن شرایط اخلاقی لازم برای عهده داری خلافت، برخلاف رژیم معمول اسلامی عهده دار حکومت شده بود براندازند، و خلافت را به مسیر نخستین خود، انتخاب پیشوا از راه اجماع امت- مراجعه به آراء عمومی- برگردانند و چندان که بتوانند بدعتها را نسخ کنند.

 

هنگامی که یزید به پادشاهی نشست سه تن از فرزندان صحابه در مدینه بسر می بردند. این سه تن در دیده مردم بزرگ بودند و جامعه اسلامی به آنان ارج می نهاد: حسین ابن علی، عبدالله پسر زبیر و عبدالله پسر عمر، مسلم بود که پسر زبیر و پسر عمر آن شایستگی را که حسین می داشت نداشتند.

به ظاهر هدف مخالفان و ناخشنودان این بود. اما از سوی دیگر، حکومت تازه دمشق که بر پایه قدرت موروثی- و برخلاف سیرت مسلمانی- بنا گردید، می خواست تا هر چه زودتر اساس سلطنت نو بنیاد را محکم کند. طبیعی است که در چنین موقعیت، نخستین اقدام او مطیع ساختن ایالتهای اسلامی- حجاز و عراق- تابع دمشق و بیعت گرفتن از نامزدهای احتمالی خلافت در این ایالتها و تسلیم کردن آنان بود.

 

حجاز از اهمیت معنوی خاص برخوردار بود و مردم آن در دیده مسلمانان ارجی مخصوص داشتند. اسلام در شهر مکه آشکار شد. قبله مسلمانان و زیارتگاه هر ساله ایشان در این شهر قرار داشت. مدینه مقر پیغمبر و خلفای او بود. سی و پنج سال کارهای حوزه اسلامی در این شهر حل و فصل می شد. قبر پیغمبر و مسجد او که مسلمانان بدان ارج فراوان می نهادند در این شهر بود.

 

مسلم است که سیاست پیشگان دمشق موقعیت این شهرها را بخوبی می دانستند، اما اطمینان داشتند از جانب مکه خطری متوجه آنان نیست.

 

زیرا گروهی بزرگ از خویشاوندان حکومت جدید (بنی امیه) در آن شهر بسر می بردند. این قبیله با دیگر قبیله ها پیوند خویشاوندی و یا زناشویی داشت و رعایت سنتهای قبیله ای مانع می شد، بیگانه را بر خویش ترجیح دهند.

 

از سوی مردم مدینه نیز چندان نگران نبودند، زیرا از سالها پیش مهاجرانی از تیره ابوسفیان و نیای او و دوستداران آنان بدین شهر آمده بودند. آنان هیچگاه طرف بنی امیه را بخاطر بنی هاشم یا دیگر تیره ها رها نمی کردند. کارشکنی امویان پس از قتل عمر در راه خلافت علی(ع)- به هنگام تشکیل شورای شش نفری و- انتخاب عثمان نمونه ای از قدرت این دسته در این شهر است.

 

تنها ایالتی که حکومت تازه از آن نگرانی داشت عراق و از تنها نامزد خلافت که می ترسید حسین بن علی(ع) بود. در عراق از سالها پیش کفه تیره اموی وزنی نداشت، بلکه چنانکه در فصلهای آینده خواهیم دید توازن مضری و یمانی که بیشتر درگیری های عرب پیش از اسلام و پس از اسلام معلول این عدم توازن است بهم خورده بود، بدین جهت عراق دیده به بنی هاشم دوخته و از بنی امیه ناخشنود بود.

 

آشوب سالهای آخر خلافت عثمان که به کشته شدن او منتهی گشت، رویاروی ایستادن دو شهر بصره و کوفه در خلافت علی(ع)، جنگی که معاویه پدر یزید را تا آستانه سقوط راند، جدا شدن تیره بزرگی از مسلمانان پارسا از امت اسلام  و درگیری و کشتار آنان، همه در این منطقه پی ریزی گردید. یزید سخن پدر را بخاطر داشت ک: اگر عراقیان هر روز از تو بخواهند حاکمی را عزل و حاکمی را نصب کنی بپذیر، زیرا عوض کردن حاکم آسان تر است تا رویاروی ایستادن با صدهزار شمشیر.

 

هنگامی که یزید به پادشاهی نشست سه تن از فرزندان صحابه در مدینه بسر می بردند. این سه تن در دیده مردم بزرگ بودند و جامعه اسلامی به آنان ارج می نهاد: حسین ابن علی، عبدالله پسر زبیر و عبدالله پسر عمر، مسلم بود که پسر زبیر و پسر عمر آن شایستگی را که حسین می داشت نداشتند. پدر حسین سابق در اسلام، داماد پیغمبر و شوهر دختر او، سالها در عراق خلافت کرده بود. رفتار حسین با مردمان در عهد معاویه، بزرگواری و بزرگ منشی وی، آزادگی و آزادمردی او، عراقیان را شیفته اش ساخته بود. اگر عراقیان او را به سوی خود می خواندند، و اگر اوبپا می خاست، دمشق با فاجعه ای بزرگ روبرو می شد. یزید و پیرامونیان او بخوبی می دانستند باید به هر صورت که ممکن است حسین را زیر فرمان آورند و یا کار او را بسازند، تا بار دیگر عراقی سر جایش بنشیند، و جنگی نظیر آنچه در صحرای صفین روی داد، تجدید نگردد.

 

هنگامی که یزید به پادشاهی نشست سه تن از فرزندان صحابه در مدینه بسر می بردند. این سه تن در دیده مردم بزرگ بودند و جامعه اسلامی به آنان ارج می نهاد: حسین ابن علی، عبدالله پسر زبیر و عبدالله پسر عمر، مسلم بود که پسر زبیر و پسر عمر آن شایستگی را که حسین می داشت نداشتند.

آن نامه تند که یزید در نخستین روزهای خلافت برای حاکم مدینه نوشت نتیجه همین احساس خطر بود. اگر یزید بی آنکه آشوبی برخیزد و پیش از آنکه حسین متوجه عراق شود و پیش از آنکه عراقیان بتوانند با او ارتباطی برقرار کنند موفق می شد، کار پسر زبیر و فرزند عمر و دیگر دیده دوختگان به خلافت نیز پایان می یافت، و انقلاب پیش از آنکه رشد کند در نطفه خفه می گردید. برای همین است که یزید بیشتر فشار خود را بر حسین وارد آورد. اما پیش بینی دمشق چنانکه انتظار آن را داشتند تحقق نیافت. حسین نه در مدینه بیعت کرد و نه در آنجا و یا در مکه کشته شد. از مدینه به مکه و از مکه به عراق رفت تا کاری را که پدر و سپس برادرش آغاز کردند و ناتمام ماند پایان دهد.

 

هنگامی که دمشق از راه توطئه چینی شکست خورد و وسعت دامنه خطر افزایش یافت تصمیم گرفت از نیروی نظامی استفاده کند. فرماندهی لایق و سخت دل به عراق فرستاد. او نخست نماینده- حسین، مسلم- ابن عقیل- را که در کوفه بسر می برد با تنی چند از هواداران او کشت و زهرچشمی از مردم گرفت. سپس کار حسین و یاران او را پایان داد. این است خلاصه آنچه درباره علت این حادثه نوشته اند.

 

این تجزیه و تحلیل در نخستین نظر بسیار طبیعی و منطقی می نماید و شاید گروهی از پژوهندگان را خرسند سازد، اما در اینجا باز پرسشی پیش می آید که پاسخش در آنچه نوشته شد نیست"

 

ادامه دارد...

 

اختصاصات حضرت سيدالشهداء عليه السلام

اختصاصات حضرت سيدالشهداء عليه السلام

 

 

 

چراغ هدايت و كشتى نجات‏

 

من آن نورم كه در شب‌هاى تاريك                         چراغ رهنماى كاروانم

 

در اين دريا منم آن ناخدايى                                 كه كشتى را به ساحل مى‏رسانم‏

 

روايت شده كه امام حسين عليه السلام فرمود: «خدمت رسول خدا صلي الله عليه و آله شرفياب شدم در حالي كه ابى بن كعب هم آنجا بود. حضرت رسول اكرم صلي الله عليه و آله فرمود: مرحبا به تو، اى اباعبدالله، اى زينت آسمان‌ها و زمين. ابى گفت: چگونه او زينت آسمان‌ها و زمين است در صورتى كه كسى غير از تو چنين نيست؟ حضرت فرمود: اى ابى، قسم به كسى كه مرا به حق به نبوت مبعوث كرد، حسين بن على در آسمان بزرگتر از روى زمين است، و همانا بر طرف راست عرش الهى نوشته شده است كه او چراغ هدايت و كشتى نجات است.»(1)

راه حسين عليه السلام راه دل است، و هرگاه عاشقى به دل توجه كند او را پيدا مى‏كند. لذا در برخى روايات وارد است كه: «قبر او در دل‌هاى دوستداران اوست.

يكى از بركات فردى حضرت سيدالشهدا عليه السلام اين است كه او «چراغ هدايت» و «كشتى نجات» است. اگر چه همه پيامبران و امامان عليه السلام چراغ‌ها و انوار هدايت و كشتي‌هاى نجات و رهايى‌اند، چنان كه پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله فرمود: «انما مثل اهل بيتى فيكم كمثل سفينة نوح من دخلها نجا، و من تخلف عنها هلك.» (2)

همانا خانداون و اهل‌بيت من در ميان شما مانند كتشى نوح است كه هر كس داخل آن شود نجات پيدا كرده و هر كس كه از آن تخلف كند هلاك خواهد شد.

اما كشتى نجات حسين عليه السلام حركتش بر امواج توفنده و گسترده دريا، سريع‌تر و لنگر انداختن و پهلو گرفتن آن بر ساحل‌هاى نجات آسان‌تر بوده و دايره بهره‏ورى و استفاده از نور مشعل وجود حسين عليه‌السلام وسيع‌تر است.

 

بقیه در ادامه مطلب....

 

ادامه نوشته

آب

 

آب

 

 

سرگردان مى‏دود . از هراس آتشى كه به دامانش افتاده و سپاهى كه در اطرافش گرد آمده است . هرچه بيشتر مى‏دود، هجوم آتش بيشتر مى‏شود .

سوارى از دور به طرفش مى‏آيد . از سوار فرار مى‏كند . كودكانه مى‏دود و آتش را نيز به همراه خود مى‏برد .

مرد نزديك مى‏شود . صدايش به ابهت صداى دشمن نيست .

- دختر، صبركن، كارى با تو ندارم!

اين سخن آرامش مى‏كند . هرچند مى‏داند چاره‏اى جز آرامش ندارد .

سوار پياده مى‏شود . به سوى آتش مى‏دود . سعى در خاموش كردن آن دارد . شعله‏هاى آتش فرو مى‏نشيند و سياهى‏اش بردامان دختر به جاى مى‏ماند .

صداى ضجه زنان و دختران، فرياد دشمن و قهقهه ناپايدارش با هم در آميخته است . شعله‏هاى آتش از ميان خيمه‏ها زبانه مى‏كشد .

مرد به دخترك نگاه مى‏كند . لبان خشكيده‏اش حقيقتى را فاش مى‏كند كه بر زبان جارى نمى‏شود . سوار كاسه را از مشك، پر آب مى‏كند و به دست او مى‏دهد . نگاه دختر در آب مى‏لرزد . لبانش بى‏حركت مى‏ماند . راه را به سوى قتلگاه كج مى‏كند .

بى‏درنگ مى‏رود . صداى سوار را از پشت‏سر مى‏شنود .

- كجا مى‏روى؟

نمى‏ايستد . مكث، او را از مقصودش باز مى‏دارد .

- پدرم تشنه بود، برايش آب مى‏برم .

آرام جواب مى‏دهد - آرام و سنگين .

- پدرت را كشتند .

مى‏ايستد . ساده و معصومانه رو به مرد مى‏كند .

- به پدرم آب دادند؟

شرم مى‏كند; از دختر و از پدرش .

- نه .

دختر به سوار مى‏نگرد: دشمن است - هرچند كه مهربان‏تر بوده .

- پس من هم آب نمى‏خورم .

و حلقه دستانش از گرد كاسه باز مى‏شود .

دختر دور مى‏شود و سوار، كاسه را مى‏بيند كه چون بدن‏هاى مثله اين سرزمين تكه تكه بر خاك افتاد و آبى كه از آن نمى‏مانده بر زمين تفتيده كربلا ...

آب

آب

 

 

سرگردان مى‏دود . از هراس آتشى كه به دامانش افتاده و سپاهى كه در اطرافش گرد آمده است . هرچه بيشتر مى‏دود، هجوم آتش بيشتر مى‏شود .

سوارى از دور به طرفش مى‏آيد . از سوار فرار مى‏كند . كودكانه مى‏دود و آتش را نيز به همراه خود مى‏برد .

مرد نزديك مى‏شود . صدايش به ابهت صداى دشمن نيست .

- دختر، صبركن، كارى با تو ندارم!

اين سخن آرامش مى‏كند . هرچند مى‏داند چاره‏اى جز آرامش ندارد .

سوار پياده مى‏شود . به سوى آتش مى‏دود . سعى در خاموش كردن آن دارد . شعله‏هاى آتش فرو مى‏نشيند و سياهى‏اش بردامان دختر به جاى مى‏ماند .

صداى ضجه زنان و دختران، فرياد دشمن و قهقهه ناپايدارش با هم در آميخته است . شعله‏هاى آتش از ميان خيمه‏ها زبانه مى‏كشد .

مرد به دخترك نگاه مى‏كند . لبان خشكيده‏اش حقيقتى را فاش مى‏كند كه بر زبان جارى نمى‏شود . سوار كاسه را از مشك، پر آب مى‏كند و به دست او مى‏دهد . نگاه دختر در آب مى‏لرزد . لبانش بى‏حركت مى‏ماند . راه را به سوى قتلگاه كج مى‏كند .

بى‏درنگ مى‏رود . صداى سوار را از پشت‏سر مى‏شنود .

- كجا مى‏روى؟

نمى‏ايستد . مكث، او را از مقصودش باز مى‏دارد .

- پدرم تشنه بود، برايش آب مى‏برم .

آرام جواب مى‏دهد - آرام و سنگين .

- پدرت را كشتند .

مى‏ايستد . ساده و معصومانه رو به مرد مى‏كند .

- به پدرم آب دادند؟

شرم مى‏كند; از دختر و از پدرش .

- نه .

دختر به سوار مى‏نگرد: دشمن است - هرچند كه مهربان‏تر بوده .

- پس من هم آب نمى‏خورم .

و حلقه دستانش از گرد كاسه باز مى‏شود .

دختر دور مى‏شود و سوار، كاسه را مى‏بيند كه چون بدن‏هاى مثله اين سرزمين تكه تكه بر خاك افتاد و آبى كه از آن نمى‏مانده بر زمين تفتيده كربلا ...

 

آتش زدن خيمه ‏ها

آتش زدن خيمه ‏ها

 

 

تاريخ شهادت

امام حسين عليه‏السلام در روز جمعه دهم محرم سال 61 هجرى بعد از نماز ظهر به شهادت رسيد و در آن هنگام از سن مباركش 56 سال و چند ماه گذشته بود.(1)

بلاذرى نقل كرده است كه: شهادت آن حضرت روز شنبه بوده است مصادف با عاشورا، و گفته شده كه روز جمعه بوده است.(2)

و ابن شهر آشوب نيز روز شنبه دهم محرم را روز شهادت آن بزرگوار نقل نموده، سپس مى‏گويد: گفته شده است كه روز جمعه بعد از نماز ظهر بوده، و گفته شده كه روز دوشنبه بوده است.(3)

ابن شهر آشوب مى‏گويد: كمان آن حضرت و متعلقاتش را دحيل بن خثيمه جعفى بن شبيب حضرمى و جرير بن مسعود و ثعلبة بن اسود اوسى برداشتند، و انگشتر آن حضرت را بجدل بن سليم كلبى برداشت و انگشت آن حضرت را با انگشتر قطع نمود! و اين انگشتر غير از آن انگشترى است كه از ذخائر نبوت است زيرا آن را امام حسين عليه‏السلام آن طورى كه شيخ صدوق از محمد بن مسلم نقل كرده است در دست حضرت على بن الحسين عليه‏السلام نمود.

 

تعداد زخم‌هاى امام عليه‏السلام

روايت شده است كه در پيراهن آن بزرگوار يكصد و چند نشانه از تير و نيزه و شمشير مشاهده شد، و از امام صادق عليه‏السلام نقل شده كه: بر بدن امام حسين عليه‏السلام جاى سى و سه زخم نيزه و سى و چهار زخم شمشير پيدا كردند.(4)

 

پس از شهادت

گفته‏اند: پس از شهادت امام عليه‏السلام، سپاه دشمن براى به يغما بردن لباس‌هاى امام از يكديگر سبقت گرفتند.

طبرى از ابو مخنف نقل كرده است كه: لباس‌هاى امام را از بدن مباركش بيرون آوردند! سراويل آن حضرت را بحر بن كعب تميمى گرفت! (در الملهوف روايت نموده كه او زمين‌گير و پاهاى او خشك شد و از حركت ماند)، و پيراهن او را اسحاق بن حياة حضرمى برداشت و پوشيد (پس موى او ريخت و پيسى گرفت)، و عمامه آن بزرگوار را احبش بن مرثد و يا جابر بن يزيد بر سر بست (و ديوانه شد)، و برنس آن حضرت را كه از خز بود مالك بن بشير كندى به يغما برد و چون همسرش از اين جريان آگاه يافت بين ايشان نزاع در گرفت (او نيز فقير و مستمند باقيمانده عمرش ار زندگى كرد)، و زره «بترأ» آن بزرگوار را عمر بن سعد برداشت! و چون مختار او را كشت آن زره را به قاتل او ابى عمره واگذار نمود. و زره ديگر آن حضرت را مالك بن نمير گرفت و پوشيد (و مجنون گرديد)، قطيفه آن بزرگوار را قيس بن اشعث برداشت كه از جنس خز بود و پس از آن او را قيس قطيفه ناميدند (و خوارزمى نقل كرده است او به مرض جذام گرفتار شد و افراد خانواده‏اش از او كناره مى‏گرفتند و او را در مزبله انداختند تا اين كه مرد و سگ‌ها گوشت بدن او را قبل از مرگ خوردند). و كفش آن حضرت را مردى از قبيله بنى اود برداشت كه او را اسود مى‏گفتند، و شمشير او را مردى از قبيله بنى نهشل گرفت و پس از آن به دست حبيب بن بديل افتاد، و در الملهوف آمده كه اين شمشير به غارت رفته غير از ذوالفقار است كه آن از ذخائر نبوت و امامت است.

ابن شهر آشوب مى‏گويد: كمان آن حضرت و متعلقاتش را دحيل بن خثيمه جعفى بن شبيب حضرمى و جرير بن مسعود و ثعلبة بن اسود اوسى برداشتند، و انگشتر آن حضرت را - آنگونه كه در اكثر مقاتل آمده است - بجدل بن سليم كلبى برداشت و انگشت آن حضرت را با انگشتر قطع نمود! و اين انگشتر غير از آن انگشترى است كه از ذخائر نبوت است زيرا آن را امام حسين عليه‏السلام آن طورى كه شيخ صدوق از محمد بن مسلم نقل كرده است در دست حضرت على بن الحسين عليه‏السلام نمود.

محمد بن مسلم مى‏گويد: از امام صادق عليه‏السلام درباره خاتم امام حسين عليه‏السلام سؤال نمودم كه بعد از ايشان به دست چه كسى رسيد؟ و به امام عرض كردم كه گويا انگشتر آن بزرگوار را دشمن برده است.

فرمود: چنين نيست كه مى‏گويند، به درستى كه حسين عليه‏السلام به فرزندش على بن الحسين وصيت نمود و خاتم خود را در انگشت او نمود و امر را به او واگذار كرد.(5)

ابن زائده مى‏گويد: ديگر شهدا و اصحاب و اهل‌بيت آن بزرگوار را نيز سپاه كوفه عريان نموده و لباسشان را به يغما بردند!(6)

 

بقیه در ادامه مطلب ...

ادامه نوشته

آثار و بركات زيارت سيدالشهداء عليه السلام

آثار و بركات زيارت سيدالشهداء عليه السلام

 

 

اى غمين ز اشتياق حضرت او                              روز و شب مايل به زيارت او

 

تو از او دور نيستى بالله                                      «قبره فى قلوب من والاه »

 

در طول تاريخ انسان‌هايى بوده و هستند كه پس از مرگشان، زندگى و حياتشان ادامه پيدا كرده و با مرگ بدنشان، وجودشان و شخصيت و انديشه‏شان ادامه يافته است. مردان خدا و شخصيت‌هاى الهى، همانگونه كه در زمان حيات خويش استوانه دين و محور انسانيت و پشتوانه حق و عدالت هستند، در زمان پس از مرگ نيز آرامگاه و زيارتگاهشان پشتوانه حق و عدالت و فضيلت است. و در اين ميان، زيارت مشهد حسينى از ويژگي‌هاى برجسته‏اى برخوردار است. آنان كه توفيق پيدا مى‌كنند و به زيارت مرقد مطهرش مشرف مى‌شوند، روى به آستان امام حسين عليه السلام آورده و به جانب اين مدرسه عشق و فضيلت و دانشگاه كمال و تربيت مى‏گرايند. اينگونه تربيت اجتماعى و يك چنين موسسه تهذيب اخلاق و ادب، براى هيچ ملتى از ملل گيتى ميسر و مقدور نيست .

زرارة بن اعين گويد: «امام صادق عليه السلام فرمود: «زائرين حسين يك برترى نسبت به ساير مردم دارند.» پرسيدم: برتريشان چيست؟ فرمود: «چهل سال قبل از مردم وارد بهشت مى‏شوند در حالى كه ديگران هنوز در حال حساب هستند.»

البته ملحدين و معاندين و مخالفين مكتب تشيع به خيال خود شبهات و اشكال‌هاى مى‌كنند و مى‌گويند: «زيارت قبور، بت پرستى است؟!» در حالى كه هر كس كه به زيارت قبور ائمه عليهم السلام مى‌رود هرگز به عنوان «بت» آنها را زيارت نمى‏كند. چه كسى است كه حسين بن على عليه السلام را خدا بداند؟!! شيعه، امام را مقرب درگاه خدا مى‏داند و با توسل به او قربى به خدا پيدا مى‌كند، همانطور كه خودش در قرآن مجيد فرمود: «به سوى او وسيله بگيريد.»(1) امام را وسيله الهى مى‏داند. زيرا توسل و شفاعت، بعدى از ابعاد زيارت است كه زائر از اين طريق خود را به درگاه الهى نزديك مى‏كند، و پيشوايان ما وعده فرموده‏اند كه از زائران خود دستگيرى كنند.

 

بقیه در ادامه مطلب ...

ادامه نوشته

فلسفه اشك

فلسفه اشك

 

 

پژوهشى نو درباره فلسفه گريه، آثار و انواع آن و تحليلى بر روايت گريه بر امام حسين(ع)

 

ربنا ما زارعان آيه‏ايم تاجران رود و ابر و سايه‏ايم گريه را در بغض خود دم مى‏كنيم روى مژگان كشت‏شبنم مى‏كنيم ما همه خنياگران چامه‏ايم ساكن اشك و زيارتنامه‏ايم جاهليت ترك شبنم گفتنست جاهليت‏بى‏نيايش خفتن است

پرسشهاى بسيارى درباره «گريه‏» به چشم مى‏خورد كه دست‏يابى به پاسخ آن، نگاهى نو و معرفتى بيشتر به انسان مى‏بخشد و در رهيابى به فتوحات معنوى، توفيقى چشمگير عطا مى‏كند. با هم پاره‏اى از اين پرسشها را مى‏نگريم:

گريه چيست؟ منشا، آثار، انواع و ابعاد آن كدامند؟

رابطه اشك با قلب، عقل و احساسات چگونه است؟ و آيا موجب ضعف و زبونى انسان نخواهد بود؟

ديدگاه پروردگار متعال و پيشوايان معصوم در روايات و دعاها چيست؟

رواياتى كه قطره‏اى ناچيز از اشك را موجب خاموشى انبوه آتش نافرمانى مى‏داند و يا شهادت امام حسين(ع) را علت گريه مؤمنان مى‏شمرد چگونه مى‏توان پذيرفت؟

گريه حيوانات و حتى جمادات در عزاى سيد شهيدان اباعبدالله عليه السلام - كه در بسيارى از روايات به چشم مى‏خورد - قابل قبول است‏يا خير؟ چرا و چگونه؟

 

بقیه در ادامه مطلب.....

ادامه نوشته

نوحه‌گري و حُزنِ درون

نوحه‌گري و حُزنِ درون

 

 

  نوشته ي : عليرضا ذيحق

 

در خيالهاي كودكانه كه گم مي‌شوم و سينه زنان و زنجير زنان دل شيفته را به ياد مي‌آورم، حماسه‌اي در ذهنم جان مي‌گيرد كه روزگارانيست مرا از آن گريزي نيست. موج اشكان سرريزام را وقتي كه به واقعه‌ي كربلاي انديشم، دمي مجال ايستادن نمي‌بينم و با نيلي رخ اطفال مه‌وش آل‌ طاها هواي دلم را ابري مي‌يابم. نمي‌دانم چه رازيست كه در شام غريبان، خود را غريب مي‌يابم و دلم صد پاره مي‌گردد با ياد حسيني كه شهامت و  نجابت را با شهادت‌اش جاودانه مي‌سازد. مدهوش رخسار انور ماه مدينه اكبر يوسف لقا مي‌گردم وقتي كه عشق را با خون‌اش تفسير مي‌كرد و آن و فغان بلبل مدينه جناب سكينه، دشت كربلا را با حزن حنجره‌اش، در ماتمي خونبار فرو مي‌برد.  جراحتي بر قلبم مي‌نشيند وقتي كه مي‌انديشم زاري‌هاي سكينه، ام ليلي را مجنون يوسف‌اش مي‌سازد به هنگامي كه فرزندش رادر رزمگه، افتاده از اسب مي‌بيند و به چرخ ستم پيشه‌اي مي‌نگرد كه ظلم و جور، دلبند دليرش حضرت علي‌اكبر را تپيده در خون با زلفاني رها در باد كه خاك كربلا را عطر‌آگين مي‌سازد، در چشمه‌ي ولايت، غرق زلال عشق‌اش كرده است. ملائك نيز قطره- قطره سر شك خون مي‌بارند و دشت كربلا از عطر دلاويز ملكوت سرشار مي‌گردد.

 

بقیه در ادامه مطلب...

ادامه نوشته

قيام توابين(قسمت سوم)

قيام توابين(قسمت سوم)

 

 

الف- قرارگاه نخيله

نخيله وعدگاه شيعيان براى آغاز قيام بود. شيعيان كوفه، بصره‏و مداين مى‏دانستند كه قيام در روز اول ربيع الاول سال 65 ه. شروع خواهد شد. روز نخست ربيع الاول فرا رسيد. سليمان بن صرد به‏فراخوانى نيروها پرداخت.

سپاه سواره نظام توابين دربازارهاى كوفه مانور دادند و باشعارهاى «يا لثارات الحسين!» مردم را به شركت در قيام فراخواندند. مردم براى پيروزى آن‏ها دعا كردند. توابين از شهر خارج‏شدند و به سمت نخيله حركت كردند.

نخيله منطقه‏اى در نزديكى كوفه بود كه همواره اردوگاه نظامى‏جنگجويان بود. نخيله در مسير شام قرار داشت. انتخاب نخيله به‏عنوان مركز گردهم‏آيى توابين و وعده‏گاه شيعيانى كه از تمام عراق‏آمده بودند تا به جنگ قاتلان امام حسين(ع) بپردازند، مشخص مى‏كردكه هدف اصلى مبارزان، دمشق است.

بقیه در ادامه مطلب...

 

ادامه نوشته

قيام توابين(قسمت دوم)

قيام توابين(قسمت دوم)

 

 

سالهاى آمادگى براى قيام

 

انگيزه‏ى قيام

 

عصر عاشورا با شهادت امام حسين(ع)و 72 نفر از بهترين‏انسانهاى تاريخ بشريت، به غروب انجاميد. كوفيان سست اراده وپيمان شكن نه تنها امام حسين(ع)را به كوفه دعوت كرده بودند،سفيرش را تنها گذاشتند و او را يارى نكردند، بلكه به كربلاآمدند و در كشتن آن حضرت شركت كردند. كوفيان مست زر و زوربودند، اما فريادهاى آتشين امام سجاد(ع)و حضرت زينب(س)در كوفه،آنان را از مستى به هوش آورد. امام سجاد(ع)كه همراه كاروان‏اهل‏بيت پيامبر(ص)به اسارت لش(ص)ريزيد درآمده بود، در دروازه‏شهر كوفه خطاب به مردم كوفه گفت:

«هل تعلمون انكم كتبتم الى‏ابى وخدعتموه واعطيتموه من انفسكم‏العهدو الميثاق و البيعه و قاتلتموه.»

آيا مى‏دانيد كه شما به پدرم نامه نوشتيد(و او را به كوفه‏دعوت كرديد)، ولى خدعه كرديد و عهد و پيمان و بيعت‏خود را رهاساختيد و او را به قتل رسانديد؟ حضرت زينب(س)نيز خطاب به مردم‏كوفه، فرياد برآورد:

«يا اهل الكوفه! يا اهل المكر و الغدر و الخيلاء» وقتى حضرت زينب(س)خطابه ايراد كرد، مردم كوفه به ياد خطبه‏هاى‏آتشين امام على(ع)افتادند. زينب دختر على بود و اينك حلقوم‏على(ع). پدرش به كوفيان گفته بود: «يا اشباه الرجال‏» و اينك‏فرياد حضرت زينب(س)، آنان را با طنين فرياد امام على(ع)تداعى‏گرشد.

شيعيان كوفه از پيمان شكنى خود پشيمان بودند. در انديشه‏ى‏جبران گناه و اشتباه خود بودند. آنان مخفيانه با يكديگر صحبت‏مى‏كردند و نقشه‏ى انتقام را مى‏كشيدند.

بقیه در ادامه مطلب

ادامه نوشته

قيام توابين - قسمت اول

قيام توابين - قسمت اول

 

 

به مناسبت اول ربيع‏الاول‏سال 61 قیام توابین

 

آشنايى با رهبران قيام

 

يكى از راههاى شناخت انقلابها، آگاهى از شخصيت فكرى، فرهنگى و سياسى رهبران آنهاست. نهضت‏ها از انديشه‏هاى رهبران خويش متاثر است. تفسير دين، مكتب و هر عقيده‏اى توسط رهبران جنبش‏ها به رويكرد عملى قيامها مى‏انجامد. تفكرهاى انقلابى هماره در بستر انديشه‏هاى پيشوايان انقلاب، تغيير و تحول فراوان يافته‏اند و جامعه را متحول ساخته‏اند. كنكاش در زندگينامه رهبران انقلاب از بهترين شيوه‏هاى آشنايى با علل انقلابهاست. قيام توابين نخستين قيام شيعى پس از حادثه كربلاست. رهبران قيام، بويژه رهبر اصلى آن،از چنان جايگاهى برخوردار بودند كه بدون شناخت وقعيت‏سياسى آنها، شناخت قيام توابين ميسر نخواهد بود. گرچه درباره قيام توابين تاكنون تحقيق مفصل و در خور تحقق نيافته است، اما اكثر نويسندگان و حتى مورخان قديمى به دليل آگاهى اندك از زندگانى رهبران اين قيام، آن را انتحار خوانده‏اند. اكثريت قريب به اتفاق اين نويسندگان در داورى به نام و نتيجه قيام توجه كرده‏اند. نام قيام برگرفته از آيه‏اى است كه قصد خودكشى گروهى پشيمان را به وهم مى‏افكند و نتيجه آن نيز چيزى جز شكست نبود.

بقیه در ادامه مطلب

ادامه نوشته

امام حسين عليه السلام نور عالم وجود

امام حسين عليه السلام نور عالم وجود

 

در خلقت نور شريف حضرت پيغمبراکرم صلی الله عليه و آله و سلم:

 

بدانکه حکما اختلاف کرده اند در اینکه، اول چیزی که صادر شد از صنع واجب تعالی چه بوده؟ و همچنین متکلّمین و اهل ملل نیز اختلاف نموده اند در آن، و اخبار نیز مختلف است، پس اکثر حکما رفته اند به اینکه اول مخلوقات عقل اول است، و آن جوهری است بسیط، مفارق ماده در ذات و فعل، پس چون واحد است می تواند که از واحد صادر شود و چون در او سه جهت حاصل است: یکی وجود نظر به علّت، دوم وجوب بالغیر، سوم امکان بالذّات، پس به اعتبار وجودش سبب شد از برای وجود عقل دوم و به اعتبار وجوبش از برای وجود نفس فلک اعلی، و به اعتبار امکانش از برای جسم به آن فلک.

 

عقل اوّل راند بر عقل دوم و همچنین به ترتیب ده عقل، و نه فلک موجود شد و چون عقل عاشر از مبدأ دور است، ایجاد عقل دیگر را توسط نتواند نمود، پس واسطه وجود هیولایی عناصر است و کذا القاء صور بر آن هیولی به سبب اعداد حرکات رویه افلاک.

 

و «تالیس ملطی» که یکی از حکما است رفته است به اینکه اول مخلوقات آب است و مذهب « بلیناس حکیم» آن است که اول مخلوقات کلمه ی خداست و بعد از آن فعل و حرکت و حرارت. و غیر از اینها از مذاهب نیز هست ولی آنچه از اخبار صحیحه بسیار مستفاد می شود آن است که اول مخلوقات نور شريف حضرت پیغمبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم است و عقل نیز بر این دلالت دارد، نظر به اشرقيّت آن حضرت واجبیّت او و کثرت اعتنای خدا، به شأن او، و در بعض اخبار است که اول مخلوقات نور آن سرور و نور ائمه هدی علیهم السلام و به هر تقدیر، نتیجه آن است که اول مخلوقات نور امام حسین علیه السلام است و چون همه، نور واحدند، و نور احد می باشند چنانکه جدّش فرمود: حسین منّی و أنا من حسین (حسین از من است و من از او هستم  _ بحارالانوار جلد 43، صفحه 271) و در خبر دیگر: أنا من حسین و حسینٌ منّي (من از حسین هستم و حسین از من است _ بحارالانوار جلد 43، صفحه 296) که مقامش در بیان شرافت نور آن جناب بالاتر است از حدیث اول، و چون آن جناب اول مخلوقات است و همه خلق تابع و طفیل وجود آن سرورند، پس عجب نیست که جمیع مخلوقات بر آن جناب گریه کنند از انبیاء، ملائکه، افلاک، انس، جنّ، شیطان، بهشت، جهنّم، جمادات، عناصر، معادن، نباتات، حیوانات، آفتاب و ماه، نه از این عالم تنها، بلکه از جمیع عوالم، که در بعضی اخبار وارد است که: خداوند خلق فرموده است هزار هزار عالم و هزار هزار آدم، و بکای این عوالم نه تنها بعد از قتل آن سرور است، بلکه پیش از تحقق آن بوده، چنانکه در زیارت سوم شعبان از حضرت حجّت غائب عجل الله تعالی فرجه الشریف مأثور است: « بکته السماء و من فیها و الارض و من علیها و لمّا یطاء لابتیها» ( آسمان و زمین و آنچه در آنها است بر آن جناب گریه کردند و حال اینکه هنوز قدم به عرصه دنیا ننهاده بود _ بحارالانوار جلد 98، صفحه 347).

ادامه نوشته

آب

آب

 

سرگردان مى‏دود . از هراس آتشى كه به دامانش افتاده و سپاهى كه در اطرافش گرد آمده است . هرچه بيشتر مى‏دود، هجوم آتش بيشتر مى‏شود .

 

سوارى از دور به طرفش مى‏آيد . از سوار فرار مى‏كند . كودكانه مى‏دود و آتش را نيز به همراه خود مى‏برد .

 

مرد نزديك مى‏شود . صدايش به ابهت صداى دشمن نيست .

 

- دختر، صبركن، كارى با تو ندارم!

 

اين سخن آرامش مى‏كند . هرچند مى‏داند چاره‏اى جز آرامش ندارد .

 

سوار پياده مى‏شود . به سوى آتش مى‏دود . سعى در خاموش كردن آن دارد . شعله‏هاى آتش فرو مى‏نشيند و سياهى‏اش بردامان دختر به جاى مى‏ماند .

 

صداى ضجه زنان و دختران، فرياد دشمن و قهقهه ناپايدارش با هم در آميخته است . شعله‏هاى آتش از ميان خيمه‏ها زبانه مى‏كشد .

 

مرد به دخترك نگاه مى‏كند . لبان خشكيده‏اش حقيقتى را فاش مى‏كند كه بر زبان جارى نمى‏شود . سوار كاسه را از مشك، پر آب مى‏كند و به دست او مى‏دهد . نگاه دختر در آب مى‏لرزد . لبانش بى‏حركت مى‏ماند . راه را به سوى قتلگاه كج مى‏كند .

 

ادامه نوشته

آسيب‏شناسى فرهنگ سياسى عاشورا

آسيب‏شناسى فرهنگ سياسى عاشورا  

عاشورا، فرهنگى به جامعيّت اسلام دارد و ابعاد گوناگون فردى - اجتماعى و معنوى - سياسى كه در كليّت اسلام شاهديم، در فرهنگ عاشورا نيز متجلّى است. غفلت از ابعاد چند وجهى اين فرهنگ، خسارات جبران ناپذيرى به بار مى‏آورد. چندوجهىِ فرهنگ عاشورا است كه در بحث آسيب‏شناسى آن مورد توجّه جدّى است. عاشورا تبلور سياست دينى است و اين كليّت و اين تركيب، در بحث آسيب‏شناسى بايد مورد بررسى قرار گيرد.

تحليل و شناسايى آسيب‏هاى اين فرهنگ، در گرو شناخت چگونگى معمارى و شناخت معماران اين بناى عظيم است. از اين رو نويسنده، به عنوان مقدّمه، بخشى مختصر در باره معمارى فرهنگ عاشورا ارائه كرده، آنگاه به بررسى بيشتر آسيب‏شناسى آن پرداخته‏است.

اين بخش مقاله، به اين پرسش پاسخ مى‏دهد كه نخستين معماران فرهنگ عاشورا چه كسانى بوده‏اند؟ مراسم و آيين عزادارى توسط چه كسانى و از چه زمانى رايج شده است؟ در اين بخش مقدماتى با ارائه كليّات و رؤوس مطالب، مشخص مى‏گردد كه معمارى فرهنگ عاشورا مربوط به عصر اهل بيت(ع) است و آيين سوگوارى عاشورا نيز برگرفته از آموزه‏هاى ايشان است. اين بخش دو قسمت دارد:

ادامه نوشته

سنت الهى، تعميم در قرآن و نمود آن در نهضت عاشورا

 

سنت الهى، تعميم در قرآن و نمود آن در نهضت عاشورا

 

سنت تعميم بدين معنا است كه اگر آدمى خشنود از كردار گروهى باشد، در عملشان شريك خواهد بود و به كسانى ملحق مى‏شود كه دوستدارشان است چنان كه خشم و نارضايتى، انسان را از كسانى كه دوست ندارد و از عملشان ناراضى است، جدا مى‏كند . قرآن كريم و روايات معصومين (ع) نيز برآن دلالت مى‏كنند لذا علت تعميم، خشنودى يا ناخشنودى به خاطر حب و بغض مى‏باشد . در اين راستا، با توجه به مفهومى كه قرآن از كلمه امت ارائه مى‏دهد و آن را مقوله‏اى كيفى مى‏داند، دستاوردها و عملكرد نيك و بد امت نيز تمامى افراد امت را در بر مى‏گيرد حتى آنان كه در اين كار نقشى نداشته‏اند اما به جهت رضايت، شريك آثار عمل امت‏اند به خلاف نتايج عملكرد افراد كه ويژه خودشان مى‏باشد .

نويسنده ضمن تبيين مطالب فوق سنت تعميم را فراگير بر دنيا و آخرت و خير و شر دانسته، در ادامه به برخى روش‏ها و موارد اين سنت الهى در زندگى مردم همچون تعميم در مسؤوليت و كيفر، تعميم حجت، تعميم در ثواب و پاداش پرداخته و تعميم نفرين و بيزارى و يكى از اين مصاديق بر شمرده كه در نصوص به جا مانده از اهل بيت (ع) در زيارت امام حسين (ع) نيز به روشنى شاهد اين تعميم هستيم .

نويسنده در پايان نتيجه مى‏گيرد عاشورا خط معيار دو جبهه حق و باطل در طول تاريخ و در هر جامعه‏اى است، موضع‏گيرى در اين دو جبهه به دوستى يابيزارى است و حسين (ع) جدا كننده اين دو جبهه خواهد بود .

ادامه نوشته